جانبازی

ملت ایران آمادگی خود را برای جانبازی و ادامه راه خونین شهیدان اعلام داشت

ملت ایران آمادگی خود را برای جانبازی و ادامه راه خونین شهیدان اعلام داشت


به گزارش مجاهدت از خبرنگار دفاع‌پرس بوشهر، شهید نامدار عمادی بیستم اردیبهشت ۱۳۴۶ در روستای محرزی از توابع شهرستان دشتستان دیده به جهان گشود. پدرش محمدباقر و مادرش شرف نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵ در اروندکنار بر اثر اصابت گلوله آرپیجی به شهادت رسید. پیکر او را در شهرستان بوشهر به خاک سپردند.

وصیت نامه شهید
 
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه‌صفتان زشت‌خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن نهراس
مردار بود هر آن‌که او را نکشند!
 
کاروان گلگون شهیدان، از آغاز خلقت بشریت با شهادت هابیل شروع به حرکت نمود و در بستر تاریخ با شهادت صالحان، در راستای خطی تکاملی ادامه پیدا کرد و با شهادت سالار شهیدان امام حسین (ع) به حرکت خود شتابی دیگر داد و با سرعتی فوق‌العاده، درخت تنومند انسانیت را که با خون شهیدان گلگون‌کفن آبیاری می‌شد، رشد و ترقی داد.
 
با آغاز انقلاب اسلامی ایران، این حرکت جانی دیگر گرفت و این ملت نیز در همین راستا به ندای رهبر بزرگ خود لبیک گفتند و آمادگی خود را برای جانبازی در راه برقراری اهداف الهی و ادامهٔ راه خونین شهیدان اعلام داشتند.
 
مادر عزیزم!‌
می‌دانم برای بزرگ کردن من چقدر زحمت کشیدی و می‌دانم که از دست دادن فرزند چقدر سخت هست، اما همهٔ ما در مقابل خون شهیدان وظایفی داریم. به همین خاطر از تو می‌خواهم که پس از شنیدن خبر شهادتم، برای من گریه نکنی. اشک تو باید برای غریبی امام حسین (ع) و شهدای کربلا باشد تا موجبات شادی دشمن را فراهم نکند، چراکه ما پیرو امام حسین (ع) هستیم و زندگی با ظلم و ذلت را ننگ می‌دانیم.
 
پدر و مادرم!
شهدای جنگ تحمیلی و خانوادهٔ آنها را فراموش نکنید، زیرا عزت اسلام امروز، مرهون ایثارگری و استقامت آنهاست.
 
مادرجان!‌
می‌دانم خیلی مشتاق بودی حجلهٔ دامادی مرا ببینی، اما بدان حجله‌ای که اکنون بسته‌ای، همان هست که من می‌خواستم و من این راه را خود مشتاقانه انتخاب نمودم و خداوند نیز افتخار بزرگ شهادت در راهش را نصیبم نمود.
 
و، اما‌ای پدر عزیزم!
تو نیز مرا حلال کن و ببخش، چراکه نتوانستم گوشه‌ای از زحمات تو را جبران نمایم. تو پدر خوبی برای من بودی و زحمات زیادی برایم متحمل شدی. از تو حلالیت می‌طلبم و از خواهران و برادرانم می‌خواهم که اگر ناراحتی از من به دل دارند، مرا ببخشند و حلال کنند. مبادا در پیچ‌وخم زندگی، عشق و علاقه به امام و انقلاب در ذهنتان کمرنگ شود.
 
و، اما یک وصیت هم به دوستان و برادران و همکاران عزیز:‌
می‌دانم که نتوانستم دوست خوبی برای شما باشم. افسوس که زمان گذشت و نتوانستم زحمات شما را جبران نمایم. از شما می‌خواهم که همیشه گوش به فرمان امام باشید و تا پیروزی نهایی، جنگ را ادامه دهید و خشم و تنفر از شیطان بزرگ را همیشه سرلوحهٔ زندگی‌تان قرار دهید.
 
همکاران عزیز!‌
می‌دانید که لباس پاسدار مقدس هست. قدر این نعمت را بدانید و مبادا در این لباس، کاری انجام دهید که دشمنان ضدانقلاب آن را به حساب اسلام بگذارند.
 
