رمضان

برپایی محفل انس با قرآن رزمندگان فاطمیون در سوریه+ تصویر

برپایی محفل انس با قرآن توسط رزمندگان لشکر فاطمیون در سوریه + تصویر


به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، مراسم انس با قرآن کریم توسط رزمندگان لشکر فاطمیون به مناسبت ماه مبارک رمضان هر روز در مقر تیپ ابالفضل العباس (ع) در این لشکر برگزار می‌شود.

با پایان یافتن سیطره گروهک‌های تکفیری در کشور سوریه، نیرو‌های لشکر فاطمیون از سال‌های گذشته برای دفاع از حرم آل الله در نبرد علیه تکفیری‌ها شرکت کرده بودند، هم‌اینک به منظور پاکسازی مناطق و شهر‌ها از باقی‌مانده تکفیری‌ها، همچنان در سوریه حضور دارند و به تثبیت مواضع جبهه مقاومت می‌پردازند.

برپایی محفل انس با قرآن رزمندگان فاطمیون در سوریه+ تصویر

برپایی محفل انس با قرآن رزمندگان فاطمیون در سوریه+ تصویر

برپایی محفل انس با قرآن رزمندگان فاطمیون در سوریه+ تصویر

انتهای پیام/ 141

برپایی محفل انس با قرآن توسط رزمندگان لشکر فاطمیون در سوریه + تصویر

منبع خبر

برپایی محفل انس با قرآن توسط رزمندگان لشکر فاطمیون در سوریه + تصویر بیشتر بخوانید »

نوبت گرفتن برای قرآن خواندن، برنامه اسرا در ماه رمضان

راهکار اسرای ایرانی برای قرائت قرآن در ماه مبارک رمضان


نوبت گرفتن برای قرآن خواندن، برنامه اسرا در ماه رمضانبه گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «حسین حجتی‌زاده» از آزادگان دوران دفاع مقدس با بیان خاطره‌ای کوتاه از روز‌های ماه مبارک رمضان در اسارت، به سختی‌های قرائت قرآن در آن ایام اشاره کرد که در ادامه آمده است.

در ماه مبارک رمضان هم مثل سایر ماه‌های اسارت تغییر در حجم غذا یا کیفیت آن به وجود نمی‌آمد، فقط هر دو وعده ناهار و شام را شب می‌دادند.

هیچ امکاناتی نداشتیم و غذایی که برای سحر نگه می‌داشتیم را سرد می‌خوردیم که این باعث مبتلا شدن به بیماری‌های گوارشی زیادی شد. بعد از درخواست‌های زیاد، بعثی‌ها یک بخاری نفتی به ما دادند، اما به دلیل نبود نفت فقط سه ساعت می‌توانستیم آن را روشن کنیم. گرچه اسیر بودیم و سخت می‌گذشت، ولی در ماه مبارک رمضان همواره بساط ختم قرآن و نماز شبمان برقرار بود. چون قرآن کم بود بچه‌ها برای خواندن قرآن نوبت می‌گرفتند تا همه بتوانند در ختم قرآن سهیم باشند.

اردوگاه ما یک اتاق ۹۰ متری بود که تعداد زیادی مجروح و اسیر آنجا زندگی می‌کردیم. ابتدا آب گرمی نداشتیم که با آن لباس‌هایمان را بشوئیم که میکروب‌های آن از بین برود یا خودمان حمام کنیم. این شرایط باعث رشد بیماری‌های زیادی شد. یادم می‌آید که یکی از بچه‌ها به بیماری پوستی مسری دچار شده بود که برای جلوگیری از شیوع آن، وی را به اتاقکی بیرون از اردوگاه منتقل کردند. همه از ترس مبتلا شدن به آن نزدیک نمی‌شدند و چون پایش قطع بود خودش هم توان انجام دادن کارهایش را نداشت لذا من مسئولیت مراقبت از آن را به عهده گرفتم تا بهبود یافت. بماند که شب‌ها از ترس اینکه مبادا من هم به بیماری مبتلا شده باشم خواب راحت نداشتم.

