بروجرد

علت فروریختن المان «تنگ ورشو» بروجرد اعلام شد/ با مقصران برخورد می‌شود

علت فروریختن المان «تنگ ورشو» بروجرد اعلام شد/ با مقصران برخورد می‌شود



شهردار بروجرد علت ریزش المان شهری در میدان امام حسن مجتبی(ع) این شهر را قدیمی بودن سازه اعلام کرد و گفت: رئیس اداره زیباسازی شهرداری به همین منظور برکنار شد.

به گزارش مجاهدت از مشرق، یحیی عیدی بیرانوند امشب در خصوص فرو ریختن پوسته بیرونی المان تنگ ورشو در میدان امام حسن مجتبی(ع) و برکناری رئیس اداره زیباسازی اظهار کرد: علت فرو ریختن پوسته بیرون المان قدیمی بودن سازه بود.

وی افزود: قدیمی بودن سازه باعث شد که سازه تحمل پوسته را نداشته باشد، علت برکناری رییس اداره زیبا سازی بی توجهی به این امر بود.

شهردار بروجرد گفت: به دنبال طراحی و ساخت سازه جدید در آینده نزدیک هستیم.

عیدی بیرانوند در بخش دیگری از صحبت‌های خود با بیان اینکه کار طراحی و اجرای این پروژه سال ۹۹ انجام شده است، عنوان کرد: اما بنابر احساس وظیفه از شهروندان بروجردی به ویژه اهالی لرآباد عذرخواهی می‌کنم.

وی افزود: متاسفانه در سال‌های گذشته مطالعات و محاسبات علمی در خصوص اجرای المان ذکر شده انجام شده و به همین دلیل پوسته بیرونی المان قبل از تکمیل آن فرو ریخته شد. 

شهردار بروجرد گفت: تمام افرادی که در سنوات گذشته و حتی قبل از مسوولیت من در این پروژه اعک از طراح، مجری، پیمانکار، ناظران نقش داشته‌اند به دستگاه قضایی معرفی خواهند شد.

عیدی بیرانوند خاطر نشان کرد: شهرداری همه توان خود را در راستای برخورد با مقصرین این حادثه و جبران خسارت به اموال عمومی به کار خواهد بست.

وی بیان کرد: شهرداری بروجرد در آینده‌ی نزدیک با طراحی دقیق،حساب شده و اصولی ،جبران خسارت پیش آمده برای اهالی نجیب منطقه لرآباد را در دستور کار خود قرار خواهد داد.

منبع: فارس

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

علت فروریختن المان «تنگ ورشو» بروجرد اعلام شد/ با مقصران برخورد می‌شود

علت فروریختن المان «تنگ ورشو» بروجرد اعلام شد/ با مقصران برخورد می‌شود بیشتر بخوانید »

شهیدی که وصیت کرد با دست و پای بسته به خاک سپرده شود

سخن از مظلومیت امام علی (ع) در مجلس بزرگ داشتم گفته شود


 به گزارش مجاهدت از خبرنگار دفاع‌پرس از خرم آباد، «حبیب‌الله شاه‌کرمی» در سال ۱۳۴۳ در بروجرد متولد شد، وی پس از تحصیلات متوسطه وارد دانش‌سرای تربیت معلم شد و با شروع جنگ تحمیلی به منطقه جنگی جنوب کشور اعزام شد و در ۲۶ دی‌‌ سال ۱۳۶۵ در منطقه جنگی شلمچه و در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.

از حبیب‌الله شاه‌کرمی وصیت‌نامه‌ای بر جای مانده است که یک سال پیش از شهادتش از مادرش می‌خواهد در صورت شهادت با دستان او به خاک سپرده شود که متن این وصیت‌نامه به شرح زیر است.

«بسم‌الله الرحمن الرحیم

هر فردی از افراد بشر وقتی به خود می‌آید از خودش می‌پرسد به كجا می‌روم به جز از این زندگی؟ به كجا می‌انجامد این زندگی؟

همان‌طوری كه پرسش از مبدا نیز فطری است اینکه من نبودم، پیدا شدم، چه كسی مرا پدید آورد؟ این جانب كه یک تحلیل عقلی مختصر کردم، دریافتم، کسی که به مبدا آفرینش معتقد است نمی‌تواند معاد را انکار كند و این افكار مرا وادار به نوشتن وصیت‌نامه می‌كند، چون حس می‌كنم كه چند روزی دیگر در این دنیا هستم بنابراین بر آن شدم كه وصیت‌نامه خودم را تعیین كنم كه شاید این وصیت‌نامه بر روی یک‌سری از افراد تأثیر گذارد.

