خاطرات دفاع مقدس

یادداشت‌های روزانه رزمندگان یادگارهایی فراموش ناشدنی در حوزه خاطره نویسی

یادداشت‌های روزانه رزمندگان یادگارهایی فراموش ناشدنی در حوزه خاطره نویسی


به گزارش مجاهدت از خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، «خاطره نویسی» یکی از گونه‌های مهم ادبیات داستانی هست که پشتوانه‌ای مهم برای برهه‌ای از خاص از تاریخ محسوب می‌شود، این گونه ادبی علاوه بر اهمیت زیبایی شناسی آن به لحاظ اسنادی نیز از اهمیت بالایی برخوردار هست که در کنار تاریخ نگاری رسمی می‌تواند زوایای پنهان یک رویداد را برای نسل‌های بعد آشکار کند.

تاریخ دفاع مقدس که از ابعاد مختلف دارای اهمیت بالایی هست نمی‌تواند بدون خاطره نگاری از خطر تحرف در امان بماند، حتی برای ثبت و ضبط تاریخ رسمی دفاع مقدس و تاریخ نگاری کلاسیک به شدت به خاطره نگاری وابسته هست. اما خاطره نگاری چنان که ساده به نظر می‌رسید نباید ساده انگارانه تصور شود. این گونه ادبی نیز مانند سایر گونه‌های دیگر ادبی لوازم، دستورالعمل، شیوه‌های خاص خود را دارد که باید آنها را فراگرفت و سپس به ثبت خاطرات پرداخت. 

در ایام مبارک دفاع مقدس نگاهی خواهیم داشت به مفاهیم و شیوه‌های خاطره نویسی که قسمت هشتم آن را در ادامه می‌خوانید:  

روزنوشت رزمندگان مرجعی در حوزه خاطره نویسی

یادداشت‌های روزانه گونه‌ای از خاطره‌نگاری هست که در آن نگارنده، حالات و نیز کرده‌های خود وقایع پیرامون را به صورت روزنوشت و تقویمی مکتوب می‌کند. بر اساس تعریف ارائه شده، دارا بودن تاریخ، روایت وقایع و رعایت توالی زمان مؤلفه‌های اساسی یادداشت‌های روزانه قلمداد می‌شوند. به عبارت دیگر یادداشتی که فاقد تاریخ مشخص باشد، یادداشت روزانه محسوب نمی‌گردد. هم چنین یادداشت‌ها باید به نوعی روایتگر حوادث ووقایع پیرامون باشند و نیز توالی حدود زمان، میان آنها رعایت شود. یادداشت‌های روزانه از زیرشاخه‌های خاطره نگاری محسوب می‌شود.

یادداشت‌های روزانه هم، چون خاطرات مکتوب شفاهی، وقایع نگار هستند و دیده ها، شنیده‌ها و حضور شخص راوی نگارش می‌کنند. همچنین معیار‌های ارزیابی کیفی یادداشت‌های روزانه تا اندازه‌ی زیادی ملاک‌های داوری در حوزه‌ی خاطرات مکتوب و شفاهی هست.

یادداشت‌های روزانه از یک جهت با خاطره نویسی تفاوت جدی دارد و آن دوگانگی در برخورد با عنصر زمان هست، مشروط بر آن که خاطره نگاری نگارش کرده‌ها، شنیده‌ها و دیده‌ها با تکیه بر حافظه و در نتیجه تداعی موضوع و خاطره را حاصل جست وجوی در زمان سپری شده بدانیم. به عبارت دیگر، خاطره نویس در حالی اقدام به نگارش می‌کند که حادثه به سر آمده و مدت زمان قابل توجهی از آن گذشته هست، به همین دلیل هست که خاطره نویسی با عنصر «تداعی» و «به یاد آوردن» قرابت ویژه دارد و اما یادداشت‌های روزانه زمانی به تحریر در می‌آیند که هنوز واقعه سرانجام نیافته و نویسنده لحظه به لحظه و ساعت به ساعت اقدام به ثبت آن‌ها می‌کند، در نتیجه به هنگام نوشتن، حوادث برای نگارنده صورت خاطره به خود نمی‌گیرند، به همین دلیل هست که زمان به کار رفته در متن یادداشت‌های روزانه در بسیاری از موارد، زمان حال هست.

