آبادان لین یک

جنایت در «سینما رکس» برای بدنام کردن مبارزین و انقلابیون

جنایت در «سینما رکس» برای بدنام کردن مبارزین و انقلابیون


به گزارش مجاهدت از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، رژیم منحوس پهلوی در روز‌ها و ماه‌های پایانی عمر خویش برای نجات خود از موج شدید اعتراضات و مبارزات مردم انقلابی و حق طلب ایران به هر دسیسه و توطئه شیطانی متوسل می‌شد که یکی از آنها، تلاش برای تصویرسازی روحیه‌ای جاه طلبانه، بی رحم و فرصت جو از رهبران مذهبی در اذهان مردم ایران بود تا به خیال خود بتواند پایگاه اجتماعی رهبران و مبارزین انقلابی را در ذهن مردم مخدوش کند.

یکی از این ترفند‌ها و حیله‌ها، طراحی و اجرای نقشه شیطانی و بی رحمانه آتش سوزی ساختگی و عمدی سینما رکس آبادان در ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ و قتل صد‌ها نفر از مردم بی گناه ایران و تلاش برای جلوه دادن این جنایت توسط مذهبی‌ها و انقلابی‌ها در ذهن مردم ایران بود، درکتاب «آبادان لین یک» نوشته نعمت‌الله سلیمانی خواه که کتابی از مجموعه اسنادی و پژوهشی مرکز اسناد و تحقیقات سپاه هست، در باره این ماجرا از زبان «سید کریم حجازی» فعال انقلابی و مسئول بنیاد شهید آبادان در دفاع مقدس چنین آمده هست:

آن موقع ماه رمضان بود و  من خانواده را فرستاده بودم اصفهان، منزل پدرخانمم. خانه مادر من اروسیه (ولایت‌فقیه کنونی) بود. طبق معمول حدود ساعت ۹ شب بود که داشتم با موتور می‌رفتم به‌طرف خیابان اروسیه. خب، سینما رکس نزدیک خانه و محل کسب ما بود. دیدم مردم آنجا روبروی سینما جمع شده‌اند. خوب که دقت کردم، دیدم توی سینما آتش‌گرفته و عده‌ای سعی می‌کردند، شیر‌های آب آتش‌نشانی را که چند تا دور و بر سینما بودند، باز کنند؛ ولی عجیب بود که هیچ‌کدام از شیر‌های آتش‌نشانی آب نداشتند. من یادم هست مردم تلاش می‌کردند لوله‌ها را باز کنند ولی هیچ فایده‌ای نداشت؛ اصلاً آبی در کار نبود.

عده‌ای از مردم هم تلاش می‌کردندکه در آهنی سینما را باز کنند؛ اما هرکس جلو می‌رفت، توسط افسران و مأموران شهربانی که روی پیاده‌رو جلوی سینما ایستاده بودند، با باتوم و مشت و لگد به عقب فرستاده می‌شدند. دود و آتش غلیظی از در و پنجره‌های طبقه همکف و طبقه دوم برخاسته بود و صدای شیون و فریاد، با فریاد‌های مردمی که در بیرون سینما جمع شده بودند، چنان قاطی شده بود که معلوم نبود این‌همه سروصدا از کجا بلند شده. بوی سوختنی تهوع‌آور و وحشتناک در همه اطراف سینما پیچیده بود و حال آدم را به هم می‌زد.

من بلافاصله قاطی چندنفری شدم که تلاش می‌کردند از طرف خیابان امیری بروند و از در پشتی سینما خوشان را به داخل برسانند. رفتیم ولی پاسبان‌ها آنجا ر ا هم محاصره کرده بودند؛ و نمی‌گذاشتند کسی به در عقبی سینما نزدیک شود. حالا از نیمه‌شب گذشته بود. ساعت حدود ۱:۳۰ الی تا ۲ سحرگاه بود که آتش تقریباً خاموش شده بود. ساعتی قبل، مأموران شهربانی خود را از مقابل در سینما کنار کشیده و از آنجا فاصله گرفته بودند.

یک عده‌ای یک پله نردبان بزرگ آوردند و از کنار یکی از خانه‌ها که توی خیابان امیری بود سعی کردند خودشان را به بالا برسانند. سینما رکس سه طرف داشت که یک درش به داخل خیابان امیری باز می‌شد و در جلویی و اصلی‌اش توی خیابان زند و پهلوی دیگرش کوچه مجاور اداره دارایی بود. ما در دسته‌های دو سه‌نفری وارد محل کشتار بیش از چهارصد نفر زن و مرد و کودک بی‌گناه شده بودیم.

واقعیت این بود که چهار نفر که دست‌پرورده و فریب‌خورده ساواک بودند و اتفاقاً بعضی خانواده‌های مذهبی هم داشتند، دست به این جنایت زده بودند ولی فکر اصلی که پشت قضیه بود، فکر شیطانی ساواک بود. یکی از آنها تکبعلی زاده بود که خودش را توانست از پنجره رو به کوچه اداره دارایی به داخل کوچه بیندازد. او تا مدتی بعد از انقلاب آزاد بود و بعد دستگیر شد. یکی هم اسمش برزکار بود، یکی هم عاشور بود که می‌گفتند عراقی هست. نفر چهارم را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم او هم در آتش سوخت. تکبعلی زاده در دادگاه به این کار اعتراف کرد و اعدام شد.