در آخر، از تمام اقوام و همسایه‌ها می‌خواهم که اگر ناراحتی یا کدورتی از من دارند، به بزرگی خودشان مرا ببخشند. تقاضا می‌کنم برای من لباس سیاه به تن نکنید و اگر مراسم عقد و ازدواجی دارید، به خاطر بنده، این امور خیر را به تعویق نیندازید.
 
در پایان، از خداوند سبحان می‌خواهم که به خواهران و برادران حزب‌الله که در تشییع شهدا و مراسم مذهبی و ایام‌الله حضور فعال دارند، اجری جزیل عنایت فرماید.
 
به امید پیروزی نهایی رزمندگان اسلام تا فتح نهایی.
 
والسّلام
 
نامدار عمادی
 
انتهای پیام/

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

ملت ایران آمادگی خود را برای جانبازی و ادامه راه خونین شهیدان اعلام داشت

ملت ایران آمادگی خود را برای جانبازی و ادامه راه خونین شهیدان اعلام داشت بیشتر بخوانید »

دوست دارم جنگ را از نزدیک ببینم

روایتی از آرزوی خالصانه شهید بازیار برای دیدن خط مقدم جنگ


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «کریم تخت‌کش‌ها» از رزمندگان دوران دفاع مقدس در کتاب «از قلم تا قناسه» روایتی از آشنایی خود با شهید «محمدهادی بازیار» را بیان کرده است که در ادامه می‎خوانید.

بین سال‌های ١٣٦٠ یا ١٣٦١ منطقه بودیم. مأموریت که تمام می‌شد، گاهی سر ماه مرخصی می‌آمدیم که حقوق را بگیریم و برای امرار معاش به منزل بدهیم. رفتم که حقوقم را از بانک تاکستان بگیرم و دیدم از هزاروپانصد تومان حقوق من پانصد تومان کم کردند. گفتم چرا حقوقم را کم کردند! کارمند بانک گفت: من نمی‌دانم برو آموزش‌ و پرورش از مسئول کارگزینی آقای بازیار بپرس. من هم تا آن زمان برادر بازیار را نمی‌شناختم. خدمت ایشان رفتم و سلام علیک کردم و گفتم برادر بازیار من تخت‌کش‌ها هستم! در دبیرستان روستای بکندی هم دبیر و هم مدیر بودم. الآن آمدم تا حقوقم را بگیرم و دیدم که از حقوقم پانصد تومان کم کردند. ایشان با حالت تعجب و کنایه گفت پانصد تومان از حقوق شما کم کردند، ناراحت هستید! گفتم کل حقوقم هزاروپانصد تومان است. آمدم تا این پول را بگیرم و به منزل بدم و قرض‌هایی را هم که دارم بدهم. ایشان باز با کنایه گفتند: بچه‌های مردم در جبهه دارند جان می‌دهند، از شما پانصد تومان کم کردند، ناراحت هستید؟!

گفتم برادر بازیار خودم منطقه هستم و مرخصی آمدم. گفت از کجا بدانم که شما راست می‌گویید؛ برگه مرخصی‌ام را از جیبم درآوردم و گفتم بفرمایید. ایشان که برگهٔ مرخصی را دید، تعجب کرد و گفت حالا دیگر راضی باش. بعد با مزاح گفت شما باید به جبهه هم جانی و هم مالی کمک کنید. از آنجا ما با هم دوست شدیم و بعد شروع کرد به سؤال کردن که جبهه چطور است و از سختی‌ها و راحتی‌هایش بگویید. من هم از منطقه و خاطرات و سختی‌های آنجا گفتم و ایشان خیلی مشتاق بود که از نزدیک ببیند که اصلاً جنگ یعنی چه و آن را لمس کند. خودشان می‌گفتند که ما هر کاری از دست‌مان بربیاید انجام می‌دهیم، ولی خودم دوست دارم جنگ را از نزدیک ببینم.

