چهارشنبه، 19 اسفند، 1388
ورود | عضویت


با گرامیداشت حضور شما در این پایگاه به علت ارتقاء پرتال سایت بعضی از صفحات و بخش ها به صورت صحیح  و کامل نمایش داده نمیشود . لذا از محضر شما پوزش می طلبیم .

در ضمن توصیه می شود این پایگاه را با مرورگر فایرفاکس مشاهده نمائید .



اولين عمليات سپاه پس از بركناري بني صدر عمليات ولايت فقيه در جبهه آبادان بود

مطالب مفید سایت برای من

بخش فیلم
بخش عکس
بخش دانلود
اخبار و مطالب روزانه
تقویم مناسبتها و عملیاتها
سایر مطالب



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء 35




جستجوي سايت
جستجو در وب

نواي مجاهدت

1538 381
بازدید صفحه بازدیدکننده

سفره هفت سین در جبهه


ويژهجمعه، 30 اسفند، 1387 1859mojahedat

اللهم انت السّلام و منک السّلام

و لک السّلام و الیک یعود السّلام

******* 

 دم عیدی یاد آنهایی که رفتند و جان دادند تا آبی ترین آسمان دنیا مال ما ایرانی ها باشد ، بخیر !!!

شبها وقتی منورها دل آسمان را می شکست فکر می کردند که بر آنها در ساعات و روزها و ماههای گذشته چه گذشته است . حساب اعمالشان را می کردند قبل ار اینکه آن ناظر شاهد بر اعمالشان رسیدگی کند .
شبهای عید بهترین زمان برای محاسبه بود . مثل من و تو می نشستند پای سفره هفت سینی که سیب و سماق و سکه ای هم در کار نبود و برایشان اهمیتی نداشت . مهم سفره دلشان بود که ستاره هایش را وقتی یا محول الحول و الاحوال می خواندند ، می تکاندند ...
نوروز در جبهه همیشه در میان گلوله ها با گل و بوسه توام می شد . دو رکعت نماز روی آن سجاده پاک می خواندند و آن قدر هم رزمان با هم رفیق بودند که یک دستمال سفید پیدا شود ،
برای پاک کردن آن بلورهای محرمانه !
حالا نیستند و سفره های هفت سین ما پر از سرکه های فراموشی شده ...
نوروز و ایام عید که می شد در شرایط عادی جبهه و جنگ تا 5 روز از صبحگاه خبری نبود . عیدی بچه ها ، سکه های یک تا پنجاه ریالی و اسکناسهای صد تا هزار ریالی متبرک ، دست حضرت امام (ره) بود . پنجمین پولهایی که به یادگار نوشته شده بود از سوی بچه ها یا فرماندهان ! و غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی همه جا دایر .
در کنار همه این نعمتها مراسم جشن و سرور بود ، تئاترها و نمایشنامه های نشاط آور که به وسیله خود بچه ها تهیه و اجرا می شد و نمایش فیلم های سینمایی که زحمت تدارک آنها را
بچه های واحد تبلیغات می کشیدند . 

بچه ها تحویل سال

یادش بخیر شملچه


چیده بودیم تو سفره 

سربند و یک سر نیزه


بچه ها خیلی گشتن 

 

تو جبهه سیب نداشتیم



بجای سیب تو سفره

کمپوتشو گذاشتیم


تو اون سفره گذاشتیم 

یه کاسه سکه و سنگ



سمبه بجای سنجد 

یه سفره رنگارنگ



اما یه سین کم اومد 

همه تو فکری رفتیم



مصمم و با خنده 

همه یک صدا گفتیم



بجای هفتمین سین 

تو سفره سر میزاریم


 
سر کمه؛ هرچی داریم

پای رهبر میزاریم


نوروز و ایام عید که می‌شد،‌ در شرایط عادی جبهه و جنگ تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود، عیدی بچه‌ها سکه‌های یک تا 50 ریالی و اسکناس‌های 100 تا 1000 ریالی متبرک به دست حضرت امام رضوان الله تعالی علیه بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته شده بود از سوی خود بچه‌ها یا فرماندهان بود.

