ادبیات دفاع مقدس

باکری کسی نبود که روی کاغذ عملیات بکند

باکری کسی نبود که روی کاغذ عملیات بکند


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت پانزدهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

درس زندگی 

من خیلی از کتاب‌های دفاع مقدس را میخوانم، سعی کردم خاطراتم را گلچین بکنم و بسپارم به دست نویسند‌های همیشه هم این موضوع فکر میکنم این خاطرهها، جمع میشوند که چی بشود؟! 

آنهایی که خطر می‌کردند چی داشتند؟ چه می‌خواستند؟ حالا من و شما از آنها چی، دست‌گیرمان می‌شود؟ اما حمید آقا، وقتی عملیات بیت‌المقدس شکل می‌گرفت آموزش‌هایش بی‌نظیر بود. نقشه‌خوانی تاکتیک اطلاعات عملیات گشت شبانه و تردد در شب همه بچه‌ها را آبدیده می‌کرد. در تحلیل عملیات خیلی به‌روز عمل می‌کرد عجیب دقیق بود. 

اینها کسانی نبودند که روی کاغذ عملیات بکنند. قبل از همه جلوتر از ما‌ها در رأس محور حاضر می‌شدند؛ و در عقب‌نشینی تاکتیکی هم آخرین نفر ستون، حمید آقا بودند. در محور جاده اهواز – خرمشهر که به‌جای نفر عراقی تانک می‌آمد و دیده‌بان‌هایمان ازجمله ایوب شیرزاد شهید شدند، باقری خمسه لویی، حبیب زاده بخشی و من زخمی شدیم، حمید آقا، بچه‌ها را به معبر ورودی می‌رساندند و بعد برمی‌گشتند به جلو. 

جریان عقب‌نشینی هم این‌جوری شد؛ قرار بود، تعدادی یگان از طرفین ما را پوشش بدهند که نتوانستند ما هم هر چی داشتیم کوبیدیم به خط یکی دو قبضه خمپاره ۸۱ داشتیم ولی گلوله‌هایمان تمام شد. چندتایی هم خمپاره ۸۲ عراقی به دستمان افتاد ولی باز بدون گلوله به حمید آقا گفتم می‌روم پشت خاک‌ریز، جعبه مهمات را دیدم چشمان حمید آقا گره خورد در چشمان من به چهره‌اش دقیق شدم در پس آن صورت پوشیده از گردوخاک، تمنایی، له‌له می‌زد. عراقی‌ها هم عقب می‌نشستند و تعدادی هم از ضلع شمالی دورمان می‌زدند. 

از کمند نگاه حمید رها شدم و غلت خوردم به پشت خاک‌ریز دیدم چند نفر دیگر هم با من آمدند تانک‌ها، دوشکاها، بیداد می‌کردند هرکدام دو تا گلوله آوردیم و خمپاره‌های خودشان را بر سرشان ریختیم.‌ای‌کاش بیاموزیم که چطور بچه‌ها همدیگر را باور می‌کردند. در زیر تیر و ترکش، نمازشان ترک نمی‌شد ندیدیم در آن هیر و ویر اوقات حمید آقا و یا سرگروه‌ها تلخ بشود. خرمشهر و ۸ سال دفاع سرریز از این منش‌های اخلاقی هست. فرمانده‌ها ما را خیلی دوست داشتند. 

ما هم آنها را، چون ما می‌دیدیم در طوفان آتش به‌جای پرخاش و بداخلاقی دعا می‌خواندند با مؤمن و الله بنده سی ما را صدا می‌زدند این فرمانده‌ها عملیات‌ها را آزمون می‌دانستند خدا را نزدیک‌تر می‌دیدند. عملیات بیت‌المقدس ازجمله این آزمون‌ها بود یک عملیات متفاوت ازنظر دفاع در دشت و جنگ در شهر، آن‌قدر جلو رفتیم، عقب نشستیم گرسنه ماندیم و بی‌خوابی کشیدیم. از پشت دیوار‌های خودمان درو شدیم ولی همین مهربانی‌ها و خستگی‌ناپذیری‌ها، خرمشهر را نجات داد. 