پدر و مادر! چند روز دیگر به میدان انتخاب می‌روم، جایی باید انتخاب كرد که با چه كسی می‌خواهی معامله كنی و من با توجه به آنكه چند سالی است كه خدایم را كه رب و همه چیز من می‌باشد شناختم، جز ندامت و توبه به درگاهش و سجده كردن در درگاهش و درخواست استغفار چیزی نداشتم.

تصمیم گرفتم در این میدان و در این عرصه تجاربم، تجاربی سودمندانه كنم و به خاطر همین در این بین هر چه داشتم؛ پدر، مادر، خواهر، برادر گذاردم تا آن چیزی را كه نداشتم به دست آورم، چرا كه برای یافتنش از خانه‌ام به سوی نور هجرت كردم و اكنون در ازای لقاء یار، جانم را می‌دهم كه البته آن هم متعلق به یار است و پیش من امانت است.

چون وعده الهی حق است كه هر كس به جان و مال با خداوند تبارک و تعالی معامله كند خدا نیز او را وعده خوشبختی می‌دهد، لذا انتخابم را با ورود در گروه نور كه مقدمه معامله با خداست، آن هم با جان قرار دادم.

می‌خواهم دعا كنید تا خداوند كریم مرگ مرا شهادتم قرار دهد، چرا كه به راستی دیوانه «الله» هستم و برای لقایش جان بی‌ارزشم را نثار می‌كنم و افسوس كه جز این تحفه ناچیز، چیز دیگری در محیط ندارم و از خداوند متعال می‌خواهم كه شهادتم را طوری قرار دهد كه بدنم در راه رسیدن به او پودر شود چون می‌دانم تنها به این وسیله است كه شایستگی ظهور در پیشگاه خداوند را خواهم داشت و از خداوند می‌خواهم كه در آخرین لحظات عمرم امام زمان(ع) را به من نشان دهد، چون خیلی علاقه عجیبی به آن مولا دارم.

پدر و مادر! می‌خواهم امتحان كنم شما را كه چه‌قدر به اسلام پای‌بند هستند و آن امتحان این است: در نبودم خنده بر لب‌هایتان باشد تا این خنده تیری باشد بر قلب كور دل‌ها و در ضمن می‌خواهم در مجلس بزرگ داشتم سخن از مظلومیت امام علی(ع) گفته شود و همچنین مظلومیت سرور و سالارمان امام حسین(ع)».

ای مردم! «حبیب» یک عمر بنده به درگاه خداوند یكتا بود. «حبیب» را یک عمر خداوند می‌خواند ولی از درگاهش فراری بود، «حبیب» را یک عمر معشوق از بلا نجات می‌داد ولی سپاس نمی‌گفت، از شما یک تقاضا دارم؛ تو را به خدا در این آخرین لحظات كه به خاكم می‌سپارید، مانع فرار من از درگاه خداوند شوید دست‌ها و پاهایم را اگر دست و پایی داشتم با یک طناب ببندید و مرا بر روی زمین بكشید و به طرف قبر ببرید تا خداوند به خاطر شما انسان‌های مخلص مرا عفو كند.»

‌شاه‌کرمی در ۲۴ دی‌‌ ۱۳۶۴ یک سال پیش از شهادتش در وصیت‌نامه‌اش از مادرش می‌خواهد در صورت شهادت با دستان او به خاک سپرده شود».

انتهای پیام/

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

سخن از مظلومیت امام علی (ع) در مجلس بزرگ داشتم گفته شود

سخن از مظلومیت امام علی (ع) در مجلس بزرگ داشتم گفته شود بیشتر بخوانید »

مناطق آزاد باید کانون جذب سرمایه گذاری و توسعه صادرات باشند

مناطق آزاد باید کانون جذب سرمایه گذاری و توسعه صادرات باشند



تهران – ایرنا – معاون اول رییس جمهور با تأکید بر اینکه مناطق آزاد کشور باید کانونی برای جذب سرمایه گذاری و توسعه صادرات باشند، گفت: باید تدابیری اتخاذ شود تا جذابیت صادرات نسبت به واردات در مناطق آزاد افزایش پیدا کند.

