چهارشنبه، 19 اسفند، 1388
ورود | عضویت


با گرامیداشت حضور شما در این پایگاه به علت ارتقاء پرتال سایت بعضی از صفحات و بخش ها به صورت صحیح  و کامل نمایش داده نمیشود . لذا از محضر شما پوزش می طلبیم .

در ضمن توصیه می شود این پایگاه را با مرورگر فایرفاکس مشاهده نمائید .



اولين عمليات سپاه پس از بركناري بني صدر عمليات ولايت فقيه در جبهه آبادان بود

مطالب مفید سایت برای من

بخش فیلم
بخش عکس
بخش دانلود
اخبار و مطالب روزانه
تقویم مناسبتها و عملیاتها
سایر مطالب



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء 35




جستجوي سايت
جستجو در وب

نواي مجاهدت

1538 381
بازدید صفحه بازدیدکننده

تا کربلا .... فقط یک یا حسین


ويژهپنج شنبه، 19 دي، 1387 1661mojahedat

قصیده ای زیبا از مرحوم آغاسی شاعر دلسوخته اهل بیت علیهم السلام


دوش ؛ دلم از قفسش پر گرفت

بوی خوش دلکش دلبر گرفت

رشته ی پیوند تنم را گسست

همره هفتاد و دو مرغان مست

"مست"  شد و در پی دلدار گشت

از همه ی شهر و دیاری گذشت

مرغ دلم در تب و تاب است و شور

زانکه نمایان شده "شهری ز دور"

شهر پر از "نور خدا" دیده ؛ دل

غرق تپش ؛ غمکده گردیده دل

این دل در لجه ی غم مبتلا

مست شد از دیدن " کرببلا "



مست شد و محو تماشای آن

غرقه ی در جلوه ی زیبای آن

مرغ دلم تا بشد پای بست

گوشه ی " بین الحرمینش " نشست

کرببلا  مرغ دلم را ربود

غرقه ی دریای جلالش نمود

قلب پر از شوق مرا واله کرد

واله چنانگونه که رجعت نکرد

کرببلا چشم دلم را گشود

حرف " دلم " با من عاصی چه بود ؟

گفت دلم با من غرق گنه :

آی و بنه پای در این بارگه

گفت دلم : همره ما می شوی ؟

شرم بگفتا که کجا می روی ؟!!

چشم پر از هرزگی ات کور شد

لایق نادیدن این نور شد !!

دست به دامان گنه بوده ات

لایق این کوی نه بنموده ات !!

چون بردت " پای گنه کرده ای ؟! "

کار دگر جای گنه ؛ کرده ای ؟!!

زانکه به عمری به گنه زیستی

لایق بین الحرمین ؛ نیستی !!

دل کشدم در پی این عاشقی

می کشدم شرم ز نالایقی

شرم گنهکاری ام از حد گذشت

خواهش قلبم ز تنم کم نگشت

در کش و قوس " طلب قلب " و " شرم "

گفت دلم نکته ؛ مرا کرد گرم

زآتش لطف و کرم یار گفت

دل ز صفای حرم یار گفت

گفت دلم : گر چه که نالایقی

گر بودت ذره ای از عاشقی

می کشدت یار به سویش ؛ تو را

می کندت زائر کویش ؛ تو را

چشم گشای و بنگر یار را

لطف وی و حر خطاکار را

حر خطاکار ؛ رهش را ببست

قلب امام و دل زینب شکست

نیک نبود آنچه که حر کرده بود

لیک " نمودار ادب " را گشود

 

گرچه خطاکار و خطا پیشه بود

" عشق به زهراش " در اندیشه بود

مزد " دل فاطمی اش " را گرفت

در دل ارباب ؛ بسی جا گرفت

عاقبت ارباب به سویش کشید

تا دل زهرائی حر را بدید

می نزد از بین محب هاش خط

عاقبتش خیر شد از این نمط

حر خطاکار تو باشی اگر

رد نکنندت چو بکوبی به در

در بزن اینجا چو بدی یا که خوب

گوی تو " یا فاطمه " ؛ آنگه بکوب

بر لب تو هست چو "یا فاطمه"