ما تا دو مرحله پیش رفتیم و دیدیم، عراق چه آتشی ریخت بر سرمان حمید آقا با هدایت چند گردان تا چهار مرحله جلو رفت و خسته نشد. در عوض اخلاقش، زیباتر و اراده‌اش محکم‌تر هم شد. قدیم‌ها شنیده بودیم هفت‌خان رستم در این عملیات هزارتوی آتش بود، دشمن دریده مستقر توانمند و چسبیده به زمین نمی‌گذاشت به همین سادگی جلو بروی، اما اعتقاد و اخلاق کارش را کرد و خونین‌شهر را از میان خار و خرچنگ آتش و آوار بیرون آورد و خرم‌شهرش کرد.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

باکری کسی نبود که روی کاغذ عملیات بکند

باکری کسی نبود که روی کاغذ عملیات بکند بیشتر بخوانید »

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت چهارم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

تشریف آوردید 

دانشگاه جندی شاپور اهواز مقر تیپ نجف اشرف بود. در این دانشگاه نیروها تقسیم و یا اعزام می‌شدند. معمولاً بچه‌هایی که از ارومیه می‌رفتند به جبهه یک سر می‌رفتند به آن مقر. 

گروه‌ها جمع بودند که آقا مهدی و حمید آقا، تشریف آوردند. آقا مهدی بچه‌ها را خوب می‌شناختند و مسؤولیت آنها را شخصاً تعیین می‌کردند حمید آقا تا مرا دیدند فرمودند: آقا صمد، آمدید بچه‌ها را ببینید یا آمدی که بمانید و عملیات بکنید.

گفتم: حمید آقا، اگر خدا بخواهد، آمدم! 

تبسم‌ها و برخوردهای حمید آقا عجب انرژی داشتند، آدم لبریز می‌شد از صفا در آن جمع خدا رحمتش کند، مرحوم مسلم کاشی معروف به خسرو کمیته هم بودند که شهید مهدی باکری فرمودند: همه‌تان جمعی گردان حمید خواهید بود آقا خسرو هم می‌مانند در پشتیبانی.

ایشان هیکل تنومندی داشتند و سری نترس. آقا مهدی فرمودند: این عملیات از آن عملیات‌هاست، می‌ترسم خدای ناکرده، زخمی بشوی آن موقع شش نفر می‌خواهد که شما را به عقب بیاورند لطف کنید با خمپاره ۶۰ ات از ۶۰۰ – ۵۰۰ متری بچه ها را پوشش بدهید. 

البته شب حمله، کارها طوری ردیف شدند که آقا خسرو با ما به خط آمدند و با خمپاره ۶۰ اش که می‌کاشت روی پای‌اش تانک‌ها را خوب زد و خیلی‌ها را هم از جمله مرا که زخمی شدم به عقب انتقال داد.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف بیشتر بخوانید »

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت نهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

کانال 

خط حايل بين ما و مقر عراقی‌ها یک کانال بود. عراقی‌ها می‌دانستند اگر این مقر تسخیر می‌شد چه بلایی به سرشان می‌آمد. حمید آقا، طبق عادت همیشگی‌اش دو بار منطقه را شناسایی کرده بود. یک بار در روز و یک بار هم در ساعات شب.

با این وجود که منطقه خوب چک شده بود و از توان عراقی‌ها هم خبر داشتیم ولی نبرد تانک‌ها با نیروهایی که سلاح سنگین‌شان آرپی‌جی بود! بسیار نامتوازن می‌نمود. تانکها مقر عراقی را به دره تبدیل کرده بودند، عبور از آن هم با نردبان زمان بر و خطرناک. حمید آقا، در حمله سریع و دور زدن دشمن شگرد داشتند لذا گفته بودند؛ وقتی دشمن یک قدم عقب گذاشت بدون توجه به هر وضعیتی، باید مثل برق جهید دور زد و فرود آمد، توقف یعنی پا در گل ماندن.

بهتر هست عملیات بیت‌المقدس را عملیات سریع و سرعتی، نام بگذاریم. هیچ عملیاتی اینگونه برق آسا همه گیر و غافل کننده نبوده. این کانال برعکس آنچه تصورش می‌شد مانع بدی، پیش روی‌مان بود. پدافند داخل کانال عاملی برای عبور نمی‌شد. تانک‌ها هم الی ماشاءالله امانمان را می‌بریدند. 