انتهای پیام/ 141

راهکار اسرای ایرانی برای قرائت قرآن در ماه مبارک رمضان

منبع خبر

راهکار اسرای ایرانی برای قرائت قرآن در ماه مبارک رمضان بیشتر بخوانید »

برادران اسیر سهم آب خود را به همدیگر می‌بخشیدند

استقامت آزادگان ایرانی که افسران بعثی را مستاصل کرد


برادران اسیر سهم آب خود را به همدیگر می‌بخشیدندبه گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، عبدالحسین شاهین از آزادگان دورا دفاع مقدس روایت می‌کند: رمضان سال ۶۵، اواخر اردیبهشت شروع شد. هوای عراق گرم و نفس گیر بود، اما آن ساعات طولانی با هوای گرم و طاقت‌فرسا و غذای ناکافی و بی‌کیفیت اردوگاه باعث نشد که بچه‌ها روزه نگیرند. هر چند کمتر روزی به خاطر انجام فریضه مسلمانی، از ضربات مشت و لگد زندانبان‌های بعثی در امان بودیم، اما وقتی تشنه و بی‌رمق می‌شدیم، تازه روضه تلظّی حضرت علی اصغر شش ماهه توی سرمان می‌پیچید.

نزدیک ظهر گوی آتشین خورشید پرتو‌های سوزان خود را به رخمان می‌کشید، عطش و گرما اوج می‌گرفت و باران عرق می‌بارید از تنهای ضعیف و لاغر اسرا که بیشتر جوان و نوجوان بودند. گاهی که زندانبان‌های بی‌رحم با بهانه یا بی‌بهانه به جان ما می‌افتادند، به این می‌اندیشیدم سوز عطش بی‌آبی سخت‌تر است یا سوزی که از ضربات پی در پی باتوم افسران بعثی به بدن‌های خیس و عرق کرده‌ی اسرای روزه دار تا مغز استخوانمان نفوذ می‌کند؟ اما بچه‌ها روضه‌ی کتک خوردن مادر و چادر خاکی‌اش را در میان مشت و لگد‌های بی‌محابای دژخیمان به یاد می‌آوردند و مقاومت‌شان در راه خدا و اطاعت از ولایت بیشتر می‌شد و کاری کردند که بی رحم‌ترین افسر بعثی، با درماندگی اعتراف می‌کرد: «ما در دست شما اسیریم نه شما».

من اولین ماه مبارک را در کمپ هفتم اردوگاه رمادی گذراندم. طول آسایشگاه ما ۱۴ و عرضش چهار و نیم متر بود. بیش از ۵۰ اسیر دیگر هم با من در آن دخمه زندگی می‌کردند. موقع خواب شانه به شانه‌ی هم دراز می‌کشیدیم. اما در دو ردیف. پاهایمان به سمت هم بود که یک راه باریک در سمت پا‌ها برای رفت و آمد بچه‌ها ایجاد می‌شد. در گوشه‌ای از آسایشگاه دو سطل ۳۰ لیتری آب و یک حبانه سفالی به گنجایش ۴۵ لیتر وجود داشت. حبانه حکم یخچال را برایمان داشت. آب را کمی خنک و گوارا می‌کرد برایمان. از ساعت ۱۷ بعدازظهر تا ۷.۳۰ صبح روز بعد در آسایشگاه محبوس‌مان می‌کردند. ما باید از این سه منبع ناچیز آب، هم برای طهارت و وضو و هم آشامیدن استفاده می‌کردیم. یک سطل هم در گوشه دیگر آسایشگاه قرار داشت که دور آن را با پتویی استتار کرده بودیم. اسمش را گذاشته بودیم دستشویی. حدود یک و نیم متر از فضا محل سطل‌ها بود.

نورانیت ماه رمضان در این شرایط بود که برای اسرا ۱۰۰ چندان می‌شد. چون حکایت، حکایت شرمندگی آب بود در مقابل ایثار برادران اسیر که با وجود کام خشک و لب‌های ترک زده اش، همان سهم اندک خود را به دیگران می‌بخشیدند. انگار در طالع آب‌های سرزمین عراق نوشته شده بود به خاطر تشنه کامی آزادمردانی که به خاکش پا می‌گذارند، همیشه خجل و شرمنده باشد. اسیر بامعرفت، زیاد داشتیم که قبل از فرا رسیدن ماه مبارک رمضان پیش ارشد آسایشگاه می‌رفتند و می‌گفتند: «برادر ما نذر کردیم که در ایام روزه داری ظروف غذای اسرا را بشوییم. اسم من را جلوتر بنویس.»