در بزن اینجا ؛ منما "واهمه"

زانکه ز " یا فاطمه " ات بشکفد

چهره ی ارباب و نگاهت کند

نکته ی نابی است که گفته است " دل "

من که گنهکارم و هستم خجل

غرقه به شرمم گر و در تاب و تب

گوهر " یا فاطمه " دارم به لب

رمز عبور است چو " یا فاطمه "

در زنم و می نکنم "واهمه"

لیک در آغاز بشویم تنم

نیک بود " پاک شوم ؛ در زنم "

غسل کنم در دل " نهر فرات "

تا که کنم نوش ز "آب حیات"

آب حیات  است " حسینی شدن "

راه نجات است " حسینی شدن "

عشق حسین است " کلید نجات "

ذکر حسین است چو آب حیات

تا که دهندم به زیارت " برات "

" مست " برفتم به کنار فرات

تن بسپردم به فرات و شدم

پاک و مهیا که روم تا " حرم "

این تن آلوده بشستم بسی

آمده زان سوی ؛ بدیدم کسی

مرد رشیدی که بیامد ز دور

" علقمه " گردید از او غرق نور

مرد رشیدی که شتابان رسید

داشت به قلبش " غم و بیم و امید "

گوشه ی چشمش " گهر اشک " بود

در ید عباس علی ؛ " مشک " بود  !!

از می دلدار ؛ دلی مست داشت

مشک نبود آنچه که در دست داشت

مشک نبد ؛ " مردی عباس " بود

اوج فداکاری و احساس بود

باغ پر از یاس ؛ امیدش به اوست

همت عباس بر این آرزوست

تا که رساند به " حرم " مشک را

دور نماید ز حرم ؛ " اشک " را

مشک پر از آب ؛ چو آماده کرد

کرد "دو دستش" به دل آب سرد

آب به قدر کف دستش گرفت

دست به نزد لب مستش گرفت

خواست که تا نوشد از آن آب ؛ او

گشت ولی در تب و در تاب ؛ او

عقل بگفتا مه از این آب نوش

عشق بگفتا که ولی دار هوش

" بحر وفا " را چو توئی در ناب

" در ادب " را مفروشی به آب

غیرت عباس ؛ امانش نداد

درس وفا را به همه یاد داد

آب روی آب به یکبار ریخت !

آبروی آب از این کار ریخت

" اوج ادب " را بنمایاند ؛ او

زانکه هوس را ز برش راند ؛ او

بر " طلب نفس " بزد دست رد

او به سر " نفس و هوس " پای زد

رفته و بگذاشت هماره به جا

حسرت یک جرعه ز لبهاش را

بر دل بس تشنه ی این آب سرد

" نفس " زمین خورد از او در نبرد

ملتفت "سر عمل"  ناشدم

در طلب "حل معما"  شدم

غرق تحیر شدم ودر عجب

بهت زده ؛ مات ؛ ز اوج ادب !!

او که دلم را  " ادبش "  واله کرد

آتش غم زد به دل  "آب سرد"

آب فرات است به حسرت ؛ اسیر

زانکه ننوشید ز " لبهاش " سیر !

این مه در اوج ادب کیست ؛ کیست ؟؟

و این همه  "ایثار و ادب " بهر چیست ؟!

ناله ی غمبار بزد " آّ سرد "

گفت : تحیر مکن از فعل مرد

کاین پسر " ام بنین " است هان

" میر ادب " ؛ فخر زمین است هان

پور " علی " ماه بنی هاشم است

بر سر نفس و هوسش " حاکم " است

غیرتیان ! غیرت او دیدنی است

عاشقی و همت او دیدنی است

عاشق " زهرای حسین " است ؛ او

"مست" که سقای حسین است ؛ او

همت او و هدفش این بود:

"مشک"  به دستان برادر دهد

"مست"  من از حل معما شدم

مات شده  در پی " سقا "  شدم

ساقی لب تشنه ی لب تشنگان

سوی " حرم " گشت شتابان روان

مشک پر از آب به دستش فشرد

غربت ارباب ؛ دلش می فسرد

یاد لب تشنه ی اهل حرم

غرقه ی غم کرد دل ذوالکرم

گفت به خود : دست مگیری ز مشک !

