جمعه، 8 مرداد، 1389
ورود | عضویت


دفاع همچنان باقی است
از شما دعوت میشود با معرفی این سایت به دوستان خود در گسترش فرهنگ ایثار و شهادت سهیم شوید


100 مورد تجاوز هوايي عراق به ايران پيش از آغاز جنگ در اسناد اداره مرزباني ثبت شده است .

قالب جديد را چگونه مي بينيد ؟

زيبا با دسترسي آسان به امكانات
دستيابي به منوها و امكانات سخت است
بايد بيشتر كار شود
نظري ندارم



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء 11

حديثي زيبا به مناسبت ميلاد امام محمد باقر عليه السلام
نام تصویر: مجازات در دنيا
شاخه: مناسبت ها
بازدیدها: 1255
نظرات: 0




جستجوي سايت
جستجو در وب

پيوستن yassin را به جمع اعضا سايت مجاهدت *_* Mojahedat.com *_* سايت و پایگاه اطلاع رسانی دفاع مقدس تبريک مي گوييم


كلمات كليدي :
آزادگان آمريكا آمریکا آوینی ارتش اسارت اسرائیل اسلام اس 300 اطلاعات اعدام اغتشاش اغتشاشات امام امامت امام خميني امام علی امام موسی صدر امام موسی صدر،وحدت،اسلام امدادگر انرژي هسته اي انقلاب انگليس ایران باقري بالگرد باکری بسيج بسیج بسیجی بصيرت بمب بنی صدر بهجت بیانیه بیت المقدس ترور تشييع تصوير تهران تیر تی شرت ثبت نام جانباز جبهه جشنواره جمكران جنایت جنایت جنگی جنگ جهان آرا حجاب حديث حزب الله حمزه حیران خاطره خامنه ای خرداد خرمشهر خليج فارس خلیج فارس خمینی خودكفايي خونين شهر دانشگاه دسته یک دعا دفاع مقدس دوست دوكوهه دیالمه راهیان نور رجب رمضان رهبر روايت فتح ریگی زنان سردار سردشت سعيد قاسمي سلاح سپاه شاهدان فتح شعر شلمچه شناور شهادت شهدا شهيد شيميايي شیعه شیمیایی صیاد شیرازی عاشورا عبدالمالك ريگي عكس عمليات غدير غزه غوغای غبار فاو فتنه فرزندان ایرانیم فضلی فلسطین فيلم قرآن قطعنامه 598 كار مضاعف كاوه كتاب كردستان كروز لبنان لشگري لیلة الرغائب مانور متوسلیان مجاهدت محرم مرداد مسجد مسیح مصدق مقاومت منافقين مهران موزه موسيقي موسیقی موشک نرم افزار نقاشی دیواری نمایشگاه نيروي انتظامي نيروي دريايي نيروي هوايي همت همت مضاعف همپاي صاعقه هوانیروز والفجر8 وحدت وزير دفاع ولايت وهابیت پدافند پوستر پيامبر اعظم چمران کاشانی کتاب کروبی کودتا امام حسین 22 بهمن s300

اخبار
انجمنهاي گفتگو
دانلودي ها
لينکستان
نظرات اخبار
پيامهاي مدير


نواي مجاهدت



بالاترين امتياز
شهري
شهري در آسمان 1


1657 454
بازدید صفحه بازدیدکننده

تا کربلا .... فقط یک یا حسین


ويژهپنج شنبه، 19 دي، 1387 1884mojahedat

قصیده ای زیبا از مرحوم آغاسی شاعر دلسوخته اهل بیت علیهم السلام


دوش ؛ دلم از قفسش پر گرفت

بوی خوش دلکش دلبر گرفت

رشته ی پیوند تنم را گسست

همره هفتاد و دو مرغان مست

"مست"  شد و در پی دلدار گشت

از همه ی شهر و دیاری گذشت

مرغ دلم در تب و تاب است و شور

زانکه نمایان شده "شهری ز دور"

شهر پر از "نور خدا" دیده ؛ دل

غرق تپش ؛ غمکده گردیده دل

این دل در لجه ی غم مبتلا

مست شد از دیدن " کرببلا "



مست شد و محو تماشای آن

غرقه ی در جلوه ی زیبای آن

مرغ دلم تا بشد پای بست

گوشه ی " بین الحرمینش " نشست

کرببلا  مرغ دلم را ربود

غرقه ی دریای جلالش نمود

قلب پر از شوق مرا واله کرد

واله چنانگونه که رجعت نکرد

کرببلا چشم دلم را گشود

حرف " دلم " با من عاصی چه بود ؟

گفت دلم با من غرق گنه :

آی و بنه پای در این بارگه

گفت دلم : همره ما می شوی ؟

شرم بگفتا که کجا می روی ؟!!

