سردار شهید

شلیک استثنایی شهید همدانی در جبهه غرب کشور

شلیک استثنایی شهید همدانی در جبهه غرب کشور


به گزارش مجاهدت از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج «حسین همدانی» زاده بیست و چهارم آذر ۱۳۲۹ در شهر آبادان، در سه سالگی پدرش را از دست داد و سپس همراه خانواده به شهر و دیار آبا و اجدادی اش؛ همدان مهاجرت کرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی به جمع سبزپوشان سپاه پیوست و در زمره اولین نفراتی بود که برای کمک به مردم مظلوم کردستان، به آن دیار شتافت و در سرکوبی شورش‌های مسلحانه ضد انقلابیون نقش آفرینی کرد. با آغاز جنگ تحمیلی رژیم صدام علیه ایران، لحظه‌ای درنگ نکرد و راهی مناطق عملیاتی غرب کشور شد. وی در طول هشت سال جنگ، در مسئولیت‌های مختلفی از جمله فرماندهی محور در تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص)، فرماندهی تیپ ۳۲ انصار الحسین (ع)، فرماندهی لشکر ۱۶ قدس، جانشین فرماندهی قرارگاه نجف اشرف و … را بر عهده داشت.

پس از پایان جنگ نیز در مسئولیت هایی نظیر: جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه، جانشین نیروی مقاومت بسیج، فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، فرماندهی سپاه محمد رسول الله (ص) تهران بزرگ، به خدمت ادامه د اد. در ابتدای سال ۱۳۹۰ برای کمک به مردم سوریه در نبرد با تروریست‌های تکفیری به آن دیار رفت و پس از قریب به چهار سال پیکار دشوار، سرانجام در ساعت ۱۶ روز شانزدهم مهر ۱۳۹۴ در محور حلب به شهادت رسید.»

شلیک استثنایی همدانی به پشتوانه توکل بر پروردگار

در ادامه روایتی از کتاب «آن شش ماه» نوشته «محسن صیفی‌کار» را به نقل از این شهید می‌خوانید: «در ابتدای جنگ و در آن شرایط سخت، یعنی تقابل نابرابر به سبب بضاعت ناچیز مادی نیرو‌های مدافع ایرانی در برابر ماشین جنگی سراپا زره و مدرن دشمن، عرصه بروز شگفتی‌ها شد که به معجزه می‌مانست.

روایت حسین همدانی از وضیعت خط دفاعی قراویز در این رویارویی شگفت چنین هست:

دامنه اقدامات واحد‌های دشمن در خط پدافندی ما شدیدتر شده بود. شدیداً با آتش منحنی؛ خصوصاً خمپاره خط ما را می‌زدند. حتی پرواز‌های شناسایی و تهاجمی میگ‌های عراقی مدام بر روی منطقه برقرار بود. در اکثر ساعات روز بالگردهای تهاجمی توپدار دشمن اعم از نوع‌ام. آی.۸ روسی و غزال فرانسوی روی آسمان دیده می‌شدند و خطوط ما را می‌کوبیدند. دیگر سروصدای بچه‌های ما درآمده بود. مدام برای آقای بروجردی پیغام می‌فرستادند که آقا، آخر این چه وضعی هست؟ لااقل توپی، خمپاره‌ای چیزی به ما بدهید؛ چون برای مقابله با دشمن دستمان خالی هست.

از طرف دیگر، تعدادی از بچه‌ها که به مقر آقای بروجردی در سرپل ذهاب رفته بودند، در بازگشت خبر آوردند داخل انبار سلاحی که ایشان از کرمانشاه آورده، دوقبضه خمپاره‌انداز نو هست؛ منتها، چون هیچ‌کس نحوه کارکردن با آنها را بلد نیست مشتری ندارد و همین‌طوری عاطل و باطل توی آن انباری افتاده‌اند. اسم خمپاره‌انداز را که گفتند گوش‌هایم تیز شد؛ ولی به روی خودم نیاوردم. دیدم هرجا می‌روم و تو هر سنگری دو دقیقه می‌نشینم مدام بچه‌ها گریزی می‌زنند به روز‌های اول انقلاب که در پادگان آموزشی ابوذر همدان، مربی کار با خمپاره‌انداز بودم.