زانکه شوی غرقه ی دریای اشک

تا که نگاه همه بر دست توست

مشک مخوان آنچه که در دست توست

گوهر نابی است همین " مشک آب "

هست امید دل " طفل رباب "

اهل حرم را برهاند  ز اشک

جرعه ی آبی ز دل تنگ مشک

چشم امید همه بر دست توست

" گل پسر فاطمه "  سرمست توست

پاک کنی دیده ی پر اشک را

گر برسانی به " حرم " مشک را

خواسته ی " اهل حرم "  این بود

دلخوش اهل حرم زین بود :

ساقی شان است " اباالفضل شان "

ام بنین زاده ی حیدر نشان

فخر همه " اهل حرم " هست این :

بی بدلی  ای " یل ام البنین "

اهل حرم دیده به ره دوختند

ز آتش سوزان عطش سوختند

چشم امید همه ای  " ساقیا "

فاتح بی واهمه ای  " ساقیا "

بر لب خشکیده ی از تشنگی

" مشک " دهد رایحه ی زندگی

" مشک اباالفضل "  امید همه

" مست اباالفضل "   گل فاطمه

" قلب اباالفضل "  اسیر حسین

می نرود جز به مسیر " حسین "

" قصد اباالفضل "  نجات حرم

" دست اباالفضل "  ید ذوالکرم

" فکر اباالفضل "  حرم ؛ تشنگی

" گرد اباالفضل "  عدو جملگی

نیک نگر ؛ فصد عدو را ببین

در پی مشکش بنموده کمین

دست به هر حیله و نیرنگ  زد

تا نگذارد که به مقصد برد

دشمن دنیاطلب دین فروش

خرقه ی نیرنگ و ریا ؛ زهد پوش

بیخرد جاهل بی عقل و هوش

در پی آن است که با یک خروش

نور حرم را بنماید خموش

تا نکنند " اهل حرم " ز آب نوش !!

خون "اباالفضل" بیامد به جوش

گفت عدو را که : بدارید گوش

من پسر شیر خدا " حیدر " م

فخر زنان " ام بینین "  مادرم

گر چه که من زاده ی " زهرا " نیم

لیک بدانید که " زهرائی ام "

هست " دل فاطمی ام " مست مست

بر در ارباب شدم پای بست

می نروم جای دگر زین سرای

خفته ی در خواب  ز غفلت در آی

هستی " عباس "  حسین است و بس

مستی " عباس "  حسین است و بس

می نگذارم که بگیریر " مشک "

تا که نمائید مرا غرق " اشک "

سوی خیام  " پسر فاطمه "

راهی ام  و  می نکنم   واهمه

بر حرم آل علی  ؛  ساقی ام

در ره ایثار و وفا  باقی ام

می کشدم ناله ی اهل حرم

می کندم غرقه ی دریای غم

دست علم گیر ید اللهی ام

" مشک "  فشرده به خود  و  راهی ام

رهسپرم تا حرم ای بزدلان

دور شوید از برم ای بزدلان

" مشک رساندن " بودم آرزو

" مشک ستاندن "  هدفت ای عدو

بار خدایا بنما یاری ام

" مشک " رسانم به میان حرم

سوی حرم ؛ اسب ؛ شتابان براند

در دل او صبر و قراری نماند

" سینه ی تنگش "  سپر مشک آب

زد به دل قوم لعین با شتاب

می نبود در دل خونین او

بیم زیادی " سپاه عدو "

دشمن بدسیرت بس تیره دل

در پی آنند  کنندش خجل

تا که به نیرنگ و به هر حیله ای

"مشک " ستانند به یک حمله ای

" مشک ستاندن " نه میسر گرش

" مشک دریدن " هدف دیگرش !!