چشم پر از هرزگی ات کور شد

لایق نادیدن این نور شد !!

دست به دامان گنه بوده ات

لایق این کوی نه بنموده ات !!

چون بردت " پای گنه کرده ای ؟! "

کار دگر جای گنه ؛ کرده ای ؟!!

زانکه به عمری به گنه زیستی

لایق بین الحرمین ؛ نیستی !!

دل کشدم در پی این عاشقی

می کشدم شرم ز نالایقی

شرم گنهکاری ام از حد گذشت

خواهش قلبم ز تنم کم نگشت

در کش و قوس " طلب قلب " و " شرم "

گفت دلم نکته ؛ مرا کرد گرم

زآتش لطف و کرم یار گفت

دل ز صفای حرم یار گفت

گفت دلم : گر چه که نالایقی

گر بودت ذره ای از عاشقی

می کشدت یار به سویش ؛ تو را

می کندت زائر کویش ؛ تو را

چشم گشای و بنگر یار را

لطف وی و حر خطاکار را

حر خطاکار ؛ رهش را ببست

قلب امام و دل زینب شکست

نیک نبود آنچه که حر کرده بود

لیک " نمودار ادب " را گشود

 

گرچه خطاکار و خطا پیشه بود

" عشق به زهراش " در اندیشه بود

مزد " دل فاطمی اش " را گرفت

در دل ارباب ؛ بسی جا گرفت

عاقبت ارباب به سویش کشید

تا دل زهرائی حر را بدید

می نزد از بین محب هاش خط

عاقبتش خیر شد از این نمط

حر خطاکار تو باشی اگر

رد نکنندت چو بکوبی به در

در بزن اینجا چو بدی یا که خوب

گوی تو " یا فاطمه " ؛ آنگه بکوب

بر لب تو هست چو "یا فاطمه"

در بزن اینجا ؛ منما "واهمه"

زانکه ز " یا فاطمه " ات بشکفد

چهره ی ارباب و نگاهت کند

نکته ی نابی است که گفته است " دل "

من که گنهکارم و هستم خجل

غرقه به شرمم گر و در تاب و تب

گوهر " یا فاطمه " دارم به لب

رمز عبور است چو " یا فاطمه "

در زنم و می نکنم "واهمه"

لیک در آغاز بشویم تنم

نیک بود " پاک شوم ؛ در زنم "

غسل کنم در دل " نهر فرات "

تا که کنم نوش ز "آب حیات"

آب حیات  است " حسینی شدن "

راه نجات است " حسینی شدن "

عشق حسین است " کلید نجات "

ذکر حسین است چو آب حیات

تا که دهندم به زیارت " برات "

" مست " برفتم به کنار فرات

تن بسپردم به فرات و شدم

پاک و مهیا که روم تا " حرم "

این تن آلوده بشستم بسی

آمده زان سوی ؛ بدیدم کسی

مرد رشیدی که بیامد ز دور

" علقمه " گردید از او غرق نور

مرد رشیدی که شتابان رسید

داشت به قلبش " غم و بیم و امید "

گوشه ی چشمش " گهر اشک " بود

در ید عباس علی ؛ " مشک " بود  !!

از می دلدار ؛ دلی مست داشت

مشک نبود آنچه که در دست داشت

مشک نبد ؛ " مردی عباس " بود

اوج فداکاری و احساس بود

باغ پر از یاس ؛ امیدش به اوست

همت عباس بر این آرزوست

تا که رساند به " حرم " مشک را

دور نماید ز حرم ؛ " اشک " را

مشک پر از آب ؛ چو آماده کرد

کرد "دو دستش" به دل آب سرد

آب به قدر کف دستش گرفت

دست به نزد لب مستش گرفت

خواست که تا نوشد از آن آب ؛ او

گشت ولی در تب و در تاب ؛ او

عقل بگفتا مه از این آب نوش

عشق بگفتا که ولی دار هوش

" بحر وفا " را چو توئی در ناب

" در ادب " را مفروشی به آب

غیرت عباس ؛ امانش نداد

درس وفا را به همه یاد داد

آب روی آب به یکبار ریخت !

آبروی آب از این کار ریخت

" اوج ادب " را بنمایاند ؛ او

زانکه هوس را ز برش راند ؛ او

بر " طلب نفس " بزد دست رد

او به سر " نفس و هوس " پای زد

رفته و بگذاشت هماره به جا

حسرت یک جرعه ز لبهاش را

بر دل بس تشنه ی این آب سرد

" نفس " زمین خورد از او در نبرد

ملتفت "سر عمل"  ناشدم

در طلب "حل معما"  شدم

غرق تحیر شدم ودر عجب

بهت زده ؛ مات ؛ ز اوج ادب !!