اگر از دیدگاه یک پژوهش‌گر و مورخ به دو مقوله‌ی «یادداشت‌های روزانه» و «خاطره» بنگریم، شاهد برتری کیفی یادداشت‌های روزانه نسبت به خاطره نوشته‌ها خواهیم بود، به عبارت دیگر آن چه برای یک تاریخ نگار یا یک محقق تعیین کننده و حیاتی هست، عنصر استناد در مدارک هست. یادداشت‌های روزانه به دلیل نگارش در صحنه، بی هیچ فاصله‌ی زمانی با واقعه، موثق‌ترین اسناد را پیش روی قرار می‌دهد. چنانچه با رویکردی ادبی با خاطره نوشته‌ها و یادداشت‌های روزانه روبه رو شویم، خاطرات را تواناتر خواهیم یافت. خاطره نوشته‌ها ادبی‌تر و یادداشت‌های روزانه مستندتر هست. یادداشت‌های روزانه اغلب بر مرحله‌ای خاص و حساس از زندگی فردی تمرکز می‌یابد.

منبع: «از خاطره تا داستان»/ محسن محمدی فشارکی، فضل‌الله خدادادی

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

یادداشت‌های روزانه رزمندگان یادگارهایی فراموش ناشدنی در حوزه خاطره نویسی

یادداشت‌های روزانه رزمندگان یادگارهایی فراموش ناشدنی در حوزه خاطره نویسی بیشتر بخوانید »

مادر یاری

مادر یاری


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، زنان ایثارگر و انقلابی در طول جنگ تحمیلی نقشی مهم و غیر قابل کتمانی داشتند که بدون وجود حمایت‌ها و پشتیبانی‌های آنها چه بسا جریان جنگ تحمیلی به مسیر دیگری می‌رفت. این زنان بودند که همسران و فرزندان و برادران خود را با صبر و بردباری خود و گرم نگهداشتن کانون خانواده روانه جیهه‌های نبرد علیه رژیم بعث عراق می‌کردند.

به مناسبت هفته دفاع مقدس تعدادی از کتاب‌های مرتبط با زنان ایثاگر معرفی می‌شوند که می‌توانید نسخه الکترونیکی آن را دانلود و مطالعه کنید.

مادر یاری

کتاب «مادر یاری» نگاهی دارد به تاریخ شفاهی «صغری بهرامی» از زنان ایثارگر دوران مقدس که به قلم «زهرا باقری» تدوین شده هست.

قسمتی متن از کتاب «مادر یاری»:

۱۵ ساله بودم که اولین زمزمه‌های عروس شدن را از زبان مادرم شنیدم. خاله‌ام می‌گفت لباس عروسی‌ات را خودت باید بدوزی و من در حالی که از شرم گونه‌هایم سرخ می‌شد سرم را پایین می‌انداختم و در ذهنم لباس حریر زیبایی نقش می‌بست. خواستگارم آقای زنگنه در شرکت نفت کار می‌کرد. پسری محجوب که خود و خانواده‌اش از وجهه‌ خوبی برخوردار بودند.

بعد از یکی دو جلسه رفت و آمد قرار خرید گذاشته شد. فردای آن روز مادر گوهر تاج به خانه‌ی ما آمد. رفتار زن‌دایی عجیب بود. سؤال‌های زیادی در مورد خواستگارم پرسید و در نهایت بالحنی سرد و بی‌روح به من تبریک گفت و رفت روز بعد درب خانه به صدا درآمد و زن‌دایی همراه دیگر اعضای خانواده وارد شدند و پس از نشستن و احوالپرسی و از هر دری سخنی مرا برای پسرش محمود خواستگاری کردند.

محمود یک سال و نیم قبل همسرش را طلاق داده بود و یک پسر ۳ ساله به نام علیرضا داشت مادرم با وجود اینکه قولم را به خانواده آقای زنگنه داده بود به این وصلت راضی شد.

