ادبیات

مشاور دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در امور شعر، ادبیات و محافل ادبی معرفی شد

مشاور دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در امور شعر، ادبیات و محافل ادبی معرفی شد


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، آزاده نظربلند، دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در حکمی مصطفی رازی جلالی را به عنوان «مشاور دبیر کل در امور شعر، ادبیات و محافل ادبی» منصوب کرد.

متن حکم دبیرکل نهاد به این شرح هست:

جناب آقای مصطفی رازی جلالی

باسلام و احترام؛ نظر به تعهد، تخصص و سوابق ارزشمند جناب‌عالی در حوزه شعر و ادبیات به موجب این حکم به عنوان «مشاور دبیر کل در امور شعر، ادبیات و محافل ادبی» نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور منصوب می‌شوید. امید هست با اتکال به خداوند متعال و با روحیه متعالی نسبت به ایجاد هم‌افزایی میان نویسندگان، شاعران و فعالان این عرصه مهم فرهنگی اقدام نموده و ماموریت‌های ذیل را برای اعتلا و بالندگی ادبیات ایران زمین مورد اهتمام و توجه قراردهید.

۱. ارائه مشاوره تخصصی به دبیرکل در سیاستگذاری‌های مرتبط با ترویج شعر و ادبیات در سطح کتابخانه‌های عمومی.
۲. برنامه‌ریزی و راهبری محافل ادبی و جلسات شعرخوانی در کتابخانه‌های سراسر کشور.
۳. تعامل و همکاری با شاعران، نویسندگان، انجمن‌ها و نهاد‌های فرهنگی و ادبی کشور.
۴. طراحی و اجرای طرح‌های نوآورانه برای ترویج فرهنگ شعر خوانی و تقویت سواد ادبی در میان اقشار مختلف جامعه.
۵. شناسایی و حمایت از استعداد‌های ادبی در کتابخانه‌ها به ویژه در میان نوجوانان و جوانان.
۶. تهیه گزارش‌های تحلیلی و ارائه پیشنهاد‌های راهبردی در راستای ارتقاء جایگاه ادبیات در کتابخانه‌های عمومی.
۷. تشکیل کارگروه سیاست گذاری، شعر داستان و مستندنگاری به منظور اعتلای جایگاه ادبیات خلاقانه از طریق گسترش تعامل‌های سازنده میان جوانان و خالقان آثار ادبی.
۸. تعامل و هم افزایی با شاعران و نویسندگان برجسته کشور و تلاش برای بهره‌مندی مرتبطان این نهاد به ویژه نوجوانان و جوانان از دانش و توان چهره‌های صاحب نام ادبیات به عنوان سفیران ترویج فرهنگ کتابخوانی با اولویت استان‌های کم برخوردار از امکانات فرهنگی.
۹. ارائه طرح‌های مؤثر در زمینه آموزش ادبیات خلاقه و نیز برنامه‌ریزی برای برگزاری کارگاه‌های شعر، داستان و مستندنگاری (به صورت حضوری و برخط) برای علاقمندان و مخاطبان مجموعه هدف این نهاد.
۱۰. برگزاری نشست‌های معرفی و نقد کتاب‌های شعر و ادبیات داستانی در کتابخانه‌های عمومی سراسر کشور و دیگر فضا‌های در اختیار این نهاد با اولویت حضور نویسنده اثر به شکلی که همزمان با ورود فیزیکی آثار فاخر و برجسته ادبی به مخازن کتابخانه‌ها پیوست تبلیغی و بسته بازشناسی این آثار نیز در دسترس علاقمندان قرار گیرد.
۱۱. برگزاری کارگاه‌های آموزشی برای کتابداران نهاد در زمینه شیوه‌های نوین معرفی و عرضه کتاب‌های ادبیات خلاقه در کتابخانه‌های عمومی و نیز در فضای مجازی.

امیدوارم با استعانت از خداوند متعال درراستای نیل به اهداف نهاد و سیاست‌های دولت چهاردهم در انجام امور محوله موفق و سربلند باشید.

مصطفی جلالی، شاعر و منتقد ادبی و مولف آثاری، چون «عرض نکرده بودم می‌آیم؟!»، «قناری به روایت سوم»، «در کوچه باد می‌آید» و «به‌جای گالیله می‌نویسم» هست. از سوابق اجرایی وی می‌توان به معاون فرهنگی بنیاد شعر و ادبیات داستانی وزارت فرهنگ، مدیر دفتر گسترش شعر و ادبیات داستانی خانه کتاب و ادبیات ایران، دبیر کارگروه ساماندهی انجمن‌های ادبی کشور و … اشاره کرد.