یک روز آمدند به بنده گفتند: آقای فلانی بیا و این دو قبضه خمپاره‌انداز را تحویل بگیر ببر توی خط و آنها را فعال کن. رفتم به اسلحه‌خانه مقر آقای بروجردی تا ببینم قبضه‌ها در چه وضعیتی هستند. دیدم هر دوقبضه از نوع ۱۲۰ میلی‌متری اسرائیلی هست؛ مرده ریگ (میراث) روابط نظامی رژیم شاه با صهیونیست‌های اشغالگر فلسطین. از طرف دیگر، من در دوره سربازی با خمپاره‌انداز ۸۱ میلی‌متری آمریکایی کارکرده بودم و اصلاً در نحوه کار قبضه‌های ۱۲۰ میلی‌متری سررشته نداشتم.

هرچه آنجا به آن آقایان گفتم: باباجان، من کار با این قبضه را بلد نیستم اصلاً به خرجشان نرفت که نرفت! این مطلب برایشان مهم بود که یک نفر در منطقه هست که قبلاً مربی کار با خمپاره‌انداز بوده. حالا این واقعیت که خمپاره‌انداز ۸۱ میلی‌متری آمریکایی چه تفاوت‌هایی با قبضه ۱۲۰ میلی‌متری اسرائیلی دارد دیگر برایشان اهمیتی نداشت. الکی ما را گنده کرده بودند. هر چه از بنده انکار بود، از آقایان اصرار که باید خودت آنها را فعال کنی. از سر ناچاری پذیرفتم. درحالی‌که بر چند مطلب واقف بودم؛ می‌دانستم که بلد نیستم زاویه‌یاب قبضه ۱۲۰ میلی‌متری را ببندم؛ ضمن اینکه می‌دانستم اگر آن را به‌صورت غلط ببندم بعد از پرتاب، گلوله می‌رود هوا و درست در همان زاویه برمی‌گردد یا روی سرمان یا در نزدیکی‌مان می‌ترکد.

در ثانی، وضعیت روحی بنده را هم باید در نظر گرفت. درست هست که طی دوران سربازی آموزش کار با قبضه خمپاره‌انداز را دیده بودم؛ ولی جنگ را ندیده بودم این بار دیگر در میدان تیر پادگان همدان با خمپاره تفنن نمی‌کردیم، قرار بود وسط میدان یک جنگ تمام‌عیار خمپاره درکنیم!

توکل به خدا، توسل به اولیاء

اینجا مجبورم اعتراف کنم که در طول زندگی‌ام به‌عنوان یک رزمنده اولین بار در همان ماجرا بود که آمدم و ضعف تخصص و روحیه خودم را با توکل به خدا و توسل به اولیای الهی جبران کردم. دنبال این بودم که یک‌جوری قضایا را برگزار کنم تا خودشان کوتاه بیایند و من ناشی، مجبور به کار با آن قبضه‌ها نشوم.

در عرف کلاسیک رسم هست که برای قبضه خمپاره‌انداز می‌آیند و چاله مناسبی حفر می‌کنند و قنداق قبضه را داخل آن مستقر می‌کنند. دیدم خوب هست که از همین بهانه استفاده بهینه را به عمل بیاورم لذا گفتم بروند در چند منطقه که خاک چغر و سفتی داشت با بیل و کلنگ زمین را بکنند. فکر می‌کردم فشار کار سرچشمه ذوقشان را کور می‌کند. تا می‌گفتم بروید و زمین را بکنید اینها جنگی می‌گفتند به روی چشم! ذوق‌زده می‌رفتند و در آن زمین سخت، چند حفره عمیق می‌کندند و آماده می‌کردند.

دست‌هایشان تاول‌زده و تاول‌ها ترکیده بودند ولی عین خیالشان نبود. وقتی دیدم راه در رو برایم نگذاشته‌اند به آنها گفتم عزیزان، ظاهر و باطن مطلب این هست که من نحوه کارکردن با قبضه ۱۲۰ را بلد نیستم به‌علاوه، چون طرز کار زاویه‌یاب را نمی‌دانم کافی هست گلوله را بر اساس زاویه‌بندی غلط پرتاب کنم آن‌وقت برمی‌گردد روی سرمان همۀ ما را نفله می‌کند.

