سردار شهید

سردار بزرگ اسلام شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»

شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»


سردار بزرگ اسلام شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، ششم اسفند ۱۳۶۲ روز طلوع جاودانه خورشید «خیبر» است از مطلع خونین «مجنون» بر آفاق ابدیت مطلع الشمس شهادت. روزی که سردار بزرگ اسلام، شهید «حمید باکری» پس از دلاوریهای بسیار در تصرف پل مجنون که به نام او «پل حمید» نامیده شد، چون ققنوس در آتش سوخت تا حیات جاوید از سر گیرد. و خاکستری هم از او نماند تا در آب و باد و آتش و خاک، در همه ذرات هستی، تکثیر شود و تداوم یابد. شهادت او اوج حماسه او در خیبر و مجنون بود. غروب خونرنگ او در نیزارهای هور، شفقی بود که شهامت و غیرت یاران روح الله را در افق مظلومیت و غربتشان آشکار می‌کرد. به روایت یکی از همرزمانش:

«کنار حمیدآقا ایستاده بودم که خمپاره‌ای پشت سرمان اصابت کرد و ده‌ها ترکش در بدنش (از کمر به بالا) نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد. زخم‌های حمیدآقا به قدری کاری بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبه‌روی ما برکه‌ کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه‌ مهمات چوبی خالی بود. حمیدآقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد، هنگام افتادن یک لحظه در روبه‌رویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد. در حالی که به رو می‌افتاد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد. دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد؛ کشیدم به سینه خاکریز (سدبند) و دیدم از دهانش باریکه خون می‌آید. فهمیدم ترکش‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حمیدآقا چیزی نگفت و چشمانش آرام‌آرام، بسته و دنیا پیش چشمانم تیره شد. شهادت «حمید باکری» را باور نمی‌کردم…»

 

از «ترکیه» تا «آخن»، از «پاریس» تا «لبنان»؛ مجاهدی در جبهه جهانی مقاومت

 

سردار شهید «حمید باکری»، روز اول آذر سال ۱۳۳۴ در ارومیه متولد شد. در کودکی از نعمت مادر محروم شد و دوران تحصیلی خود را تا اول دبیرستان در کارخانه قند ارومیه و بقیه تحصیلاتش را در دبیرستان فردوسی این شهر به پایان رساند. حمید باکری به‌علت شهادت برادر بزرگش «علی باکری» به‌دست ساواک، با مسائل سیاسی و حقایقی از فساد و ظلم حکومت پهلوی آشنا شد؛ بنابراین پس از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش شهید مهدی باکری فعالیت موثر خود را علیه رژیم آغاز کرد و خودسازی و تزکیه نفس او نیز بیشتر از این دوران به بعد بوده است. حمید زمانی که به تبریز رفت، با برادرش مهدی و دوستش کاظم، هم‌خانه شد و هر سه به تکثیر و پخش اعلامیه‌ها و سخنان امام خمینی (ره) پرداختند. چندی بعد حمید برای ادامه تحصیل به ترکیه و از آن‌جا به آلمان سفر کرد و در دانشگاه شهر «آخن» مشغول تحصیل شد. آن‌روزها، آغازگر حرف‌های حمید، حرف‌های امام (ره) و پایان‌بخش آن‌ها نیز سخنان ایشان بود؛ بنابراین با هجرت امام خمینی به پاریس، به آن شهر رفت و سپس عازم سوریه و لبنان شد تا دوره‌های آموزش نظامی، جنگ‌های شهری، چریکی و… را بگذراند. او همچنین ساختن بمب‌های دستی را آموخت و به وسیله دوستان، وارد کردن اسلحه را به ایران تجربه کرد و در این راه برادرش مهدی یاور بزرگ او بود.

 

فاتح «سنندج» و «بانه» و «مهاباد»، مسئول سازماندهی بسیج «ارومیه»

 

 حمید باکری پس از پیروزی انقلاب به ایران برگشت و با تشکیل سپاه پاسداران در اواخر سال ۱۳۵۷ به عضویت سپاه درآمد و به‌عنوان فرمانده عملیات، با گروهک‌ها و احزابی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شروع به توطئه و تشنج و بحران‌سازی کرده بودند، به رویارویی پرداخت. او در عملیات پاکسازی منطقه «سرو» و آزادسازی «مهاباد»، «پیرانشهر» و «بانه» نقش مهم و اساسی داشت و در آزادسازی سنندج با همکاری فرمانده عملیاتی منطقه، با استفاده از طرح‌های چریکی، کمر محاربان مزدور و تجزیه‌طلب را در منطقه شکست و موجب شد تا سنندج پس از مدت‌ها آزاد شود.

حمید باکری پس از فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی، مسئول تشکیل و سازماندهی بسیج ارومیه شد و در این مورد نیز نقش فعالانه و موثری ایفا کرد.

 

از شهرداری ارومیه تا فرماندهی تیپ و معاونت لشکر

 

پس از آغاز جنگ تحمیلی به جبهه آبادان عزیمت کرد و ۲ ماه بعد به ارومیه بازگشت و مدتی در شهرداری بصورت افتخاری در سمت مسئول بازرسی مشغول خدمت شد؛ اما، چون کار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام کند، مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه هفت آبادان را برعهده گرفت و به سازماندهی نیرو‌های مردمی پرداخت.

پس از بازگشت از منطقه، برای مدتی از سوی جهاد سازندگی مسئولیت پاکسازی مناطق آزاد شده کردنشین در منطقه سرو را عهده‌دار شد که در آن شرایط ، کمتر کسی می‌توانست مسئولیتی به آن سنگینی و حساسیت را بپذیرد. او سپس به‌عنوان مسئول کمیته برنامه‌ریزی جهاد استان آذربایجان غربی تعییین شد؛ اما چون در هر حال، جنگ را مسئله اصلی می‌دانست و می‌اندیشید که در جبهه مفیدتر است، حضور دائمی‌اش را در جبهه‌های نبرد از عملیات «فتح‌المبین» شروع کرد. در عملیات بیت‌المقدس، فرمانده گردان در تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی که داشت، نقش موثری در راستای درهم شکستن دژهای مستحکم صدامیان در ورودی خرمشهر ایفا کرد و بالا‌خره همراه با فاتحان لشکر اسلام، پیروزمندانه وارد خرمشهر شد.

حمید باکری بعد از عملیات «رمضان» برای فعالیت دائمی در سپاه پاسدارن مصمم‌تر شد و در عملیات موفقیت‌آمیز «مسلم‌بن‌عقیل» به‌عنوان مسئول خط تیپ عاشورا، چندین‌بار خود در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجک دستی به قوای دشمن شرکت کرد و از ناحیه دست مجروح شد؛ بنابراین پس از احراز شایستگیهایش، از طرف فرماندهی وقت کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به‌عنوان فرمانده تیپ حضرت ابو‌الفضل (ع) منصوب شد.

بعد از عملیات «والفجر مقدماتی»، به‌عنوان معاون لشکر ۳۱ عاشورا منصوب شد. شرکت در عملیات‌های «والفجر ۱»، «والفجر ۲» و «والفجر ۴» ازدیگر عرصه‌های مجاهدت‌های حمید باکری است که همیشه دوش بدوش نیروهای رزمنده بسیجی‌ خود، در خطوط اول حمله شرکت می‌کرد و با خونسردی زیادی که داشت، همیشه فرماندهان زیر دست خود را به استقامت و تحمل سختی‌های صحنه‌های نبرد ترغیب می‌کرد و به آن‌ها یاد می‌داد که چگونه با محدودیت امکانات مادی، در مقابل دشمن سراپا مسلح و برخوردار از پیشرفته‌ترین امکانات جنگی آن‌زمان، با اتکا به ایمان و معنویت و با قدرت اراده و تکیه بر توانمندیهای خود، باید جنگید. حمید در «والفجر یک» از ناحیه پا و پشت، زخمی و بستری شد که پایش را از ناحیه زانو عمل جراحی کردند. اطرافیانش متوجه بودند که از درد پا در رنج است؛ ولی هیچ‌وقت این را به زبان نیاورد.

 

تصرف «پل مجنون»، بزرگترین حماسه «حمید» پیش از شهادت

 

حمید باکری در عملیات «خیبر»، با اولین گروه پیشتاز که قبل از شروع عملیات، می‌باید مخفیانه در عمق دشمن پیاده می‌شدند و مراکز حساس نظامی را به تصرف در می‌آوردند و کنترل منطقه را در دست می‌گرفتند، عازم ماموریت شد و ساعت ۱۱ شب سوم اسفند سال ۱۳۶۲ که لحظه شروع عملیات خیبر بود، با بی‌سیم، خبر تصرف پل مجنون که به افتخار او «پل حمید» نامیده شد، را در عمق ۶۰ کیلومتری عراق به نیروها اطلاع داد.