از قضا در ضلع شمالی چند تانک سوخته بود و یکی هم پس و پیش می‌کرد که عقب برود افتاد به کانال و شد یک پل درست و حسابی برای نیروها بعضی از اتفاقات عملیات در ذهن کسی نمی‌گنجید. کانالی که مانده بودیم چه جوری از آن بگذریم؟ به دست خود دشمن مسدود شد و مقر عراقی‌ها به دست نیروهای خودی ترکید، مثل یک بادکنک سرعت عملیات به قدری بالا بود که بصره را زیاد دور از دسترس نمی‌دیدیم ولی مصلحت در این بود که خرمشهر آزاد بشود و یا به بیرون مرز نگذاریم.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود بیشتر بخوانید »

باید اولین گردان باشیم که با می‌گذارد توی خرمشهر

باید اولین گردان باشیم که با می‌گذارد توی خرمشهر


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت پنجم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

پیشتاز

بعد از فتح‌المبین یقین پیدا کرده بودم که حمید باید مسئوولیت بالاتری بگیرد. اصرار کردم باز گفت همین‌جا با بچه‌ها راحت‌ترم. 

با مهدی کار می‌کرد و من خوشحال بودم از این‌که هست و از طرح‌هایش استفاده کردم فاصله این عملیات تا عملیات بیت‌المقدس خیلی کم بود، فکر کنم چهل‌وپنج روزه و ما وقت زیادی نداشتیم. این عملیات مثل عملیات قبلی خیلی وسیع و پیچیده بود، هم ازنظر گستردگی منطقه عملیاتی هم ازنظر مسطح بودنش هم ازنظر عبور از رودخانه وحشی کارون که باید با نیرو‌های پیاده ازش می‌گذشتیم. عملیات انجام شد. 

ما در روز بیست‌وپنج یا ششم عملیات مأمور تأمین مرز بودیم عراقی‌ها هنوز داخل خرمشهر بودند و مقاومت می‌کردند. یگان ما مستقر در قرارگاه فتح، مأمور شد برود. خرمشهر برای عملیات آزادسازی کامل، چون اهداف کامل عملیات تأمین نشده بود. گردان حمید خیلی آسیب‌دیده بود. احساس کردم باید. به‌شان استراحت بدهم به حمید گفتم ناراحت شد گفت: ما باید پیشتاز باشیم. یعنی باید اولین گردان باشیم که با می‌گذارد توی خرمشهر. 

همین هم شد رفتیم منطقه خرمشهر محل مأموریتمان مشخص شد. شروع کردم به شناسایی و شب هم عملیات همان شب خط‌شان شکسته شد. عراق مجبور شد از داخل خرمشهر فشار سنگین روی ما بیاورد. از جاده شلمچه نیروی زیادی آورد. آمد برای پس گرفتن مواضعی که اطراف شهر ازدست‌داده بود. هدف پس گرفتن دو خاک‌ریز بود یکی مارد یکی دو جداره که یک‌طرفش ما عمل می‌کردیم یک‌طرفش حسین خرازی و بچه‌های تیپش، حسین از طرف پل آمده بود به سمت جاده خرمشهر ـ شلمچه و ما از طرف گمرک. 

حجم آتش آن‌قدر زیاد بود که عراق آمد یکی از خط‌ها را گرفت. گردان حمید شب عمل کرده بود. من نگرانشان بودم. یا موتور از گمرک حرکت کردم بروم پیششان که نشد. موتور را رها کردم و پیاده راه افتادم. عراقی‌ها تیراندازی کردند. حمید مرا از دور دید. راه بی‌خطر را نشانم داد. رفتم داخل خاک‌ریز گفتم: چه خبره؟ 

گفت: عراقی‌ها آن‌طرف جاده‌اند و ما این‌طرف و هر جور هست باید بزنیمشان پس همین‌طور که حرف می‌زد یک ظرف یک‌بار مصرف غذا را باز کرد و تعارف زد گفت: بسم الله. 

گفتم: نوش جان. 

گفتم طرحش را بگوید بهترست او می‌خورد و می‌گفت یک رخته توی خاک‌ریز پیداکرده می‌خواهد ازآنجا عمل کند. ساعت یازده صبح بود. نیم ساعت طول کشید گردان را آماده کند و ببردشان جاده و از همان‌جا ببردشان پشت سر عراقی‌ها. رسم این بود که نیرو‌های ما شبانه تک بزنند. این تک روزانه طرح نویی بود که فقط حمید به فکرش رسیده بود می‌خواست با یک استعداد چهارصد با شاید پانصد نفره بایستد مقابل دو تیپ عراقی، یعنی همان دو گردان عمل‌کننده اصلی‌اش توی خط و آن دو گردان احتیاطش در عقبه. 