کتاب الکترونیکی «مادر یاری» را می‌تواند از لینک زیر دانلود کنید.

مادر یاری

دانلود کتاب «مادر یاری»

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
مادر یاری

مادر یاری بیشتر بخوانید »

اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟

اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟


به گزارش مجاهدت از حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «حاج حسین دقیقی» از رزمندگان و فرماندهان دوران هشت سال دفاع مقدس روایت می‌کند: ماه و روز آن را یادم نیست. فقط یادم هست بهار ۶۴ بود. سرزده وارد بازداشتگاه سپاه شدم. از دیدن آن همه نوجوان جا خوردم. با خودم گفتم: «اینجا مدرسه هست یا بازداشتگاه؟»

تو همه شهر‌ها ساختمان‌های ساواک در اختیار سپاه قرار گرفته بود. تو حیاط ساختمان قدیمی ساواک سنندج در بلوار شبلی، بازداشتگاه کوچکی ساخته بودند. افراد دستگیرشده را به‌صورت موقت می‌بردند آنجا و بعد از تشکیل پرونده می‌فرستادند دادسرا.

سی چهل‌تا نوجوان دبیرستانی بین زندانی‌های بزرگ‌تر بودند. یاد زندانی شدن خودم تو رژیم گذشته افتادم؛ زندان زاهدان، سال۵۶. سن و سال همین بچه‌ها بودم. وقتی رئیس ساواک برای بازدید آمد و ما را دید، سر مدیر زندان فریاد زد شما اینجا را کردید کارخانه چریک‌سازی؟ در همین فکرها، نگاهم را از جمع زندانی‌ها برداشتم و رو کردم به مسئول بازداشتگاه و پرسیدم: «این بچه‌ها را چرا گرفتید؟»

گفتند: «خامِ قیافه و سن و سالشان نشوید! اینها هسته‌های دانش‌آموزی حزب تو دبیرستان‌های سنندج هستند. با کلی زحمت توانستیم شناسایی‌شان کنیم.» با دلخوری گفتم: «شما فرصت درست کردید تا اینها قاطی زندانی‌های کومله و دمکرات بشوند. می‌دانی این یعنی چی؟» بعد هم حرف رئیس ساواک به زبانم آمد. «یعنی ما داریم چریک تربیت می‌کنیم. نباید اجازه می‌دادم این اتفاق بیفتد. فوراً گفتم بچه‌ها را بیاورند توی حیاط.»

خودم هم دنبالشان رفتم و تو محوطه به خطشان کردم. بعد روبه‌روی‌شان ایستادم و گفتم امام اجازه نمی‌دهند که ما دانش‌آموز توی زندان نگه داریم. ما می‌خواهیم شما تحصیل کنید، دانشگاه بروید، یک کاره‌ای بشوید و شهر‌های خودتان را بسازید. بعد هم یک گریزی زدم به گروهک‌ها. گفتم گروهک‌ها به دشمن‌های ایران وابسته‌اند. اصلاً برای ابرقدرت‌ها کار می‌کنند. نمی‌دانم چقدر حرف‌هایم را قبول داشتند ولی سریع از همه‌شان یک تعهد ساده گرفتیم و آزادشان کردیم.

برگشتم طرف برادران واحد اطلاعات که ایستاده بودند و تماشایم می‌کردند. نگاه‌هایشان داد می‌زد که از دستم خیلی ناراحت هستند. آخر هم نتوانستند ساکت بمانند. گفتند: «ما برای شناسایی اینها خیلی زحمت کشیده بودیم. شما همه را به فنا دادی!»

حرفشان را قبول داشتم. اوضاع امنیتی سنندج خیلی آشفته بود. ترسشان بیخود نبود. هر روز خبر ترور یکی را می‌شنیدند و هر لحظه منتظر حمله گروهک‌ها بودند. چند وقت پیش بود که محمدامین رحمانی را جلوی درِ خانه‌اش به شهادت رسانده بودند. رحمانی یکی از فرمانده‌های پیشمرگه‌های مسلمان بود. ناامنی، مردم و نیرو‌های شهر را تهدید می‌کرد.