تصرف این پل موجب شد تا دشمن متجاوز قادر نشود که نیرو‌های موجود در جزایر مجنون را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آن‌ها بفرستد؛ لذا در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجی‌های شجاع او، ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات خیبر بود و سرانجام با ۲ روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروه‌های زرهی دشمن فقط با نارنجک و آر. پی. جی و کلاشینکف، با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت، خودش همراه با همسنگرانش تا آخرین لحظه جنگیدند و سرانجام… شهادت

 

شهادت «حمید آقا» را باور نمی کردم!…

 

«محمدحسن سهرابی‌فر» از رزمندگان جانباز لشکر ۳۱ عاشورا، آخرین لحظات حیات سردار شهید «حمید باکری» را چنین روایت می‌کند: «جزیره زیر آتش بی‌امان دشمن بود و تیراندازی‌ها فرصت پلک زدن نمی‌دادند. عملیات «خیبر» وارد چهارمین روز خود شده بود و این طرف پل «شحیطاط» کنار «حمید باکری» ایستاده بودم، حمیدآقا نیرو‌هایی که تازه به خط می‌آمدند را هدایت می‌کرد که آن‌جا سنگر بگیرند. پل «شحیطاط» – تنها راه ارتباط جزیره مجنون با خشکی- به یُمن تدبیر و فرماندهی او تصرف شده و با وجود جنگ سخت و نابرابر، دست ما بود. حمیدآقا خسته بود و چندروز چشم روی هم نگذاشته بود، ولی سرپا بود و نیرو‌های خط مقدم نبرد را در جزیره مجنون جنوبی هدایت می‌کرد. دشمن فشار زیادی می‌آورد تا ما را از پل عقب براند ولی هنوز مقاومت می‌کردیم. حضور حمید آقا در مقام جانشین لشکر در آن‌جا، مایه‌ دلگرمی و قوت قلب رزمنده‌ها و امید فرماندهان شده بود. کنار حمیدآقا ایستاده بودم که خمپاره‌ای پشت سرمان اصابت کرد و ده‌ها ترکش در بدنش (از کمر به بالا) نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد. زخم‌های حمیدآقا به قدری کاری بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبه‌روی ما برکه‌ کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه‌ مهمات چوبی خالی بود. حمیدآقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد، هنگام افتادن یک لحظه در روبه‌رویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد. در حالی که به رو می‌افتاد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد. دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد؛ کشیدم به سینه خاکریز (سدبند) و دیدم از دهانش باریکه خون می‌آید. فهمیدم ترکش‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حمیدآقا چیزی نگفت و چشمانش آرام‌آرام بسته و دنیا پیش چشمانم تیره شد. شهادت «حمید باکری» را باور نمی‌کردم…»

 

به روایت سردار شهید «احمد کاظمی»: دیدم خون از سرش جوشید روی خاک…

 

«ديگر نه نيرويی می‌توانست برسد، نه آتش مقابله داشتيم، نه راهی برای رسيدن مهمات به خط. تصميم گرفتم بمانم. احساس می‌کردم راه برگشتی هم نيست که ناگهان خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و ديدم حميد افتاد و ديدم ترکش آمد خورد به گلويش و ديدم خون از سرش جوشيد روی خاک. ديدم خون راه باز کرد و آمد جلو، ديدم دارم صدايش می‌زنم حميد!… حمید! و ديدم خودم هم ترکش خورده‌ام و ديدم بيسيم‌چی‌ام آمد، خون دستم را ديد و اصرار کرد بروم عقب…»

 

حمید هم مثل بقیه! چه فرقی می‌کند؟!

 

همه فکر می‌کردند، چون حمید بچه دارد، آقا مهدی نمی‌گذارد او برود جلو. بعد از شهادت حمید، خواهرش با ناراحتی از مهدی پرسید «مهدی! چرا حمید؟» آقا مهدی گفته بود: «پس چه کسی؟ حمید هم مثل بقیه! چه فرقی میکند؟»

 

 دستش را گذاشت روی پیشانی و گفت: یک ترکش خورد به اینجا!…

 

وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازه‌ای در کار نیست. بدنش مفقود بود من همیشه از روزی که باید با جنازه حمید روبه‌رو می‌شدم می‌ترسیدم، حس می‌کردم دیدن چنین منظره‌ای خارج از طاقت من است و حمید خودش انگار این را می‌دانست.

روزهای اول، خیلی گریه می‌کردم؛ یک شب خوابش را دیدم گفت: «چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟» گفتم: «می‌خواهم بدانم چطور شهید شدی؟» گفت: «تو هم به چه چیزهایی فکر می‌کنی! یک ترکش خورد به این‌جا… (اشاره کرد به پیشانی‌اش) … و شهید شدم.»

توی جزیره بوده‌اند؛ جزیره مجنون. آن‌هایی که آن لحظات یا کمی بعد با حمید بوده‌اند می‌گفتند نزدیک پل و با انفجار یک خمپاره شصت، شهید شده. یکی از دوستانش تعریف می‌کرد که: «حمید، تمام مدت در حالی که فقط بیسیم‌چی‌اش همراهش بود، در طول سیل‌بند، قدم می‌زد. دستش را هم گذاشته بود روی کمرش و چون قدش بلند بود، سرش را کمی پایین گرفته بود که عراقی‌ها نزنندش. انگار داشت توی یک باغ گردش می‌کرد؛ جلوی هر سنگری می‌ایستاد، احوال‌پرسی می‌کرد، وضع مهمات را می‌پرسید و می‌رفت جلوتر. بعد از منفجر شدن خمپاره ما دیدیم بیسیم‌چی حمید تنها برگشته، رفتیم سراغ حمید آقا دیدیم پیکرش را کشیده‌اند توی یک گودی که داخل سیل‌بند کنده بودند. سینه و سرش پر از ترکش بود و یک پتوی سربازی کشیده بودند رویش که به قد او کوتاه بود. پوتین‌هایش مانده بود بیرون و پاشنه‌هایش توی آب بود. از آن طرف عراقی‌ها آتش‌شان را چند برابر کرده بودند. خیلی از بچه‌ها سعی کردند جنازه را بیاورند عقب، اما هرکس می‌رفت می‌زدندش. ما تصمیم گرفتیم هر طور هست حمید را بیاوریم عقب، که آقا مهدی پیغام فرستادند اگر می‌شود جنازه‌های دیگران را هم آورد این کار را بکنید. اگر نمی‌شود، حمید هم پیش بقیه شهدا بماند.»

 

اگر توانستید همه را برگردانید، حمید را هم بیاورید!

 

پس از شهادت حمید باکری در عملیات، به سردار شهید «مهدی باکری» خبر داده شد که برادرت شهید شده‌ است و می‌خواهیم پیکرش را برگردانیم؛ اما مهدی باکری اجازه نداد و از پشت بی‌سیم، این جمله تاریخی را به زبان آورد: «همه آن‌ها برادرهای من هستند. اگر توانستید همه را برگردانید، حمید را هم بیاورید.»

 

به هیچ چیز غیر خدا، دل نبندید…

 

و اینک وصیتنامه شهید که در تاریخ ۳۰ بهمن ۶۲ و تنها یک هفته پیش از شهادت به نگارش آمده است:

 

بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَالصِّدِّیقِینَ

در این لحظات آخر عمر سرتاپا گناه و پشیمانی وصیت خود را می‌نویسم و علم کامل دارم که در این مأموریت شهادت، جان به پروردگار بزرگ تسلیم نمایم. ان‌شاءالله که خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود، گناهان بی‌شمار این بنده خطاکار را ببخشد.

وصیت به احسان و آسیه عزیز:

شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمایید و در پی مسائل اعتقادی، تحقیق و مطالعه کنید و با تفکر زیاد، به اصول اعتقادی یقین کامل کسب کنید.
آشنایی کامل با قرآن کریم که نجات‌بخش شما در این دنیای سرتاپا گناه خواهد بود داشته و در آیات تفکر زیاد نماید و با صوت قرآن را فراگیرید؛
از راحت‌طلبی و به‌دست‌آوردن روزی به طور ساده دوری کنید و دائم باید فردی پرتلاش و خستگی‌ناپذیر باشید؛
یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسول (ص) و امامش باشد در هر زمان و در هر وقت همت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید رهبری و امامت باشد؛
به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلاب اسلامی اهمیت زیادی قائل باشید؛
قدر انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خود را صرف تحکیم پایه‌های آن قرار دهید؛
در زندگی‌تان همواره آزاد باشید و به هیچ‌چیز غیر از خدا آنچه که فانی است دل مبندید و بدانید که دنیا زودگذر و فانی است و فریب زرق‌وبرق دنیا را نخورید. برحذر باشید از وسوسه‌های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید.

حمید باکری

۳۰ بهمن ۱۳۶۲

 



منبع خبر

شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون» بیشتر بخوانید »

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود


 

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، بیست و سوم بهمن ۱۳۶۳ روز شهادت سردار بزرگی از قبیله جهادیان مخلص و سنگرسازان بی‌سنگر است. سردار شهید «مرتضی شادلو» مسئول اولین گروه مهندسی ـ پشتیبانی جنگ است که تجسمی تمام‌عیار از حضور ارزشمند و برکت‌آفرین نهاد انقلابی و مردمی جهاد سازندگی در پشتیبانی رزمی- مهندسی دفاع مقدس را در خود جلوه بخشیده است. او تبلوری از تمامی جهادگران غیرتمند و ایثارگری است که در خط مقدم جبهه و در میانه عملیات، حماسه‌هایی همچون ساخت پل بزرگ خیبر را در تاریخ افتخارات نسل جهاد و شهادت، ثبت و ماندگار نمودند. او شهیدی است که از کاشیکاری در سمنان و رانندگی «لودر» و «بولدوزر» در ابتدای جنگ، به «فرماندهی مهندسی جنگ» رسید و این خود، شاهد صادقی بر حقانیت مکتبی است که در سالهای دفاع مقدس، رشد و پرورش قابلیتهای مردان جبهه و جهاد را بزرگترین «فتح الفتوح» معنوی امام (ره) ساخت. او شهیدی است که در سالهای اول دفاع مقدس، به جبهه جهانی مقاومت در فلسطین و لبنان می‌اندیشید و آرمانش، آزادی «قدس شریف» از چنگال رژیم صهیونیستی بود.