این کار جرأت می‌خواست، چون من جدیت عراقی‌ها را درگرفتن منطقه دیده بودم راستش زیاد مطمئن نبودم حمید بتواند موفق بشود. اگر هم رضایت دادم فقط به خاطر این بود که حس کردم لااقل با این کار یک تک مختل‌کننده علیه عراق خواهیم داشت و نباید بگذاریم بیشتر از این پیش بیایند تا آن‌وقت خودمان را بیشتر به آنها نشان بدهیم. 

بچه‌ها شروع کردند به رفتن. من هنوز نگران بودم. نگرانی‌ام را به حمید منتقل کردم از تانک‌های و نیرو‌های زیادشان و این‌که این خیلی حساس هست و عراق که او گفت: نگران نباش احمد آن‌طرف یک کانال هست که به بچه‌ها گفته‌ام بروند آنجا. 

گفتم: دقیق کجاست؟ 

گفت: پشت جاده آسفالت پیچ می‌خورد می‌رود طرف سیل بند. 

گفتم: آنجا که وصل هست به جاده‌ای که عراقی‌ها ازآنجا آمده‌اند. 

روشنش کردم که آنها از داخل شهر نیامده‌اند، از حاشیه رود آمده‌اند و اگر بچه‌ها بروند رودروی آنها قرار بگیرند و نتوانند به آن کانال برسند زبانم لال که رفت به بچه‌ها گفت: وقتی از جاده رد شدید تا می‌توانید با سرعت بدوید خودتان را برسانید به کانال که خود عراقی‌ها حفرش کرده بودند. 

ده نفر که رفتند. درگیری توی کانال شروع شد. وضع خط طوری بود که باید خیلی سریع و خیلی دقیق طرح می‌دادیم و عمل می‌کردیم و حمید این کار را کرد با احترام به من تیراندازی‌مان شدت گرفت. نیرو‌های عقبه عراق نتوانستند به نیرو‌های خط اولشان برسند و مطمئن شدند که افتاده‌اند توی محاصره خرمشهر هم که در تمام خطوط درگیر بود و با این حمله گازانبری ما این فکر محاصره تقویت می‌شد.

تسلیمی‌ها دقیقه‌به‌دقیقه بیشتر می‌شدند. بچه‌ها رفتند به سمت مارد و گرفتندش. شب آماده شدیم برای حرکت به‌طرف شهر که آتش آرام شد. فردا ظهرش به چند نفر از نیرو‌های زرهی گفتم بیایند. آنجا مستقر شوند تا این‌که یک استیشن عراقی با سرعت آمد سمت خط ما. 

بچه‌ها طرفش تیراندازی کردند. آمد ایستاد جلو خط سرنشینش یک سرتیپ عراقی بود. فرمانده همان تیپی که توی همان ناحیه عمل کرده بود، آمد از ماشین پایین من و حمید، با یک عربی دست و با شکسته، باش حرف زدیم ازش خواستیم بگوید چه طرحی دارند. از روی نقشه آمد وضع خودشان را تشریح کرد. معلوم شد حسابی دست و پاشان را گم‌کرده‌اند. نزدیکی‌های ظهر رفتیم به سمت شهر. حمید قرار بود برود از راه‌آهن بگذرد برسد به رودخانه، بیست دقیقه بعد با بی‌سیم تماس گرفت گفت: احمد تمام شد. 

گفتم: تمام تمام. 

گفت: تمام که تمام هست. فقط یک وضعی شده اینجا که باید بیایید کمک‌مان محشر کبراست الآن. 

سریع رفتم خودم را رساندم به شهر، دیدم عراقی‌ها، گروه‌گروه می‌آیند تسلیم می‌شوند. خیابان‌ها جای سوزن انداختن نبود. حمید گفت: تعدادشان دارد بیشتر از ما می‌شود. نباید خودشان بفهمند. یک کاری کن سریع بروند تخلیه بشوند عقب.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

باید اولین گردان باشیم که با می‌گذارد توی خرمشهر

باید اولین گردان باشیم که با می‌گذارد توی خرمشهر بیشتر بخوانید »

