آزاده

حاج قاسم برای شهادت جانباز ربیعی دعا کرد

ایثار شهید «علیرضا ربیعی» برای هم‌بندی‌هایش در اسارت/ استجابت دعای شهید ربیعی با آمین شهید سلیمانی


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، حاج علیرضا ربیعی از جانبازان شیمیایی ۵۰ درصد دوران دفاع مقدس و از آزادگان سرافراز کشور بود که هشت سال از دوران عمر خود را در اردوگاه‌های بعثی سپری کرد.

وی در عملیات والفجر مقدماتی در اثر استنشاق گاز‌های شیمیایی دچار مجروحیت شیمیایی شد و جانباز ۵۰ درصد بود. سپس هشت سال به اسارت دشمن درآمد و پس از آزادی در سپاه پاسداران به ادامه خدمت پرداخت.

شهید ربیعی در دوران اسارت به استادی در اخلاق، ورزش، آموزش قرآن، زبان و سنگ صبوری آزادگان شهرت داشت و بعد از اسارت نیز در دفتر فرماندهی کل سپاه برای ایثارگران منشا خدمات وافری شد. برادر دیگر او «حسن» در عملیات «بیت المقدس» و برادر دیگرش «احمد» نیز در عملیات «رمضان» به شهادت رسیده‌اند. حاج علیرضا ربیعی ۱۱ دی ۱۴۰۰ بر اثر جراحات ناشی از دوران دفاع مقدس به همرزمان شهیدش پیوست.

مجید خادمی داماد حاج علیرضا خادمی در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس ضمن اشاره به ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری شهید ربیعی اظهار داشت: ایشان هیچ وقت درد‌ها و مصائب مجروحیتش را بروز نمی‌داد، از اینکه چه اتفاقاتی در جبهه و اسارت افتاده صحبت نمی‌کرد. گاه دوستانش در صحبت‌هایی که داشتند خاطراتی از دوران اسارت ایشان بازگو می‌کردند.

وی افزود: ایشان با مرحوم ابوترابی و جمشیدی هم‌اردوگاهی بودند؛ خود اسرا می‌گفتند ما ۴۵ هزار اسیر بودیم که شاید علیرضا از لحاظ تقوا و ایمانی که داشت و روحیه و برخورد خوبش نمونه بود. هیچ وقت اعتراضی نمی‌کرد و با اینکه شکنجه‌های زیادی شد، اما دردش را بروز نمی‌داد. یکی از دوستان بهیار که در اسارت با او همراه بود تعریف می‌کرد حاج علیرضا یک سال کنار من می‌خوابید، یک نصف شبی بیدار شدم و دیدم از درد کلیه به خودش می‌پیچد. وقتی گفتم چرا به من چیزی نمی‌گویی که دارو بدهم، گفت دارو‌ها را برای بچه‌های دیگر نگه دارید، من تحمل می‌کنم.

خادمی بیان کرد: نسبت به کاری که انجام می‌داد و لباس مقدس سپاه پاسداران بسیار متعهد و مقید بود. مسوول دفتر فرماندهی سپاه بود و بسیار دوستش داشتند، آنقدر که دو دوره بازنشستگی‌اش به تعویق افتاد، یک‌بار در دوره فرماندهی سرلشکر رحیم صفوی و بار دیگر در دوره فرماندهی سرلشکر عزیز جعفری.

وی در ادامه با اشاره به خصوصیات شخصیتی حاج علیرضا ربیعی و حساسیتش نسبت به بیت‌المال تصریح کرد: با اینکه می‌توانست به عنوان مسوول ماشین در اختیار بگیرد، اما هیچگاه این کار را نکرد. حتی خبر داشتم ساعت ناهار و نماز را از فیش حقوقی‌اش لحاظ نمی‌کرد و می‌گفت می‌توانم ناهارم را در منزل بخورم، وقتی می‌گفتیم خب شما تا نیمه شب در اداره هستید می‌گفت این حق بیت المال است.