ماه بعد که رفتم حقوقم را بگیرم، برای دیدن برادر بازیار رفتم همکارانش عنوان کردند که برادر بازیار نیروی دانش‌آموزی برده‌اند و خودشان هم به‌عنوان همراه رفتند که منطقه را بازدید کنند. مرحله بعد که شاید دو ماه بعد بود، آمدم مرخصی تا حقوقم را بگیرم. به آموزش‌وپرورش رفتم. تا رسیدم دیدم عکسی از بازیار در سالن آموزش‌وپرورش زده‌اند. از همکارانش سؤال کردم و گفتند بعد از بازگشت از جبهه در مرحله اول گفته است: سزاوار نیست ما اینجا زیر کولر در آرامش باشیم و بچه‌ها در گرمای جنوب در آن آتش جانبازی و ایستادگی کنند. ما هم باید در این قضیه سهیم شویم و مرحلهٔ بعد اعزام شدند و به شهادت رسیدند.

انتهای پیام/ 141

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

روایتی از آرزوی خالصانه شهید بازیار برای دیدن خط مقدم جنگ

روایتی از آرزوی خالصانه شهید بازیار برای دیدن خط مقدم جنگ بیشتر بخوانید »

مراسم تشییع این شهید والامقام روز یکشنبه 15 خردادماه  و مراسم یادبود این شهید بز...

مراسم تشییع این شهید والامقام روز یکشنبه 15 خردادماه  و مراسم یادبود این شهید بز…


مراسم تشییع این شهید والامقام روز یکشنبه 15 خردادماه  و مراسم یادبود این شهید بز...

مراسم تشییع این شهید والامقام روز یکشنبه 15 خردادماه  و مراسم یادبود این شهید بزرگوار و دو برادر دو برادر شهیدش  امروز از ساعت 17 الی 19 در مسجد مهدیه همدان برگزار می‌شود.

#شهید #شهدا #شهدای_گمنام #شهدای_همدان #دفاعمقدس #دفاع_مقدس #شهدا_شرمنده_ایم #جانباز #جانبازان #جانبازی #شهدای_دفاع_مقدس #بسیج #همدان #اخبارهمدان #اخبار_همدان #همدانی #شهید_گمنام #سپاه_انصارالحسین_همدان #همدان_شهر_خوبان #همدان_شهر_اطلسیها #همدان_خبر #همدانگردی #همدانیان #همدانیها #آنلاین #همدان_آنلاین

مراسم تشییع این شهید والامقام روز یکشنبه 15 خردادماه  و مراسم یادبود این شهید بز...

منبع
*بازنشر مطالب شبکه‌های اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکه‌ها منتشر می‌شود.

مراسم تشییع این شهید والامقام روز یکشنبه 15 خردادماه  و مراسم یادبود این شهید بز… بیشتر بخوانید »

نگاهی به ۱۱ سال زندگی فرماندهی که مرز نداشت

نگاهی به زندگی فرماندهی که مرز نداشت


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، مریم قربان زاده نویسنده کتاب «خاتون و قومندان» زندگینامه شهید علیرضا توسلی (ابوحامد) فرمانده لشکر فاطمیون در نبرد با تروریست‌های تکفیری داعش نوشت:

۱۱ سال، به‌درستی چقدر طول می‌کشد؟ در ۱۱ سال چه کار‌هایی می‌شود کرد؟ کجا‌ها می‌شود رفت؟ چطور می‌توان ۱۱ سال را پر کرد؟ ۱۱ سال در عمر متوسط هفتاد سال، چقدر دیده می‌شود؟ در ۱۱ سال می‌شود دیپلم گرفت. می‌شود یک نوزاد را به کودکی رساند. می‌شود یک نهال را به میوه رساند و خیلی کار‌های دیگر. ۱۱ سال در عمر یک آدم چندان به حساب نمی‌آید. چشم بر هم بزنی، ۱۱ سال تمام می‌شود. تمام تمام و جز خاطره‌هایی باقی نمی‌ماند، اما برای بعضی‌ها ۱۱ سال یک عمر است، یک عمر که از ۷۰ سال هم بیشتر و برتر است، مثل شب قدر که از هزار ماه برتر است.

بعضی‌ها با بودنشان، ۱۱ سال را از ۷۰ سال باارزش‌تر می‌کنند. یک نفر را می‌شناسم که در ۱۱ سال ازدواج کرد و از خدا سه فرزند گرفت و به جنگ رفت و شهید شد.

