کانال_کمیل

امیرالمؤمنین علیه السلام: هرکس خود را در راه اصلاح نفس خویش، در رنج افکند، به سعادت دست …

♥️امیرالمؤمنین علیه السلام: ⭕️هرکس خود را در راه اصلاح نفس خویش، در رنج افکند، به سعادت دست پیدا خواهد کرد. 📚غررالحکم حدیث۸۲۴۶ دقیقا مثل شهید ابراهیم هادی. چندتا خاطره کوتاه در این‌باره ازش میخونیم👇 🌸ابراهیم هیچوقت از کلمه «من» استفاده نمیکرد. حتی برای شکستن نَفْس خودش کارهایی رو میکرد. 🌸مثلا زمانی که قهرمان کشتی بود …

امیرالمؤمنین علیه السلام:

هرکس خود را در راه اصلاح نفس خویش، در رنج افکند، به سعادت دست … ادامۀ مطلب »

هر وقت خواستی کار خوبی بکنی و راه بندان شد و ممکن نشد آن را انجام بدهی،نیتت را رسیدگی کن.ش…

🌹هر وقت خواستی کار خوبی بکنی و راه بندان شد و ممکن نشد آن را انجام بدهی،نیتت را رسیدگی کن.شاید صدمه خورده است و صرفا برای خدا نیست… و الا اگر با صاحب خانه کار داشته باشی، بر عهده ی اوست که موانع را از جلوت راهت برطرف کند😊 📚کتاب مصباح الهدی ابراهیم، هیچکس از …

هر وقت خواستی کار خوبی بکنی و راه بندان شد و ممکن نشد آن را انجام بدهی،نیتت را رسیدگی کن.ش… ادامۀ مطلب »

“ما تورا دوست داریم” ساعت حدود یک نیمه شب بود که خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح م…

“ما تورا دوست داریم”❤️ ساعت حدود یک نیمه شب بود که خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح متوجه شدم که کسی دستم را تکان می‌دهد. چشمانم را به سختی باز کردم،چهره نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من رو صدا زد و گفت: “پاشو الان موقع اذانه” من هم بلند شدم، با خودم گفتم: …

“ما تورا دوست داریم”

ساعت حدود یک نیمه شب بود که خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح م… ادامۀ مطلب »

در جلسه ای که برخی از فرماندهان حضور داشتند نقشه منطقه عملیاتی مرور شد یکی از فرماندهان …

🍃🌻در جلسه ای که برخی از فرماندهان حضور داشتند نقشه منطقه عملیاتی مرور شد یکی از فرماندهان طرح عملیات را شرح داد و بعد گفت: با این برنامه ریزی که کرده ام حتما پیروز می شویم. لبخندی به او زد و گفت بگو «اگر خدا بخواهد». شما تمام کارهایت را دقیق انجام بده اما یقین …

در جلسه ای که برخی از فرماندهان
حضور داشتند نقشه منطقه عملیاتی
مرور شد یکی از فرماندهان …
ادامۀ مطلب »

از توی کوچه رد می شد. بچه ها داشتند فوتبال بازی می کردند. یکدفعه توپ را شوت کردند و محکم ب…

از توی کوچه رد می شد. بچه ها داشتند فوتبال بازی می کردند. یکدفعه توپ را شوت کردند و محکم به صورت ابراهیم خورد. آنچنان ضربه شدید بود که صورتش سرخ شد. کمی نشست. بچه ها از ترس فرار کردند. ابراهیم دست کرد داخل ساک دستی و مقداری خوراکی بیرون آورد و گفت: کجا رفتید؟ …

از توی کوچه رد می شد. بچه ها داشتند فوتبال بازی می کردند. یکدفعه توپ را شوت کردند و محکم ب… ادامۀ مطلب »