شست‌وشوی ظروف در ساعات آزادباش و بیرون از آسایشگاه انجام می‌شد. زمان آزادباش برای هواخوری، رفتن به توالت و انجام امور شخصی بود. نظافت آسایشگاه طبق لوحه‌ای منظم که ارشد آسایشگاه می‌نوشت، در سایر ماه‌ها هم انجام می‌شد. اما نذرکننده، همین ساعات را هم مشغول شست‌وشوی ظروف سایر اسرا می‌شد و چندین بار در ماه تن خود را برای انجام کار‌های سخت و طاقت فرسا به زحمت می‌انداخت.

نذر، انواع دیگری هم داشت. بعضی‌ها داوطلبانه سطل بدبویِ پر از ادرار و مدفوعی که از شب تا صبح جمع می‌شد را به بیرون آسایشگاه می‌بردند و در فاضلاب می‌ریختند. بعد در آن هوای گرم، سطل متعفن و حال بهم زن را شستشو می‌دادند؛ در زیر آفتاب می‌گذاشتند و مجددا وقت داخل باش آن را به درون آسایشگاه می‌آوردند.

نزدیک اذان مغرب که می‌شد، همراه با اسرا رو به قبله می‌نشستم. از تداعی خاطرات ماه رمضان سال قبل، زمانی که در کنار خانواده و دوستان بودم، پرده‌ی اشک شفافی روی چشمانم را می‌پوشاند. مادرم را در میان دریای متلاطم اشکم می‌دیدم که می‌گفت: «حسین، زود بیا خانه با هم افطار بخوریم».

زخم‌های دهان باز کرده‌ی جسم و روح‌مان دردناک شده بود. ماه رمضان، ماه راز و نیاز با خدا بود. اما چند نفوذی و چشم نامحرم، حالات اسرا را ثبت می‌کرد و نگهبان‌های بعثی مدام به آسایشگاه‌ها سرک می‌کشیدند. غیرتمان برنمی‌داشت که آن‌ها ما را در حالت ضعف و دلتنگی ببینند. اما در گوشه دیگر اشک نچکیده‌ام، پنجاه برادری را می‌دیدم که دست‌هایشان مثنوی مهربانی بود و سعی می‌کردند در کنار سفره‌ی افطار غریبانه سلول تنگ‌مان حال و هوای همدیگر را چنان متحول کنند که هر اسیر اردوگاه گردش چرخ روزگار را به کام دژخیمان مخوفمان سیاه کند. وقتی یکی از برادران با صدای داودی‌اش، شروع به خواندن دعای ربنا، ربنای قبل از اذان مغرب می‌کرد، زیر لب با او همنوا می‌شدیم. حس قرب به خدا چنان بود که انگار با هر نفس پله، پله به خدا نزدیکتر می‌شدیم.

اسرا ابتدا نماز می‌خواندند و بعد افطار می‌کردند. افطار ما همان غذای ناچیز و کمی بود که بعثی‌ها برای ناهار به ما می‌دادند. آن را برای افطار نگه می‌داشتیم. ناهار ظهر حدود ۵ تا ۶ قاشق برنج و مقداری خورشت بود. اگرچه آن را دور پتویی می‌پیچیدیم که از دهان نیفتد. اما باز هم روی خورشت را لایه‌ای به ضخامت یک تا دو سانت از چربی می‌پوشاند. چشم می‌بستیم و بعد از خواندن دعای “اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا” روزه خود را باز می‌کردیم. سحری هم، همان شام شب بود که چند دقیقه قبل از اذان صبح می‌خوردیم؛ سرد و از دهان افتاده. برای اسرا مهم بندگی‌شان بود که روز به روز جمال حق را در گوشه زندانشان عیان می‌دیدند و با روحیه عالی در مقابل شکنجه‌های بعثی‌ها طاقت می‌آوردند.

هر روز دو نوبت چای به ما می‌دادند. آن را برای افطار می‌گذاشتیم. چای هم سرد تناول می‌شد. خوردن غذای مانده در آن هوای گرم باعث ایجاد مشکلات گوارشی زیادی از جمله اسهال برای اسرا می‌گردید. اما باز هم وقت سحر پای سفره‌ی ماه مهمانی خدا حضور حداکثری برادران را می‌دیدم.