او که دلم را  " ادبش "  واله کرد

آتش غم زد به دل  "آب سرد"

آب فرات است به حسرت ؛ اسیر

زانکه ننوشید ز " لبهاش " سیر !

این مه در اوج ادب کیست ؛ کیست ؟؟

و این همه  "ایثار و ادب " بهر چیست ؟!

ناله ی غمبار بزد " آّ سرد "

گفت : تحیر مکن از فعل مرد

کاین پسر " ام بنین " است هان

" میر ادب " ؛ فخر زمین است هان

پور " علی " ماه بنی هاشم است

بر سر نفس و هوسش " حاکم " است

غیرتیان ! غیرت او دیدنی است

عاشقی و همت او دیدنی است

عاشق " زهرای حسین " است ؛ او

"مست" که سقای حسین است ؛ او

همت او و هدفش این بود:

"مشک"  به دستان برادر دهد

"مست"  من از حل معما شدم

مات شده  در پی " سقا "  شدم

ساقی لب تشنه ی لب تشنگان

سوی " حرم " گشت شتابان روان

مشک پر از آب به دستش فشرد

غربت ارباب ؛ دلش می فسرد

یاد لب تشنه ی اهل حرم

غرقه ی غم کرد دل ذوالکرم

گفت به خود : دست مگیری ز مشک !

زانکه شوی غرقه ی دریای اشک

تا که نگاه همه بر دست توست

مشک مخوان آنچه که در دست توست

گوهر نابی است همین " مشک آب "

هست امید دل " طفل رباب "

اهل حرم را برهاند  ز اشک

جرعه ی آبی ز دل تنگ مشک

چشم امید همه بر دست توست

" گل پسر فاطمه "  سرمست توست

پاک کنی دیده ی پر اشک را

گر برسانی به " حرم " مشک را

خواسته ی " اهل حرم "  این بود

دلخوش اهل حرم زین بود :

ساقی شان است " اباالفضل شان "

ام بنین زاده ی حیدر نشان

فخر همه " اهل حرم " هست این :

بی بدلی  ای " یل ام البنین "

اهل حرم دیده به ره دوختند

ز آتش سوزان عطش سوختند

چشم امید همه ای  " ساقیا "

فاتح بی واهمه ای  " ساقیا "

بر لب خشکیده ی از تشنگی

" مشک " دهد رایحه ی زندگی

" مشک اباالفضل "  امید همه

" مست اباالفضل "   گل فاطمه

" قلب اباالفضل "  اسیر حسین

می نرود جز به مسیر " حسین "

" قصد اباالفضل "  نجات حرم

" دست اباالفضل "  ید ذوالکرم

" فکر اباالفضل "  حرم ؛ تشنگی

" گرد اباالفضل "  عدو جملگی

نیک نگر ؛ فصد عدو را ببین

در پی مشکش بنموده کمین

دست به هر حیله و نیرنگ  زد

تا نگذارد که به مقصد برد

دشمن دنیاطلب دین فروش

خرقه ی نیرنگ و ریا ؛ زهد پوش

بیخرد جاهل بی عقل و هوش

در پی آن است که با یک خروش

نور حرم را بنماید خموش

تا نکنند " اهل حرم " ز آب نوش !!

خون "اباالفضل" بیامد به جوش

گفت عدو را که : بدارید گوش

من پسر شیر خدا " حیدر " م

فخر زنان " ام بینین "  مادرم

گر چه که من زاده ی " زهرا " نیم

لیک بدانید که " زهرائی ام "

هست " دل فاطمی ام " مست مست

بر در ارباب شدم پای بست

می نروم جای دگر زین سرای

خفته ی در خواب  ز غفلت در آی

هستی " عباس "  حسین است و بس

مستی " عباس "  حسین است و بس

می نگذارم که بگیریر " مشک "

تا که نمائید مرا غرق " اشک "

سوی خیام  " پسر فاطمه "

راهی ام  و  می نکنم   واهمه

بر حرم آل علی  ؛  ساقی ام

در ره ایثار و وفا  باقی ام

می کشدم ناله ی اهل حرم

می کندم غرقه ی دریای غم

دست علم گیر ید اللهی ام

" مشک "  فشرده به خود  و  راهی ام

رهسپرم تا حرم ای بزدلان

دور شوید از برم ای بزدلان

" مشک رساندن " بودم آرزو

" مشک ستاندن "  هدفت ای عدو

بار خدایا بنما یاری ام

" مشک " رسانم به میان حرم

سوی حرم ؛ اسب ؛ شتابان براند

در دل او صبر و قراری نماند

" سینه ی تنگش "  سپر مشک آب

زد به دل قوم لعین با شتاب

می نبود در دل خونین او

بیم زیادی " سپاه عدو "

دشمن بدسیرت بس تیره دل

در پی آنند  کنندش خجل

تا که به نیرنگ و به هر حیله ای

"مشک " ستانند به یک حمله ای

" مشک ستاندن " نه میسر گرش

" مشک دریدن " هدف دیگرش !!