پایان سال‌ها انتظار دیدن مردی بود که حالا پیر شده بود

پایان سال‌ها انتظار دیدن مردی بود که حالا پیر شده بود


به گزارش مجاهدت از خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، زنان با استعانت از حضرت زینب (س) در فراق همسران و پدران و برادران خود، در پشتیبانی از دفاع مقدس حاضر بودند. آنان همیشه پای ثابت حفظ دین و عزت و شرف بوده‌اند. تاریخ کشور ما پر از حماسه زنانی هست که در بحبوحه جنگ دچار سردرگمی و وحشت نشدند و یاد گرفتند چگونه به زندگی ادامه دهند و امیدشان را از دست ندهند. نکته حائز اهمیت در زندگی آنها استقامتی بود که از خود نشان دادند که نباید نامشان در لابه‌لای حوادث گم شود. متنی که در ادامه می‌خوانید روایتی هست از زندگینامه جانباز دفاع مقدس «محمد سرافزار» که به قلم «بتول جعفرزاده» که پیش از این در کتاب «اینجا خانه‌اش بود» منتشر شده هست. 

اینجا خانه‌اش بود 

تابستان همراه خانواده‌های شهدا با قطار به مشهد رفتیم. قبل از حرکت مسؤلین بنیاد شهید گفتند: مراقبت از بچه‌ها به عهده ماست. در مشهد خودشان از مریم و حدیث و مراد مراقبت می‌کردند. ما در حرم همدیگر را می‌دیدیم. زیارت آن سال‌ واقعا بی‌نظیر بود درهای حرم را می‌بستند و روی بنر می‌نوشتند: در این ساعات حرم برای زیارت خانواده‌های شهدا هست. ما در گوشه‌ای نشسته و دعا می‌خواندیم. یادم می‌آید دختر کوچکم گفت: نذر می‌کنم پدرم برگرده. سال بعد با پدرم به زیارت بیام. من هم فقط برای سلامتی و آزادی تمام اسرا دعا می‌کردم. قرار بود یازده روز مشهد بمانیم و شمال هم برویم. یک شب توی حیاط مسجد گوهرشاد بودیم، گفتند: قراره شما رو به شمال هم ببریم. منتها اسرا در حال مبادله هستن و به زودی به ایران برمی‌گردن. افرادی که مایل هستن، برگردن. اونایی که می‌خوان با ما به شمال بیان آمادگی کنن. بچه‌ها گفتند: ما شما نمی‌ریم. ما می‌خوایم برگردیم تهران و پدرمون رو ببینیم.

عده‌ای که شوهرشان شهید شده بود برای سفر به شمال ماندند؛ اما افرادی که همسرشان در اسارت بود مانند ما صبح روز بعد با قطار برگشتند. مراد بیش از حد دلتنگ پدرش بود. مدام بهانه او را می‌گرفت و بیشتر از همه برای بازگشت اصرا داشت. مدام می‌گفت: اگه ما خانه نباشیم پدرم دم در می‌مونه. کسی نیست در رو برای پدرم باز کنه. یا می‌گفت: ممکنه پدرم خونمونو نشناسه. وقتی قطار نکه می‌داشت بجه‌ها کلافه می‌شدند. جمعه ظهر بود که به راه‌آهن رسیدیم. مادرم، پدرم و برادرهایم به دیدن ما آمدند. بعد از ناهار همه درباره آزاده‌ها حرف می‌زدند علی به پدرم گفت: باورت می‌شه اسرا دارن برمی‌گردن؟ پدرم در جواب گفت: همیشه در آرزوی چنین لحظه‌ای بودم. خدا رو شکر نمردم می‌تونم آزادی اسرا رو ببینم. 

صبح روز بعد سیما خانم هم از راه رسید. مادرم مدام بغض می‌کرد و از بازگشت اسرا شادمان بود. من از شدت هیجان و اضطراب بیمار شده و قلبم درد گرفته بود. نمی‌توانستم صحبت کنم فقط با اشاره حرف می‌زدم و منظورم را می‌فهماندم. مرا دکتر بردند. نوار قلب گرفتند. دکتر بعد از معاینه به من گفت: دچار حمله عصبی شده و اعصابش به هم ریخته احتمالآ تا مدت‌ها همین‌طور باشه مراقبش باشین. سیما به من التماس می‌کرد: کمی به خودت آرامش بده‌. اضطراب برات خوب نیست. من هم با حال نزارم می‌گفتم: مگه دست خودمه، چطور در این اوضاع آروم باشم. آنقدر سرگرم بودیم که اسرا نام خودشان را در رادیو گفته بودند اما ما نشنیده بودیم. یکی از همسایه‌های ما آمد گفت: محمد آقا اومده…. فرودگاهه خیال کردم قصد مزاح دارد. عصبی شدم گفتم: تو چکاره هستی که برای ما خبر اوردی؟ 