بازمی‌گفتند: اشکالی ندارد. شما گلوله را شلیک کن و اصلاً نگران عواقبش نباش. دیگر برایم چاره‌ای نمانده، گفتم خب پس شما همگی قدری بروید عقب.

ازآنجاکه طرز کار زاویه‌یاب قبضه ۱۲۰ را بلد نبودم، دستگیره را بدون محاسبه و به‌طور مکانیکی چرخاندم، گلوله خمپاره را برداشتم، ضامن آن را کشیدم، زیر لب سه بار سوره «قل هو الله» خواندم و آن را به گلوله دمیدم. حتی گلوله را بوسیدم و گفتم: خدایا، به امید تو! تپه اول قراویز که دست بچه‌های خودمان بود ولی از تپه دوم تا پنجم آن دست دشمن بود و حتی با چشم غیرمسلح هم می‌شد روی خط‌الرأس آنها تردد نفرات بعثی را دید.

دل خودم را خوش کرده بودم که اگر گلوله روی سرمان برنگردد شاید به لطف خدا برود طرف آنها، بعد هم آن گلوله را با هزار حول و ولا انداختم داخل قبضه ۱۲۰ میلی‌متری و… بنگ! خدا را گواه می‌گیرم اولین گلوله خمپاره ۱۲۰ میلی‌متری را که بدون محاسبه شلیک کردیم، رفت وسط بعثی‌های مستقر بر روی تپه دوم قراویز و همه آنها را تکه‌تکه کرد.

بچه‌ها بال درآورده بودند از خوشحالی، حالا مگر حرف حساب به خرجشان می‌رفت؟ هرچه می‌گفتم آقاجان من برای پرتاب این گلوله از تخصص ننه‌ام استفاده کردم باورشان نمی‌شد. بعدازاین ماجرا آمدند و چهار قبضه خمپاره‌انداز دیگر هم برایمان آوردند و استعداد واحد ادوات بچه سپاهی‌های همدانی در جبهه قراویز رسید به شش قبضه خمپاره‌انداز. به‌علاوه مدت‌ها برای بچه‌ها آموزش تخصصی کار با پلاتین برد، زاویه‌یاب، محاسبه و دیدبانی خمپاره‌انداز را به اجرا گذاشتند.

با همه این تمهیدات، شلیک‌های ما، ابداً به‌پای آن دقتی که در جریان پرتاب آن گلوله «ما رمیتی» مشاهده کردیم، نرسید که نرسید! دیگر هیچ‌وقت نشد که بتوانیم گلوله‌مان را با چنان دقتی بفرستیم بر روی هدف. داستان آن شلیک «مارمیتی» هنوز هم در بین بچه رزمنده‌های قدیمی سپاه همدان، زبان زد هست.

انتهای پیام/ 119

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

شلیک استثنایی شهید همدانی در جبهه غرب کشور

شلیک استثنایی شهید همدانی در جبهه غرب کشور بیشتر بخوانید »

اولین تصویر از پیکر سردار شهید سلامی فرمانده کل سپاه در معراج شهدا

اولین تصویر از پیکر سردار شهید سلامی فرمانده کل سپاه در معراج شهدا


اولین تصویر از پیکر سردار شهید سلامی فرمانده کل سپاه در معراج شهدا

به گزارش نوید شاهد،اولین تصویر از وداع با پیکر سردار شهید سلامی در معراج شهدا منتشر شد.

 

اولین تصویر از پیکر سردار شهید سلامی فرمانده کل سپاه در معراج شهدا

منبع خبر

اولین تصویر از پیکر سردار شهید سلامی فرمانده کل سپاه در معراج شهدا بیشتر بخوانید »

سردار بزرگ اسلام شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»

شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»