حمله نمودند به سویش همه

غلغله ای شد به دل علقمه

در پی مشک است عدو زین طرف

لیک از آن سوی ؛ گرفته به کف

" مشک پر از آب " یل مرتضی

جان دهد ار ؛ می ندهد  مشک  را

قیمت " بیش از تن و سر "   باشد ش

" دست اباالفضل "  سپر  باشد ش

دشمن بی رحم چو پی برده بود

مشک به این دست گره خورده بود

کرد " نشان "  دست اباالفضل را

مشک رها سازد از آن " دست ها "

کرد جدا از بدنش " دست او "

گشت پر از درد " دل مست او "

تا که جدا گشت ید راستش

در پی میل و هدف و خواستش

مشک به دست دگر خود سپرد

" اشک " اگر چه که دلش می فسرد

گفت عدو را که : ید راستم

گشت جدا در پی درخواستم

خواسته ام " مشک رساندن " بود

و این حرم از " اشک " رهاندن بود

می ندهم مشک و به کف دارمش

" دست چپ " این بار سپر سازمش !

می نکنم مشک ز دستم رها

"گر چه که یک دست بود بی صدا"

تیغ عدو بار دگر هم گسست

حلقه ی پیوستگی " مشک و دست "

کرد جدا دشمن پست لعین

دست چپ  زاده ی  ام البنین

دست چپ از پیکر ساقی فتاد

" مشک " فتاد و به دلش غم نهاد

تا که جدا گشت دو دستان او

از ستم و ظلم سپاه عدو

گشت دلش غرقه ی دریای غم

گفت که : " چون مشک برم تا حرم ؟! "

قلب ستمدیده ی او جان گرفت

مشک پر از آب به " دندان " گرفت !

قیمت این مشک ؛ به از جان اوست

چشم عدو بر لب و دندان اوست

آه که دیدند همه ناگهان

تیر عدو گشت رها از کمان

" تیر خلاصی " که به مقصد رسید

مشک پر از آب روان را درید

تیر عدو ؛ مشک نه تنها درید

" قلب اباالفضل جوان " را درید

ریخته شد روی زمین " آب مشک "

رفت هدر " گوهر نایاب مشک "

اشک ؛ امان از دل ساقی ربود

پارگی مشک ؛ غمش را فزود

رشته ی امید دلش پاره گشت

ساقی لب تشنه چه بیچاره گشت

آب که نه ؛ ریخته شد  آبروش

آه که بر باد شده  آرزوش

تشنگی تشنه لبان ؛ یک طرف

شرم دل ساقی شان ؛ یک طرف

شرم و خجالت زدگی اش  ببین

اوج پریشان شدگی اش  ببین

" شرم " مسلط چو بر این قلب شد

" شوق حرم رفتن " از او سلب شد !

تیر عدو بس خجلش کرده است

آتش حسرت به دلش کرده است

حسرت رفع عطش تشنگان

مانده به قلب یل حیدر نشان

گفت به خود : کاش که جان بسپرم

تا که نبینم رخ  " اهل حرم "

بدون کلیدواژه

لذت اشتراک گذاری

ارسال به بلینک لیست ارسال به خوشمزه ارسال به ديگ ارسال به فرل ارسال به ردديت ارسال به تکنوراتي ارسال به یاهو مای وب ارسال به 100 درجه کلوب ارسال به بالاترین ارسال به دنباله ارسال به مهندس ارسال به استامبل ارسال به نتوز ارسال به فرندفید ارسال به تویتر ارسال به فیس بوک ارسال به سیمپی ارسال به Windows Live اشتراک گذاری در گوگل ارسال لینک از طریق یاهو مسنجر برای دوستان ارسال به سرویسهای دیگر

اختیارات

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


Comments

[ شما در اين سايت مهمان هستيد .ورورد به سیستم / عضویت در سایت ]

نام:


آدرس اینترنتی:
//:http

پست الکترونیکی:


نظر:


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید
[ بازگشت ]