این ۱۱ سال مثل یک نیم خط نورانی است در یک بُردار. در همه این نیم خط هم زندگی به معنای مرسومش پیش نرفته است. مرد زندگی بیشتر این عمر را نبوده است.

عمق زندگی یک انسان همیشه مهم‌تر بوده است از طول و عرضش. عمق زندگی مشخص می‌کند عرض زندگی چقدر باشد. بعضی هرقدر عمیق‌تر به زندگی نگاه می‌کنند، عرض آن را هم توسعه می‌دهند، اما برای طول آن غمی ندارند.

خاتون ما عرض زندگی‌اش به وسعت عمق زندگی مردش بود. مشهد یا هرات یا کابل یا دمشق برایش فرقی نداشت وقتی همت و جهاد مردش را می‌دید. نگاه عمیق قومندان عرض زندگی را تا نیویورک هم توسعه می‌داد.

«ام‌البنین حسینی» وقتی در سال ۷۹ خورشیدی با «علیرضا توسلی» ازدواج کرد، دنبال همین عمق زندگی بود، مردی که کتاب بخواند، علم دین داشته باشد، برای وطنش کاری بکند، دغدغه جهان اسلام را داشته باشد و درگیر روزمره‌ها نشود.

علیرضا توسلی، مجاهدی که با شوروی سابق در دهه ۸۰ میلادی جنگیده و در دفاع مقدس ایران تفنگ دست گرفته بود و بعد از اخراج متجاوزان ارتش سرخ شوروی ماه‌ها و هفته‌ها برای جهاد به افغانستان می‌رفت و شیرینی غزلیات حافظ را با گویش پارسی دری حلاوتی دوچندان می‌بخشید، همان مردی بود که زندگی را برای خاتون عمق می‌بخشید و او را از روزمره‌ها فاصله می‌داد.

قوماندان مرز نداشت. شمشیر جغرافیا را می‌دید و درد می‌کشید، اما خودش برای تیغه این شمشیر اعتباری قائل نبود. در ایران مسکن داشت، اما بدون تنفس در کوچه‌های افغانستان نمی‌توانست سالی را سر کند. سنگر او با هیچ مرزی محدود نشد. خاتون هم بی‌مرزی را آموخت. برایش هیچ‌جا با وطنش فرقی ندارد وقتی ندای مظلوم بلند است. سنگر خاتون همین‌جا بود، پشت سر قوماندان.

تصور اینکه قوماندان، خسته و خاکی و تشنه پشت تخته‌سنگی پناه بگیرد و برای خاتون از جنگ بنویسد و دلتنگی و دوری و ابیات حافظ را ضمیمه کند و نامه را به دست نامه‌رسان امین برساند تا برای خاتون به ایران ببرد، آدم را مشتاق جهاد می‌کند.

پاسخ‌های پرمحبت‌و‌ایثار خاتون یعنی: باش و نبرد کن! من هستم. خاطرت جمع! سنگر پشت سرت با من. تو فقط پیش برو! یعنی: من پاسداری می‌کنم از میراثی که می‌گذاری، از همین سه فرزندی که کوچک‌ترشان سه‌ساله است. پاسداری می‌کنم از نیت و قصد تو و دیگر مردان هم‌رزمت. پاسداری می‌کنم از هدف و تکلیف تو. تو برو! غم پشت سرت را نداشته باش. فرقی نمی‌کند کوه‌ها و سنگلاخ‌های افغانستان یا صحاری و بیابان‌های سوریه و چه بسا خیابان‌های لوکس نیویورک یا کوچه‌های غصبی فلسطین. هرجا جهل و ظالم و توحش به روی انسانیت موشک می‌اندازد و دشنه می‌کشد، من پشت سرت هستم.

قومندان به آرزویش رسید و با موشک مستقیم اسرائیل روی تل‌قرین عروج کرد و خاتون ماند. از همان روز، شهر‌به‌شهر رفت تا به همه ثابت کند جهاد تمام‌شدنی نیست و ایثار به آخر نمی‌رسد.