سردار بزرگ اسلام شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، ششم اسفند 1362 روز طلوع جاودانه خورشید «خیبر» است از مطلع خونین «مجنون» بر آفاق ابدیت مطلع الشمس شهادت. روزی که سردار بزرگ اسلام، شهید «حمید باکری» پس از دلاوریهای بسیار در تصرف پل مجنون که به نام او «پل حمید» نامیده شد، چون ققنوس در آتش سوخت تا حیات جاوید از سر گیرد. و خاکستری هم از او نماند تا در آب و باد و آتش و خاک، در همه ذرات هستی، تکثیر شود و تداوم یابد. شهادت او اوج حماسه او در خیبر و مجنون بود. غروب خونرنگ او در نیزارهای هور، شفقی بود که شهامت و غیرت یاران روح الله را در افق مظلومیت و غربتشان آشکار می‌کرد. به روایت یکی از همرزمانش:

«کنار حمیدآقا ایستاده بودم که خمپاره‌ای پشت سرمان اصابت کرد و ده‌ها ترکش در بدنش (از کمر به بالا) نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد. زخم‌های حمیدآقا به قدری کاری بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبه‌روی ما برکه‌ کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه‌ مهمات چوبی خالی بود. حمیدآقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد، هنگام افتادن یک لحظه در روبه‌رویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد. در حالی که به رو می‌افتاد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد. دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد؛ کشیدم به سینه خاکریز (سدبند) و دیدم از دهانش باریکه خون می‌آید. فهمیدم ترکش‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حمیدآقا چیزی نگفت و چشمانش آرام‌آرام، بسته و دنیا پیش چشمانم تیره شد. شهادت «حمید باکری» را باور نمی‌کردم…»

 

از «ترکیه» تا «آخن»، از «پاریس» تا «لبنان»؛ مجاهدی در جبهه جهانی مقاومت

 

سردار شهید «حمید باکری»، روز اول آذر سال ۱۳۳۴ در ارومیه متولد شد. در کودکی از نعمت مادر محروم شد و دوران تحصیلی خود را تا اول دبیرستان در کارخانه قند ارومیه و بقیه تحصیلاتش را در دبیرستان فردوسی این شهر به پایان رساند. حمید باکری به‌علت شهادت برادر بزرگش «علی باکری» به‌دست ساواک، با مسائل سیاسی و حقایقی از فساد و ظلم حکومت پهلوی آشنا شد؛ بنابراین پس از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش شهید مهدی باکری فعالیت موثر خود را علیه رژیم آغاز کرد و خودسازی و تزکیه نفس او نیز بیشتر از این دوران به بعد بوده است. حمید زمانی که به تبریز رفت، با برادرش مهدی و دوستش کاظم، هم‌خانه شد و هر سه به تکثیر و پخش اعلامیه‌ها و سخنان امام خمینی (ره) پرداختند. چندی بعد حمید برای ادامه تحصیل به ترکیه و از آن‌جا به آلمان سفر کرد و در دانشگاه شهر «آخن» مشغول تحصیل شد. آن‌روزها، آغازگر حرف‌های حمید، حرف‌های امام (ره) و پایان‌بخش آن‌ها نیز سخنان ایشان بود؛ بنابراین با هجرت امام خمینی به پاریس، به آن شهر رفت و سپس عازم سوریه و لبنان شد تا دوره‌های آموزش نظامی، جنگ‌های شهری، چریکی و… را بگذراند. او همچنین ساختن بمب‌های دستی را آموخت و به وسیله دوستان، وارد کردن اسلحه را به ایران تجربه کرد و در این راه برادرش مهدی یاور بزرگ او بود.

 

فاتح «سنندج» و «بانه» و «مهاباد»، مسئول سازماندهی بسیج «ارومیه»

 

 حمید باکری پس از پیروزی انقلاب به ایران برگشت و با تشکیل سپاه پاسداران در اواخر سال ۱۳۵۷ به عضویت سپاه درآمد و به‌عنوان فرمانده عملیات، با گروهک‌ها و احزابی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شروع به توطئه و تشنج و بحران‌سازی کرده بودند، به رویارویی پرداخت. او در عملیات پاکسازی منطقه «سرو» و آزادسازی «مهاباد»، «پیرانشهر» و «بانه» نقش مهم و اساسی داشت و در آزادسازی سنندج با همکاری فرمانده عملیاتی منطقه، با استفاده از طرح‌های چریکی، کمر محاربان مزدور و تجزیه‌طلب را در منطقه شکست و موجب شد تا سنندج پس از مدت‌ها آزاد شود.