خودشان به موقع خبرمان می‌کنن. چرا به ما خبر ضدونقیض می‌دین؟ سریع برادر نازی خانم را برای اطلاع از خبر آمدن اسرا به سپاه فرستادیم او کم سن و سال بود. زود هم برگشت گفت: دارن برای استقبال از اسرا برنامه‌ریزی می‌کنن. در حال تهیه پلاکارد هستن. فکر کنم اومدن اسرا اونارو هم ذوق‌زده کرده. بعدظهر به ما اطلاع می‌دن که بریم. خانه ما کوچک بود. خانه پدرم هم کوچک بود من قبول نکردم خانم‌ها به منزل پدرم بروند گفتم: بهتره خونه خودمون برگرده به هر حال اینجا خونه‌اش بود. سال‌ها از رفتن او می‌گذشته بود و ما برای دیدار او لحظه‌شماری می‌کردیم. بعدظهر به اتفاق اهالی محله و خواهرشوهرم و بچه‌ها سوار اتوبوس شدیم و به فرودگاه رفتیم‌. بچه‌ها کنارم بودند. 

عده‌ای هم با ماشین شخصی حرکت کردند. محسن ماشینش را تزيين کرده بود اما از شدت گرمای هوا، گل‌ها پژمرده شده بودند تا این‌که رسیدیم. داخل فرودگاه نزدیکی در ایستادم. هواپیما قبل از رسیدن ما نشسته بود. درهایش باز شده و داشتند نام اسرا را صدا می‌کردند. همه از شوق می‌گریستند. پدرم هم کنار در ایستاده مثل ابر بهاری اشک می‌ریخت و می‌گفت: این اشک ذوقه. از شادی اومدن دامادم گریه می‌کنم. آن زمان که به خاستگاری تو آمد من تا مدت‌ها او را زیر نظر داشتم. در صف اول نماز بود و با دلنشینی قرآن می‌خوند. از همان روزها محبت او در دلم نشست و اونو برای دامادی پسندیدم.

خلاصه اسم محمد را گفتند، با شنیدن نام او دچار استرس شدید شدم. دردی در تنم پیچید. نتوانستم حرف بزنم. پدرم گفت: به خودت مسلط باش. مواظب بچه‌ها باش گم نشن تا من برم برگردم. رفت و سریع برگشت. اسرا را به نوبت می‌اوردند، اول نام یکی از اسرا را خواندند، بعد محمد را آوردند. سیما خانم طاقتش تمام شده بود و در فرودگاه سراسیمه می‌دوید و محمد را صدا می‌کرد. در شلوغی فرودگاه گذرا شوهرم را از دور دیدم. چقدر شکسته شده بود. طفلک دندان نداشت دماغش هم شکسته بود. خیلی لاغر شده بود. پدرم با دیدن محمد بلندتر گریه کرد. به ندرت گریه پدرم را دیده بودم. او عاشق امام حسین(ع) بود تا نام او می‌آمد فوری لبهایش می‌لرزید و اشک مثل آبشار از گوشه چشم‌هایش سرازیر می‌شد. آن روز در فرودگاه طوری اشک می‌ریخت که یاد روزهای محرم افتادم. 

پدرم گفت: همان‌طور که در نامه‌ها برامون می‌نوشت. واقعا قیافه‌اش شبیه مردهای هفتاد ساله شده. چقدر پیر شده. یکی از اقوام محمد را روی شانه‌اش آورد. وقتی محمد را کنار ما زمین گذاشت. مریم پدرش را نشناخت؛ اما مراد با تعجب به پدرش نگاه کرد. محمد هم مراد را نشناخت. سراغش را گرفت. گفت: پس خوابم درست از آب در اومده، حدسم درست بود اتفاقی براش افتاده؟ ما با تعجب مراد را معرفی کردیم. سرانجام محمد را سوار اتوبوس کردند. مردم از شدت علاقه به آزاده‌ها داشتند از اتوبوس بالا می‌رفتند. ما هم سوار ماشین دیگری شدیم و راه افتادیم. 