به گزارش مجاهدت از مشرق، دومین جلسه شورای عالی مناطق آزاد تجاری – صنعتی و ویژه اقتصادی در دولت سیزدهم عصر امروز(سه شنبه) به ریاست معاون اول رییس جمهور برگزار شد.

دکتر محمد مخبر در این جلسه با تأکید بر اینکه مناطق آزاد کشور باید کانونی برای جذب سرمایه گذاری و توسعه صادرات باشند، گفت: باید تدابیری اتخاذ شود تا جذابیت صادرات نسبت به واردات در مناطق آزاد افزایش پیدا کند و اهمیت این موضوع در بودجه های سالانه و سرمایه گذاری ها مشهود باشد.

معاون اول رییس جمهور همچنین با بیان اینکه باید در دوره جدید شاهد دقت و سرعت هر چه بیشتر در انجام حسابرسی صورت های مالی سازمان مناطق آزاد کشور باشیم خاطرنشان کرد: حسابرسی ها و صورت های مالی باید به روز باشد و شاهد تأخیر در انجام این امور نباشیم.

در این جلسه که وزیران کشور، امور اقتصادی و دارایی، دادگستری، تعاون، کار و رفاه اجتماعی، فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاون اجرایی رییس جمهور نیز حضور داشتند، سعید محمد دبیر شورای عالی مناطق آزاد تجاری – صنعتی و ویژه اقتصادی گزارشی از مصوبات نخستین جلسه شورای عالی در دولت سیزدهم ارائه کرد.

در این نشست همچنین برخی موضوعات و پیشنهادات از سوی دبیرخانه شورای عالی مناطق آزاد تجاری – صنعتی و ویژه اقتصادی مطرح شد و پس از بحث و تبادل نظر به تصویب رسید.

نصاب معاملات مناطق آزاد تجاری – صنعتی برای سال ۱۴۰۱، اساسنامه سازمان های مناطق آزاد جدیدالتأسیس، اصلاح اساسنامه شرکت سرمایه گذاری و توسعه مناطق آزاد ماکو، تدقیق محدوده و طرح جامع منطقه ویژه اقتصادی میرجاوه، طرح جامع منطقه ویژه اقتصادی سبزوار، اصلاح محدوده منطقه ویژه اقتصادی لرستان و تعیین محدوده و موضوع فعالیت و سازمان مسئول منطقه ویژه اقتصادی بروجرد از جمله مصوبات جلسه امروز بود.

منبع: ایرنا

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

مناطق آزاد باید کانون جذب سرمایه گذاری و توسعه صادرات باشند

مناطق آزاد باید کانون جذب سرمایه گذاری و توسعه صادرات باشند بیشتر بخوانید »

مروری بر زندگی‌نامه تنها شهید طلبه روشن‌دل دفاع مقدس

مروری بر زندگی‌نامه تنها شهید طلبه روشن‌دل دفاع مقدس


به گزارش مجاهدت از خبرنگاردفاع‌پرس از خرم‌آباد، طلبه «یعقوب نظام‌الاسلامی» سوم اردیبهشت سال ۱۳۳۶ در روستای «فیال» از توابع شهرستان «بروجرد» به دنیا آمد. چندروزی از تولد وی نگذشته بود که به بیماری آبله مبتلا شد؛ بنابراین پس از ۴۰ روز بینایی خویش را از دست داد.

روزها و ماه‌ها یکی پس از دیگری سپری می‌شد تا این‌که یعقوب به سن نوجوانی رسید. علاقه وافر او به مسائل دینی و مذهبی باعث شد که اهالی روستا به او لقب شیخ بدهند؛ بنابراین قدم در دانشگاه امام صادق (ع) حوزه علمیه بروجرد نهاد. این بیداردل که چشم به دنیای ظاهر بسته بود، مشتاقانه به یادگیری مسائل دینی پرداخت و بعد از چهار سال اقامت در بروجرد و گذراندن مقدمات، با توجه به هوش و استعدادی که خداوند به او عطا فرموده بود، به پیشنهاد علمای آن دیار، جهت ادامه تحصیل راهی «قم» شد.