همچنین جلالی در سال ۱۳۹۹ با حکم وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، به‌عنوان دبیر اجرایی دو رویداد ادبی جایزه جلال آل احمد و جشنواره بین‌المللی شعر فجر منصوب شده بود. 

انتهای پیام/ 121

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

مشاور دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در امور شعر، ادبیات و محافل ادبی معرفی شد

مشاور دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در امور شعر، ادبیات و محافل ادبی معرفی شد بیشتر بخوانید »

شکار دیدنی تانک‌ها

شکار دیدنی تانک‌ها


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت دهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

کامیون آخر 

حمید آقا در اهواز بودند و شهید فریدون کشتگر برای دیدن حمید آقا مرا برد به دانشگاه شهید چمران اهواز جندی‌شاپور سابق در آنجا تعدادی از بچه‌های ارومیه را دیدم باقر طریقت، باقر حاج آقاپور، محمد خمسه لویی و اسم حسینی همه پیش حمید آقا بودند. بالاخره تا ما را دیدند شهید کشتگر قضیه هوس عملیاتم را بازگو کردند و حمید آقا رو به من کرد و فرمود کاشف الان گردانی از بچه‌های تهران سر می‌رسند مانده بودیم که آموزش و سازمان گردان را به چه کسی بدهیم.

من هم که در پادگان مالک اشتر ارومیه با اینکه مدیرکل تربیت‌بدنی استان بودم آموزش و سازمان نیرو‌ها را از صبح علی‌الطلوع تا وقت اداری انجام می‌دادم و بعد به اداره می‌آمدم، لذا روی من شناخت داشت. بالاخره چند روزی کار آموزش و سازمان خوب پیش رفت. وضع طوری شد که در آن مدت کوتاه من شدم پای ثابت گردان، حمید آقا هم به‌جز گردان امام رضا (ع) ظاهراً دیگر گردان‌ها را هم هدایت می‌کرده هست که من یکی از آن گردان‌ها را سازمان می‌دادم. 

سرگروهان‌های همان گردان را از بچه‌های ارومیه انتخاب کردیم و روز اعزام فرارسید حمید آقا به من فرمود: تو بمان در محل آموزش، چون باز نیرو می‌رسد من با کامیون اول بچه‌ها را می‌برم به نقطه عملیات این مرخصی هم روزبه‌روز مثل یخ ذوب می‌شد و می‌دیدم که عملیات از دستم می‌رود پیش خودم گفتم آقا مهدی عتابم می‌کند و حمید آقا هم کلیددار پادگان دل به دریا زدم و با کامیون آخر من هم راهی شدم! البته بچه‌های داخل کامیون خیلی خوشحال شدند بالاخره مربی با آنها بود! این تحفه را حلوا می‌کردند. 

غافل از اینکه اولین بار بود که جبهه جنوب را تجربه می‌کردم البته در عملیات‌های کردستان شرکت کرده بودم به‌جایی که رسیدیم به ما ابلاغ شد، چند کیلومتری از خط ایستگاه حسینیه – نود در دست عراقی‌هاست بچه‌ها را سازمان بدهید و در آن اوضاع، گروه را من مدیریت می‌کردم ولی تجهیزات و اسلحه نداشتم ازقضا یکی از نیرو‌ها با دستپاچگی رفته بود پیش حمید آقا که در اهواز کاردارم باید برگردم ایشان هم قدری سخت گرفته بودند و بعد بالاخره اجازه داده بودند که برگردند. آمد پیش من که این اسلحه و فشنگ و خشاب را چکار کنم از فرصت استفاده کردم، تکه کاغذی درآوردم، چون همیشه کاغذ همراه داشتم پاس‌ها را من می‌نوشتم فی‌المجلس، همه را گرفتم شدم یک نیروی کاملاً مسلح! 

نیرو‌ها را به دودسته تقسیم کردیم و از پل (کارون) عبور دادیم و با هر مصیبتی کنار جاده درحالی‌که از سرما می‌لرزیدیم، پشت‌به‌پشت آقای مهدی جستجویی مختصری خواب خزید به چشمانمان صبح که پا شدیم دیدیم از یک متری‌مان تانک و نفربر هست که رد می‌شوند. اگر شب یکی‌شان قدری می‌پیچید، جابجا می‌مردیم تا عصری یک‌جوری به سر کردیم خبر رسید که ساعت ۵ – ۴ عصر شناسایی می‌روند و برای یک پاتک آماده می‌شدیم تا آن ۱۰ کیلومتر ایستگاه حسینیه آزاد شود تعدادی از بچه‌ها تفنگ‌هایشان را با تک‌تیر‌ها آزمایش می‌کردند پرسیدم چه خبره! گفتند: عملیات بیت‌المقدس امشب فتیله‌اش روشن می‌شود. 