با همۀ این اعتراض‌ها، ساکت نماندم، چون برای کارم دلیل داشتم. گفتم گرفتن چهارتا بچه که هنر نیست، باید رابط اصلی کوه با شهر را پیدا کنیم. پیدا کردن سرشاخه مهم هست. نباید خودمان را با توده مردم، آن هم با جوان‌های بی‌اطلاع و فریب‌خورده رودررو کنیم. ما با این کار، زمینه کادرسازی برای ضدانقلاب را فراهم می‌کنیم. بعد هم پای مرجع قضایی را وسط کشیدم و گفتم مرجع قضایی هم اصلاً اجازه نمی‌دهد که اینها را برای مدت طولانی تو بازداشت نگه داریم. حرف‌های دیگری هم گفتم و کمی آرامشان کردم.

خط، مشخص شده بود. قرار شد روی شبکه شهری دشمن کار کنند و برسند به سرشاخه‌های اصلی. با پیدا شدن سرشاخه‌ها، امیدوار بودم بتوانیم کنترل اوضاع را در دست بگیریم و ناامنی‌ها کم‌تر بشود.

منبع:

لطفی، هادی، در کنار دوست: قصه‌های کردستان به روایت حاج حسین دقیقی: نشر مرز و بوم، تهران ۱۴۰۲، صص ۸۷ -۸۵

انتهای پیام/ 119

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟

اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟ بیشتر بخوانید »

پیاده‌روی ۲۰ کیلومتری رزمنده نوجوان با کتانی چینی!

پیاده‌روی ۲۰ کیلومتری رزمنده نوجوان با کتانی چینی!


به گزارش مجاهدت از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «سید محسن خوشدل» از جانبازان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس که در واحد موشکی ضد زره به فعالیت می‌پرداخته، در بخشی از کتاب خاطرات خود به نام پرواز‌های بی‌بازگشت، به بیان خاطرات خود از عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر اشاره‌ کرده که به مناسبت ایام اجرای این عملیات غرورآفرین منتشر می‌شود.

«در گردان انصار (لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله صل الله علیه و آله)، مرا به‌عنوان آرپی‌جی زن انتخاب نکردند. شاید قد و قواره کوچکی‌ام این توفیق را از من گرفت. یک اسلحه کلاشینکف تحویلم دادند و در یکی از دسته‌ها به‌عنوان تک‌تیرانداز سازماندهی شدم.

روز‌ها را در دوکوهه، به آموزش نظامی و آمادگی جسمی می‌گذراندیم. پوتین‌هایم پوسیده و غیرقابل استفاده‌شده بود. به واحد تدارکات گردان مراجعه کردم. پوتین به‌اندازه پای من نداشتند. شماره پای من ۳۹ و نسبتاً کوچک بود. مسئول تدارکات گفت که برای پای تو کتانی داریم، اگر می‌پوشی، تقدیم کنم. یک جفت کتانی چینی برایم آورد. اوایل اردیبهشت ۱۳۶۱ ما را برای شرکت در عملیات بعدی (بیت‌المقدس)، راهی دارخوین کردند. در شرق رودخانه کارون اردو زدیم و در انتظار آغاز عملیات ماندیم.

پیاده‌روی بیست کیلومتری با کتانی چینی!

کم‌کم پی بردیم که برای حمله به خطوط مقدم دشمن، بایستی از عرض کارون بگذریم و فاصله بیست کیلومتری تا جاده اهواز خرمشهر را پیاده برویم و در آنجا پدافند کنیم. من هم مانند باقی رزمندگان، از آمادگی نسبی برای شرکت در عملیات برخوردار بودم؛ اما فکر اینکه باید بیست کیلومتر راه را با کتانی تنگ چینی طی کنم، آزارم می‌داد.