حمله نمودند به سویش همه

غلغله ای شد به دل علقمه

در پی مشک است عدو زین طرف

لیک از آن سوی ؛ گرفته به کف

" مشک پر از آب " یل مرتضی

جان دهد ار ؛ می ندهد  مشک  را

قیمت " بیش از تن و سر "   باشد ش

" دست اباالفضل "  سپر  باشد ش

دشمن بی رحم چو پی برده بود

مشک به این دست گره خورده بود

کرد " نشان "  دست اباالفضل را

مشک رها سازد از آن " دست ها "

کرد جدا از بدنش " دست او "

گشت پر از درد " دل مست او "

تا که جدا گشت ید راستش

در پی میل و هدف و خواستش

مشک به دست دگر خود سپرد

" اشک " اگر چه که دلش می فسرد

گفت عدو را که : ید راستم

گشت جدا در پی درخواستم

خواسته ام " مشک رساندن " بود

و این حرم از " اشک " رهاندن بود

می ندهم مشک و به کف دارمش

" دست چپ " این بار سپر سازمش !

می نکنم مشک ز دستم رها

"گر چه که یک دست بود بی صدا"

تیغ عدو بار دگر هم گسست

حلقه ی پیوستگی " مشک و دست "

کرد جدا دشمن پست لعین

دست چپ  زاده ی  ام البنین

دست چپ از پیکر ساقی فتاد

" مشک " فتاد و به دلش غم نهاد

تا که جدا گشت دو دستان او

از ستم و ظلم سپاه عدو

گشت دلش غرقه ی دریای غم

گفت که : " چون مشک برم تا حرم ؟! "

قلب ستمدیده ی او جان گرفت

مشک پر از آب به " دندان " گرفت !

قیمت این مشک ؛ به از جان اوست

چشم عدو بر لب و دندان اوست

آه که دیدند همه ناگهان

تیر عدو گشت رها از کمان

" تیر خلاصی " که به مقصد رسید

مشک پر از آب روان را درید

تیر عدو ؛ مشک نه تنها درید

" قلب اباالفضل جوان " را درید

ریخته شد روی زمین " آب مشک "

رفت هدر " گوهر نایاب مشک "

اشک ؛ امان از دل ساقی ربود

پارگی مشک ؛ غمش را فزود

رشته ی امید دلش پاره گشت

ساقی لب تشنه چه بیچاره گشت

آب که نه ؛ ریخته شد  آبروش

آه که بر باد شده  آرزوش

تشنگی تشنه لبان ؛ یک طرف

شرم دل ساقی شان ؛ یک طرف

شرم و خجالت زدگی اش  ببین

اوج پریشان شدگی اش  ببین

" شرم " مسلط چو بر این قلب شد

" شوق حرم رفتن " از او سلب شد !

تیر عدو بس خجلش کرده است

آتش حسرت به دلش کرده است

حسرت رفع عطش تشنگان

مانده به قلب یل حیدر نشان

گفت به خود : کاش که جان بسپرم

تا که نبینم رخ  " اهل حرم "

بدون کلیدواژه

لذت اشتراک گذاری

ارسال به بلینک لیست ارسال به خوشمزه ارسال به ديگ ارسال به فرل ارسال به ردديت ارسال به تکنوراتي ارسال به یاهو مای وب ارسال به 100 درجه کلوب ارسال به بالاترین ارسال به دنباله ارسال به مهندس ارسال به استامبل ارسال به نتوز ارسال به فرندفید ارسال به تویتر ارسال به فیس بوک ارسال به سیمپی ارسال به Windows Live اشتراک گذاری در گوگل ارسال لینک از طریق یاهو مسنجر برای دوستان ارسال به سرویسهای دیگر

اختیارات

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


Warning: Missing argument 1 for loginbox(), called in /home/mojaheda/public_html/modules/News/article.php on line 203 and defined in /home/mojaheda/public_html/includes/inc_functions.php on line 132
نام کاربری

رمز عبور

به این سوال پاسخ صحیح بدهید:
4+6

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امکانات مخصوص کاربران استفاده کنید .


Comments

[ شما در اين سايت مهمان هستيد .ورورد به سیستم / عضویت در سایت ]

نام:


آدرس اینترنتی:
//:http

پست الکترونیکی:


نظر:


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید
[ بازگشت ]