 

«اوستای کاشیکار»ی که یکی از موذنان انقلاب شد

 

مرتضی شادلو فرزند حاج علی در سال ۱۳۳۸ در روستای محمدآباد شهرستان گرمسار دیده به جهان گشود. در کنار تحصیل، کار هم می‌کرد. در نوجوانی استادکار کاشی‌کاری شد. صدای زیبایی داشت و اذان می‌گفت. از مهر ۱۳۵۷ در هنرستان و خارج از آن مشغول فعالیت علیه رژیم طاغوتی شد. در تهیه، تکثیر و پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره) فعال بود. به طور جدی و مستمر، کتاب‌های استاد شهید مرتضی مطهری و دکتر علی شریعتی را مطالعه می‌کرد. یکبار هم دستگیر شد.

 

در مسیر پاسداری از انقلاب

 

پس از انقلاب، دیپلم فنی‌اش را گرفت و به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و سپس به سپاه پاسداران پیوست. با شروع اغتشاش‌ها در گنبد و کردستان، برای مبارزه با آنان راهی این مناطق شد. در پاکسازی مناطق تحت نفوذ و شرارت ضد انقلاب، از جمله: کامیاران، سنندج، قروه، بیجار و تکاب در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ شرکت فعالانه داشت.

 

راننده لودری که اولین «فرمانده مهندسی جنگ» شد!

 

پس از آغاز جنگ تحمیلی، در سال ۱۳۶۰ به عضویت جهادسازندگی گرمسار درآمد. داوطلبانه برای شرکت مستقیم در جبهه حق علیه باطل به مناطق عملیاتی جنوب شتافت. ابتدا به ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی رفت و به عنوان راننده آمبولانس و سپس راننده لودر در واحد مهندسی ستاد پشتیبانی مناطق جنگی جنوب، به خدمت مشغول شد. در عملیات‌های آزادسازی سوسنگرد، طریق القدس و فتح المبین حضوری فعال داشت. به سبب شهامت، ایثارگری و لیاقتی که از خود نشان داد، در عملیات برون‌مرزی مسلم بن عقیل، مسوولیت یکی از محورهای عملیات به وی سپرده شد. پاییز ۱۳۶۱ به همراه جهادگران ستاد پشتیبانی استان سمنان برای تشکیل ستاد پشتیبانی حمزه، سیدالشهدا(ع) به مناطق عملیاتی شمال غرب کردستان و آذربایجان غربی عازم شد. به سبب توانایی‌ها و مدیریتش، مسئولیت پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی استان سمنان در صائین‌دژ به وی واگذار شد. با تلاش شبانه‌روزی وی و دیگر ایثارگران جهادسازندگی پس از سالیان، اولین پل بشکه‌ای بر رودخانه نصب شد. سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و سال ۱۳۶۲ به حج تمتع مشرف شد.

 

اولین گروه مهندسی- پشتیبانی جنگ در عملیات «خیبر»

 

شادلو با توجه به مسؤولیت سنگینی که در آن منطقه داشت، فرماندهی گروه ضربت «ستاد پشتیبانی حمزه سیدالشهدا» را نیز برعهده گرفت. وی با آغاز عملیات پیروزمندانه خیبر در اسفند ماه ۱۳۶۲ به‌عنوان مسؤول اولین گروه مهندسی ـ پشتیبانی جنگ به جزایر مجنون وارد شد و در شرایطی سخت به رفع پاتک‌های ارتش بعثی عراق و احداث جاده ۱۴ کیلومتری سیدالشهدا (ع) از سمت جزیره پرداخت. در مدت زمان کوتاهی توانست پل ۱۴۰رودخانه سیمینه رود و جاده ۴۰ کیلومتری شاهین دژ بوکان را به پایان برساند. همینطور به عنوان مسئول گروه مهندسی پشتیبانی جنگ جهاد در احداث بزرگراه ۱۴ کیلومتری سیدالشهدا (ع) شرکت کرد. همانجا شیمیایی شد، ولی جبهه را ترک نکرد و بعد از مداوا دوباره به جبهه برگشت. او در یکی از بمباران‌های شیمیایی هواییماهای عراق مجروح شد و مدتی در بیمارستان اهواز بستری بود؛ اما دوباره به محل خدمتش در صائین دژ بازگشت.

 

با لباس خاکی بسیج نشست پای سفره عقد!

 

خواهر شهید از روحیه مخلصانه و بسیجی سردار شهید شادلو و عشقش به لباس مقدس رزم و خدمتش روایتی دارد: «مرتضی، به بسیج و لباس بسیجی خودش افتخار می‌کرد. سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد. مادر زنش کت و شلوار شیکی برایش خریده بود، اما هرچه مادر و پدر عروس گفتند لباس دامادی را تنت کن و سر سفره عقد بنشین، شهید قبول نکرد و با همان لباس بسیجی که تمیز و شیک بود، عقد کرد و به لباس بسیجی‌اش هم افتخار می‌کرد.»

همسر شهید شادلو در خاطرات خود آورده است: «سال ۱۳۶۱ بود. قرار و مدارها گذاشته شده بود تا یک روز عقد کنیم. ما تهران زندگی می‌کردیم و مادرم کت و شلوار شیکی از ناصر خسر برایش گرفته بود. صبح زود خودش را از منطقه به تهران رسانده بود. من که رویم نمی‌شد چیزی بگویم، اما هر چه مادر و پدرم گفتند که لباس دامادی تنش کند، قبول نکرد. لباس‌های بسیجی‌اش هم تمیز و شیک بود. من که ته دلم دوست داشتم با همان لباس‌ها باشد. با آن لباس‌ها تیپ مردانه‌اش مردانه‌تر بود. کمی که گذشت سرش را بلند کرد و گفت: «مرتضی با همین لباس، عقد می‌کنه و بهش افتخار می‌کنه.»

 

فردا که بخواهیم فلسطین را آزاد کنیم…

 

«جواد امامی» یکی از هم‌رزمان شهید، در خصوص این روحیه و بینش او گفته است: «من و حاجی همراه خانواده در یک خانه به‌مدت شش ماه در سردشت زندگی کردیم. خانه‌ای بسیار کوچک و از لحاظ ایمنی بسیار خطرناک بود، زیرا در آن منطقه بیشتر ساعت‌های شبانه‌روز درگیری مسلحانه وجود داشت و گلوله خمپاره و تیربار بسیار به اطراف خانه‌مان اصابت می‌کرد. من به حاجی گفتم بهتر است با این وضع، خانواده را به تهران یا ارومیه منتقل کنیم. حاجی در جواب گفت «بگذار عادت کنند. فردا که بخواهیم برویم و فلسطین را آزاد کنیم، باید خانواده را به لبنان ببریم. آن وقت دیگر خانواده به این وضع عادت کرده‌اند و مشکلی نداریم!»

 

ملاقات با آیت‌الله خامنه‌ای؛ دو روز قبل از شهادت

 

به نقل از همسر شهید، ۲ روز مانده به شهادتش، برای ملاقات با آیت‌الله خامنه‌ای که آن زمان رییس جمهور بودند، به سمنان رفت و یکروزه برگشت. او علاقه شدیدی به ایشان داشت و برایش این دیدار خیلی مهم ئبود که با آن سختی از جبهه به سمنان رفت و بلافاصله هم برگشت تا شهید شد. فکر و ذکرش بچه‌های رزمنده بود. می‌گفت: «اگر ما راه و سنگر درست نکنیم، جانشان در خطر است.»

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

 

زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت…

 

سردار مرتضی شادلو، پس از پایان فعالیت‌های پشتیبانی جنگ استان سمنان در صائین دژ به منطقۀ مرزی سردشت منتقل شد. حاج مرتضی شادلو ۲۲ بهمن‌ماه ۱۳۶۳ در سردشت براثر انفجار مین هنگام پاکسازی منطقه به فیض شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در روستای محمدآباد گرمسار به خاک سپرده شد.

 

حاجی! شما بمان من می‌روم!

 

یکی از همرزمان شهید از مقتل این سردار جهادگر روایت می‌کند: «روز شهادت حاج‌مرتضی، هلی‌کوپتر ارتش برای انجام مأموریتی ویژه قرارگاه را ترک کرده بود. حاجی از من خواست به منطقه برویم. جاده به علت بارش برف صعب‌العبور شده بود. ضد انقلابی هم در منطقه حضور فعال داشتند. به همین دلیل دوستان اصرار می‌کردند تا هنگام بازگشت هلی‌کوپتر صبر کنیم، ولی حاجی قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «اگر کنار بچه‌ها نباشیم فکر می‌کنند که از آن‌ها غافل شده‌ایم.»