وی در قم با این‌که نابینا بود، با پشتکار فراوان در درس‌ها شرکت می‌کرد و با ممارست زیاد سعی در حفظ دروس حوزه داشت. او علاوه بر درس، اهتمام شدیدی در خودسازی داشت و خویش را به زیور اخلاق حسنه‌ای چون تواضع و فروتنی و انفاق آراسته بود.

«یعقوب نظام‌الاسلامی» صوت بسیار زیبایی داشت و این صدا آن‌گاه که با سوز دل همراه می‌شد، مشتاقان کوی حضرت دوست را که بر سفره کمیل نشسته بودند، تا عرش اعلی سیر می‌داد.

برادرش مهم‌ترین خاطره‌ای را که از وی در حافظه‌اش به یادگار مانده را چنین بیان کرده است که: «یعقوب نزد من اشعار و دعا حفظ می‌کرد. یک روز از من خواست که وساطت او را برای اعزام به جبهه کنم؛ زیرا بسیج به علت نابینا بودن از اعزام او جلوگیری می‌کرد. من رفتم و با گفت‌وگوی بسیار سعی کردم برادران سپاه را متقاعد کنم تا ایشان را به جبهه اعزام کنند، و سرانجام تلاشم ثمر داد و موفق شدم که آن‌ها را راضی کنم. بعد از این‌که فرم‌های مربوط به اعزام را پر کردم، خبر موافقت بسیج را به یعقوب دادم. او از خوشحالی در پوستش نمی‌گنجید و مانند کسی که به آرزویش رسیده باشد، بسیار خرسند بود».

«یعقوب نظام‌الاسلامی» سرانجام در تاریخ ۱۳۶۳/۰۴/۱۲ به جبهه اعزام شد. مسئولین به‌خاطر شرایط جسمی و نابینا بودن او، وی را به خط دوم جبهه اعزام کردند تا به تبلیغ و ارشاد رزمندگان بپردازد؛ ولی با اصرار زیاد شیخ یعقوب، او را به خط مقدم جبهه اعزام کردند تا به معبودش نزدیک شود.

سنگر یعقوب مأمن بچه‌های پاک‌دلی بود که در اوقات استراحت و بیکاری با شنیدن صحبت‌ها و لطیفه‌های او، روحیه می‌گرفتند.

حکایت وصال مردان خدا را باید دید، آن‌گاه که مشتاقانه به‌سوی محبوب‌شان چون کبوتری سبک‌بال پرواز می‌کنند. «یعقوب نظام‌الاسلامی» یکی از این افلاکیان بود که چشم دلش را تا افق بی‌نهایت هستی گشوده بود، آن‌جا که دارالقرار اولیای خداست. هنوز ۲ ماه و نیم از اعزامش به جبهه، دیار افلاکیان و عاشقان نگذشته بود که ندای «إرجعی الی ربک» را به گوش جان شنید و در تاریخ ۱۳۶۳/۰۶/۲۲ بر اثر اصابت ترکش به سر و سینه‌اش به معشوق خود رسید و ندای حق را در منطقه «زبیدات» لبیک گفت. از او وصیتی به یادگار نماند؛ اما به دوستانش سفارش کرده بود که اگر شهید شدم، من را در بهشت شهدای بروجرد در کنار دیگر سبک‌بالان عاشق به خاک بسپارید.

انتهای پیام/

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

مروری بر زندگی‌نامه تنها شهید طلبه روشن‌دل دفاع مقدس

مروری بر زندگی‌نامه تنها شهید طلبه روشن‌دل دفاع مقدس بیشتر بخوانید »

«ام خاک»؛ داستان زنی از خطه جنوب

«ام خاک»؛ داستان زنی از خطه جنوب


به گزارش مجاهدت از خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌پرس، «ام خاک»؛ عنوان داستانی کوتاه به قلم زینب روزبهانی است که در نهمین دوره جایزه ادبی داستان کوتاه «یوسف» از سوی هیئت داوران به‌ عنوان داستان برگزیده انتخاب شده است.