خادمی بیان داشت: یکی دو بار ماشینش خراب شد که از محل کار ماشین آمد دنبالش تا به دنبال درمان‌های پزشکی برود، کارش که تمام شد هزینه بنزین را پرداخت کرد در صورتی که معمولا این کار انجام نمی‌شود، ایشان روی بیت‌المال حساس بود و می‌گفت نمی‌توانم جواب بیت‌المال را بدهم.

وی با اشاره به دیگر ویژگی‌های شهید ربیعی تصریح کرد: بسیار ولایتمدار بود، زمانی که در خانه بستری بود، وقتی صحبت‌های رهبر معظم انقلاب اسلامی از تلویزیون پخش می‌شد، با وجود حال مریض و وصل بودن دستگاه اکسیژن، رو به روی تلویزیون به احترام می‌نشست و صحبت‌ها را به دقت گوش می‌داد.

خادمی در پایان با بیان خاطره‌ای از روز‌های آخر زندگانی حاج علیرضا گفت: ایشان بر اثر جراحات شیمیایی در بیمارستان بقیه الله (عج) چند سال تحت درمان بود. این اواخر تمام ریه‌اش سفید شده بود و عوارض جراحات به مغز استخوان رسیده بود. چند روز پیش از شهادت به همسرش گفته بود حاج قاسم را در خواب دیدم، خیلی خوشحال بود، می‌گفت با حاج قاسم صحبت کردم، قسمش دادم که دعا کند من هم شهید شوم، حاج قاسم گفت چرا اصرار می‌کنی؟ گفتم همه دوستانم شهید شدند، حاج قاسم دستش را بالا برد و برایم دعا کرد.

انتهای پیام/ ۱۴۱

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

ایثار شهید «علیرضا ربیعی» برای هم‌بندی‌هایش در اسارت/ استجابت دعای شهید ربیعی با آمین شهید سلیمانی

ایثار شهید «علیرضا ربیعی» برای هم‌بندی‌هایش در اسارت/ استجابت دعای شهید ربیعی با آمین شهید سلیمانی بیشتر بخوانید »

مروری بر کتاب «نان سال‌های جنگ»/ اسم دخترت را بگذار آزاده


مروری بر کتاب «نان سال‌های جنگ»/ اسم دخترت را بگذار آزاده


می‌توان چهره خیرالنساء و صدیقه و… را دید و شور زندگی را در چشمان‌شان احساس کرد، آن‌ها همه پیر شده‌اند، رزمندگان هم، کسی چه می‌داند، شاید یکی از آن‌ها هنوز نامه‌ای را که زن روستایی لابه‌لای نان‌ها و کلوچه‌ها می‌گذاشت، داشته باشد.

به گزارش مجاهدت به نقل ازخبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، «نان سال‌های جنگ» عنوان کتابی است که با زاویه‌ای جدید به نقش زنان در دهه شصت و دفاع مقدس پرداخته و خاطرات زنان روستای «صَدخَرو» سبزوار را در پشتیبانی دفاع مقدس روایت می‌کند.

«مریم راهی» که خود از نویسندگان مطرح است در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است، به این کتاب پرداخته که می‌خوانید.

روستای صدخَرو در ۵۵ کیلومتری سبزه‌وار و در مسیر راه شوسه شاهرود، سبزه‌وار قرار دارد. این روستا که از شمال در ادامه رشته‌کوه البرز به کوه صدخرو می‌رسد، بزرگترین روستا در بخش داورزن است و در حال حاضر بیش از ۳۰۰۰ نفر جمعیت دارد. 