غروب روز نهم اردیبهشت، آماده عبور از کارون بودیم. فرمانده گروهان ما اعلام کرد که با تاریک شدن هوا، نماز مغرب و عشاء را می‌خوانیم و حرکت می‌کنیم و تأکید کرد که کسی حق ندارد هنگام خواندن نماز، پوتین‌هایش را در بیاورد. اولین بار بود که با چنین موقعیتی روبه‌رو می‌شدم. پیش فرمانده رفتم و گفتم: «آخه نماز با کفش؟» گفت: بحث نکن و کارت رو انجام بده. من هم به‌ناچار برای اولین بار با کتانی نماز خواندم. بلافاصله بعد از خواندن نماز به ساحل کارون رفتیم. گروه‌گروه، سوار قایق‌ها شدیم و به آن‌طرف رودخانه رفتیم از قایق‌ها پیاده شدیم و آماده پیاده‌روی بیست کیلومتری.

یکی از فرماندهان در آنجا برایمان صحبت کرد؛ اما به‌جای آنکه از برنامه گردان و کاری که درصدد انجام آن هستیم بگوید، بیشتر به تهییج بچه‌ها و دادن روحیه به آنها پرداخت. خیلی نگذشته بود که راهپیمایی ما آغاز شد و ستون گردان انصار در دل تاریکی و در جهت غرب به سمت جاده آسفالت اهواز- خرمشهر، به حرکت درآمد. نیمه‌های شب بود و ما همچنان پیش می‌رفتیم. به ما گفته بودند که سنگر‌های اصلی دشمن روی جاده هست، اما امکان دارد در طول مسیر با سنگر‌های کمین عراقی‌ها روبه‌رو شویم.

بیست کیلومتر راه کمی نبود. کم‌کم بعضی از بچه‌ها حین راه رفتن چرت می‌زدند؛ همین مسئله باعث می‌شد که گاه ستون نیرو‌ها قطع شود. در واقع افرادی که در حال چرت زدن بودند، راه را اشتباه می‌رفتند و در آن ظلمات نفر جلویی را گم می‌کردند. چنین وقت‌هایی فرماندهان، ستون را متوقف می‌کردند و پس از برطرف کردن مشکل، مسیر را ادامه می‌دادند.

به جاده که نزدیک شدیم صدای درگیری شدید و صفیر خمپاره‌های ریز و درشت به گوشمان می‌رسید. قبل از ما، گردان‌های دیگر با دشمن درگیر شده و آنها را از جاده اهواز- خرمشهر به عقب رانده بودند. به جاده که رسیدیم، اول از همه نشستم و بند کتانی‌هایم را باز کردم تا دلیل سوزش پاهایم را بدانم. پیاده‌روی طولانی باعث شده بود که پاهایم تاول بزنند؛ به حدی که خونابه کف کفش‌هایم را پرکرده بود. کمی تمیزشان کردم و دوباره آنها را پوشیدم.

وقت نماز صبح بود، نماز را کنار جاده خواندم. آنجا پشت خاکریز بلند کنار جاده مشغول استراحت و تجدیدقوا شدیم. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که پاتک‌های دشمن برای بازپس‌گیری جاده شروع شد. گلوله‌های خمپاره و شلیک‌های مستقیم تانک امانمان را بریده بودند. به‌جز آنها، رگبار کالیبر‌های مختلف از اطراف اذیتمان می‌کرد.

تا آن زمان در چنان هنگامه‌ای قرار نگرفته بودم. به‌درستی نمی‌دانستم که دشمن در کجاست و ما باید به کدام سمت شلیک کنیم. روبه‌رویمان دشمن بود؛ اما همه گلوله‌ها از روبه‌رو نمی‌آمدند. خاکریز کنار جاده، ارتفاع بلندی داشت و شبیه یک دژ بود. تیرتراش دشمن، لبه خاکریز را ناامن کرده بود.