حمید باکری پس از فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی، مسئول تشکیل و سازماندهی بسیج ارومیه شد و در این مورد نیز نقش فعالانه و موثری ایفا کرد.

 

از شهرداری ارومیه تا فرماندهی تیپ و معاونت لشکر

 

پس از آغاز جنگ تحمیلی به جبهه آبادان عزیمت کرد و ۲ ماه بعد به ارومیه بازگشت و مدتی در شهرداری بصورت افتخاری در سمت مسئول بازرسی مشغول خدمت شد؛ اما، چون کار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام کند، مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه هفت آبادان را برعهده گرفت و به سازماندهی نیرو‌های مردمی پرداخت.

پس از بازگشت از منطقه، برای مدتی از سوی جهاد سازندگی مسئولیت پاکسازی مناطق آزاد شده کردنشین در منطقه سرو را عهده‌دار شد که در آن شرایط ، کمتر کسی می‌توانست مسئولیتی به آن سنگینی و حساسیت را بپذیرد. او سپس به‌عنوان مسئول کمیته برنامه‌ریزی جهاد استان آذربایجان غربی تعییین شد؛ اما چون در هر حال، جنگ را مسئله اصلی می‌دانست و می‌اندیشید که در جبهه مفیدتر است، حضور دائمی‌اش را در جبهه‌های نبرد از عملیات «فتح‌المبین» شروع کرد. در عملیات بیت‌المقدس، فرمانده گردان در تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی که داشت، نقش موثری در راستای درهم شکستن دژهای مستحکم صدامیان در ورودی خرمشهر ایفا کرد و بالا‌خره همراه با فاتحان لشکر اسلام، پیروزمندانه وارد خرمشهر شد.

حمید باکری بعد از عملیات «رمضان» برای فعالیت دائمی در سپاه پاسدارن مصمم‌تر شد و در عملیات موفقیت‌آمیز «مسلم‌بن‌عقیل» به‌عنوان مسئول خط تیپ عاشورا، چندین‌بار خود در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجک دستی به قوای دشمن شرکت کرد و از ناحیه دست مجروح شد؛ بنابراین پس از احراز شایستگیهایش، از طرف فرماندهی وقت کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به‌عنوان فرمانده تیپ حضرت ابو‌الفضل (ع) منصوب شد.

بعد از عملیات «والفجر مقدماتی»، به‌عنوان معاون لشکر 31 عاشورا منصوب شد. شرکت در عملیات‌های «والفجر 1»، «والفجر 2» و «والفجر 4» ازدیگر عرصه‌های مجاهدت‌های حمید باکری است که همیشه دوش بدوش نیروهای رزمنده بسیجی‌ خود، در خطوط اول حمله شرکت می‌کرد و با خونسردی زیادی که داشت، همیشه فرماندهان زیر دست خود را به استقامت و تحمل سختی‌های صحنه‌های نبرد ترغیب می‌کرد و به آن‌ها یاد می‌داد که چگونه با محدودیت امکانات مادی، در مقابل دشمن سراپا مسلح و برخوردار از پیشرفته‌ترین امکانات جنگی آن‌زمان، با اتکا به ایمان و معنویت و با قدرت اراده و تکیه بر توانمندیهای خود، باید جنگید. حمید در «والفجر یک» از ناحیه پا و پشت، زخمی و بستری شد که پایش را از ناحیه زانو عمل جراحی کردند. اطرافیانش متوجه بودند که از درد پا در رنج است؛ ولی هیچ‌وقت این را به زبان نیاورد.

 

تصرف «پل مجنون»، بزرگترین حماسه «حمید» پیش از شهادت

 

حمید باکری در عملیات «خیبر»، با اولین گروه پیشتاز که قبل از شروع عملیات، می‌باید مخفیانه در عمق دشمن پیاده می‌شدند و مراکز حساس نظامی را به تصرف در می‌آوردند و کنترل منطقه را در دست می‌گرفتند، عازم ماموریت شد و ساعت ۱۱ شب سوم اسفند سال ۱۳۶۲ که لحظه شروع عملیات خیبر بود، با بی‌سیم، خبر تصرف پل مجنون که به افتخار او «پل حمید» نامیده شد، را در عمق ۶۰ کیلومتری عراق به نیروها اطلاع داد.