پیرزنان این روستا خاطره‌ها دارند از روزگار شاه قلدر ایران، از روزگاری که چادر از سرها می‌کشیدند و بعدها که پسر به جای پدر نشست و پای بیگانه به کشور باز شد و زن را از آنچه که بود خانه‌نشین‌تر کرد. روستاییان با اینکه دور بوده‌اند از شهرها و مراکز خبر، اما خاطرات بسیاری دارند از دوران انقلاب و شعارها و شکنجه‌ها، همین‌طور از جنگ و بمباران و اسلحه به دست گرفتن مردان. این خاطرات که بی‌تردید زبان‌به‌زبان میان خودشان می‌چرخد و برخی از آن‌ها نیز به دست ما می‌رسد، برای آن‌ها نان است، شاید از نان شب هم واجب‌تر، کسی چه می‌داند! 

مروری بر کتاب «نان سال‌های جنگ»/ اسم دخترت را بگذار آزاده

ما که هر آنچه می‌دانیم از نان، تنها این است که ابتدا گندمی بوده، آرد شده، خمیرش کرده‌اند و خمیرِ بازشده را بر تنوری از آتش پخته‌اند. اما برای زنان روستا نان معنایی دیگر دارد که میان خاطرات‌شان در کتاب «نان سال‌های جنگ» خواندنی‌ست.  

انقلاب که پیروز شد، همین‌ نان‌ها نقل و نبات شدند و از این خانه به آن خانه کام‌ها را شیرین کردند. آن زمان زنان روستا روح‌شان هم خبر نداشت که از پسِ این جنگ، جنگی دیگر است و خون‌های بسیار دیگری ریخته خواهد شد. آن‌ها شاید با خود می‌پنداشتند جنگ همانی بود که در سال‌های انقلاب دیدند و از این پس هرچه هست صلح است و آسایش؛ یعنی که دیگر لقمه‌نان خود را در حلوا و روغن فرو می‌برند و بر دهان می‌گذارند.اما وقتی جنگ دیگر از راه رسید و حسین صدخروی شهید شد، نان‌ها باز آغشته شد به خون. پسرها زودتر از قبل مرد شدند و مردها خیلی زود رفتند به جبهه.

بار دیگر زنان روستا تنها شدند اما دست روی دست نگذاشتند. گندم‌ها را آرد کردند و نان پختند، نان و کلوچه، بعدها هم آش و مربا، خیلی بعدترش کلاه و شال‌گردن بافتند و ژاکت و جوراب، و همه را فرستادند برای مردها در جبهه‌ها، خیلی دورتر از صدخرو. 
آن‌ها برای خود واجب کرده بودند که اذان صبح نشده، بیدار شوند و نان بپزند و نان بپزند. جبهه است و هزاران سرباز با شکم‌ گرسنه. و چیست که بتواند جای نان را بگیرد؟ و مگر نان‌نخورده می‌تواند از خاک دفاع کند؟

نان نشاط‌آور است، آدم را یاد خانه می‌اندازد، یاد سفره‌های ناهار ظهر جمعه، دور هم، خانه مادربزرگ، نزدیک حوض آب و درخت انارِ تازه‌گل‌کرده. زنان این را می‌دانستند و با نان‌ها، این خاطرات خوش را برای سربازها در جبهه‌ها زنده کردند و به دل‌های‌شان گرما بخشیدند. 

از روزی که جهادی‌ها وارد روستا شدند، دیگر تنورهای صدخرو سرد نشد. خیرالنسا، فاطمه، رقیه، بتول، سلطان، لیلا، طوبی و سایر زنان روستا بدون اینکه فکر مزد باشند، نان پختند، و همین از آنان قهرمان ساخت. خیرالنسا فرمانده زنان روستا بود، که سال‌ها بعد شروع کرد به روایت خاطراتش. او دیگر پیر شده است. یک پیرزن مهربان، مادربزرگ سربازان و جبهه‌ها. او در قلبش می‌دانست که جنگ جنگ تا پیروزی به همین زودی‌ها محقق می‌شود، پس نان سال‌های جنگ را تأمین کرد. آن‌ها نان پختند و از میان نان‌ها قصه‌هایی برای آیندگان برداشتند، اما قصه‌های‌شان برای نخوابیدن است، برای بیداری.