در شب‌های قدر، آزار و اذیت نگهبان‌های بعثی بیشتر می‌شد. آن‌ها آیین مسلمانی ما را برنمی‌تابیدند. بیشتر می‌ترسیدند. باید به ما مجوسی می‌گفتند تا تاریخ بر پیشانی‌شان مهر مسلمان‌کشی نزند. نماز خواندن و بیدار ماندن در شب، ممنوع بود. برای این محدودیت هم چاره‌ای اندیشیدیم. اسارت، جرات و جسارت ما را به چالش می‌کشید و برای هر لحظه‌مان تدبیری مدبرانه داشتیم. تعدادی از بچه‌ها هم انتخاب‌شان این بود که آینه کوچک جیبی را به دست گرفته و کنار پنجره کشیک بدهند؛ تا سر و کله بعثی‌ها پیدا می‌شد، بدون جلب توجه دشمن می‌گفت: «شمر می‌آید، متفرق شوید.»

مراسم قرآن به سر گذاشتن هم داشتیم. همه می‌دانستیم در آن شرایط که جاسوس‌های اندک کوچکترین حرکات ما را کف دست دشمن می‌گذارند، ما جانمان را کف دست می‌گرفتیم تا از سرمان رحلی برای مصحف خدا بسازیم. اما در هر آسایشگاه دو تا سه قرآن بیشتر وجود نداشت. بچه‌ها بر روی برگه‌ای که از پاکت سیگار‌ها یا تاید جمع کرده بودند، سوره اخلاص را می‌نوشتند و آن را روی سر می‌گذاشتند.

هرچند که صبح سر‌های سبزمان آماج ضربات دردآور باتوم‌های نگهبان‌ها می‌شد. در آن لحظات به هر طرف می‌نگریستم نور خدا را در آیینه‌ی بی‌زنگار چشم برادران اسیرم می‌دیدم. رندان خراباتی بودند که پیمانه‌ی وجودشان پر بود از می‌ناب الهی. باکی نداشتند که پیمانه‌ی عمرشان به دست زندانبان‌های خشمگین به پایان برسد.

انتهای پیام/ 141

استقامت آزادگان ایرانی که افسران بعثی را مستاصل کرد

منبع خبر

استقامت آزادگان ایرانی که افسران بعثی را مستاصل کرد بیشتر بخوانید »

تعریف قالیباف از «رمضانعلی» + عکس

تعریف قالیباف از «رمضانعلی» + عکس



شهیدان رمضانعلی و حسن عامل

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، ۵اسفند ۶۲ رمضانعلی فرزند چهارم خانواده عامل در عملیات خیبر به شهادت می رسد. او هنگام شهادت در سمت فرماندهی تیپ امام صادق(ع) لشکر۵ نصر بود. با شهادت رمضانعلی، باب شهادت در خانواده عامل باز می شود و دقیقا یک سال بعد در ۲۲ اسفند۶۳ و در عملیات بدر، حسن فرزند آخر خانواده مسئول گردان زرهی تیپ ۲۱ امام رضا(ع) رخت شهادت به تن می کند.

در واقع از آن سال به بعد، ماه اسفند برای خانواده عامل رنگ متفاوتی می گیرد و از همان سال هاست که نوروز هم برای این خانواده انگار بیشتر به رنگی همچون سرخ شباهت دارد. ما امروز در ۳۷ و سی و ششمین سالگرد و در فراق والدین این دو برادر شهید به سراغ برادر بزرگ خانواده، حاج محمد علی عامل رفتیم و دقایقی را با او درباره برادران شهیدش به گفت وگو نشستیم. حاج محمد علی که این روزها یکی از چشم هایش را عمل کرده است، برایمان از دو برادرش می گوید.

تعریف قالیباف از «رمضانعلی» + عکس

او اگرچه ۷۰ بهار را پشت سر گذاشته و حدود ۴۰ سال هم از شهادت برادرانش می گذرد اما لابه لای حرف هایش گاهی بغض های ظریفی می کند و گویی یاد برادرانش برای او همچنان تازه است. حاج محمدعلی آقا خاطراتش از رمضانعلی را برایم مرور می کند. می گوید: رمضان از سنین ۱۴-۱۵سالگی فعالیت های انقلابی اش را شروع کرده بود. خاطرم هست یک بار نیمه های شب از دست ماموران رژیم فرار می کند و بالای شیروانی یکی از همسایه ها قایم می شود که ظاهرا جایش مناسب نبوده و نیمه شب از همان بالا به پایین سقوط می کند و صاحب آن خانه داد و فریاد می کند. رمضان از آن ها می خواهد که داد و فریاد نکنند و می گوید من پسر اوستا نصرا… نجار هستم و ماجرای فرارش را برای آن همسایه تعریف می کند.