بچه‌های اصفهان اطلاعات عملیات را آوردند. ساعت ۱۱ شب به ما گفتند؛ ۱۲۵۰ قدم بردارید و عمود بر جاده حرکت کنید بعد بپیچید به چپ نترسید از چهار طرف گردان‌هایی هستند که شما را پوشش خواهند داد. این اتفاق نیافتاد ۸۰۰ قدم شمرده بودیم که منور‌های عراقی با خمپاره‌هایشان طوفان بپا کردند. ما آنقدر دستپاچه شدیم که جایی برای پناه نیافتیم بوته‌ای حتی خاکی به‌اندازه یک سطل هم نبود که سنگر بگیریم به پشت دراز کشیدیم عراقی‌ها با گلوله‌های توپ و ضدهوایی باران افقی می‌باراندند، سرخی گلوله‌ها را که از بالای سرمان و جلو چشمانمان رد می‌شدند، می‌دیدیم. 

گروه ما به اکیپ حمید آقا نزدیک بود، ۱۵، ۱۰ دقیقه چسبیدیم به دشت سرمان را هم نتوانستیم تکان بدهیم. بعد که کمی عراقی‌ها کوتاه آمدند حمید آقا دستور دادند چاله و تپه‌ای دیدید غلت بزنید برای خودتان جان‌پناه پیدا کنید تا بچه‌ها در سوراخ سنبه دشت پناه گرفتند خوب از پس عراقی‌ها درآمدند. شکار تانک بچه‌های ما دیدنی بود در آن گیرودار یکی را دیدم که مات و مبهوت مانده، مثل یک مجسمه گفتم اخوی چرا جنب نمی‌خوری؟ گفت: من بی‌سیم‌چی هستم فرمانده گروهم شهید شده رمز را گرفتم و با حمید آقا صحبت کردم فرمودند گروهان را جمع کن نگذار بچه‌ها پراکنده شوند و آرام‌آرام پشت سرما، حرکت کنید. 

آن‌طرف‌تر نوجوانی با گریه‌اش توجهم را جلب کرد که می‌گفت، دوستم تیرخورده مرا به ایشان سپرده بودند، حالا خودش هم زخمی شده گفتم بگذار بماند تفنگش را بکار بالای سرش و کلاه آهنی را هم بگذار رو قنداق تفنگ و حرکت کن. 

آقا کاشف مطمئنی امدادگر‌ها میان و می‌برند؟ 

نگران نباش پاشو راه می‌افتیم مدل خبر دادن ایرانی‌ها به امدادگر‌ها اینجوریه؟! 

نیم‌خیز شد و یقه‌ام را گرفت و با چشمان از حدقه درآمده‌اش سرم داد زد: مطمئنی که امدادگر‌ها میان و می‌برند از عملیات برگردم دوستم را صحیح و سالم نبینم تیر بارانات می‌کنم. 

نمی‌دانستم چه بگویم زمین و زمان با گلوله‌های صدام دوخته می‌شدند، شیرازه گروه به‌هم‌ریخته کسی جرات نداشت تکان بخورد من داشتم ضمانت می‌دادم اینهایی که عرض می‌کنم زیر یک آسمان آتش و باروت اتفاق می‌افتاد. ولی خب حوصله من و عاطفه آن جوان گل کرده بود.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

شکار دیدنی تانک‌ها

شکار دیدنی تانک‌ها بیشتر بخوانید »

سعید عاقبت به خیر شد

سعید عاقبت به خیر شد


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت هفتم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

رقابیه 

ساعت یک بامداد چهارشنبه چهارم فروردین ماه سال ۱۳۶۱ مرحله دوم عملیات فتح‌المبین با کلمه رمز یا زهرا (س) آغاز شد و نیروهای ایران اسلامی در اولین ساعات شروع عملیات تلفات سنگینی بر دشمن وارد آورده و به مواضع دشمن در جبهه‌های غرب شوش و دزفول دست می‌یابند. در این مرحله از عملیات، تنگه رقابیه و ارتفاعات میشداغ پاکسازی می‌شود. این مأموریت به عهده قرارگاه فتح بود تا با تصرف تنگه رقابیه ضمن تهدید عقبه نیروهای عراقی در منطقه قرارگاه فجر نیز موجب کاهش حمله دشمن به قرارگاه قدس شود. قرارگاه‌های نصر و قدس نیز در این مرحله مأموریت داشتند تا با ترسیم خطوط پدافندی خود در مقابل دشمن مقاومت کنند. قرارگاه فتح از دو محور عملیات خود را آغاز کرد. یک تیپ پیاده همراه یک گردان زرهی با هدف تصرف ارتفاعات رقابیه از حاشیه تنگه رقابیه و آب گرفتگی وارد عمل شدند.