 

 

 

 


غذاهای این ایام بهترین غذاها و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر بود، در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و و نمایشنامه‌های نشاط آور که به وسیله خود بچه‌ها تهیه و اجرا می‌شد و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را بچه‌های واحد تبلیغات می‌کشیدند. در این ایام بچه‌ها راه می‌افتادند برای عرض تبریک؛ از محل فرماندهان شروع می‌کردند و بعد به سنگرهای مجاور می‌رفتند؛ در حالی که همه‌باهم می‌گفتند: برادرا برادرا عیاد شما مبارک. اهل سنگر هم جوابی می‌دادند؛ یا چیزی به شوخی می‌گفتند و از میهمانان دعوت می‌کردند که به داخل سنگر آنها بروند تا پذیرایی بشوند . سنت «هفت سین» چیدن عید را بعضیها حفظ کرده بودند؛ منتها با همان رنگ و صبغه جنگی آن.

 

مثل هفت سین گردان تخریب لشگر27 که عبارت بود از:

 

 

 ۱ــ مین «سوسکی»،‌ ۲ـ مین «سبدی» ۳ـ سیم تله، 4ـ سیم چین، 5ـ‌ سیم خاردار،۶ـ سرنیزه ، 7ـ سی، چهار(c4) که نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس بود. یا در مواردی سوزن اسلحه، سیمینوف،‌ سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده‌اند که در جای دیگر معمول بوده است
.
 
  

سنگر تكانی‌ نوروزی‌ در جبهه‌های‌ دیروزی‌ !

 

سنت‌ شده‌ بود. هیچ‌ کاریش‌ نمی‌شد کرد. ولی‌ از همه‌ جالب تر این‌ بود که‌ در یک‌ محور جبهه‌،‌ هر کدام‌ از نیروها متعلق‌ به‌ شهر و شهرستانی‌ خاص‌بودند. تعدادی‌ از آمل‌ و بابل‌، چندتایی‌ از کرمانشاه‌، دو سه‌ تایی‌ هم‌ که‌ ما بودیم‌ از تهران‌.


اصلاً احتیاج‌ نبود به‌ تقویم‌ نگاه‌ کنی‌، نسیم‌ خوشی‌ که‌ در کانال ها و شیارها می‌دوید، حکایت‌ از بهار داشت‌. پرنده‌های‌ خوش‌ لهجه‌ای‌ که‌ بر روی‌ تخته‌سنگ ها، میان‌ سبزه‌های‌ نورَس‌ می‌پریدند و آواز سر می‌دادند، خبر از نو شدن ‌سال‌ داشتند.


خیلی‌ قشنگ‌ بود. ناخواسته‌ سر وصدای‌ خمپاره‌ و تیراندازی‌ هم‌ کم ‌می‌شد. انگار عراقی ها هم‌ به‌ «سال‌ نوی‌ شمسی‌» اعتقاد داشتند!


رسم‌ «خانه‌ تکانی‌» از آن‌ برنامه‌های‌ جالب‌ سال‌ نو بود که‌ من‌ یکی‌ ـ درتهران‌ که‌ بودم‌ ـ همواره‌ از آن‌ می‌گریختم‌. هر چه‌ مادرم‌ می‌گفت‌ به‌ او کمک ‌کنم‌ و فرش‌ و پرده‌ها و... را بشویم‌، به‌ بهانه‌ای‌ از خانه‌ می‌زدم‌ بیرون‌. چهارده‌ ـ پانزده‌ سال‌ که‌ بیشتر سن‌ نداشتم‌، همیشه‌ احساسم‌ این‌ بود که‌ پدر و مادر، صاحب‌ خانه‌ هستند و من‌ اولادشان‌، پس‌ وظیفه‌ اصلی‌ خانه‌ تکانی‌ با آنهاست‌.


ولی‌ جبهه‌ دیگر این‌ حرف ها را نداشت‌. با وجودی‌ که‌ سن‌ و سالی‌ نداشتیم‌، خودمان‌ شده‌ بودیم‌ صاحب خانه‌. گودالی‌ کوچک‌ در سینه‌ سخت‌ کوه های‌ سنگی‌ گیلانغرب‌ کنده‌ بودیم‌؛ اطراف‌ آن‌ را با کیسه‌ گونی های‌ پر ازخاک‌ محصور کرده‌ و ورقه‌ای‌ فلزی‌ نقش‌ سقف‌ را بازی‌ می‌کرد. چند کیسه‌گونی‌ و مقداری‌ خاک‌ نیز حکم‌ بتون‌ آرمه‌ و آسفالت‌ بام‌ را داشت‌. یک‌ لایه ‌کلفت‌ مشما که‌ بر روی‌ آنها می‌کشیدیم‌، پشت‌ بام‌ سه‌ چهار متری‌ کاملا ایزوگام ‌می‌شد.