گفتم حاجی شما بمانید من می‌روم! شهید گفت «نه من به این راه‌ها و مسیر‌ها آشنایی کامل دارم. شما ممکن است راه را گم کنید.» حاجی رفت و بعد از چند ساعت با سر و روی پر از برف به همراه بلدوزر آمد. در همان حال که به راننده بلدوزر مسیر حرکت را نشان می‌داد، ناگهان مین ضدخودرویی که زیر چند متر برف دفن شده بود، منفجر شد. ترکش مین به چشم‌های حاجی خورد و تیغه بلدوزر روی سر و کتفش افتاد و حاج مرتضی همانجا به شهادت رسید.» 

 

برای آنها که بی‌تفاوت‌اند!

 

و سخنی ماندگار، به‌یادگار از شهید، برای آنهایی که در معرکه مصاف حق و باطل، بی‌تفاوت مانده‌اند:

«آن عده‌اى از مردم که در حالت بى‌تفاوتى به سر مى‌برند، کمى بیندیشند. فکر کنند تا دیر نشده برگردند به دامان اسلام که اسلام دین رحمت است. از اینکه گوشه و کنار مى‌نشینند و پشت انقلاب حرف مى‌زنند، مگر این انقلاب چه کرده است؟ همین بس که انقلاب ما را از اوج ذلت به کمال عزت رسانده و سربلند زندگى‌کردن را به ما آموخته است. باید بدانند انقلاب متعلق به امام زمان است و با این حرف‌ها از بین نمى‌رود. بترسید از قیامت که روز سختى است و دیگر بازگشتى نیست و دیگر پشیمانى سودى ندارد. 

امیدوارم که جنگ بین اسلام و کفر به نفع اسلام به پایان برسد و حکومت جهانى مهدى (عج) هرچه زودتر سایه‌اش بر کره زمین گسترده گردد و جهان پر از عدل و داد شود. به امید پیروزى اسلام و نابودى کفار و منافقین.» 



منبع خبر

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود بیشتر بخوانید »

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»


سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

به گزارش نوید شاهد، نهم بهمن ۱۳۶۵، خاک گرم و خونرنگ شلمچه، مقتل و معراجگاه شهیدی دیگر از دلیرمردان دشت عشق و بلاجویان دشت کربلایی در «کربلای ۵» شد: سردار شهید «محمد جعفرجو» فرمانده رشید و شجاع گردان تیپ ذوالفقار لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) و گردان گیلانغرب که اسوه‌ی خلوص و تقوی و تواضع بود و در عین فرماندهی، الگوی اخلاق و معنویت و عرفان، شهیدی که وصیتنامه او اوج بلوغ معنوی و معرفت او به مقام شهادت و نمودار اوج وارستگی و خلوص او در بندگی خدا و در سلوک عارفانه و سیر الی‌الله است.

 

معلمش، به مادر گفت: «محمد در کلاس، حواسش ‌پرت است»!

 

محمد جعفر جو در ۲۱ اسفند سال ۱۳۴۰ چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را در مدرسه صبا ( علم و دین ) و دوران راهنمایی را در مدرسه داریوش ( شهید قرنی) در منطقه »کارخانه قند» ورامین سپری کرد و پا به دوران دبیرستان گذاشت و در دبیرستان شهید شیرازی تا سوم دبیرستان در رشته حسابداری ادامه تحصیل داد.

قبل از پیروزی انقلاب، همراه با دوستانش در پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) و شرکت در جلسات فعالیت می‌کرد و بعد از پیروزی انقلاب و با تشکیل بسیج نیز فعالیت خود را در این نهاد مقدس آغاز کرد. تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد تا عیار و معیار شناساندن مرد از نامرد باشد. جنگی که قرار بود سرنوشت محمد را رقم بزند.

به نقل از خواهر شهید: «محمد در سر کلاس همیشه به یاد جبهه بود تا اینکه معلم مادرم را خواسته و از علت حواس‌پرتی محمد می پرسد و ما درآنجا متوجه شدیم که محمد دلش هوای جبهه را کرده است.»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

مادر! فکر من در جبهه است. اینجا نیست!

 

معلمش می‌گفت: «فکر و ذهنش خوب است، امّا حواسش جایی دیگری است.» و درست فهمیده بود. محمد، جسمش در خانه و کلاس و شهر اما دلش جای دیگر بود. به مادرش می‌گفت: «فکر من آبادان است، جبهه است.»

این طور بود که سوم دبیرستان درس را رها کرد و با اصرار از مادرش خواست تا اجازه‌اش را از پدرش بگیرد. مادر «محمد»، پدرش را راضی کرد که با امام جمعه شهر مشورت کند، تا تصمیم نهایی را بگیرند.

پس از موافقت امام جمعه، محمد از پایگاه بسیج ورامین، واقع در خیابان دادگاه سابق، راهی جبهه شد و در عملیات‌های مختلف شرکت کرد.

 

در کنار «شهید دکتر چمران» در «ستاد جنگهای نامنظم»

 

به این ترتیب، محمد که کلاس درس را نیمه تمام گذاشته و در رشته حسابداری سال آخر دبیرستان تحصیل می‌کرد، به جبهه رفت تا دوره جنگهای نامنظم را به سرپرستی شهید عزیز دکتر چمران آموزش ببیند. پس از این، در درگیریهای خرمشهر حضور داشت و جزو مدافعان این شهر خونین غیرت و استقامت بود.

 

از «فتح خرمشهر» تا «خیبر»، از «فتح فاو» تا «کربلای ۵»

 

بعد از فتح خرمشهر و عملیاتهای «فتح المبین» و «بیت المقدس»، در عملیات «رمضان» شرکت کرد و در همان سال به عضویت سپاه درآمد. او بیشتر وقتش را وقف بسیج کرده بود. او در ادامه، در عملیاتهای بزرگی از جمله «والفجر مقدماتی» مسئول دسته از گردان کمیل لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، سال ۶۱ در عملیات «والفجر یک»،  مسئول دسته از گردان مقداد لشگر ۲۷ حضرت رسول، سال ۶۲  در عملیات «خیبر»، مسئول گروهان گردان قائم لشگر ۱۰ سید الشهدا، سال ۶۳ در عملیات «بدر»، مسئول گردان آرپی جی تیپ ذوالفقار از لشکر ۲۷ محمد رسول الله، سال ۶۴ در عملیات «والفجر ۸» معاون گروهان از گردان حمزه لشگر ۲۷ حضرت رسول، و در عملیاتی در سال ۶۴ که در همین عملیات مجروح گشت و پس از بهبودی نسبی در عملیات «کربلای ۱» معاون گروهان از گردان حمزه از لشگر ۲۷ حضرت رسول و در عملیات «کربلای ۵» معاون گروهان از گردان حمزه از لشکر ۲۷ حضرت رسول بود که در همان عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

با لباس خاکی سپاه، دنبال عروس خانم رفت!

 

در شهریور سال ۱۳۶۱ محمد با بانویی مومنه و متدین ازدواج کرد که یک دختر و یک پسر بنام سعید، حاصل این پیوند پاک بود. روایت خواهر شهید از ازدواج او را بشنویم: «موقع عروسی، خوب به یاد دارم که برادرم با جشن و خرید برای عقد و مهمانی مجلل و مفصل، موافق نبود. چون فرزند اول خانواده بود، پدرم خیلی دوست داشت مراسم را باشکوه برگزار کند ولی محمد به پدرم سفارش می‌کرد که خانواده‌هایی هستند که به این پول احتیاج دارند. عروسی را با جمعیتی مختصر و خرجی کم برپا کردیم. در شب عروسی، دعای توسل و نماز جماعت بر پا شد . برقها بیشتر خاموش بودند تا روشن. محمد با لباس سپاه و خاک‌آلود به دنبال عروس خانم رفت. چرا که می‌گفت: «باید همسرم بداند که من همیشه در کنار خاکهای جبهه بوده‌ام و هستم.» سه روز بعد از عروسی، محمد تصمیم گرفت به جبهه برود و به مدت شش ماه به جبهه رفت چون خیالش راحت بود که همسرش در کنار خانواده در امنیت و آرامش است.»

محمد، بیشتر اوقات در جبهه بود و حتی زمان تولد پسرش هم نتوانست در کنار همسرش باشد و در حالی که ۱۴ روز از تولدش می‌گذشت، به مرخصی آمد و سه چهار روز ماند و رفت.

 

از روی تخت بیمارستان، پدر را راضی کرد به جبهه برود!

 

و ادامه روایت: «محمد در عملیات فاو از ناحیه چشم مجروح شد و به مدت یک ماه در بیمارستان سپاهان اصفهان بستری بود. کسی از حالش خبر نداشت تا اینکه ما بوسیله یکی از دوستانش متوجه شدیم.

چه روز سختی بود، دیدن برادر بعد از چند ماه آن هم در بیمارستان . خلاصه محمد بعضی از ما را شناخت. شاید  از روی مهر و محبت شناخت چونکه ضربه سختی خورده بود و چشمان او پانسمان بودند.  محمد فکر نمی‌کرد که چشم او دیگر بینایی ندارد و امیدوار بود که وقتی پانسمان را باز می کند کاملا خوب شده باشد، اما زمانی که موقع باز کردن پانسمان فرا رسید در آیینه دید که چشمانش دیگر بسته نخواهد شد و دید خوبی هم ندارد، چونکه پلک محمد پاره شده بود و با پیوند پلک کوتاه شده و دیگر روی هم نمی رسیدند .