مجروحیت و انتقال به عقب

چهار دست‌وپا از خاکریز بالا رفتیم؛ چند تیر شلیک کردیم و پایین آمدیم. با فاصله کمی از ما، یک آرپی‌جی زن روی خاکریز قرار گرفت و موشکش را به سمت تانک‌های دشمن، شلیک کرد. به‌سرعت پایین آمد، موشک دوم را روی قبضه سوار کرد و خودش را به بالای خاکریز رساند؛ اما قبل از چکاندن ماشه، گلوله‌ای به او اصابت کرد و از بالای خاکریز غلتید و به زیر آمد. خشاب تفنگم را عوض کردم و از خاکریز بالا رفتم. هنوز چند تیر شلیک نکرده بودم که ناگهان در ناحیه پهلو احساس سوزش شدیدی کردم. تعادلم از دست رفت و از بالای خاکریز به پایین افتادم.

یک گلوله به پهلوی چپم خورده و قمقمه‌ام را هم سوراخ کرده بود. آب قمقمه بدنم را خیس کرده بود و من فکر می‌کردم خون زیادی از بدنم خارج می‌شود. چشم‌هایم را بسته بودم و گمان می‌کردم در آستانه شهادت هستم. شنیده بودم که هنگام شهادت، ائمه و ملائک بر بالین شهید، حاضرشده و او را تا بهشت مشایعت می‌کنند. انتظار من البته فایده‌ای نداشت و اتفاقی نیفتاد. متوجه شدم که عده‌ای سراغم آمده‌اند و مشغول بستن زخمم هستند. جراحتم عمق چندانی نداشت و گلوله قسمت نرمی پهلویم را شکافته بود. کار امدادگر‌ها که تمام شد، تنهایم گذاشتند تا آمبولانس بیاید و به عقب منتقلم کند.

خط تقریباً آرام شده و دشمن از مواضعش عقب نشسته بود. نمی‌دانم چرا، ولی در همان حال چفیه را روی سر انداختم و خوابم برد و عجب خواب شیرینی. شاید علت اصلی‌اش، خستگی ناشی از بیست کیلومتر راهپیمایی باآن‌همه تجهیزات بود. در بیمارستان صحرایی، رسیدگی‌های اورژانسی انجام گرفت و مرا به اهواز فرستادند. ازآنجاکه مجروحان پرشمار بودند، بسیاری از آنها را به شهر‌های دور و نزدیک منتقل می‌کردند. پس از معاینات ابتدایی، مرا هم به فرودگاه بردند و به اصفهان فرستادند.

به مدت بیست روز در بیمارستان شریعتی اصفهان بستری بودم. در این مدت، خانواده و دوستان و آشنایان را از وضعیتم مطلع نکردم. دوست نداشتم که بی‌جهت نگران شوند و به اصفهان بیایند. روز اول خرداد بود که از بیمارستان مرخص شدم. از طرف واحد تعاون بسیج، یک دست لباس و مبلغی پول به من دادند. برایم بلیت گرفتند و من با اتوبوس راهی تهران شدم و در تهران، مستقیم به خانه رفتم.

من روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱، مصادف با اولین روز عملیات بیت‌المقدس، مجروح شدم؛ اما خبر آزادسازی خرمشهر را در تهران و در روز سوم خرداد شنیدم. همان روز به بهشت‌زهرا(س) و سر مزار حسین فراهانی رفتم. او از دوستان هنرستان و از بچه‌های مکتب الصادق(ع) بود. حسین در عملیات فتح المبین به شهادت رسیده بود و من نمی‌دانستم. یک روز عکسش را روی دیوار دیدم و شوکه شدم. در بهشت‌زهرا(س)، یک دل سیر اشک ریختم و با حسین عهد کردم که تا آخر، در جبهه می‌مانم و نمی‌گذارم که خونش پایمال شود.»

انتهای پیام/ 119

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

پیاده‌روی ۲۰ کیلومتری رزمنده نوجوان با کتانی چینی!

پیاده‌روی ۲۰ کیلومتری رزمنده نوجوان با کتانی چینی! بیشتر بخوانید »

تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی

تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی


تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی
این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی

تصاویر/آیین رونمایی از ۴۶ عنوان کتاب دفاع مقدس خراسان شمالی بیشتر بخوانید »