باید خانه‌ تکانی‌ هم‌ می‌کردیم‌. کسی‌ دستور نمی‌داد، خودمان‌ می‌دانستیم‌. هر چند که‌ همه‌ جبهه‌ها، نظافت‌ سنگر برایشان‌ حکم‌ اجباری ‌پیدا کرده‌ بود، ولی‌ خانه‌ تکانی‌ سال‌ نو فرق‌ می‌کرد. بهانه‌ای‌ بود که‌ شکل‌ و شمایل‌ سنگر را هم‌ بفهمی‌ نفهمی‌ عوض‌ کنیم‌. اگر جا داشت‌ کف‌ سنگر را بیشتر گود می‌کردیم‌ تا از دو لا رفتن‌ کمرمان‌ درد نگیرد. در دیواره‌ سنگی‌ هم‌ جایی‌ به‌ عنوان‌ طاقچه‌ می‌کندیم‌ و مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار می‌دادیم‌. این‌طوری‌ مجبور نبودیم‌ موقع‌ خوابیدن‌، مثل‌ ماهی‌ کنسرو به‌ همدیگر بچسبیم‌.


پر کردن‌ سوراخ‌ موش ها یک‌ وظیفه‌ مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتیم‌، نه‌ سیمان‌. مجبور بودیم‌ یک‌ تکه‌ سنگ‌ با لبه‌های‌ تیز در دهنه‌ ورودی‌ لانه‌ شان‌ فرو کنیم ‌ولی‌ آنها هم‌ بیکار نمی‌نشستند، پاتک‌ می‌زدند و در کمتر از یکی‌ دو روز، از جایی‌ دیگر که‌ اصلاً احتمالش‌ را نمی‌دادیم‌، کانال‌ می‌زدند و راه‌ خروج‌ پیدا می‌کردند.
«پاتک‌» زدنشان‌ هم‌ کم‌ از عراقی ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فریادت‌ به‌ هوا می‌رفت‌. یکی‌ انگشت‌ پایت‌ را گاز می‌گرفت‌، یکی‌ دستت‌ را و یکی‌ می‌پرید توی‌ صورتت‌. بگذریم‌ زیاد موش‌ بازی‌ در ‌آوردیم‌!


من‌ یکی‌ حال‌ و حوصله‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌ام‌، رفتم‌ و گوشه‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگ‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کاسته ‌شود، روی‌ والور گذاشت‌ که‌ بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ زردش‌، حال‌ همه‌ راگرفته‌ بود ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!


در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم‌، درست‌ در لحظه‌ تحویل‌ سال‌، خواب‌ بودم‌ یا بیدار نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ است‌ یک‌ باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. دیدم‌ غلام‌ بود. از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ بهم‌ تذکر داد که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، بدجوری‌بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ خود را زیر جورابم‌ گرفته‌ و در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخردوره‌ سه‌ ماهه‌ ماموریت‌ داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!


بدتر از من‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی ها.


با همه‌ اینها، کسی‌ اخم‌ نمی‌کرد. همه‌ می‌خندیدند. حتی‌ مجروحین‌ بازی‌.از خنده‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌ خاستم‌ و پس‌ ازخواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، آیه‌ای‌ از قرآن‌ را می‌خواندیم‌ و سپس‌ روی‌یکدیگر را می‌بوسیدیم‌ و فرارسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ می‌گفتیم‌. اینها که‌سنت‌ بدی‌ نبود.


چهارشنبه‌ سوری‌ با آن‌ همه‌ بدی‌ اش‌، کلی‌ تیر و آر پی‌ جی‌ طرف‌ عراقی ها زدیم‌ که‌ بیچاره‌ها هول‌ برشان‌ داشت‌ که‌ نکند ما قصد حمله‌ داریم‌. مگر خود من‌ نبودم‌ که‌ پتویی‌ سیاه‌ روی‌ سرم‌ انداختم‌ و درحالی‌ که‌ با قاشق‌ به‌ پشت ‌کاسه‌ می‌زدم‌، جلو سنگر بچه‌ها رفتم‌ و مثلاً سنت‌ «قاشق‌ زنی‌» را احیا کردم ‌که‌ از شانس‌ بدم‌، برادر نوروزی‌ ـ مسئول‌ محور ـ در سنگر بچه‌ها بود و پتو را که‌ زد کنار، کلی‌ کنف‌ شدم‌ و بچه‌ها از خدا خواسته‌، زدند زیر خنده‌. حسین‌ که‌ یک‌ مشت‌ فشنگ‌ ریخته‌ بود توی‌ کاسه‌ام‌، پرید و کاسه‌ را از دستم‌ قاپید و دررفت‌.
صبح‌ روز بعد، هوا طراوت‌ خاصی‌ دا
شت‌. انگار یک‌ شبه‌ همه‌ گیاهان ‌سبز شدند. تپه‌ها پر شده‌ بودند از پروانه‌های‌ بازیگوشی‌ که‌ بی‌ توجه‌ به‌ جبهه‌ و این‌ حرف ها میان‌ گل های‌ سفید تازه‌ شکفته‌ چرخ‌ می‌خوردند و دنبال‌ همدیگرمی‌کردند. عطر شبنم‌، سبزه‌های‌ خیس‌ خورده‌، بوی‌ تند باروت‌ نم‌ کشیده‌ که‌ از خمپاره‌ تازه‌ منفجر شده‌ بلند بود، شامه‌ها را پر می‌کرد.