بعد از مجروحیت در عملیات فاو، محمد رو به پدرم کرد و گفت: بابا حالا من اینجا هستم، شما برو بسیج و از طرف بسیج محله، خودت را معرفی کن و به جبهه برو، خوب است که شما هم آب و هوایی عوض کنی. آنقدر برای پدرم صحبت کرد تا پدرم را راضی کرد برای اولین باربه جبهه برود. پدرم در منطقه مریوان سردشت به مدت شش ماه دوره دید.»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

از پشت تلفن گفت: تا شش روز دیگر می‌آیم. و آمد! اما….

 

«هنگامیکه برادرم خیالش راحت شده بود که پدرم واقعاً در جبهه ماندنی است تصمیم گرفت همسرش را به منطقه اندیمشک ببرد . سعید در آن زمان چند ماهه بود. در آنجا با یکی از بچه‌های ورامین در یک منزل مسکونی زندگی می‌کردند. مدتها گذشت و محمد در جبهه بود. ازمنطقه تلفن زدند؛ برادرم محمد بود. نمی‌دانم چرا آنقدر آن روزها اضطراب داشتم . نفهمیدم چگونه خودم را به تلفن رساندم . همگی صحبت کرده بودند. نوبت من رسید. متوجه شدم صدای محمد تغییر کرده است. هر‌چه خواستم حالش را بپرسم گفت: چیزی نیست. بیشتر نگران شدم. ظاهراً از بیمارستان زنگ زده بود. صدای درون تلفن شلوغ بود. گفت تا شش روز دیگر می آیم و سریع گوشی تلفن را قطع کرد. چند روز بعد و به قول خودش، شش روز دیگر آمد اما بر روی دست آمد!…»

 

که شهیدان که‌اند اینهمه خونین کفنان؟!…

 

سرانجام، محمد، پس از ۶ سال حضور مداوم در جبهه و شرکت و مسئولیت در تمامی عملیاتها، به آرزوی خود رسید و در ۹ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه «شلمچه» در جریان عملیات «کربلای ۵» به دیدار حق واصل گشت. خواهر شهید نقل کرده است: «پیکر پاک و مظلومانه برادرم در اثر اصابت ترکش بر قلبش در عملیات کربلای ۵ مجروح شد. برادرم را به بیمارستان صحرایی بردند. به خاطر خون زیادی که از بدنش رفته بود در هنگام عمل جراحی، دیگر چشم به این جهان باز نکرد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

راه را سیدالشهدا (ع) برای ما روشن کرده است…

 

و مرور بخشهایی از وصیتنامه شهید، نشانگر روح بلند و متعالی اوست در قله درک معنای شهادت در راه خدا و اوج بندگی و سلوک معنوی او که کرامت شهادت در راه محبوب، جز بدین طهارت و طیران روحانی و ربانی، حاصل نگردد:

«خداوندا! سوگند به تو و حقانیت تو، راهی که من پیشه کردم، جز رسیدن به تو نیست و شهادت می‌دهم که تو خدای من و تنها تو هستی عادل‌ترین عادلین.

خدایا! سوگند می‌خورم که تو هستی خدای یگانه و من به یگانه بودن تو پی‌ برده‌ام.

خدایا! تو را سوگند می‌دهم که نایب بر حق مهدی موعود، قائم منتظر (عج)، حضرت امام خمینی عزیزمان را، نور چشم مستضعفین و تپش قلب فرزندان یتیم شهدا و توان زانوان رزمندگان را تا انقلاب و ظهور صاحب اصلی ما، حضرت مهدی (عج) سلامت بدار.

از عمر بی‌قابل و هیچ ما بردار و بر عمر گهر‌بار ایشان بیافزا و همچنین یاران واقعی اسلام را محافظت بفرما.

خدایا! ملت شریف زاده ما را همچنان مقاوم و مستحکم بدار، تا همان‌طور که تاکنون اسلام را یاری نموده‌اند، یاری کنند تا دین خدا نصرت یابد و به جهان مظلومین صادر گردد.

خدایا! من نتوانستم آن‌چنان که باید تو را بشناسم، ولی با این حال از تو می‌خواهم مرا در صف آنان قرار دهی که در روز قیامت در کنار آل محمّد (ص) هستند، و من را با این گناهان که اگر بگویم یا بنویسم، در هر دادگاهی، هر چند آن دادگاه، عادل هم نباشد محکوم می‌شوم و باید مجازات شوم، ولی خدایا یک جمله باید بگویم و می‌نویسم و می‌خوانم که خودت فرموده‌ای: «بنده‌ام! بیا من قبولت می‌کنم»، خدایا از من گناه‌کار، آمدن، از تو هم قبول کردن از روی لطف و کرمت.

خدایا من به این امید آمدم که گفتی بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را، خدایا خواندم تو را! استجابتم بفرما.

مردم شریف زاده، امروز روز یاری اسلام است. روز یاری حسین (ع) است.

تو را به خدا دست از تفرقه بردارید و به دنبال دنیای مادی نروید. رهرو امام باشید و از امام جلوتر نروید. به خانواده شهدا سرکشی کنید و از آن‌ها پشتیبانی کنید.

من افتخار می کنم که در جامعه ای زندگی کردم که از وقتی بد و خوب را شناختم رهبر و امام آن جامعه فرزندی از سلاله دخت نبی اکرم صل الله علیه وآله فاطمه زهرا سلام الله علیها است و وجود ایشان باعث شد تا از اعماق خلافکاری و زندگی حیوانی به زندگی شرافتمندانه و راستی رسیدم. از آن جهت که زبان گروهی کج فهم و منافق را ببندم این مطالب را می‌نویسم.
من نه به زور و نه به تهدید، این راه را انتخاب کردم بلکه سالها پیش سالار شهیدان حسین بن علی (ع) راه ما را با بیان حدیث: ( ان الحیوه عقیده و جهاد، زندگی عقیده است وجهاد) روشن کرده است و امام، زندگی را به ما آموخت و من راه خود را با شناخت قبلی انتخاب کرده ام. امروز هرکسی غیرت دارد هر کسی ادعای مردانگی دارد، باید به ندای امام لبیک گوید. امروز حسین زمانه (امام خمینی) حجت را بر همه ما تمام و همگی را دعوت به دفاع از اسلام کرده و بر همه است که با تمامی وجود فرمان او را که فرمود اسلام در خطر است را حس کنیم و بر دفاع از اسلام همت کنیم نه در شعار بلکه در عمل این وظیفه را عامل باشیم…»

 

انتهای گزارش/



منبع خبر

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب» بیشتر بخوانید »

سردار سرلشکر شهید «حسن باقری»؛ استراتژیست بزرگ جنگ، طراح سیاست راهبردی عملیات و اطلاعات رزم

سردار سرلشکر شهید «حسن باقری»؛ استراتژیست بزرگ جنگ، طراح سیاست راهبردی عملیات و اطلاعات رزم


سردار سرلشکر شهید «حسن باقری»؛ استراتژیست بزرگ جنگ، طراح سیاست راهبردی عملیات و اطلاعات رزم

 

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، نهم بهمن ۱۳۶۱ در منطقه عملیاتی فکه، یکی از بزرگترین فرماندهان جنگ و طراح راهبردی دفاعی- نظامی کشور و بنیانگذار واحد اطلاعات رزمی سپاه، به خیل شهیدان پیوست. سرداری که جنگ، گنج قابلیتهای شگرف وجودی او را آشکار کرد و یکی از بزرگترین الگوهای تفکر جهادی و بینش و منش بسیجی در مدیریت کلان و راهبردی نظامی- دفاعی و اطلاعات رزمی ایران که در دو سال آغاز جنگ، افقی به گستره آرمانی ارزشهای بزرگ این دوران و این آدمهای شگفت و بی تکرار گشود: نسلی که پیروزی‌اش، در فتح ساحتهای معنوی و متعالی بود و دستاوردش دورنمای یک تربیت و تکامل عظیم عرفانی که در این جنگ تجلی یافت. و یکی از بزرگترین تجلیاتش «غلامحسین افشردی» یا همان «حسن باقری» بود؛ شهیدی شاخص که با تنها دو سال حضور در دفاع مقدس و در جایگاه فرماندهی، چهره‌ای اسطوره‌ای یافت و یکی از الگوهای فرهنگ جهاد و شهادت شد. او آینه یک نسل و یک تقدیر تاریخی بود. کسی که روز میلاد امام حسین (ع) بدنیا آمد، از دانشگاه اخراج شد، از خدمت سربازی فراری شد، و در روز بیست و دوم بهمن در تصرف مراکز نظامی و انتظامی رژیم نقش آفرینی کرد و سپس در قالب یک خبرنگار مطبوعاتی به جبهه رفت و دیگر بازنگشت. جنگ، نبوغ او را چنان شکوفا کرد که در دانشکده های نظامی جهان از جمله اسکاندیناوی، طرح های راهبردی رزمی او بعنوان نمونه‌های تناریخی از فرماندهی موفق میدان جنگ، تدریس می‌شود.  