عَلَم تفسیر، زمان طولانی‌تری از عَلَم شهادت روی دست‌هاست. علم شهادت در یک نیم روز عاشورایی به آسمان می‌رسد، اما علم تفسیر هزاران سال دست‌به‌دست می‌چرخد و نسل‌به‌نسل منتقل می‌شود.

۱۱ سال، همه زندگی خاتون و قوماندان نبود. هرچند روی سجل آن‌ها همین ۱۱ سال ثبت شده است، عمر با هم بودن خاتون‌ها و قوماندان‌ها به درازای تاریخ عشق و ایثار و انسانیت و شهادت است.

این روز‌ها که سپاس از پاسداری و جانبازی است، پاس بداریم ارج و صبر خاتون‌ها را. جانبازی و پاسداری این زنان مظلوم و تنها را گرامی بداریم. این زن‌ها که کودکانشان را در این سال‌های سختی و یتیمی به ثمر رسانده‌اند و سایه پدری بر سرشان گسترانده‌اند، دنیایی حرف دارند که شاید هیچ زمانی بر زبان نیاورند. همدلی کنیم با آن‌ها، نه‌فقط هم زبانی.

انتهای پیام/ ۱۴۱

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

نگاهی به زندگی فرماندهی که مرز نداشت

نگاهی به زندگی فرماندهی که مرز نداشت بیشتر بخوانید »

نگاهی به ۱۱ سال زندگی فرماندهی که مرز نداشت

نگاهی به ۱۱ سال زندگی فرماندهی که مرز نداشت


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، مریم قربان زاده نویسنده کتاب «خاتون و قومندان» زندگینامه شهید علیرضا توسلی (ابوحامد) فرمانده لشکر فاطمیون در نبرد با تروریست‌های تکفیری داعش نوشت:

۱۱ سال، به‌درستی چقدر طول می‌کشد؟ در ۱۱ سال چه کار‌هایی می‌شود کرد؟ کجا‌ها می‌شود رفت؟ چطور می‌توان ۱۱ سال را پر کرد؟ ۱۱ سال در عمر متوسط هفتاد سال، چقدر دیده می‌شود؟ در ۱۱ سال می‌شود دیپلم گرفت. می‌شود یک نوزاد را به کودکی رساند. می‌شود یک نهال را به میوه رساند و خیلی کار‌های دیگر. ۱۱ سال در عمر یک آدم چندان به حساب نمی‌آید. چشم بر هم بزنی، ۱۱ سال تمام می‌شود. تمام تمام و جز خاطره‌هایی باقی نمی‌ماند، اما برای بعضی‌ها ۱۱ سال یک عمر است، یک عمر که از ۷۰ سال هم بیشتر و برتر است، مثل شب قدر که از هزار ماه برتر است.

بعضی‌ها با بودنشان، ۱۱ سال را از ۷۰ سال باارزش‌تر می‌کنند. یک نفر را می‌شناسم که در ۱۱ سال ازدواج کرد و از خدا سه فرزند گرفت و به جنگ رفت و شهید شد.

این ۱۱ سال مثل یک نیم خط نورانی است در یک بُردار. در همه این نیم خط هم زندگی به معنای مرسومش پیش نرفته است. مرد زندگی بیشتر این عمر را نبوده است.

عمق زندگی یک انسان همیشه مهم‌تر بوده است از طول و عرضش. عمق زندگی مشخص می‌کند عرض زندگی چقدر باشد. بعضی هرقدر عمیق‌تر به زندگی نگاه می‌کنند، عرض آن را هم توسعه می‌دهند، اما برای طول آن غمی ندارند.

خاتون ما عرض زندگی‌اش به وسعت عمق زندگی مردش بود. مشهد یا هرات یا کابل یا دمشق برایش فرقی نداشت وقتی همت و جهاد مردش را می‌دید. نگاه عمیق قومندان عرض زندگی را تا نیویورک هم توسعه می‌داد.

«ام‌البنین حسینی» وقتی در سال ۷۹ خورشیدی با «علیرضا توسلی» ازدواج کرد، دنبال همین عمق زندگی بود، مردی که کتاب بخواند، علم دین داشته باشد، برای وطنش کاری بکند، دغدغه جهان اسلام را داشته باشد و درگیر روزمره‌ها نشود.