فاطمه که در پانزده سالگی، خشکسالی را دیده بود، قدر گندم را خوب می‌دانست. او یقین داشت گندم معجزه می‌کند و جان‌ها را از مرگ دور می‌دارد. فاطمه سال‌هایی را به چشم دیده که گندم حکم طلا را پیدا کرده بود. او می‌گوید: «آن سال‌ها مزد کارگر روزی دو تومان بود و هر مَن گندم شد پنج تومان. آن سال معروف شد به سال گندم‌منی‌پنج‌تومان. آن سال گرسنگی چند نفر را فرستاد زیر خاک، خدا رحم کرد باز بارندگی شد و گندم‌ها رسید.» حالا پس از سال‌ها، همین فاطمه می‌رسد به دوران جنگ و می‌داند این گندم‌ها اگر نان شوند، قوت می‌دهند به پاهای رزمندگان، پس تا می‌تواند نان می‌پزد.

او می‌گوید: «هر روز یک کیسه آرد می‌آوردند دم خانه. همسایه‌ها هم دست‌تنهایم نمی‌گذاشتند. اذان صبح را که می‌دادند، یکی از همسایه‌ها می‌آمد کمک. با هم خمیر باز می‌کردیم و تنور را آتش می‌زدیم. من فقط پای تنور بودم و نان می‌پختم، بقیه کارها با همسایه‌ها بود. شش‌تا دختر داشتم که کمکم می‌کردند. از سه‌تا پسرم هم دوتای‌شان جبهه بودند.»

چیزی که فاطمه می‌گوید معنی‌اش این است که مردان روستا در جبهه‌ها می‌جنگیدند و زنان‌شان در خانه‌ها پای تنور بودند. آن‌ها همگی در حال جهاد بودند و تا پایان جنگ به جهادشان ادامه دادند. دشمن آمده بود ایران را تصاحب کند اما غافل از اینکه مردان و زنان ایران نه اهل سازش هستند و نه زیر بار حرف زور می‌روند. آن‌ها یک شعار داشتند و آن هم «نه سازش نه ذلت، یا فتح یا شهادت». از چنین ملتی با چنین شهامت و اراده‌ای باید ترسید و عقب نشست.

خیلی‌ها شاید خبر جنگ را از رادیو شنیده باشند، یا این خبر که پای دشمن رسیده به ایران، دهان‌به‌دهان گشته باشد تا رسیده باشد به گوش آن‌ها. به هر حال، خبر چنان بود که همه را برآشفت و غیرت‌ها را به جوش آورد. زهرا می‌گوید: «از رادیو شنیدیم صدام نیروهایش را آورده سر مرز. خنده از روی لب‌های مردم رفت. وقتی دشمن خرمشهر را گرفت، تمام روستا عزای‌شان شد. جوان‌های روستا شال‌وکلاه کردند و رفتند جبهه. ما هم دوست داشتیم اسلحه دست بگیریم اما نمی‌شد.»

جنگ پدیده عجیبی‌ است؛ در خانه‌ات نشسته‌ای، سرت گرم زندگی‌ات است، داری دیگ آشت را هم می‌زنی یا پیج رادیو‌ را می‌چرخانی و حواست هست بچه‌ها مشق شب‌شان را بنویسند که ناگهان جنگ بدون اینکه زنگ در را بزند، یا حتی از در وارد شود، از روی دیوار خانه‌ات می‌پرد داخل و سقف را آوار می‌کند روی سرت. طوری که اگر سر سفره نشسته باشی، حتی فرصت نمی‌کنی لقمه توی دهانت را بجوی. لقمه در دهانت می‌گذاری زمانی که کشورت در صلح است، و همان لقمه را زمانی فرو می‌بری که جنگ شده و سقف خانه‌ات پایین آمده و تو زیر آوار هستی. با همین سرعت و همین‌قدر غافلگیرکننده. بعدتر هم اگر از زیر آوار زنده بیرون بیایی، تمام زندگی‌ات می‌شود همان که جنگ برای تو تعیین می‌کند. خرمشهر اشغال می‌شود، گویی کسانی تو و سرنوشت تو را اشغال کرده‌اند. تیر می‌اندازند و شهر را منهدم می‌کنند، تو زخم برمی‌داری و دردت می‌آید. خرمشهر اندوه‌بار می‌شود، تو نیز بار برمی‌داری. باردار می‌شوی و زمانی زایمان می‌کنی که خرمشهر آزاد شده است. پس دختر می‌زایی و اسمش را می‌گذاری آزاده. جنگ این‌طور، می‌شود جزئی پراهمیت در زندگی‌ات. 