 

متولد سوم شعبان، اخراجی دانشگاه، فراری از سربازی، فاتح پادگان‌ها

 

 حسن باقری در ۲۵ اسفندماه ۱۳۳۴، همزمان با سوم شعبان، میلاد امام حسین (ع) در تهران به دنیا آمد. در هنگام تولد، اندامی لاغر و نحیف داشت و خانواده‌اش او را غلامحسین نامیدند تا خداوند به احترام امام حسین (ع) او را سالم نگهدارد. در دوران کودکی، مبتلا به امراض خطرناکی مانند دیفتری و سیاه سرفه شد اما سلامتی‌اش را بازیافت. او در دو سالگی همراه خانواده توفیق زیارت امام حسین (ع) را یافت. او از کودکی به خواندن نماز و فرائض دینی، علاقه بسیاری از خود نشان می‌داد. همچنین بسیار منظم و خوش برخورد و اخلاقگرا بود. به همین دلیل زمانی که با دوستان هم سن و سال خود صحبت می‌کرد، احساس می‌کردند با فردی بزرگتر از خود در حال گفتگو هستند. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند و پس از اتمام دبیرستان، در رشته دامپروری دانشگاه ارومیه قبول شد. این برهه از زندگی او، شکل و روحی تازه به فعالیت‌هایش داد و در دوران تحصیل در کلاس‌های درس و مسجد دانشگاه، با دانشجویان گفتگو می‌کرد. این فعالیتها تا جایی پیش رفت که حسن باقری پس از سه ترم از دانشگاه اخراج شد و به خدمت سربازی رفت. در همین دوران و با اوج‌گیری مبارزات مردمی علیه رژیم شاهنشاهی، با فرمان امام خمینی از سربازی فرار کرد و به صف مبارزان علیه رژیم پهلوی پیوست و در تصرف کلانتری ۱۴ و پادگان عشرت‌آباد در تهران نقش مؤثری داشت.

رتبه ۱۰۴ حقوق قضایی ایران، خبرنگار فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی

حسن، که در دوره تحصیل، به گفته تنها خواهرش، اهل درس خواندن نبود و یک بار مادرش همه کتابهای درسی او را در بخاری انداخت از بس که از درس نخواندن و کتابهای متفرقه خواندن او ذله شده بود، پس از قبولی خواهرش در کنکور، انگیزه پیدا کرد. در کنکور سراسری سال ۵۸ رتبه ۱۰۴ کشور را کسب کرد و دانشجوی حقوق قضایی کشور شد. همزمان با تحصیل، به کار خبرنگاری در سرویس فرهنگی، اجتماعی روزنامه جمهوری اسلامی پرداخت و در همین زمان به دعوت جنبش امل به لبنان و اردن سفر کرد و گزارش جامعی از وضعیت شیعیان و مسلمانان این منطقه تهیه کرد.

آیت الله خامنه ای، «حسن باقری» را به فرمانده سپاه معرفی کرد

محسن رضایی با تحویل گرفتن سه اتاق در ساختمان سابق اداره پنجم ساواک، داشت اطلاعات سپاه را تشکیل می‌داد و به دنبال نیرو می‌گشت. یک روز آیت الله خامنه ای نماینده امام در شورایعالی دفاع، با برادر محسن، تماس می‌گیرد و جوانی را برای همکاری در اطلاعات سپاه به او معرفی می‌کند. این جوان کسی نیست جز غلامحسین افشردی، که در سال  ۱۳۵۹و پس از یک سال فعالیت در روزنامه جمهوری اسلامی، به استخدام اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و وظیفه شناسایی گروهک ها را به عهده گرفت. در این برهه نام مستعار حسن باقری برای وی انتخاب شد. یک روز پس از شروع جنگ تحمیلی عراق، روز اول مهرماه ۱۳۵۹، راهی جبهه‌های جنوب در خوزستان شد. در آن زمان هنوز اطلاع دقیقی از حد پیشروی نیروهای عراقی وجود نداشت. حسن به مسئولیت اطلاعات ستاد عملیات جنوب منصوب می‌شود و از همان آغاز شروع  به جمع‌آوری اطلاعات و شناسایی از تمامی مناطق جبهه جنوب کرد. این اقدام در حقیقت، سنگ بنای تأسیس واحد اطلاعات رزمی در سپاه بود. حسن باقری بتدریج با کسب اطلاعات از مناطق مختلف جبهه جنوب، کار بازجویی از اسرای عراقی و شناخت تجهیزات دشمن را در دستور کار خود قرار داد. اطلاعاتی که حسن در همان ابتدای امر به فرماندهان ارائه کرد، موجب شد تا اعتمادها به او جلب شود.

درخشش اعجاب‌آور یک هوش و نبوغ نظامی منحصر‌به فرد در جنگ

اولین عملیاتی که پس از برکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا و جنگ، طراحی و اجرا شد، بر پایه اطلاعات به دست آمده توسط حسن باقری بود و موجب تقویت روحیه رزمندگان ایرانی و تجربه شیوه‌های جدیدی از نبرد با نیروهای دشمن شد. دانشجوی ۲۴ ساله رشته حقوقی قضائی دانشگاه تهران، با شناخت عمیق از دشمن و چیرگی بر منطقه جغرافیایی جنگ و تغییرات حاصل از آن علاوه بر طراحی و اجرای عملیات‌های مهم، در شکل‌گیری سازمان رزم، برآورد اطلاعات و تهیه طرح عملیات، کادرسازی و تربیت فرماندهان تأثیرگذار و کارآمد نقشی اساسی ایفا کرد. از اولین ماههای جنگ، حسن باقری، درخششی شگفت در نبوغ نظامی و هوشمندی در طراحی های استراتژیک عملیاتی و اطلاعات رزم داشت. رشد و ارتقای جایگاه او در مدتی بسیار کوتاه، حاصل همین نبوغ بی نظیر بود. در دی ماه سال ۱۳۵۹ مسئولیت یکی از معاونت های ستاد عملیاتی جنوب بر عهده او بود. در همین ماههای رکود اولیه جنگ، در عملیاتهای: امام مهدی‌(عج)، فتح، الله اکبر و دهلاویه، نقش مهمی ایفا کرد. علاوه بر این، در عملیات ثامن الائمه (ع) هدایت محورهای دارخوین و جاده ماهشهر را به عهده داشت.

از «قرارگاه نصر» تا «قرارگاه کربلا»: فرمانده‌ای در قامت یک اسطوره…

در عملیات سرنوشت سازی که «فتح المبین» نام گرفت، ۴ قرارگاه برای اجرای عملیات، پیش‌بینی شده بود که حسن باقری فرماندهی «قرارگاه نصر» را به‌عهده داشت. این انتخاب به‌دلیل حساسیت بالای منطقه عملیاتی بود. در این عملیات، حسن باقری توانست با هدایت صحیح یگان‌های تحت امر و با ابتکاراتی که از این نیروها ظهور یافت، در همان مرحله اول عملیات، به تمام اهداف از پیش تعیین‌شده دست پیدا کند و در مرحله دوم هم با تصرف ارتفاعات رادار نقش بزرگی در پیروزی این عملیات بازی کرد. پس از طرح موفق آزادسازی بستان در عملیات طریق القدس، شناسایی منطقه عملیاتی بیت‌المقدس که در نتیجه آن خرمشهر آزاد شد را شاید بتوان سخت‌ترین عملیات دوران زندگی حسن باقری دانست. در این عملیات نیز حسن باقری فرماندهی قرارگاه نصر را به‌عهده داشت و باز هم سخت‌ترین منطقه عملیاتی به این فرمانده جوان سپرده شده بود. پس از آزادسازی خرمشهر، حسن باقری به قرارگاه کربلا رفت. او در این دوران هم نقش بارزی در طراحی و هدایت عملیات‌های مسلم‌بن عقیل و محرم ایفا کرد. او در تصرف دو شهر کلیدی شلمچه و خرمشهر نیز سخت ترین و سنگین ترین وظایف را به دوش داشت. آخرین مسئولیت او در سپاه، جانشینی فرماندهی یگان زمینی سپاه پاسداران بود.

مغز متفکر اطلاعات نظامی، نابغه جنگ، بنیانگذار اطلاعات عملیات و سازمان رزم در سپاه

حسن باقری را بحق، مغز متفکر اطلاعات نظامی، نابغه جنگ، بنیانگذار اطلاعات عملیات و سازمان رزم در سپاه لقب داده‌اند. او تنها ظرف مدت ۲ سال توانست به استراتژیست بزرگ جنگ تبدیل شده و واحد اطلاعات رزمی در سپاه و جنگ را پایه گذاری کند. «حسن باقری» از ابتدای ورود به منطقه جنوب و اهواز، در پایگاه منتظران شهادت: (گلف) به‌منظور دستیابی به اطلاعات مناسب از موقعیت دشمن، به جمع‌آوری نقشه‌ها و پیاده کردن وضعیت مناطق عملیاتی روی آن‌ها، اقدام کرد و شخصاً به‌همراه عناصر اطلاعاتی، جهت کسب اطلاع دقیق از دشمن، به‌شناسایی محور‌ها و نقاط مورد‌نظر می‌پرداخت و در برخی از موارد نیز تا عقبه نیرو‌های دشمن برای ارزیابی توان و استعداد آن‌ها، با چالاکی و شجاعت بی‌نظیری پیش می‌رفت. فعالیت‌های مثبت او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آن‌ها، منجر به راه‌اندازی واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب (گلف) شد. واحد‌های اطلاعات عملیات پس از گذشت حدود ۳ ماه از شروع جنگ، در تمامی محور‌های جنوب، از آبادان تا دزفول با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسایی و تعیین وضعیت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام کردند. با این تلاش، اطلاعات چشم فرماندهی در میدان جنگ شد و یکی از ضعف‌های بزرگ (نداشتن اطلاع از وضعیت دشمن) برطرف گردید.

