از دشت لیلی تا جزیره مجنون

یاد یاری از دیار کابل؛ چهارمین بزرگداشت محمد سرور رجایی برگزار می‌شود

یاد یاری از دیار کابل؛ چهارمین بزرگداشت محمد سرور رجایی برگزار می‌شود


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، در آستانه چهارمین سالروز عروج مجاهد فرهیخته جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، مرحوم محمد سرور رجایی، مراسمی با عنوان «روایت خون‌شریکی» به‌منظور بزرگداشت یاد و خاطره این پژوهشگر و ادیب برجسته افغانستانی برگزار می‌شود.

این آیین که با حضور جمعی از چهره‌های فرهنگی، علمی و ادبی دو کشور همراه خواهد بود، روز یکشنبه ۱۲ مردادماه ۱۴۰۴ از ساعت ۱۴:۳۰ در حسینیه هنر واقع در خیابان ۱۶ آذر تهران برگزار می‌شود.

در این مراسم، حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر عبدالحسین خسروپناه، دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی، به‌همراه استاد علیرضا قزوه، شاعر و نویسنده نام‌آشنا، حسین کمیلی، پژوهشگر حوزه بین‌الملل و محمدحسین بدری، نویسنده و کارشناس فرهنگی، به بیان دیدگاه‌ها، خاطرات و تحلیل‌هایی از سلوک فکری، ادبی و مبارزاتی مرحوم رجایی و همچنین روایت خون شریکی و اشتراکات فرهنگی دو ملت ایران و افغانستان خواهند پرداخت.

رجایی نزدیک به دو دهه از عمر خود را وقف گردآوری و روایت خاطرات شهدای افغانستانی دفاع مقدس و مجاهدین ایرانی حاضر در جهاد افغانستان کرد. کتاب مشهورش «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» مجموعه‌ای از خاطرات رزمندگان افغانستانی در دفاع مقدس هست؛ اثری که در سال ۱۳۹۸ طی دیدار با رهبر انقلاب، آن را شخصاً به ایشان تقدیم کرد.

دیگر آثار ارزشمند او، چون «مأموریت خدا»، «در آغوش قلب‌ها» و زندگینامه شهید ایرانی جهاد افغانستان، احمدرضا سعیدی، تنها بخشی از دغدغه‌های ادبی و تاریخی او هستند.

انتهای پیام/ 121

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

یاد یاری از دیار کابل؛ چهارمین بزرگداشت محمد سرور رجایی برگزار می‌شود

یاد یاری از دیار کابل؛ چهارمین بزرگداشت محمد سرور رجایی برگزار می‌شود بیشتر بخوانید »

گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد!

روایت رزمنده افغانی از اصابت خمپاره به بدن یک ایرانی


گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد!به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، انتشارات مرز و بوم در صفحه اینستاگرامی خود خاطره رزمنده افغانستانی دفاع مقدس «ناصر حسنی» را به نقل از کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» آورده است.

این کتاب نوشته نویسنده افغانستانی «محمدسرور رجایی» است که چند روز پیش در اثر کرونا دار فانی را وداع گفت.

در ادامه این مطلب را می‌خوانیم.

«در اشنویه، رزمندگان ایرانی در جایی مستقر بودند که خط‌ مقدم جنگ بود. با چند نفرشان دوست شده بودیم. روزی برای ملاقات به سنگرشان رفتیم. از بسیجی‌ای که در سنگر بود درباره دوستانم پرسیدم. گفت فلانی در سنگر دیده‌بانی است و فلانی هم در سنگر پشتی خواب است.

داخل سنگری رفتم که سرپوشیده نبود. دوستم را دیدم که به خواب عمیقی فرورفته است. دلم نیامد که بیدارش کنم. برگشتم و با همراهان به سنگر دیده‌بانی رفتیم. لحظاتی آنجا بودیم و موقع برگشت، دوباره به سنگری رفتم که دوستم خوابیده بود. از دور دیدمش که تخته‌به‌پشت خواب است. شکمش کاملاً بالا آمده بود. دودل بودم که چه کنم؛ بیدارش کنم یا نه.

در این فکرها بودم که ناگهان سوت خفیف خمپاره ۶۰ را شنیدم. به زمین نشستم و منتظر انفجار بودم. ناباورانه دیدم گلوله خمپاره راست روی شکمش فرود آمد. خوشبختانه چاقی او این فایده را داشت که گلوله منفجر نشود، اما شکمش را پاره کرده و داخل آن رفته بود.

خمپاره چنان در شکمش فرورفته بود که فقط پره‌هایش پیدا بود. با اصابت خمپاره، دوست ما از خواب پرید. این اتفاق آن‌قدر سریع روی داد که نمی‌دانست چه شده و می‌خواست بلند شود. سریع دویدم و گفتم: «تکان نخور که وضعیت خراب است. خمپاره روی شکمت فرود آمده است. طاقت بیاور و نفس بلند هم نکش تا منفجر نشود.»