تصرف این پل موجب شد تا دشمن متجاوز قادر نشود که نیرو‌های موجود در جزایر مجنون را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آن‌ها بفرستد؛ لذا در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجی‌های شجاع او، ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات خیبر بود و سرانجام با ۲ روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروه‌های زرهی دشمن فقط با نارنجک و آر. پی. جی و کلاشینکف، با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت، خودش همراه با همسنگرانش تا آخرین لحظه جنگیدند و سرانجام… شهادت

 

شهادت «حمید آقا» را باور نمی کردم!…

 

«محمدحسن سهرابی‌فر» از رزمندگان جانباز لشکر ۳۱ عاشورا، آخرین لحظات حیات سردار شهید «حمید باکری» را چنین روایت می‌کند: «جزیره زیر آتش بی‌امان دشمن بود و تیراندازی‌ها فرصت پلک زدن نمی‌دادند. عملیات «خیبر» وارد چهارمین روز خود شده بود و این طرف پل «شحیطاط» کنار «حمید باکری» ایستاده بودم، حمیدآقا نیرو‌هایی که تازه به خط می‌آمدند را هدایت می‌کرد که آن‌جا سنگر بگیرند. پل «شحیطاط» – تنها راه ارتباط جزیره مجنون با خشکی- به یُمن تدبیر و فرماندهی او تصرف شده و با وجود جنگ سخت و نابرابر، دست ما بود. حمیدآقا خسته بود و چندروز چشم روی هم نگذاشته بود، ولی سرپا بود و نیرو‌های خط مقدم نبرد را در جزیره مجنون جنوبی هدایت می‌کرد. دشمن فشار زیادی می‌آورد تا ما را از پل عقب براند ولی هنوز مقاومت می‌کردیم. حضور حمید آقا در مقام جانشین لشکر در آن‌جا، مایه‌ دلگرمی و قوت قلب رزمنده‌ها و امید فرماندهان شده بود. کنار حمیدآقا ایستاده بودم که خمپاره‌ای پشت سرمان اصابت کرد و ده‌ها ترکش در بدنش (از کمر به بالا) نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد. زخم‌های حمیدآقا به قدری کاری بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبه‌روی ما برکه‌ کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه‌ مهمات چوبی خالی بود. حمیدآقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد، هنگام افتادن یک لحظه در روبه‌رویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد. در حالی که به رو می‌افتاد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد. دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد؛ کشیدم به سینه خاکریز (سدبند) و دیدم از دهانش باریکه خون می‌آید. فهمیدم ترکش‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حمیدآقا چیزی نگفت و چشمانش آرام‌آرام بسته و دنیا پیش چشمانم تیره شد. شهادت «حمید باکری» را باور نمی‌کردم…»

 

به روایت سردار شهید «احمد کاظمی»: دیدم خون از سرش جوشید روی خاک…

 

«ديگر نه نيرويی می‌توانست برسد، نه آتش مقابله داشتيم، نه راهی برای رسيدن مهمات به خط. تصميم گرفتم بمانم. احساس می‌کردم راه برگشتی هم نيست که ناگهان خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و ديدم حميد افتاد و ديدم ترکش آمد خورد به گلويش و ديدم خون از سرش جوشيد روی خاک. ديدم خون راه باز کرد و آمد جلو، ديدم دارم صدايش می‌زنم حميد!… حمید! و ديدم خودم هم ترکش خورده‌ام و ديدم بيسيم‌چی‌ام آمد، خون دستم را ديد و اصرار کرد بروم عقب…»

 

حمید هم مثل بقیه! چه فرقی می‌کند؟!

 

همه فکر می‌کردند، چون حمید بچه دارد، آقا مهدی نمی‌گذارد او برود جلو. بعد از شهادت حمید، خواهرش با ناراحتی از مهدی پرسید «مهدی! چرا حمید؟» آقا مهدی گفته بود: «پس چه کسی؟ حمید هم مثل بقیه! چه فرقی میکند؟»

 

 دستش را گذاشت روی پیشانی و گفت: یک ترکش خورد به اینجا!…

 

وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازه‌ای در کار نیست. بدنش مفقود بود من همیشه از روزی که باید با جنازه حمید روبه‌رو می‌شدم می‌ترسیدم، حس می‌کردم دیدن چنین منظره‌ای خارج از طاقت من است و حمید خودش انگار این را می‌دانست.