تبادل آتش در رقابیه خیلی سنگین بود، عراقی‌ها برای راندن نیروهای ایران زمین و زمان را به هم می‌دوختند، گاه تصور می‌شد که گلوله‌های توپ مثل رگبار می‌باریدند منطقه به جزیره‌ای می‌ماند که از هر سو با آتش محاصره می‌شد. حمید می‌دید که لحظه به لحظه نعل محاصره، او و نیروهایش را به تنگه می‌فشارد با اینکه بخشی از نیروهای عراقی عقب نشسته بودند ولی تعدادی از آنها همچنان تنگه را به زیر آتش می‌بردند. 

خبر در همه جا پیچید که رقابیه شده مقتل رقابیه از دست می‌رود در خط هم رعب سنگینی به نیروها وارد می‌شد، چون برای عقبه امکان کمک و اعزام نیرو وجود نداشت لذا باید می‌ایستادند. لباس‌های حمید سراپا خون بود. بچه‌های گردان یا زهرا گویان به شهادت می‌رسیدند و حمید در خط بی‌وقفه فریاد می‌کشید و نیروهایش را جابجا می‌کرد و از دوستانی دست می‌شست که شب قبل، هنگام آموزش آنها را در چادر جمعی دور خود جمع کرده و گفته بود برادران اگر خواستید بمانید برای حمله دیگر مجبورتان نمی‌کنم. 
این عملیات عملیات سنگینی هست. فتوره‌چی و دیگر بچه‌ها.

هر کدام بی صدا و خاموش فقط با یک نگاه معنی دار، حمید را در گوشه چادر آموزشی متقاعد کرده بودند. حالا آنها را یک به یک از دست می داد. بوی باروت در آن لحظات، تندتر و تلخ تر گلویش را می سوزاند ولی بغض اش نمی ترکید تا حسابی گریه بکند. 

دیگر فتوره چی جوابش را نمی‌دهد گلوله‌های توپ و خمپاره در وجب به وجب تنگه فرود می‌آمدند امکان تکان خوردن نبود هر کس جای خودش می‌بایست پدافند بکند به قول یکی از رزمنده‌ها كور، توتوفون بوراخماز همه کارگرای عالم جمع شده بودند که فتیله‌های توپ صدام را روشن کنند. تا صبح تعداد زیادی از بچه‌های گردان حمید شهید می‌شوند و در آن شب نیروهای عمل کننده و اهالی اهواز، خواب به چشمانشان نمی‌رود ولی دیوارهای آتش محاصره فرو می‌ریزند و فردا در زیر آفتاب صبحگاهی حمید در پی بچه‌های گردان می‌گردد. 

پلاک فتوره‌چی را پیدا می‌کند با هر نگاهی که به دور و اطراف می‌اندازد پلاک تا استخوان دست زخمیاش فرو می‌رود و تا رسیدن به خانه، همه خاطراتش را با حماسه رقابیه گره می‌زند. دو تیپ نیز محور اصلی حرکت خود را تنگه زلیجان به منظور دورزدن دشمن قرار می‌دهند و در نتیجه موفق می‌شوند، تنگه رقابیه و میشداغ به همراه تعداد زیادی تجهیزات سنگین دشمن را به تصرف درآورند. به دنبال آن با نیروهای عراقی از فشار خود در محور عین خوش کاسته و پاتک‌های سنگین را متوجه منطقه رقابیه کردند و به رغم این که خطوط پدافندی نیروهای خودی در داخل تنگه تا آستانه سقوط پیش رفت ولیکن مقاومت نیروهای خودی به حفظ و تامین اهداف این مرحله منجر می‌شود. 

احمد کاظمی همیشه از بی‌پروایی حمید نگران بود، هر لحظه احساس می‌کرد که حمید را از دست خواهد داد. چون حمید در حمله‌ها، کمین‌ها و جمع آوری اطلاعات کارهای خارق‌العاده انجام می‌داد و هر بار معمولاً از میان خون و آتش جان به سلامت می‌برد و برمی‌گشت. اهواز بودیم در منزل به صدا درآمد پیش خود گفتم، حمید بازگشته، در را سریع باز کردم و گفتم: حمید، این چه قیافه‌ای هست؟! اصلا انتظار نداشتم. با این سرو وضع او را ببینم به کسی می‌ماند که از مقتل برگشته بود سرتا پا خون اما خبرهای خوشی داشت که چگونه رقابیه را از محاصره عراقی ها در آوردند نام شهدا را یکی یکی به زبان می‌آورد ولی وقتی به نام فتوره‌چی رسید تأمل و سکوتش سنگین می‌شود و می گوید: سعید عاقبت به خیر شد، شهید شد؟

