با عصای زیر بغل توی کوچه راه میرفت. مدام به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین می انداخت. …

با عصای زیر بغل توی کوچه راه میرفت.
مدام به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین  می انداخت.
…


با عصای زیر بغل توی کوچه راه میرفت.
مدام به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین می انداخت.
رفتم جلو و ازش پرسیدم: آقا ابرام چی شده!؟
اول جواب نمیداد. اما با اصرار من گفت:
هر روز تا این موقع حداقل یکی از بندگان خدا به ما مراجعه میکرد و هر طور شده مشکلش رو حل میکردیم.
اما امروز از صبح تا حالا کسی به من مراجعه نکرده! میترسم کاری کرده باشم که خدا توفیق خدمت را از من گرفته باشه…
(منبع: سلام بر ابراهیم جلد یک)

☘️ آقا ابراهیم؟!
🌹 با مرام؟! پهلوون؟!!
❤️ گل پسر حضرت زهرا سلام الله علیها!
تویی که دنبال خلق خدا بودی،
تا گره از کار هاشون باز کنی؛مشکلاتشونو حل کنی…
حالا ما سرمون رو به آسمونه!
سمت نگاه مهربونت!
سمت دست های گره گشایت،
تا به به واسطه تو، خدا گره از کار های ما باز کنه
و هرچی خیر و صلاح ما هست بهمون بده…
آمین…

.
.
.
‌.
.
.
.
.
.



منبع

ebrahim.hadi_delha@

*بازنشر مطالب شبکه‌های اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکه‌ها منتشر می‌شود.