«حسن باقری» علاوه بر ارائه اطلاعات، توان و استعداد ذاتی بالایی در تحلیل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حرکات احتمالی دشمن در آینده را پیش‌بینی می‌نمود و حتی به زمان و مکان آن هم اشاره می‌کرد. از آن‌جمله پیش‌بینی او در دی ماه سال ۱۳۵۹ مبنی بر حرکت دشمن جهت الحاق محور شمال – جنوب منطقه سوسنگرد برای ارتباط جفیر و بستان بود؛ که دشمن در کمتر از یک هفته با نصب پل‌های نظامی متعدد و تلاش گسترده این‌کار را انجام داد. (البته این منطقه بعد‌ها با عنایت الهی در عملیات طریق القدس آزاد گردید.) از اقدامات بسیار مؤثر شهید باقری که در این دوره پایه‌ریزی شد، بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و بخش شنود بی‌سیم‌های دشمن بود. از دیگر فعالیت‌های وی طراحی گردان‌های رزمی و تعیین ترکیب سازمان نفرات و تجهیزات و ادوات رزمی و واحد‌های پشتیبانی از رزم بود. او اهمیت فوق العاده ای به اطلاعات عملیات می داد و معتقد بود که مهترین بخش موفقیت ما مربوط به داشتن اطلاعات صحیح از دشمن است.

 

تبلور روح جهادی و تفکر بسیجی در مدیریت نظامی

 

حسن باقری در طراحی نظامی و عملیاتی بسیار قوی بود. هنگام صحبت در جلسات توجیهی- عملیش و سپاه، همه فرماندهان را از مشاهده هوش بالا و قدرت تحلیل نظامی و توان طراحی استراتژیک خود به تعجب وامی‌داشت. در میان همرزمان و فرماندهان عالی جنگ، بعنوان صاحبنظرترین افراد شناخته شده بود. شبها، تا نیمه های شب بیدار بود و طرح های موفقیت آمیزی را برای عملیات، برنامه ریزی می کرد. قدرت تفکر، طراحی و ارائه شیوه های جدید در نبرد و همچنین تجزیه و تحلیل قوای خودی و دشمن از ویژگیهای شاخص او بود. بلحاظ قدرت فکری از چنان توانمندی برخوردار بود که می توانست همزمان برای چند مورد مختلف، برنامه ریزی و تجزیه و تحلیل کند. هرگاه نقشه و طرحی را پیشنهاد می کرد، همزمان، چند طرح بدیل و جایگزین را هم متناسب با تغییر امکانات و شرایط، پیشنهاد و ارائه می کرد. مثلا سه طرح را به شیوه های مختلف در یک جلسه ارائه می کرد که هرکدام می توانست سرنوشت عملیات و ماموریت قرارگاه را بگونه ای متفاوت رقم بزند. با اینهمه، اخلاص و فضایل اخلاقی او زبانزد بود. تواضع و فروتنی او، با داشتن مسئولیت‌های مهم و اساسی در جنگ، بسیار محسوس بود و هرگز تحت تاثیر القاب و عناوین مسئولیتی قرار نمی‌گرفت. رفتار مهربان او با همه و خصوصاً زیردستان، به‌گونه‌ای بود که علاقه متقابل نسبت به وی را در آنان ایجاد می‌کرد. تا مدت‌ها همسرش نمی‌دانست که او در جبهه مسئولیتی دارد و فرمانده است. در پاسخ به این سئوال که در جبهه چه می‌کند، می‌گفت: من سقای بچه‌های بسیجی‌ام!… همواره به دوستانش می‌گفت: «تا خالص نشوی خدا ترا برنمی‌گزیند. پس باید سعی کنیم که خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد.»

 

نام حسین (ع)، آخرین ذکر پیش از شهادت…

 

پس از عملیات رمضان در شهریور ماه ۱۳۶۱ که مقارن با ایام حج بود، در پاسخ به پیشنهاد یکی از دوستانش جهت عزیمت به سفر حج گفته بود: «هنوز که کار جنگ تمام نشده و دشمن بعثی در خاک ماست، بروم به خدا چه بگویم؟ وقتی می‌روم که حرفی برای گفتن داشته باشم!»

چند ماه پس از این صحبت، در نهم بهمن ماه ۱۳۶۱ در طلیعه ایام فجر، در حالیکه همرزمانش به زیارت امام خمینی (ره) رفته بودند، او برای شناسایی و آماده‌سازی عملیات والفجر مقدماتی به‌همراه تعدادی از برادران سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فکه) در سنگر دیده‌بانی مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و همراه هم‌سنگرانش شهیدان مجید بقایی، محسن وزوایی و… به لقاء حق شتافت و با خونین جامگان وصال، محرم حریم جانان شد.

آخرین کلامی که از این شهید بزرگوار شنیده شد، پس از ذکر شهادتین، نام سید و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بود. شهید باقری در همه مدت حضورش در جبهه‌های جنگ تنها یک‌بار، آن‌هم به‌مدت پنج روز برای ازدواج، جبهه را ترک کرده بود.

 

مرا با لباس سپاه دفن کنید…

 

 

و فرازی از وصیتنامه شهید بزرگی که فاتح میدان جهاد و فاتح عرصه خلوص و خودسازی و خداجویی بود:

 

«ما با تمام مستکبرین جهان سرجنگ داریم ودر رابطه با این هدف، جنگ با صدام، مقدمه است …
در این موقعیت زمانی ومکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هرلحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هرگونه فداکاری بکند …
در چنین میدان و با این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری، امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم …
در مورد درآمدها، چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده‌ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند. د ر صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید.
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی (ره)

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)

 

انتهای گزارش/



منبع خبر

سردار سرلشکر شهید «حسن باقری»؛ استراتژیست بزرگ جنگ، طراح سیاست راهبردی عملیات و اطلاعات رزم بیشتر بخوانید »

سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست....

سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست….


سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست....

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، هشتم بهمن ۶۵ روز عهد خونین سبکبال عاشقی از سرحلقه سوداییان عشق و دلدلدگی است. سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سریزدی» فرمانده گروه شناسایی تیپ عاشورا، مسوول اجرایی قرارگاه صاحب‌الزمان(عج) و جانشین فرماندهی تیپ الغدیر سپاه، در چنین روزی و در میانه عملیات کربلای ۵، به کربلای عشق رسید و سر بر دامن سالار شهیدان و شاهدان نهاد و در جوار رحمت ربش، جاودانه شد.   

 

دکتر گفته بود: این بچه، امشب می‌میرد…

 

محمد فرزند سید رضا در تاریخ ۱۵ شهريور ۱۳۴۱ در شهرستان انار دیده به جهان گشود. در کودکی تنگی نفس داشت. روزی که دکتر به آن شهر می‌آید، محمد را به او نشان می‌دهند. دکتر می‌گوید محمد، آسم دارد و قرصی به خانواده او می‌دهد تا هر بار ربع آن را به او بدهند. اما خانواده متوجه نمی‌شود و یک قرص کامل به او می‌دهند. سید محمد پس از مدتی رنگ و رویش عوضش می‌شود. دکتر را صدا می‌زنند. دکتر می‌آید و دوباره قرص‌هایی برای مداوا می‌دهد. دکتر وقتی به خانه می‌رود، به همسرش می‌گوید بچه‌ امشب می‌میرد. مادرش می‌گوید سیدمحمد آن شب حالش خیلی خراب شد. چند بار تا سرحد مرگ رفت اما دست تقدیر این بود که پسرم زنده بماند و در راه خدا شهید شود.

 

گفتند برای سربازی هنوز کسر سن دارد

 

سید محمد تا سال اول راهنمایی در انار رفسنجان ماند و پس از آن به یزد رفت. در همان دوران کودکی با احکام و آداب اسلامی آشنا شد. تحصیلات خود را از دوره ابتدایی تا سال اول دبیرستان در محل سکونت خود گذراند. پس از آن برای ادامه تحصیل به یزد آمد و درس خود را تا گرفتن دیپلم راه و ساختمان ادامه داد. به دنبال شروع جنگ تحمیلی در تاریخ اول اذر ۱۳۵۹ به جمع پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. مادر شهید می‌گوید: «شهریور ۵۹، جنگ شروع شد. دلنگران بچه‌هایم بودم. هم دخترم، هم سیدمحمد که فرستاده بودم پیشش تا توی شهرِ غربت، احساس تنهایی نکند. چند روز از شروع جنگ گذشته بود که از انار آمدم یزد. احوال سیدمحمد را که از دخترم پرسیدم، زد زیر گریه. بمن گفت: چند روزی است اسمش را توی سپاه نوشته. چند شب است خانه نیامده. آتش به جان بود خودش را برساند جبهه. لابه لای اشکهاش فهمیدم قبلش رفته است دفترچه اعزام به خدمت بگیرد. قبولش نمیکنند. می‌گویند برای سربازی هنوز کسر سن دارد.»

سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست....