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

سعید عاقبت به خیر شد

سعید عاقبت به خیر شد بیشتر بخوانید »

محمد برای سر بلندی سرزمینش رفت

محمد برای سر بلندی سرزمینش رفت


به گزارش مجاهدت از خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، زنان با استعانت از حضرت زینب (س) در فراق همسران و پدران و برادران خود، در پشتیبانی از دفاع مقدس حاضر بودند. آنان همیشه پای ثابت حفظ دین و عزت و شرف بوده‌اند. تاریخ کشور ما پر از حماسه زنانی هست که در بحبوحه جنگ دچار سردرگمی و وحشت نشدند و یاد گرفتند چگونه به زندگی ادامه دهند و امیدشان را از دست ندهند. نکته حائز اهمیت در زندگی آنها استقامتی بود که از خود نشان دادند که نباید نامشان در لابه‌لای حوادث گم شود. متنی که در ادامه می‌خوانید روایتی هست از زندگینامه جانباز دفاع مقدس «محمد سرافزار» که به قلم «بتول جعفرزاده» که پیش از این در کتاب «اینجا خانه‌اش بود» منتشر شده هست. 

روستای زیبا 

هنگام حمله هوایی دشمن، آژیر وضعیت قرمز که به صدا در می‌آمد به شدت مضطرب می‌شدم. به خودم می‌گفتم: خدایا توکل به تو. شوهرم بچه‌ها رو به من امانت سپرده. باید اونا رو سالم تحویلش بدم. در قبال بچه‌ها، احساس مسئولیت می‌کردم. چرا که مرد خانه در اسارت بود و من باید بار زندگی را به دوش می‌کشیدم. اعصابم به تدریج ضعیف شد و در موقعیت‌های پر از استرس به هم می‌ریختم و مریض می‌شدم. نگران آینده بچه‌ها بودم و به محمد هم خیلی فکر می‌کردم؛ بلاخره دست یک دشمن بی‌رحم اسیر بود. گاهی اقوام و آشنایان می‌گفتند: بلاخره می‌تونستی به شوهرت بگی من نمی‌توانم از سه تا بچه نگهداری کنم بهتره نری. نباید برای رفتن او به جنگ رضایت می‌دادی. 

منم می‌گفتم: اما محمد به وظیفه اخلاقی و انسانی‌اش عمل کرد. رفت تا سربلندی این سرزمین رو ببینه. چرا باید مانع او می‌شدم. خیلی‌ها چند شهید تقدیم کرده‌اند. اون برای دفاع از ما رفته و منم باید مقاومت کنم. پشت در حیاط شناسنامه و لباس گرم بچه‌ها و کمی نان را داخل ساک پلاستیکی قرمز گذاشته بودم. تا وضعیت قرمز می‌شد ساک را برمی‌داشتم و به اتاق بچه‌ها سریع از خانه خارج می‌شدیم. گفته بودند مواقع بمباران به جای امن پناه ببرید. ما هم خودمان را به پناهگاهی که در نزدیکی خانه بود می‌رساندیم.

هواپیما‌ها با دود سیاهی در آسمان پیدا می‌شدند. صدای ضد هوایی‌ها بلند بود. رضا با هر تیری که ضد هوایی شلیک می‌کرد، تکانی به خود می‌داد و هراسان به هر طرف نگاه می‌کرد. برای ما مایه دلگرمی بود. ما را دور خودش جمع می‌کرد می‌گفت: نترسید هر چی خدا بخواد همان می‌شه. گاهی پدرم می‌آمد به ما دلداری می‌داد و می‌گفت: جای شما امنه. خونه شما قدیمی و محکمه! اما مریم ذره‌ای ترس در وجودش نبود، مدام می‌گفت: خون ما که از خون شهدا رنگین‌تر نیست. یا می‌گفت: پدرم مقابل دشمن ایستادگی کرده، جلوی گلوله دشمن سینه سپر کرده. پدرم جنگیده و تن به اسارت داده تا ما با ذلت زندگی نکنیم. 