وقتی مطمئن شدم که کاملاً هوشیار است، سریع رفتم و با پنج‌ شش متر سیم تلفن هندلی سیار برگشتم. یک سرش را قلاب کردم و خیلی آهسته انداختم زیر پره‌های گلوله خمپاره و محکم کردم. همین که محکم شد با حرکت بسیار سریعی سیم را کشیدم و گلوله را بیرون آوردم.

خیلی نگران بودم که گلوله با سر و چاشنی به زمین نخورد و منفجر نشود. سریع رفتم تا گلوله را از سنگر خارج کنم. متوجه شدم که چاشنی گلوله فاسد شده و عمل نکرده است. وسایل پانسمانی‌ای که همراه داشتم برای زخم های سطحی خوب بود، نه زخم‌های عمیق. همان باندها را روی زخمش گذاشتم و بعد با چفیه محکم شکمش را بستم. خوشبختانه حالش خوب بود. وقتی او را از سنگر به آمبولانس می‌رساندیم، حرف می‌زد و گاهی هم می‌خندید. بعدها باخبر شدم که خوب شده است.»

انتهای پیام/ ۱۴۱

روایت رزمنده افغانی از اصابت خمپاره به بدن یک ایرانی

منبع خبر

روایت رزمنده افغانی از اصابت خمپاره به بدن یک ایرانی بیشتر بخوانید »

گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد!

گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد!


گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد!به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، انتشارات مرز و بوم در صفحه اینستاگرامی خود
خاطره رزمنده افغانستانی دفاع مقدس ناصر حسنی را به نقل از کتاب از دشت لیلی تا جزیره مجنون آورده است. این کتاب نوشته نویسنده افغانستانی «محمدسرور رجایی» است که چند روز پیش در اثر کرونا دار فانی را وداع گفت. در ادامه این مطلب را می‌خوانیم.

در اشنویه، رزمندگان ایرانی در جایی مستقر بودند که خط‌مقدم جنگ بود. با چند نفرشان دوست شده بودیم. روزی برای ملاقات به سنگرشان رفتیم. از بسیجی‌ای که در سنگر بود درباره دوستانم پرسیدیم. گفت فلانی در سنگر دیده‌بانی است و فلانی هم در سنگر پشتی خواب است.

داخل سنگری رفتم که سرپوشیده نبود. دوستم را دیدم که به خواب عمیقی فرورفته است. دلم نیامد که بیدارش کنم. برگشتم و با همراهان به سنگر دیده‌بانی رفتیم. لحظاتی آنجا بودیم و موقع برگشت، دوباره به سنگری رفتم که دوستم خوابیده بود. از دور دیدمش که تخته‌به‌پشت خواب است. شکمش کاملاً بالا آمده بود. دودل بودم که چه کنم؛ بیدارش کنم یا نه.

️ در این فکرها بودم که ناگهان سوت خفیف خمپاره ۶۰ را شنیدم. به زمین نشستم و منتظر انفجار بودم. ناباورانه دیدم گلوله خمپاره راست روی شکمش فرود آمد. خوشبختانه چاقی او این فایده را داشت که گلوله منفجر نشود، اما شکمش را پاره کرده و داخل آن رفته بود.

خمپاره چنان در شکمش فرورفته بود که فقط پره‌هایش پیدا بود. با اصابت خمپاره، دوست ما از خواب پرید. این اتفاق آن‌قدر سریع روی داد که نمی‌دانست چه شده و می‌خواست بلند شود. سریع دویدم و گفتم: «تکان نخور که وضعیت خراب است. خمپاره روی شکمت فرود آمده است. طاقت بیاور و نفس بلند هم نکش تا منفجر نشود.»

وقتی مطمئن شدم که کاملاً هوشیار است، سریع رفتم و با پنج‌شش متر سیم تلفن هندلی سیار برگشتم. یک سرش را قلاب کردم و خیلی آهسته انداختم زیر پره‌های گلوله خمپاره و محکم کردم. همین که محکم شد با حرکت بسیار سریعی سیم را کشیدم و گلوله را بیرون آوردم.

خیلی نگران بودم که گلوله با سر و چاشنی به زمین نخورد و منفجر نشود. سریع رفتم تا گلوله را از سنگر خارج کنم. متوجه شدم که چاشنی گلوله فاسد شده و عمل نکرده است. وسایل پانسمانی‌ای که همراه داشتم برای زخم های سطحی خوب بود، نه زخم‌های عمیق. همان باندها را روی زخمش گذاشتم و بعد با چفیه محکم شکمش را بستم. خوشبختانه حالش خوب بود. وقتی او را از سنگر به آمبولانس می‌رساندیم، حرف می‌زد و گاهی هم می‌خندید. بعدها باخبر شدم که خوب شده است.

انتهای پیام/ ۱۴۱

گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد!

منبع خبر

گلوله خمپاره روی شکمش فرود آمد! بیشتر بخوانید »