زندگی طوبی نیز همین‌طور بود، خرمشهر که آزاد شد، طوبی شد مادر آزاده، مادر دختری تازه متولد شده به نام آزاده. شاید آزاده‌هایی که آن سال آزاده نام گرفته‌اند، علتش همین آزادی باشد. خدا می‌داند. 

در صدخرو بتول همسایه کربلایی‌رقیه بود، او هم قصه نان پختنش را روایت کرده است. صدیقه حتی مزد هم می‌داده تا کسی در نان پختن کمکش کند، او هم نان پختنش قصه دارد. قصه‌ها همه از نان پختن می‌گویند، اما فرق این با آن از زمین است تا آسمان. فاطمه برنامه‌اش این بوده که شب دو سه نفر بیایند کمکش تا آردها را صاف کنند. بعد بروند و اذان برگردند و خمیر باز کنند تا صبح. سپس صبحانه بخورند و نان بپزند تا ظهر. ناهار را دور هم باشند با خوردن چیزکی و باز برگردند پای تنور. و این برنامه سال‌ها ادامه داشته است، بی‌آنکه کسی به آن‌ها بگوید این دستان زحمتکش‌تان درد نکند، بی‌آنکه آن‌ها از کسی بپرسند آیا واقعاً این نان‌ها که خروارخروار می‌پزیم به دست رزمندگان می‌رسد یا نه، شکم‌هایی را سیر می‌کند یا نه و دل‌هایی را گرما می‌بخشد یا نه.

کتاب «نان سال‌های جنگ»، خاطرات شنیدنی و تأمل‌برانگیز زنان روستای صدخرو را محمد شم‌آبادی نوشته است. او برای اینکه خاطرات را بنویسد نیاز داشته آن‌ها را از زبان زنان روستا بشنود. این کار را محمد اصغرزاده برایش انجام داده است؛ او با زنان روستا مصاحبه کرده و نتیجه ۲۴ ساعته‌اش را به دست شم‌آبادی رسانده. نویسنده نیز خاطرات زنان را در ۲۰۰ صفحه نوشته و به دست خوانندگان داده است.

«نان سال‌های جنگ»، مصور است. می‌توان چهره خیرالنساء و صدیقه و فاطمه و زهرا و طوبی را دید و شور زندگی را در چشمان‌شان احساس کرد. آن‌ها دیگر همه پیر شده‌اند، پیرزن‌هایی زیبا و پیروز. رزمندگان نیز پیر شده‌اند. کسی چه می‌داند، شاید یکی از آن‌ها هنوز نامه‌ای را که زن روستایی لابه‌لای نان‌ها و کلوچه‌ها می‌گذاشت، به یادگار نگه داشته باشد. «سلام. خسته نباشید. شما در جبهه می‌جنگید، ما هم پشت جبهه می‌جنگیم.» 

بنابراین گزارش، کتاب «نان سال‌های جنگ» با قیمت ۳۰هزار تومان توسط انتشارات راه یار منتشر شده است.

انتهای پیام/


مروری بر کتاب «نان سال‌های جنگ»/ اسم دخترت را بگذار آزاده

منبع

مروری بر کتاب «نان سال‌های جنگ»/ اسم دخترت را بگذار آزاده بیشتر بخوانید »

محرم در اسارت و یک خاطره

خباثت بعثی‌ها برای ممانعت از عزاداری ماه محرم توسط اسرای ایرانی


محرم در اسارت و یک خاطرهبه گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، سید ربیع سیادت‌پور یکی از آزادگان سرفراز سمنانی است که در ۲۱ سالگی در سال ۶۰ به صورت داوطلبانه به جبهه‌های جنگ تحمیلی اعزام شد.