یکی دو تا از همسایه‌های حزب‌الهی، مریم را تحسین می‌کردند. با این حال عده‌ای ناآگاه گاهی زخم‌زبان می‌زدند و آزرده‌مان می‌کردند. وقتی کمی شاد بودم و می‌خندیدم، حرف‌هایی می‌گفتند که دلگیر می‌شدم و با کنایه‌هایشان دلم را می‌سوزاندند. روز‌های سخت در فراق محمد به دشواری سپری می‌شد. بچه‌ها مدام سراغ پدرشان را از من می‌گرفتند. در هر لحظه از زندگی جای خالی او محسوس بود. از این که محمد نمی‌توانست بزرگ شدن تدریجی بچه‌هایش را ببیند؛ غمگین بودم. مراد، کوچک‌تر از بقیه بود و زیاد برای پدرش بی‌تابی می‌کرد. آنقدر به مراد وعده سرخرمن برای آمدن پدرش داده و گفته بودم که پدرت سال بعد میاید او دیگر صبرش سر آمده بود. مدام ار ما سؤال می‌کرد: کدوم سال پدرم میاد تا اونو ببینم؟ 

من از مدت‌ها قبل دچار بیماری اعصاب بودم سرم مدام درد می‌کرد. دست‌و‌دلم به کار نمی‌رفت. تا اینکه در خواب سکته قلبی خفیفی کردم. آن شب نازی خانم و بچه‌هایش مهمان خانه ما بودند. بی خبر از اتفاقی که شب گذشته برای من افتاده هست صبح قبل از بیدار شدن ما از خواب به خانه‌شان برگشته بودند. پدرم صبح برای سرکشی به خانه ما آمده بود، متوجه شد حالم خوب نیست. با دیدن حال‌و‌روزم، به همراه رضا مرا سریع بیمارستان برد. دکتر بعد از معاینه من چند کلمه‌ای بیرون اتاق با پدرم خصوصی صحبت کرد. من هم از داخل مطب کمابیش حرف‌ها را شنیدم. دکتر می‌گفت: برای دور ماندن از فضای شهر و بمباران، بهتره اونو به جای امنی در حوالی تهران ببری. دکتر خیال می‌کرد حال من با تغییر آب‌و‌هوا بهتر می‌شود در حالی که من اصلا در فکر گردش و این چیز‌ها نبود. روحیه سابق را هم نداشتم. 

به هر زحمتی که بود با آن حال زار و نزار کار‌های خانه را انجام می‌دادم. تلویزیون هم مدام خبر از حمله موشکی می‌داد و همین اضطراب و استرس مرا بیشتر می‌کرد. عده‌ای به روستا‌های اطراف رفته بودند. زادگاه نیاکان ما طالقان بود؛ اما آنجا را هرگز ندیده بودیم. پدرم وقتی خیلی کوچک بود به تهران آمده بود. پسر عمویش آقا رشید به اتفاق دو دختر و شش پسرش در یکی از روستا‌های اطراف طالقان زندگی می‌کردند. آقا رشید این اخبار را می‌شنید و کمابیش در جریان بمباران‌ها قرار داشت. از پدرم خواست که در این وضعیت در شهر نمانیم. چند روزی به روستا برویم و تا عادی شدن اوضاع مهمان آنها باشیم.

پدرم هم در جواب پسرعمویش گفت: خودت که می‌دونی نمی‌تونم کارم رو تعطیل کنم، اما گلاب و بچه‌هایش رو چند روزی روستای شما می‌آرم. هفته بعد چمدان را با کمی لباس بستم و آماده رفتن شدیم. پدرم ساعت ده صبح دنبال ما آمد. سوار اتوبوس شدیم و به سمت روستا راه افتادیم. جاده‌ها خاکی و پرپیچ‌وخم بود. یکی دو ساعت در راه بودیم. بعدظهر به روستا رسیدیم. زمستان بود و هوا سرد. گاه هوا ابری بود گاه برف می‌بارید. فکر می‌کنم آذر ماه بود. لباس گرم پوشیده بودیم. با استقبال گرم آقا رشید و همسرش لاله مواجه شدیم. خانه آنها شامل یک حیاط بزرگ و یک ساختمان دو طبقه بود که در طبقه پایین یک اتاق قرار داشت که در آنجا هم فرش می‌بافتند و هم غذا می‌پختند؛ اما طبقه بالا اتاق مهمان بود. من و بچه‌ها وسایل را آنجا گذاشتیم. قرار شد تا روزی که اوضاع شهر آرام نشده، در روستا با آنها زندگی کنیم. 