علیرضا توسلی، مجاهدی که با شوروی سابق در دهه ۸۰ میلادی جنگیده و در دفاع مقدس ایران تفنگ دست گرفته بود و بعد از اخراج متجاوزان ارتش سرخ شوروی ماه‌ها و هفته‌ها برای جهاد به افغانستان می‌رفت و شیرینی غزلیات حافظ را با گویش پارسی دری حلاوتی دوچندان می‌بخشید، همان مردی بود که زندگی را برای خاتون عمق می‌بخشید و او را از روزمره‌ها فاصله می‌داد.

قوماندان مرز نداشت. شمشیر جغرافیا را می‌دید و درد می‌کشید، اما خودش برای تیغه این شمشیر اعتباری قائل نبود. در ایران مسکن داشت، اما بدون تنفس در کوچه‌های افغانستان نمی‌توانست سالی را سر کند. سنگر او با هیچ مرزی محدود نشد. خاتون هم بی‌مرزی را آموخت. برایش هیچ‌جا با وطنش فرقی ندارد وقتی ندای مظلوم بلند است. سنگر خاتون همین‌جا بود، پشت سر قوماندان.

تصور اینکه قوماندان، خسته و خاکی و تشنه پشت تخته‌سنگی پناه بگیرد و برای خاتون از جنگ بنویسد و دلتنگی و دوری و ابیات حافظ را ضمیمه کند و نامه را به دست نامه‌رسان امین برساند تا برای خاتون به ایران ببرد، آدم را مشتاق جهاد می‌کند.

پاسخ‌های پرمحبت‌و‌ایثار خاتون یعنی: باش و نبرد کن! من هستم. خاطرت جمع! سنگر پشت سرت با من. تو فقط پیش برو! یعنی: من پاسداری می‌کنم از میراثی که می‌گذاری، از همین سه فرزندی که کوچک‌ترشان سه‌ساله است. پاسداری می‌کنم از نیت و قصد تو و دیگر مردان هم‌رزمت. پاسداری می‌کنم از هدف و تکلیف تو. تو برو! غم پشت سرت را نداشته باش. فرقی نمی‌کند کوه‌ها و سنگلاخ‌های افغانستان یا صحاری و بیابان‌های سوریه و چه بسا خیابان‌های لوکس نیویورک یا کوچه‌های غصبی فلسطین. هرجا جهل و ظالم و توحش به روی انسانیت موشک می‌اندازد و دشنه می‌کشد، من پشت سرت هستم.

قومندان به آرزویش رسید و با موشک مستقیم اسرائیل روی تل‌قرین عروج کرد و خاتون ماند. از همان روز، شهر‌به‌شهر رفت تا به همه ثابت کند جهاد تمام‌شدنی نیست و ایثار به آخر نمی‌رسد.

عَلَم تفسیر، زمان طولانی‌تری از عَلَم شهادت روی دست‌هاست. علم شهادت در یک نیم روز عاشورایی به آسمان می‌رسد، اما علم تفسیر هزاران سال دست‌به‌دست می‌چرخد و نسل‌به‌نسل منتقل می‌شود.

۱۱ سال، همه زندگی خاتون و قوماندان نبود. هرچند روی سجل آن‌ها همین ۱۱ سال ثبت شده است، عمر با هم بودن خاتون‌ها و قوماندان‌ها به درازای تاریخ عشق و ایثار و انسانیت و شهادت است.

این روز‌ها که سپاس از پاسداری و جانبازی است، پاس بداریم ارج و صبر خاتون‌ها را. جانبازی و پاسداری این زنان مظلوم و تنها را گرامی بداریم. این زن‌ها که کودکانشان را در این سال‌های سختی و یتیمی به ثمر رسانده‌اند و سایه پدری بر سرشان گسترانده‌اند، دنیایی حرف دارند که شاید هیچ زمانی بر زبان نیاورند. همدلی کنیم با آن‌ها، نه‌فقط هم زبانی.

انتهای پیام/ ۱۴۱

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

نگاهی به ۱۱ سال زندگی فرماندهی که مرز نداشت

نگاهی به ۱۱ سال زندگی فرماندهی که مرز نداشت بیشتر بخوانید »