یک سال بعد در عملیات رمضان یعنی تیر سال ۱۳۶۱ به اسارت نیرو‌های بعثی عراق در آمد و تا سال ۶۹ در اردوگاه‌ها و آسایشگاه‌های مختلف در عراق دوران اسارت خود را به مدت هشت سال گذراند.

این آزاده و جانباز دوران دفاع مقدس با اشاره به حال و هوای محرم در دوران اسارت اظهار داشت: با توجه به نزدیکی ایام محرم باید بگویم دوستان آزاده در اسارت با فشار‌های روحی و روانی بسیار، ایام عزاداری امام حسین (ع) را با شکوه برگزار می‌کردند.

وی افزود: دوستان اردوگاه‌ها در جمع‌های دو یا سه نفره و یا حتی کل آسایشگاه، ندای یا حسین (ع) و عزاداری سر می‌دادند. به یاد دارم در محرم سال ۱۳۶۱ همه آزادگان خودجوش ندای یا حسین (ع) سر داده و یک ساعت عزاداری کردند و بعثی‌ها سه روز بچه‌ها را بدون آب و غذا زندانی کردند. همچنین دشمن بعثی در ایام محرم به آزادگان واکسن می‌زدند تا بچه‌ها تب کرده و نتوانند سینه زنی و عزاداری کنند.

انتهای پیام/ 141

خباثت بعثی‌ها برای ممانعت از عزاداری ماه محرم توسط اسرای ایرانی

منبع خبر

خباثت بعثی‌ها برای ممانعت از عزاداری ماه محرم توسط اسرای ایرانی بیشتر بخوانید »

برکاتی که باوجود تلخی‌ها نصیب آزادگان دفاع مقدس شد

برکاتی که باوجود تلخی‌ها نصیب آزادگان دفاع مقدس شد


برکاتی که باوجود تلخی‌ها نصیب آزادگان دفاع مقدس شدبه گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، آزاده سرافراز پرویز یعقوبی در گفت‌وگویی کوتاه و صمیمی، خاطراتی از روز‌های اسارت خود نقل کرد که شرح آن در ادامه آمده است:

«سال ۶۳ در تیپ نبی اکرم (ص) کرمانشاه بودم، عملیاتی در  ارتفاعات ایلام یعنی منطقه میمک صورت گرفت که بین نیرو‌های ما با نیرو‌های بعثی بود. من در آن عملیات بر اثر برخورد ترکش از ناحیه سینه سمت چپ دچار آسیب شدم و به اسارت نیرو‌های بعثی در آمدم.

بعد از اسارت ما را به اردوگاه موصل یک بردند که بعد‌ها به موصل ۲ تغیر نام یافت. از زمان اسیری تا ورود به اردوگاه هیچ مداوایی بر روی من صورت نگرفت، با گذشت زمان زخم‌هایم چرک کرده بود و با شکنجه‌ها و قطع کردن آب و غذا از طرف بعثی‌ها بر روی اسرا هر روز بدنم ضعیف‌تر شد، به گونه‌ای که گاهی فشار درد گذر زمان را برایم طاقت فرسا می‌کرد.

ما در اسارت، محدود بودیم، اما این محدویت باعث نمی‌شد که از یاد خدا غافل باشیم و همواره نماز و روزه هایمان به جا بود. در اسارت حال و هوای معنوی بیشتری بود گویا دل‌ها بیشتر به خدا وصل بود، چیزی که این روز‌ها در زندگی ما کم‌تر شده و فشار مشکلات اقتصادی ما را در خود غرق کرده است؛ ولی ما در همان زمان به دور از چشم بعثی‌ها کلاس‌های قرآن، نهج‌البلاغه و درس برگزار می‌کردیم، گرچه اسیر بودیم و محدود، ولی در تلاش بودیم تا بتوانیم از حال اسرای اردوگاه‌های دیگر باخبر شویم و به دنبال دیگر گم‌شدگان خود در اردوگاه‌های دیگر بودیم.