در ادامه این داستان را می‌خوانید:

اُمِّ خاک

چند ساعت قبل از آنکه آن صدا بیاید سلمان داشت اتاق بچه را رنگ می‌کرد. هوا صاف بود و مادرش آمده بود خانهمان. لباس خوب‌هایش را پوشیده بود و سبزی‌های جشن فردا را پاک می‌کرد. برگ‌های ریحان را از ساقه می‌کند و می‌ریخت توی سبد حصیری و از مراسم فردا می‌گفت. از دسته «توشمالی» که خبر کرده بود تا هفت روز و هفت شب برایمان بخوانند و شادی کنند. اسم یکبهیک مهمان‌ها را می‌شمرد که مبادا کسی از قلم بیفتد. اصرار داشت هرطور شده شیخ حمود را دعوت کنیم. از قدیم اسم پسر‌های طایفه را همیشه او می‌گذاشته و خوبیت نداشت که نباشد.

فقط یک دیوار مانده بود که سلمان تمام کند؛ هر دو پا را در یک کفش کرده بود که «خوشم ازش نمی‌آد، خیلی خوش‌رقصی کرد برا آمریکایی‌ها؛ وقتی تو تموم محله‌هامون خونه داشتن، کم گردن کج کردیم براشون. به جاش آشیخی که تازه درسش تموم شده و برگشته رو دعوت می‌کنم.»

بعد، حرفش را زود عوض کرد و به بچه کشاند. فرچه پهن را در سطل رنگ تکاند. بی‌خودی می‌خندید و می‌گفت که چقدر دلش می‌خواهد پسرمان زودتر بزرگ بشود و بفرستدش کلاس تا آهنگ یاد بگیرد و بگذاردش بهترین مدرسه تا درس بخواند و مهندس بشود. بفرستدش فوتبال یاد بگیرد. بهترین بازیکن صنعت نفت بشود. خودش هم روی جلوترین سکو‌های استادیوم بنشیند گل زدن‌های پسرمان را ببینید. هورا بکشد و دست بزند. می‌گفت و می‌خندید و تندتند رنگ می‌زد.

اخم‌های اُم سلمان کمی توی هم رفته بود که مجال به حرفش نداد: «اووو… حالا تا اوموقع. قربونش بِرُم اگه به خودت بکشه که از مدرسه می‌چکیدی می‌رفتی دُم فوتبال، اووقت چه؟ پاشو استوری تحویلُم نده. شیخ حمودِ خبر کن خیال همه راحت بشه بزرگمونه خو.» سلمان درِ قوطی رنگ آبی را برداشت و ریخت توی سطل. عرقش را با سر آستین گرفت که توی چشمش نرود. نگاهم کرد و لبخند زد. من هم لبخندی زدم و فکر کردم کاش انگشتر فیروزه‌اش را درآورد که رنگی نشود. چشمم افتاد به قفس توی اتاق که دوتا قناری صدابه‌صدای هم داده بودند.

سلمان و مادرش سر شیخ حمود بحث می‌کردند و زور کولر گازی قراضه به خنک کردن روز آخر شهریور نمی‌رسید. اُم سلمان، دسته پیازچه‌ای را که نصف کرده بودم از من گرفت: «ئی‌قدر نشین عروسُم، برات خوب نیس! تازه زاییدی خو! کمی کاچی بخور تا شیرت بیاد. فردا باید جلو ئی‌همه آدم دربیای. فردا که اسم پسرته بذارن یعنی اسم اصلی مادرش هم معلوم می‌شه. مثل مُو که سی‌ساله صدام می‌زِنن اُم سلمان.»

وقتی که خندید دندان‌های سفیدش درخشیدند و من هم خندیدم و فکر کردم که فردا چه روز مهمی است. سبزی‌ها که تمام شد خواست برود به خانه‌اش سر بزند و برای پدر سلمان کمی قلیه ببرد.