برادر شهیدان عامل می گوید: جنگ که شروع شد، آن ها انگار مشتاق‌تر از همه ما برای حضور در جبهه بودند. آقا رمضان با وجود این که سن و سال زیادی نداشت و موقع شهادت ۲۲-۲۳ سال بیشتر نداشت اما نوع رفتار و کلامش همچون یک مرد کامل بود. بسیار نجیب و مودب بود به گونه ای که وقتی بزرگ ترها با او صحبت می کردند سرش را به نشانه ادب پایین می انداخت.

آقای قالیباف تعریف می کردند که «رمضانعلی با وجود مسئولیت اش در سمت فرماندهی تیپ اما با نیروها بسیار با فروتنی برخورد می کرد. او یک اصطلاحی داشت که وقتی خیلی جدی می شد، افراد را «مرد حسابی» خطاب می کرد. یعنی وقتی آقا رمضان به یک نفر می گفت «مرد حسابی» ما متوجه می شدیم که او خیلی ناراحت و عصبانی است.» آن قدر اذان می گویم تا…

آقا محمدعلی خاطره ای دیگر از شهید رمضانعلی را به نقل از مادرش برایمان تعریف می کند: «رمضان در عملیات مسلم بن عقیل به شدت مجروح شد به نحوی که پزشکان اعلام کردند احتمال زنده نماندن اش وجود دارد. بالاخره او را عمل جراحی می کنند اما پس از عمل، تارهای صوتی او از کار می افتد به طوری که وقتی صحبت می کرد، صدایش به زحمت شنیده می شد. پس از مدتی که حالش روبه راه شد، مجدد عزم جبهه کرد و وقتی به او گفتیم تو که نمی توانی صحبت کنی در جبهه چه می کنی؟ پاسخ داد آن قدر اذان می گویم تا صدایم درست شود. بعد از حدود شش ماه صدای ایشان به حالت اول برگشت.

تعریف قالیباف از «رمضانعلی» + عکس

ابتکار فنی حسن شهید حسن عامل کوچک ترین فرزند خانواده عامل قبل از اعزام به جبهه در تراشکاری کار می کرد و به کارهای فنی علاقه داشت. او پس از اعزام به جبهه، بعد از مدتی برای مسئولیت گردان زرهی تیپ ۲۱ امام رضا(ع) انتخاب شد. او به واسطه تبحری که در کارها و امور فنی داشت، توانسته بود با خلاقیت و تبحر اصلاحاتی در سیستم تهویه تانک به وجود آورد به نحوی که مورد تایید فرماندهان قرار گرفته بود.

از همین رو با توجه به نبوغی که حسن آقا داشت، مسئولان نیرو تصمیم می گیرند او را برای گذراندن دوره های فنی و زرهی به آلمان اعزام کنند که البته تقدیر او در اسفند ۶۳ با شهادت رقم می خورد و این اعزام هیچ وقت اتفاق نمی افتد. به یاد برادرم حسن حاج محمدعلی این خاطره را برایم تعریف می کند و می گوید: سال ۶۶ که یکی از فرزندانم به دنیا آمد برای این که یاد و نام برادرم «حسن» را در خانواده داشته باشیم، نام «حسن» را برای فرزندم انتخاب کردم و وقتی با مرحوم مادرم این موضوع را در میان گذاشتم، او هم آن قدر خوشحال شد که حد نداشت. وقتی دلتنگشان می شوم حاج محمد علی نیز همچون مشی پدرشان حاج نصرا… با مزار دو شهید خانواده مانوس است.

او که خادم حرم امام رضا(ع) هم هست، می گوید: هرگاه دلم برای برادرانم تنگ می شود، سر مزارشان می روم و با آن ها درد دل می کنم و از آن ها می خواهم که برای عاقبت به خیری ام دعا کنند و در آن دنیا شفیع ام باشند.

*روزنامه خراسان

تعریف قالیباف از «رمضانعلی» + عکس

منبع خبر

تعریف قالیباف از «رمضانعلی» + عکس بیشتر بخوانید »