چند ساعتی را کنار آنها به صحبت درباره جنگ گذراندیم. عصر پدرم می‌خواست برگردد، اما چون روز‌ها کوتاه بود هوا زود تاریک می‌شد آقا رشید اجازه نداد پدرم برگردد شب را ماند و فردا صبح برگشت. صبح روز بعد از خواب که بیدار شدیم پیش لاله و بچه‌هایش رفتیم. وسعت طبقه پایین دو برابر طبقه بالا بود آنجا را هم با بخاری نفتی گرم می‌کردند. پسر ارشد خانواده خدمت سربازی رفته و کوچک‌ترین پسر، با مراد هم سن بود. دو تا دخترش هم با مریم و حدیث هم‌سن بودند. بچه‌ها خیلی زود با هم صمیمی شدند. لاله خانم لحن ملایمی داشت و با من و بچه‌ها با مهربانی حرف می‌زد و مدام به من می‌گفت: خیلی خوشحالم که خانه ما مهمان هستین. 

او در طبقه پایین خانه در تنور نان می‌پخت. از شیر دام‌ها پنیر و ماست درست می‌کرد. تعداد زیادی خروس، مرغ و جوجه در قفس داشت. مرغ‌ها هم هر رو تخم می‌گذاشتند. گاهی بچه‌ها در وطبخ دور لاله خانم جمع می‌شدند و بیرون آمدن جوجه‌ها از تخم‌هایشان را تماشا می‌کردند. آقا رشید از پانصد گوسفند و شش گاو مراقبت می‌کرد و یک اسب قهوه‌ای و یک اسب سفید بزرگ داشت که برای رفتن به جا‌های دور از آنها استفاده می‌کرد. پسرعمو، دختر‌ها و مراد را گاهی سوار اسب می‌کرد. مراد اصلا نمی‌ترسید. حوصله دختر‌ها در ده سر نمی‌رفت آنجا را دوست داشتند. 

شهر مدام بمباران می‌شد و اکثر از شهر به منزل اقوامشان آمده بودند. دختر‌ها بیشتر دوستانشان را در منزل اقوامشان می‌دیدند. با هم در مدرسه درس می‌خواندند و کنار دوستانشان بودند. مدرسه به خانه نزدیک بود دختر‌ها به همراه بچه‌ها پیاده به مدرسه می‌رفتند برایشان فضای روستا تازگی داشت. از این که برخلاف شهر، با پای پیاده و بدون سوار شدن به سرویس مدرسه می‌رفتند، ذوق‌زده بودند. در روستا به ما خیلی خوش گذشت. پدرم هر هفته به دیدن ما می‌آمد. در آن مدت خبری از جنگ نداشتیم. چند بار به لاله خانم گفتم: رادیو رو روشن کنین تا به اخبار گوش بدیم. اما او گفت: رادیوی ما شهر رو نمی‌گیره. تلویزیون ما خراب شده. به چه درد می‌خوره از اخبار باخبر بشی. بهتره چند روزی که کنار ما هستی، آسوده باشی. 

در آن مدت از حمله موشکی و بمباران بی‌خبر بودیم. پسرعموی پدرم زمین کشاورزی پر محصولی داشت که تابستان‌ها در زمینش کشاورزی می‌کرد خیلی دلم می‌خواست هوا گرم بود و به تماشای زمین می‌رفتم؛ اما زمستان بود و روستا پوشیده از برف! در آن سرمای سخت نمی‌شد برای تماشای درخت‌ها از خانه بیرون رفت. موقع دلتنگی گاه به خانه همسایه‌ها می‌رفتیم. دور هم می‌نشستیم. کم‌کم به مدد دارو‌ها کمی حالم خوب شد. دوباره به تهران برگشتیم. عید بود و بوی خاک باران خورده باغچه برایم دلچسب؛ اما دلتنگ بودم. توی حیاط روی زیلویی می‌نشستم و ساعت‌ها بازی بچه‌ها را تماشا می‌کرد، به آینده آنها می‌اندیشیدم. با خودم می‌گفتم سه فرزندم را چگونه بزرگ کرده و به جامعه تحویل خواهم داد. 

هر چند می‌دانستم حامی خوبی مثل پدرم دارم که نمی‌گذارد به من و بچه‌ها سخت بگذرد؛ اما یاد دوری از محمد آرامم نمی‌گذاشت. دوست داشتم قد کشیدن بچه‌ها و بزرگ شدن تدریجی آنها را می‌دید. به روز‌هایی فکر می‌کردم که محمد خانه بود با چه شوقی ساعت شش صبح سر کار می‌رفت ظهر می‌آمد. آن وقت‌ها که مریم کوچک بود چقدر خوب از او مراقبت می‌کرد. کاش آن روز‌ها تمام نشده بود. یادم می‌افتاد که هر غذایی می‌پختم تشکر می‌کرد. بسیار خوش‌رفتار و ملایم بود. ما هرگز با هم دعوا نمی‌کردیم. مدام به روز شیرین عروسی‌ام فکر می‌کردم؛ اما حالا چه فایده محمد اسیر شده بود و از آن روز‌ها جز خاطرات، چیزی باقی نمانده بود. آنقدر توی حیاط می‌نشستم تا هوا تاریک می‌شد. به اتاق بر‌می‌گشتم. 