در شهر موصل، چهار اردوگاه وجود داشت. موصل ۳ کوچک‌ترین و موصل ۱ بزرگ‌ترین آن‌ها بودند. تعداد آسایشگاه‌های کل این اردوگاه‌ها حدود ۶۲ تا بود که تعداد نفرات هر آسایشگاه از ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر بودند. راه ارتباطی ما و مطلع شدن از اخبار اردوگاه‌های دیگر از طریق بیمارستان صورت می‌گرفت. اسرای اردوگاه‌های موصل توسط صلیب سرخ شناسایی شده بودند و هر چند ماه به اردوگاه‌ها می‌آمدند آن‌ها گروهی از اسرا که مجروحیت آن‌ها نسبت به بقیه شدیدتر بود را شناسایی کردند که از قضا نام من هم در این لیست بود، و بعد از آتش بس ما را به عنوان اولین اسرای رها شده از بند به عنوان مجروح جنگی به وطن فرستادند و در سال ۶۷ از بند اسارت رها شدم.»

انتهای پیام/ ۱۴۱

برکاتی که باوجود تلخی‌ها نصیب آزادگان دفاع مقدس شد

منبع خبر

برکاتی که باوجود تلخی‌ها نصیب آزادگان دفاع مقدس شد بیشتر بخوانید »

روزه دار با چشیدن طعم مشت و لگد بعثی‌ها

روزه‌داری با چشیدن طعم مشت و لگد بعثی‌ها


روزه دار با چشیدن طعم مشت و لگد بعثی‌هابه گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «جمشید سرمستانی» آزاده هشت سال دفاع مقدس خاطره‌ای از دوران اسارت خود و رفتار بعثی‌ها با اسرای روزه‌دار ایرانی روایت کرده است که در ادامه می‌خوانید.

در مدت چند سالی که در اسارت بودم همواره شاهد ادعای بعثی‌ها به دینداری بودم. گرچه می‌گفتند مسلمانیم و روزه دار، اما بویی از مسلمانی نبرده بودند و ما در محرومیت شدید به سر می‌بردیم. به صورتی که درماه رمضان چایی که به ما می‌دادند آن را در پتو می‌پیچیدیم تا گرمای آن را حفظ کنیم تا برای افطار قابل خوردن باشد نیرو‌های بعثی هر روز درب آسایشگاه را ساعت شش عصر می‌بستند. در ماه رمضان بعد از خوردن وعده افطار و سحر، چون اجازه رفتن به سرویس بهداشتی را به ما نمی‌دادند خیلی از بچه‌ها به بیماری‌های گوارشی دچار می‌شدند که گاهی آن‌ها را با خطر مرگ رو به رو می‌کرد.

ما حتی در ماه مبارک رمضان هم از چشیدن طعم مشت و لگد‌های بعثی‌ها در امان نبودیم و هنگام گرفتن وعده غذایی ما را کتک می‌زدند. تنها لطفی که به ما کردند این بود که در این یک ماه رمضان با کابل و چوب در اردوگاه نمی‌چرخیدن این کار آن‌ها فشار عصبی زیادی به بچه‌ها وارد می‌کرد. در ماه مبارک همچون سایر ماه‌های سال هم قرآن خواندن دسته جمعی و نماز خواندن ممنوع بود در حالی که بیش از هر زمان به این انس گرفتن نیاز داشتیم.

انتهای پیام/ 141

روزه‌داری با چشیدن طعم مشت و لگد بعثی‌ها

منبع خبر

روزه‌داری با چشیدن طعم مشت و لگد بعثی‌ها بیشتر بخوانید »