قبل از آنکه صدا بیاید، سلمان گهواره بچه را برداشت و بُرد روی ایوان تا برایش آواز بخواند. دلش برای بچه رفته بود. خودش نشسته بود توی حیاط و چاقو می‌کشید به پوست ماهی‌ها. چیز زیادی صید نکرده بود آن روز. برایش کامیون قرمز بزرگ، چندتا ماشین آهنی و یک دست لباس بچگانه فوتبالی گرفته بود. چاقو که می‌کشید، پولک‌ها می‌درخشیدند و مثل جرقه‌های آتش میپریدند هوا. ضبط صوت ترانه «امل حیاتی» می‌خواند و سلمان سر تکان می‌داد با اُم کلثوم که آوازش هفت خانه آن طرف‌تر را برداشته بود: «همه زندگیم را بگیر، اما بگذار امروز زندگی کنم. بگذار کنارت باشم، بگذار کنار قلبت باشم.»

صدای عجیب که آمد از جا پریدم. بند دلم پاره شد یک‌هو. پا گذاشتم توی بشقاب کاچی و صدا کردم: «سلمان!» جوابی نیامد. دویدم توی حیاط. دود غلیظ و سیاه پیچیده بود توی هوا. هزارتا پرنده توی آسمان پریده بودند و از ترس در دل هم پرواز می‌کردند. شیون و جیغ زن‌ها و گریه بچه‌ها ولوله‌ایی انداخته بود همه جا.

دیوار حیاط و قسمت زیادی از خانه کناری ریخته بود روی سلمان. چیزی از او زیر خاک‌ها و آجر‌ها معلوم نبود. هر کسی به طرفی می‌دوید. هیچ کس نمی‌دانست صدای چه بوده این وقت روز به این بلندی. زبانم بند آمده بود. فقط ناخن می‌کشدم تو صورتم. گهواره سوراخ سوراخ روی ایوان بود. به هول بچه‌ام را برداشتم. صورت ترچکش را توی مو‌های عرق کرده‌ام بردم و دویدم ته خانه. چیز داغی سُر خورد پایین پاهایم. دهان بچه دَم گوشم همین‌طور خس‌خس می‌کرد. چسباندمش به خودم. مایع داغ بیشتر شد. فکر کردم به خونریزی افتادم. حتماً از ترس بوده. کاش روی خونریزی افتاده بودم. دست بردم لای پام و بچه را دیدم که از گلوش خون می‌جهید. صدای نفس‌ها تو می‌رفت و بیرون نمی‌آمد و با هر نفسی یک مشت خون سرخ زلال می‌ریخت روی سینه‌ام که با شیر گرم قاطی می‌شد. انگار زمین و زمان ساکت شد آن لحظه. من توی تاریکی ایستاده بودم. گریه‌ام صدای زوزه گرگ می‌داد.

شب و روز بعدش با یک سبد حصیری توی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر آواره بودم. همه جا پر بود از زن‌های سیاهپوش بی‌شوهر و نخل‌های آتش‌گرفته و پرنده‌هایی که بی‌نوبت در آسمان جیغ می‌کشیدند. نه صدای سوت خمپاره‌ها را می‌شنیدم که هوای خرمشهر را می‌شکافتند و نه صدای گریه و ضجه کسی را. فقط خس‌خس نفس‌های بچه توی گوشم بود. پاهایم در هم می‌پیچید و چندبار با صورت زمین آمدم. شهر شبحی از خرمشهر بود؛ سوخته و بی‌دارودرخت با خانه‌های بی‌سقف. دیگر هیچ صیادی روی شط «هله‌هله سنگ پهنو … هله‌هله موج دریا» نمی‌خواند. نه از آن دکه سمبوسه‌فروشی خبری بود و نه از کافه لنگر؛ همان جایی که سلمان اولین‌بار جلوم را گرفت، سرخ شد و گفت عاشقم است. بعد موتور رِکسش را دواند و دواند تا روشن شد و رفت.

دو روز بعد با اُم سلمان در آن هوای خاکستری خرمشهر بالای قبر ایستاده بودیم و گنگ به دست‌های زمخت گورکن نگاه می‌کردیم. کلنگ می‌زد به خاک. بعد خاک‌های کوبیده را پرت می‌کرد بیرون و تپه شده بود کنار هردویمان. نعش سلمانم را با یک پتوی خاک‌آلود و خون شتک‌زده به‌سختی تا تپه قبرستان رساندیم. با اُم سلمان و چند زن همسایه از زیر آوار درش آوردیم. خاک‌های تلمبارشده را کنار زدیم ذره‌ذرهشان را زیرورو کردیم و هیچ مردی نداشتیم.