شب‌ها چشم‌هایم را می‌بستم، اما بیشتر از چند ساعت نمی‌توانستم بخوابم. دوباره به حیاط می‌رفتم نور ماه باغچه را روشن می‌کرد. نگاهم را به درخت‌ها می‌دوختم. همش یاد محمد بودم که دست دشمن اسیر بود شاید گرسنه بود، شاید تشنه بود! هر موقع به قبرستان می‌رفتم از مردی که کنار قبر‌ها قرآن می‌خواند می‌خواستم برایم استخاره کند او می‌گفت: نیت تو بعد زمان طولانی برآورده می‌شه. پدرم می‌گفت: گلاب غصه نخور به فکر سلامتی خودت و بچه‌ها باش. مطمئن باش محمد سالم و سلامته و روزی برمی‌گرده. یک روز دختر‌ها با چشم گریان از مدرسه آمدند. گفتند: پدر ما از دنیا رفت. خیال کردم اتفاقی برای محمد افتاده گفتم: آخه پدرتون که عراقه. شما از کجا خبردار شدین؟ با چشمانی بی‌قرار و گریان گفتند: پدر اصلی ما، حضرت امام دیشب فوت کرده برای حضرت امام (ره) در مسجد سالار مراسم باشکوهی برگزار شد. تمام خانواده‌های شهدا حضور داشتند. ما هم به همراه پدرم رفتیم.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

محمد برای سر بلندی سرزمینش رفت

محمد برای سر بلندی سرزمینش رفت بیشتر بخوانید »

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، جایزه ادبی جهانی فلسطین در رسانه‌های کشورهای جهان اسلام با استقبال گسترده‌ای مواجه شد و در کانون توجهات کاربران شبکه‌های اجتماعی، خصوصاً کشورهای اسلامی قرار گرفت.

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی

اختتامیه دومین دوره این جایزه ادبی که هفته گذشته به میزبانی بغداد برگزار شد، توجه رسانه‌های رسمی و غیررسمی این کشورها را به خود معطوف کرد.

شبکه‌های تلویزیونی کشورهای اسلامب همچون آفاق، الاتجاه، الایام، الطلیعه، الجنوب، الغدیر، الاشراق، العهد، النعیم، الموقف و النجباء عراق، شبکه المیادین لبنان، شبکه الانوار 2 کویت، شبکه‌های برون‌مرزی ایران همچون العالم و شبکه‌های صداوسیمای جمهوری اسلامی این مراسم را به‌ صورت گسترده پوشش داده و به تهیه گزارش خبری پرداختند.

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی

افزون بر آن، خبرگزاری‌ها و رسانه‌های مکتوب و پایگاه‌های خبری زیادی درکشورهای اسلامی از انعکاس اخبار مربوط به جایزه ادبی فلسطین غافل نماندند.

فضای مجازی نیز خالی از اخبار مرتبط با این جایزه باقی نماند و کاربران شبکه‌های اجتماعی با هشتگ #جایزه_فلسطین_للادب به بحث و گفتگو در مورد این جایزه پرداختند.؛ به طوری که در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر) جزء موضوعات داغ بود و در کشور عراق برای چند روز متوالی به ترند اول تبدیل شد.

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی

در این رویداد ادبی چهره‌های فرهنگی برجسته کشورهای دنیا و همچنین برخی از خانواده‌های شهدای مقاومت همچون شهید عماد مغنیه، شهید فواد شکر و شهید کرکی و همچنین خانواده شهید سید ابراهیم رئیسی حضور داشتند.

این جایزه با جلب توجه رسانه‌ها و کاربران شبکه‌های اجتماعی در کشورهای اسلامی و عربی به یکی از مهم‌ترین و پرتوجه‌ترین رویدادهای ادبی چند سال اخیر در منطقه تبدیل شد.

دومین دوره این جایزه بین المللی در شهر بغداد در ۲۶ آذرماه ۱۴۰۳ به کار خود پایان داد و برگزیدگان این دوره را در شش بخش رمان، کودک، شعر، نمایشنامه، داستان کوتاه و تاریخ شفاهی معرفی کرد.

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی

با اعلام دبیرخانه این جایزه، به زودی فراخوان دور سوم آن در رسانه‌ها منتشر خواهد شد.

انتهای پیام/ 121

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی

جایزه ادبی فلسطین در صدر اخبار رسانه‌های کشورهای اسلامی بیشتر بخوانید »