ساواک از لحاظ مالی به این‌ها کمک کرده بود و دو نفر که از ساواک تهران آمده بودند، برای این‌ها تجهیزات آورده و نحوه کار را به آنها گفته بودند. ساواک به آن‌ها اطمینان داده بود که نجات پیدا می‌کنند. ساواک برای اینکه این فاجعه را به گردن مذهبیون بیندازد، سناریوی ظریفی را تهیه‌کرده بود. این چهار نفر را بعد از این که توجیه کرده بود، برده بود اصفهان پیش آیت‌الله طاهری اصفهانی که دیداری داشته باشند. از این دیدار هم فیلم تهیه‌کرده بود که این فیلم هم جزو مدارک دادگاه سینما رکس بود.

واقعاً با قاطعیت می‌توان گفت که آبادان بعد از سینما رکس به خاطر ظرفیتی که ازلحاظ فرهنگی و رشد فرهنگی مردم داشت، سنگ تمام گذاشت؛ یعنی شد مرکز انقلاب ایران. از آن روز به بعد، اعتصابات پالایشگاه آبادان شدیدتر شد و همه کارکنان آنجا مصمم‌تر شدند و پای کار آمدند و حتی حکومت نظامی هم روی اعتصابات آن‌ها تاثیری نگذاشت.

انتهای پیام/ 119

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

جنایت در «سینما رکس» برای بدنام کردن مبارزین و انقلابیون

جنایت در «سینما رکس» برای بدنام کردن مبارزین و انقلابیون بیشتر بخوانید »

ما برای رضای خدا می‌جنگیم، مشکلات که چیزی نیست

ما برای رضای خدا می‌جنگیم، مشکلات که چیزی نیست


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، سید کریم حجازی از مبارزان پیش و بعد از انقلاب اسلامی و مسئول و پایه گذار بنیاد شهید آبادان در جنگ تحمیلی بود که خاطرات او در کتاب «آبادان لین یک» نوشته شده است. همسر حجازی خاطراتی از مشکلاتش بعد از جبهه رفتن همسرش را روایت می‌کند که در ادامه می‌خوانید.

چند وقت بعد از اینکه پسر بزرگم آقا مهدی به جبهه رفت، دیدم یک کسی برایمان چند کارتون مواد غذایی، حبوبات و… آورد و گفت: «پسرتان رفته جبهه، ما دیدیم که سخت‌تان است، این‌ها را برایتان آوردیم.» من را بگویید، با دیدن جعبه‌ها و شنیدن این حرف آنقدر بهم برخورد و ناراحت شدم که جعبه‌ها را گذاشتم بیرون دم در و همه را پس دادم. به آن برادر‌هایی هم که این‌ها را آورده بودند، گفتم: «ما هر چقدر هم که نداشته باشیم، از هیچ‌کس هیچ چیزی نمی‌خواهیم و نمی‌توانم این‌ها را قبول کنم. من بچه‌ام را نفرستادم جبهه که این‌ها را برای من بیارین. بچه من هم مثل بقیه جوان‌ها برای رضای خدا رفته و ما هم راضی به رضای خدا هستیم. بچه‌های ما به‌خاطر این چیز‌ها که به جبهه نرفته‌اند؛ اصلاً و ابداً!» به هر حال مشکلات در شهری که خانه و کاشانه اصلی آدم زیر آتش و خمپاره است و شوهر و پسر بزرگت هم به جبهه رفته باشند، برای زن، و بچه‌های قدو‌نیم‌قد خیلی زیاد بود؛ اما وقتی کسی بخواهد برای رضای خدا کار کند، این مشکلات برایش چیزی نیست!

یادم می‌آید سه، چهار سال از شروع جنگ گذشته بود که نمیدانم حاج‌آقا به چه مناسبت آمد اصفهان. تلویزیون داشت برنامه‌ای از زیر قرآن رفتن رزمنده‌ها در شب عملیات را نشان می‌داد. من هم همان برنامه را تماشا می‌کردم، یک‌دفعه دیدم که این آقامهدی ما هم داشت از زیر قرآن رد می‌شد که راهی عملیات بشود. من یک‌دفعه دلم هری ریخت و قلبم فشرده شد. رفتم سریع تلویزیون را بغل کردم و شروع کردم اشک ریختن. بعد حاج‌آقا با تعجب من را نگاه کرد و گفت: «چی شد یهویی؟!» من بهش گفتم: «مگه ندیدی آقا مهدی رو از تلویزیون نشون دادن؟!» گفت: «خب، چیه مگه؟! اینم مثل بقیه بچه‌های مردم.».

ولی من هیچ‌وقت آن شب را یادم نمی‌رود که حاج‌آقا تا صبح هی توی حیاط قدم می‌زد و می‌گفت: «یک شب هم که ما آمدیم خانه، این‌طوری شد؛ شما این صحنه را دیدی!» معلوم بود که خودش هم دل نگران است. برای هر دوی ما شب سختی بود. چند وقت بعد از آن هم شنیدیم که در آن عملیات خیلی شهید دادند و ما هم خیلی نگران بودیم. در تمام مدتی که آقامهدی در آن جهبه بود، وضعیت اعصاب و خواب من کاملا به هم ریخته بود و آن‌قدر حالم بد شده بود که توی خواب کم‌کم شروع کردم به تشنج کردن و هذیان گفتن. بعد رفتم دکتر، ولی دکتر‌ها نفهمیدند که من چه مشکلی دارم.

انتهای پیام/ ۱۴۱

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

ما برای رضای خدا می‌جنگیم، مشکلات که چیزی نیست

ما برای رضای خدا می‌جنگیم، مشکلات که چیزی نیست بیشتر بخوانید »