عید دیدنی‌ و رفتن‌ به‌ سنگرهای‌ بچه‌ها، لباس هایی‌ که‌ شسته‌ و زیر پتوی‌کف‌ سنگر اتو خورده‌ بود، اگر کسی‌ «عطر شاه‌ عبدالعظیمی»‌ داشت‌ به‌ همه‌ می‌زد، حکایت‌ از اولین‌ روز سال‌ نو داشت‌. داخل‌ هر سنگر عکس‌ زیبایی‌ از امام‌ آذین‌ شده‌ و به‌ دیواره‌ آویخته‌ شده‌ بود. تصویری‌ شاد و خندان‌ از امام‌. دیده‌ بوسی‌، صلوات‌، ذکر حدیث‌ و تلاوت‌ چند آیه‌ از قرآن‌؛ سرانجام ‌بسته‌های‌ کوچکی‌ که‌ تدارکات‌ فرستاده‌ بود، فضای‌ جبهه‌ را عیدی‌ می‌کرد. نامه‌ بچه‌های‌ کوچک‌ که‌ از کیلومترها آن‌ طرف تر از جبهه‌، از شهرهای‌ مختلف ‌آمده‌ بود. کودکان‌ و نوجوانان‌ خوش‌ سلیقه‌، کارت های‌ تبریک‌ نقاشی‌ شده‌، مقداری‌ شکلات‌ و آجیل‌، یک‌ خودکار، یک‌ دفترچه‌ سفید، و نامه‌ای‌ گذاشته ‌و فرستاده‌ بودند.


«برادر عزیز رزمنده‌ سلام‌... من‌ چون‌ سنم‌ به‌ حدی‌ نبود که‌ به‌ جبهه‌ بیایم‌ این‌ عیدی‌ را از پول‌ خودم‌ برای‌ شما تهیه‌ کردم‌ و فرستادم‌ امیدوارم‌ در صفحه ‌اول‌ دفترچه‌، پاسخ‌ نامه‌ام‌ را بنویسی‌ و برایم‌ بفرستی‌ و مرا خوشحال‌ کنی‌ که ‌یک‌ رزمنده‌ هدیه‌ام‌ را پذیرفته‌ است‌....
برادر کوچک‌ تو...»


بازخوانی از اینجا

بدون کلیدواژه

لذت اشتراک گذاری

ارسال به بلینک لیست ارسال به خوشمزه ارسال به ديگ ارسال به فرل ارسال به ردديت ارسال به تکنوراتي ارسال به یاهو مای وب ارسال به 100 درجه کلوب ارسال به بالاترین ارسال به دنباله ارسال به مهندس ارسال به استامبل ارسال به نتوز ارسال به فرندفید ارسال به تویتر ارسال به فیس بوک ارسال به سیمپی ارسال به Windows Live اشتراک گذاری در گوگل ارسال لینک از طریق یاهو مسنجر برای دوستان ارسال به سرویسهای دیگر

اختیارات

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


Warning: Missing argument 1 for loginbox(), called in /home/mojaheda/public_html/modules/News/article.php on line 203 and defined in /home/mojaheda/public_html/includes/inc_functions.php on line 132
نام کاربری

رمز عبور

به این سوال پاسخ صحیح بدهید:
4+6

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امکانات مخصوص کاربران استفاده کنید .


Comments

[ شما در اين سايت مهمان هستيد .ورورد به سیستم / عضویت در سایت ]

نام:


آدرس اینترنتی:
//:http

پست الکترونیکی:


نظر:


اجازه استفاده از تگهای HTML را ندارید
[ بازگشت ]