با عصای زیر بغل توی کوچه راه میرفت. مدام به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین می انداخت. …

با عصای زیر بغل توی کوچه راه میرفت. مدام به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین می انداخت. رفتم جلو و ازش پرسیدم: آقا ابرام چی شده!؟ اول جواب نمیداد. اما با اصرار من گفت: هر روز تا این موقع حداقل یکی از بندگان خدا به ما مراجعه میکرد و هر طور شده مشکلش …

با عصای زیر بغل توی کوچه راه میرفت.
مدام به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین می انداخت.
ادامۀ مطلب »