وقتی وارد محله شدیم. کوچه را نشناختیم. همسایه‌ها ماشین شهرداری را آورده و کوچه را شسته و گلدان‌های زیبایی را سرتاسر کوچه چیده بودند. برادرم رضا ابتدای کوچه ایستاده بود. با دیدن ما گفت: موندم خونه تا به کارها برسم. ساعت شش عصر بود. جلوی پای او هفت یا هشت گوسفند قربانی کردند. همسایه‌ها خانه‌شان را در اختیار مهمان‌ها گذاشته بودند. خانه ما هم مملو از جمعیت بود خلاصه آنقدر جمعیت زیاد بود که اگر تمام همسایه‌ها هم خانه‌شان را در اختیار ما می‌گذاشتند باز هم خانه‌ها گنجایش آن همه مهمان را نداشت. همه دلشان می‌خواست محمد را از نزدیک ببینند و این شدنی نبود. ناچار شدند محمد را به مسجد ببرند. دو دخترم و مراد هم دنبال او به مسجد دویدند. مهمان‌ها را به مسجد راهنمایی کردند. 

گویا محمد آنجا صحبت کرده بود. کلی از او عکس انداخته بودند. بعد از سخنرانی او را از مسجد به خانه همسایه‌مان بردند. نشد بچه‌ها پیش پدرشان باشند. به خاطر شلوغی زیاد محله مسدود شده و کسی نمی‌توانست داخل بیاید. خانم‌ها خانه ما بودند. در منزل جاری‌ام گوشت گوسفندی‌های ذبح‌شده را خرد می‌کردند. عده‌ای شیرینی پخش می‌کردند و مدام آزادی محمد را به ما تبریک می‌گفتند. همسایه‌ها برنج را در دیگ‌های بزرگ دم کردند. با گوشت گوسفند خورشت هویچ پختند. بعد از شام محمد را خانه‌مان آوردند. او مرا در آغوش گرفته و نوه برادر مرحومش را هم روی زانو نشانده بود. مراد بوی تن پدرش را حس می‌کرد و از دیدن او شادمان بود چرا که انتظارش به پایان رسیده بود. حدیث مدام از پدرش عکس می‌انداخت. 

رضا مدام بغض می‌کرد. از ته دل خوشحال بودیم. مریم و حدیث خیلی خوشحال بودند بخصوص آنکه از روز بعد مدام دوستانشان می‌آمدند و آمدن پدرشان را به آن‌ها تبریک می‌گفتند. محمد سراغ عده‌ای را که نیامده بودند می‌گرفت و خبر نداشت آن‌ها از دنیا رفته‌اند. از زمان اسارت محمد تغییر و تحولاتی در فامیل رخ داده بود محسن دو بچه داشت. برادر من علی دو پسر داشت. افراد دیگر فامیل را به او معرفی می‌کردیم اما شنیدن خبر فوت آشناها او را بسیار نارحت می‌کرد. حدود یک ماه تمام خانه ما پر از مهمان و سروصدا بود. عده‌ای عکس اسرا را می‌آوردند نشان محمد می‌دادند تا بدانند اطلاعی از سرنوشت آن‌ها دارد یا نه؟ 

مردم از خاطرات اسارت می‌پرسیدند و محمد گاهی از رنج‌هایی که کشیده بود می‌گفت: عراقی‌ها اجازه‌ اعزاداری نمی‌دادن. اقوام با اینکه خودشان پیشنهاد تعریف خاطرات را می‌دادند اما فوری می‌گفتند: ادامه ندین، اعصابمون خورد میشه چه روزهای سختی رو گذروندین. عده‌ای از مهمان‌ها از شدت علاقه مدام اصرار داشتند چیزی بخورد و مدام به او غذا تعارف می‌کردند اما او می‌گفت: من سال‌ها در زندان کم غذا خوردم، حالا نمی‌توانم زیاد بخورم. دائم معده درد می‌گرفت. اعصابش به هم می‌ریخت. مدتی بعد آزادگان را به مراسمی دعوت و از آنان تجلیل کردند. او از عراق تسبیح و جانماز درست کرده و برایمان هدیه آورده بود. قبل از آزادی‌اش به ائمه متوسل شدم کلی نذر کرده بودم. تا مدت‌ها مشغول ادای نذورات بودم. 