از کردستان تا مسئولیت اجرایی قرارگاه «صاحب الزمان» و جانشینی «تیپ الغدیر»

 

پس از عضویت در سپاه و گذراندن دوره آموزش نظامی در پادگان شهید بهشتی یزد (باغ خان) به منطقه کردستان اعزام شد و با جانفشانی تمام به مقابله با اشرار و ضدانقلاب پرداخت. پس از پایان مأموریت و بازگشت به یزد، برای گذراندن دوره تخصصی به تهران رفت و آموزش‌های طرح ‌و عملیات را با موفقیت طی کرد. پس از آن به منطقه جنوب رفت تا تجارب خود را درآنجا پیاده کند.
وی در مسوولیت‌های مدیر کالک و نقشه، فرمانده گروه شناسایی تیپ عاشورا، مسوول اجرایی قرارگاه صاحب‌الزمان فعالیت کرد. به دنبال تشکیل تیپ ۱۸ الغدیر، مسوولیت معاونت طرح ‌و عملیات را پذیرفت و طراحی عملیات‌های رزمی را به عهده گرفت و از تاریخ ۶ شهريور ۱۳۶۵ به سمت جانشین دوم تیپ الغدیر برگزیده شد.

 

جبهه جای خوبی است بابا! نزدیک کربلا، زیر سایه امام حسین (ع)…

 

پدرش می‌گوید: « مجروح شده بود. عصا زیر بغل آمده بود یزد. یکی، دو روز که ماند، وسایل و بار و بندیلش را جمع کرد. دلش طاقت نیاورده بود. هرچه به او گفتیم: حالا دو سه ماه صبر کن، پایت که خوب شد برو! زیرِ بار نرفت. خواهرش سربه سرش می‌گذاشت. می‌گفت: داداش! جبهه که آدم لنگ نمی‌خواهد. می‌خواهد؟ سیدمحمد هم گفته بود: توی جبهه، رزمنده هست که با یک دست می‌جنگد. آن یکی دستش را ترکش خمپاره بُرده… دیگر اصرارش نکردیم.

ازش می‌پرسیدم: سیدمحمد! نمیخواهی بگویی توی جبهه چه کار میکنی؟ اصلاً جبهه چه جور جایی است؟ خنده می‌کرد و می‌گفت: جای خوبی است بابا! نزدیک کربلا، زیر سایه امام حسین(ع). یک بار رفتم جبهه ببینمش. با یکی از همرزمهایش حرف میزدم. گفت: آقا سید! خدا سرتان را بوسیده که پسری مثل سید محمد دارید.نمی‌دانستم کجاست و توی جبهه چه کاره است. کارهایش را هم از ما پنهان می‌کرد. اما از داشتنش حسابی به خودم می‌بالیدم.هر وقت حرف از اطلاعات نظامی می‌آمد وسط، سید فاتحه‌ای می‌خواند و صلوات می‌فرستاد. بعدش هم خاطره شهادت یکی از بچه‌ها را می‌گفت که توی کردستان قبل از شهادتش، هرچه عکس و خاطره و یادداشت از جنگ داشته را از بین برده و بعدش شهید شده. این خاطره را چند بار از سید شنیده بودیم، اما هر بار نصفه و نیمه کاره. اما حکمتش را نمی‌دانستم. همیشه از بقیه حرف می‌زد. بچه‌ها که ازش می‌پرسیدند: داداش! دایی! خودتان چی؟ از جبهه خاطره ندارید؟ می‌بوسیدشان و با خنده می‌گفت: من خاطره‌هایم را از دست داده‌ام. من کاری نکردم که خاطره شود.»

سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست....

دیدم از پیشانی سید، نور می‌بارد!

 

همرزم شهید می‌گوید: «سیدمحمد، صبحِ هشتمِ بهمن آمد سراغم. بمن گفت: یک زحمتی برایت دارم! و هرچه داشت، امانت سپرد دستم. حتی دعاهایی که خانمش برایش نوشته بود تا همیشه همراهش باشد. بهش گفتم: آقا سید! مگر کجا می‌خواهی بروی؟ دعاها را گرفتم جلویش و گفتم: لااقل این دعاها را باخودت بردار. چیز سنگینی نیست که! انگار دلش پُرِ غم بود، گفت: ارتباط بیسیم سنگر فرماندهی با نیروها قطع شده. نگران بچه‌های مردمم. بروم ببینم چه شده! خداحافظی کرد و رفت. آنقدر سریع که فراموش کردم خواب دیشبم را برایش بگویم. توی خواب دیده بودم از پیشانی سیدمحمد نور می‌بارد.»

 

پیکرش ده سال، همنوای غربت خاک خونین شلمچه ماند…

 

سردار شهید سیدمحمد ابراهیمی سریزدی، سرانجام پس از حضور فعال و فداکارانه در دهها عملیات در جبهه‌های غرب و جنوب و دو بار مجروحیت، در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره در ساعت ۹:۱۰ صبح به شهادت رسید.
تنها فرزند وی بنام سید علی محمد، ۲۰ روز پس از شهادت پدر به دنیا آمد.
پیکر مطهر این شهید والامقام، پس از ده سال حضور در شهادتگاه شلمچه، به یزد آورده شد و در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۷۵ در جوار شهدای گرانقدر به‌خاک سپرده شد.

سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست....

خواب شهید، فرزند لاعلاجمان را شفا داد!

 

همسر شهید ابراهیمی در خصوص کرامتی از شهید، نقل کرده است: « ۱۵ سال بیشتر نداشتم و فرزندم در آن زمان ۶ ماهه بود که به بیماری اسهال و استفراغ خونی مبتلا شد و دکترها بدون استثنا من را جواب می‌کردند و می‌گفتند فرزندت زنده نمی‌ماند اما خوابی که از شهید دیدم باعث شفای فرزندمان شد. در زمان بیماری سید علی‌محمد، یک شب با شهید درد و دل می‌کردم که اگر من هم مانند شما به بهشت رفته بودم معلوم بود که دیگر زن و بچه یادم می‌رفت، همان شب خواب دیدم که شهید آمد کنارم نشست و چیز سر تیزی مانند تیر را نشانه گرفت و به بازوی من زد که از درد مانند مار به خود حلقه می‌پیچیدم به او گفتم که آقا سید محمد بعد از چند وقت حالا هم اینطوری آمدی، گفت این از شدت ناراحتی حرف دیشب توست، من به فکر شما نیستم؟، (برای رفع بیماری) به بچه ماست دادی؟ من دنیایی و ناآگاه شروع کردم خندیدن و گفتم من پزشکان را به تنگ آوردم ماست به بچه بدهم، گفت مگه ۶ ماهش نیست، ماست را بریز داخل شیشه‌اش و به شکل دوغ دربیار و به بچه بده، این را به بچه دادم و شفا پیدا کرد و  دیگر جواب آزمایش‌هایش بدون هیچ مشکلی بود.»

 

دست از اسلام، انقلاب و امام برندارید

 

وصیتنامه شهید، آخرین یادگار اوست و شاخصترین شعاع از شهود جان و اشراق روح قدسی انسانی که نظر به وجه الله کرده و محرم حریم قرب جانان گشته است. وصیت او چیزی برای خود و متعلقات مادی و دلبستگیهایی از جنس زمینی و دنیایی نیست. آخرین وصیت و سفارش او تنها حفظ انقلاب است و تبعیت از اسلام و امام…

 

«بسم‌الله‌الرحمن الرحیم      

 شکر و سپاس خدارا که ما را در زمانی حیات بخشید که مرگمان می‌تواند شهادت درراهش باشد. آنچه دراین متن می‌نویسم وصیتنامه بنده حقیر و محتاج درگاه باری‌تعالی سیدمحمد ابراهیمی است. اول وصیتم با پدر ومادرم و خانواده‌ام می‌باشد . پدرومادر و خانواده عزیزم اولا امیدوارم که‌من را ببخشید و حلالم کنید و  دوم اینکه هیچگاه دست از یاری اسلام و امام و روحانیت برندارید و هیچگاه گوش به حرف افراد منافق و کافر ندهید و همیشه به صحبتها و پیامهای امام گوش دهید و راه خود را برمبنای صحبتهای او تعیین کنید. سوم اینکه همیشه به یاد خداباشید و به دستورات شرعی الهی عمل کنید و از امت شهیدپرور ایران و بخصوص همشهریان عزیز می‌خواهم دست از اسلام، امام و انقلاب برندارند وبا حضور درصحنه، پوزه لاشخوران شرق و غرب را به زمین بمالند. مواظب باشید افراد منافق شما را فریب ندهند به‌قول‌مولای متقیان حضرت علی(ع) افراد منافق خیلی ظاهرفریب هستند. برادران عزیز ملاک شما باید دستورات خدا، قرآن، چهارده معصوم و امام عزیزمان خمینی کبیر باشد. برادران عزیز باحضور در صحنه‌های جنگ و انقلاب، روح شهدای اسلام را شاد کنید و دشمن را به هراس و وحشت بیاندازید. دیگر وقت شما را نمی‌گیرم و امیدوارم خداوند متعال مرا بیامرزد و از همه اقوام و دوستان و آشنایان میخواهم که مرا حلال کنند. ضمنا یک وصیتنامه خصوصی درچند مورد هست که در پشت همین صفحه می‌نویسم.
پدرومادر عزیز امیدوارم که از اینکه نتوانستم حق شما را  ادا کنم، مرا حلال کنید و ببخشید.»

 

روحش در جنان و رضوان رضایت حق، متنعم و نامش سرلوح صحیفه سالکان کوی دوست و چراغ خلوتیان عشق و عرفان باد.



منبع خبر

سردار شهید «سیدمحمد ابراهیمی سر یزدی»؛ نامی است ز من بر من و باقی، همه اوست…. بیشتر بخوانید »