زمین خیس بود و ابر‌ها درهم رفته بودند باز. از تپه تا شیب قبرستان تا چشم کار می‌کرد چاله‌هایی تازه‌پرشده بود که هیچ‌کدام اسم نداشتند. ام سلمان با یک دست عبایش را گرفته بود و با دست دیگر چنگ می‌انداخت به صورتش و خون راه افتاده بود از چشم و چالش. نعش سلمان را بغل کرد. مثل کسی که بخواهد بچه‌ایی را در رختخوابش بگذارد قد و بالای بلند پسرش را آرام کشید و کشید و در قبر خواباند. بعد خاک‌های نرم را می‌بوسید و مشت‌مشت می‌ریخت روی بچه‌اش. من هم از زنبیل حصیری بچه‌ام را درآوردم. آب‌رفته، با دست‌وپای کوچک. پارچه را کنار زدم و برای آخرین‌بار نگاهش کردم و غصه خوردم که نشد برایش هیچ وقت لالایی بخوانم. لکه سرخ ماه‌گرفتگی چشم چپش را هی بوسیدم و به چشمام مالیدم و به حرف سلمان فکر کردم که چند ماه پیش گفته بود: «گل نازُم! مو نیستُم خو می‌رُم شط. هر وقت ماه گرفت، دستات رو بگیر بالا که نخوره به شکمت.» و من یادم رفته بود و دست چپم مانده بود روی شکمم. وقتی که پسرم را روی سینه سلمان جا دادند، شیر گرم از نوک پستان‌هایم چکید و برای همیشه خشک شد. آسمان برقی زد. همه جا روشن و خاموش شد و رگبار بارید. ما خیس از رگبار ایستاده بودیم و باد عبای هر دویمان را تکان می‌داد. وقتی که قبرکن رفت، صدای بیل همان‌طور ماند توی سرم. انگشتر فیروزه سلمان توی مشتم بود. نگین تاسیده‌اش مات‌ومرده به کبودی می‌زد و رکابش پر بود از خونابه و گل‌ولای. با خودم فکر کردم که اسمم چه بود؟ چیزی یادم نیامد! شاید «اُم خاک».

به گزارش مجاهدت از دفاع‌پرس، زینب روزبهانی که متولد سال ۱۳۶۱ از بروجرد است درباره این داستان نوشته است: «ام خاک»؛ داستان زنی از خطه جنوب که اول‌ها لیلا بود و تا مدت‌ها بی‌قرارم کرد. ایده‌اش در مسیر کربلا به ذهنم رسید. مثل تمام وقت‌هایی که چشممان روی کسی جا بماند؛ ذهنم روی پوشیه و عبایش ماند. بی‌خواب شدم. گاهی با سبد حصیری به دست می‌دیدمش، گاهی کنار سلمان و گاهی با انگشتر تاسیده فیروزه…

صحنه‌ها مثل قطعات پراکنده پازلی بودند. مدام رگ‌ها و خون‌ها و خاک‌ها در سرم مرور می‌شد. بی‌شک داستان‌هایی که از احمد محمود، ناصر تقوایی، نسیم مرعشی، حامد جلالی و … خوانده بودم و آنچه در کوکی از فیلم و سریال‌های جنگی در ناخودآگاه من حک شده بودند، همگی در فضاسازی و ساخت اتمسفر داستان به کمک تخیلم آمدند و به موقع کد‌هایی دادند که داستان شکل بگیرد. وقتی که جهانِ ویرانِ لیلا را ساختم، کم‌کم زن آرام گرفت و شد «اُم خاک!» و من هم آرام شدم و بعد از مدت‌ها هر دو در یک شب بلند تابستانی به خواب رفتیم.

انتهای پیام/ 121

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

«ام خاک»؛ داستان زنی از خطه جنوب

«ام خاک»؛ داستان زنی از خطه جنوب بیشتر بخوانید »