ابتدا گوسفندی را جلوی در خانه قربانی کردم. سفره‌های نذر را پشت سر هم پهن کردم. محمد می‌گفت اگه خانه پدرم رو هم بفروشیم از عهده ادای نذوراتت بر نمی‌آییم. یک زور به من گفت: نامه‌هات توی اسارت به من خیلی امید می‌داد با نامه‌های تو انرژی می‌گرفتم. مخصوصا که اواخر اسارت بعد از وفات امام(ره) به هم ریخته بودم اما شکر خدا کم‌کم‌ خوب شدم. مدتی بعد درسش را هم ادامه داد. مدرک سوم راهنمایی گرفت. محمد تا سال‌ها بعد از بازگشت مدام در حال و هوای اسارت بود. شب ناگهان از خواب می‌پرید می‌گفت: خواب دیدم عراقی‌ها با کابل بالای سرم ایستادن. هر شب کابوس می‌دید و گاهی در یک شب چند بار با کابوس از خواب بیدار می‌شد. در عراق مختصری دچار ناراحتی اعصاب شده بود. 

بعضی آزاده‌ها بیماری عصاب شدیدتری داشتند و گاه در بیمارستان بستری می‌شدند اما شکر خدا او آنقدر بد حال نبود که بستری شود. چند بار او را برای آزمایش کامل بردند. جانبازی سی‌و‌پنج درصد بود. بعد چهل درصد شد. وقتی حیاط را می‌شستم و تمیز می‌کردم، به مصرف زیاد آب ایراد می‌گرفت. اگر غذایی دور ریخته می‌شد می‌گفت: ما در اسارت نان‌های خشک داخل سطل آشغال رو با آب نرم می‌کردیم و می‌خوردیم از اسراف خوشش نمی‌آمد. سال‌ها بعد زمینمان را هم ساخت. خودش بالای سر کارگرها می‌ایستاد. سه چهار ماه ساخت آن طول کشید. سرانجام خانه دو طبقه ما آماده شد. 

نقل مکان کردیم. خانه پدرشوهرم را فروختیم سهم هر کس را دادیم. دخترها بزرگ شدند ازدواج کردند مریم و حدیث هر کدام یک فرزند دارند. آن‌ها هر روز برای دیدن ما به خانه‌مان می‌آیند. پسرم هم ازدواج کرد. شوهر سیما مهندس نجفی به خاطر مشکلات ریوی فوت کرد. بچه‌های سیما خانم هم ازدواج کردند. یادم می‌آید آن زمان‌ها که هنوز خانه پدری‌ام بودم هر ماه یک بار هئیت خانه ما می‌آمد. آقا سید نوحه می‌خواند و بقیه سینه و زنجیر می‌زدند. برادرهایم کمک می‌کردند؛ اما به من که دختر بودم اجازه بیرون آمدن نمی‌دادند. داخل اتاق دیگری می‌نشستم و سخنان آقا سید را در مدح امام حسین(ع) می‌شنیدم و بی صدا گریه می‌کردم.

پدرم همیشه می‌گفت: خدایا زیارت امام حسین(ع) رو قسمتم کن، من تا حرم امام حسین(ع) رو نبینم محال بمیرم. دعای پدرم همیشه همین بود و همان‌طور که دلش می‌خواست و آرزویش را داشت حرم امام حسین(ع) ندیده از دنیا نرفت؛ قبل از مرگ به آرزوی قلبی‌اش رسید. آخرین جمعه پاییز هم از دنیا رفت. موقع مرگ نود سال داشت. همیشه چهره او مهربان و ملایم بود. تا زنده‌ام محبتی را که در آن دوران سخت به من و فرزندانم کرد فراموش نخواهم کرد. من و محمد با هم یک بار مشهد و دو بار کربلا رفتیم. البته او یک بار هم در دوران اسارت به زیارت امام حسین(ع) رفته بود. محمد بعد از بازگشت از اسارت همچنان روحیه مهمان‌نوازی سابق خود را حفظ کرده، مدام دوستان و آشنایان را به خانه دعوت می‌کرد.

در کارهای خانه کمک حالم بود. دخترها را برای هواخوری می‌برد و برایشان هدیه می‌خرید و خاطرات سال‌ها خوش اول زندگی را برایم تداعی می‌کرد. زندگی ما با آمدن او شیرین شده بود و دیگر غصه‌ای نداشتم. خوب یادم هست اولین باری که او را بعد از سال‌ها اسارت دیدم با چهره‌ای متبسم به من گفت: ما هر دو سختی‌ها رو تحمل کردیم آجر این‌ها نزد خدا محفوظ خواهد ماند. 

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

پایان سال‌ها انتظار دیدن مردی بود که حالا پیر شده بود

پایان سال‌ها انتظار دیدن مردی بود که حالا پیر شده بود بیشتر بخوانید »