روزهای اول، خیلی گریه می‌کردم؛ یک شب خوابش را دیدم گفت: «چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟» گفتم: «می‌خواهم بدانم چطور شهید شدی؟» گفت: «تو هم به چه چیزهایی فکر می‌کنی! یک ترکش خورد به این‌جا… (اشاره کرد به پیشانی‌اش) … و شهید شدم.»

توی جزیره بوده‌اند؛ جزیره مجنون. آن‌هایی که آن لحظات یا کمی بعد با حمید بوده‌اند می‌گفتند نزدیک پل و با انفجار یک خمپاره شصت، شهید شده. یکی از دوستانش تعریف می‌کرد که: «حمید، تمام مدت در حالی که فقط بیسیم‌چی‌اش همراهش بود، در طول سیل‌بند، قدم می‌زد. دستش را هم گذاشته بود روی کمرش و چون قدش بلند بود، سرش را کمی پایین گرفته بود که عراقی‌ها نزنندش. انگار داشت توی یک باغ گردش می‌کرد؛ جلوی هر سنگری می‌ایستاد، احوال‌پرسی می‌کرد، وضع مهمات را می‌پرسید و می‌رفت جلوتر. بعد از منفجر شدن خمپاره ما دیدیم بیسیم‌چی حمید تنها برگشته، رفتیم سراغ حمید آقا دیدیم پیکرش را کشیده‌اند توی یک گودی که داخل سیل‌بند کنده بودند. سینه و سرش پر از ترکش بود و یک پتوی سربازی کشیده بودند رویش که به قد او کوتاه بود. پوتین‌هایش مانده بود بیرون و پاشنه‌هایش توی آب بود. از آن طرف عراقی‌ها آتش‌شان را چند برابر کرده بودند. خیلی از بچه‌ها سعی کردند جنازه را بیاورند عقب، اما هرکس می‌رفت می‌زدندش. ما تصمیم گرفتیم هر طور هست حمید را بیاوریم عقب، که آقا مهدی پیغام فرستادند اگر می‌شود جنازه‌های دیگران را هم آورد این کار را بکنید. اگر نمی‌شود، حمید هم پیش بقیه شهدا بماند.»

 

اگر توانستید همه را برگردانید، حمید را هم بیاورید!

 

پس از شهادت حمید باکری در عملیات، به سردار شهید «مهدی باکری» خبر داده شد که برادرت شهید شده‌ است و می‌خواهیم پیکرش را برگردانیم؛ اما مهدی باکری اجازه نداد و از پشت بی‌سیم، این جمله تاریخی را به زبان آورد: «همه آن‌ها برادرهای من هستند. اگر توانستید همه را برگردانید، حمید را هم بیاورید.»

 

به هیچ چیز غیر خدا، دل نبندید…

 

و اینک وصیتنامه شهید که در تاریخ 30 بهمن 62 و تنها یک هفته پیش از شهادت به نگارش آمده است:

 

بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَالصِّدِّیقِینَ

در این لحظات آخر عمر سرتاپا گناه و پشیمانی وصیت خود را می‌نویسم و علم کامل دارم که در این مأموریت شهادت، جان به پروردگار بزرگ تسلیم نمایم. ان‌شاءالله که خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود، گناهان بی‌شمار این بنده خطاکار را ببخشد.

وصیت به احسان و آسیه عزیز:

شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمایید و در پی مسائل اعتقادی، تحقیق و مطالعه کنید و با تفکر زیاد، به اصول اعتقادی یقین کامل کسب کنید.
آشنایی کامل با قرآن کریم که نجات‌بخش شما در این دنیای سرتاپا گناه خواهد بود داشته و در آیات تفکر زیاد نماید و با صوت قرآن را فراگیرید؛
از راحت‌طلبی و به‌دست‌آوردن روزی به طور ساده دوری کنید و دائم باید فردی پرتلاش و خستگی‌ناپذیر باشید؛
یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسول (ص) و امامش باشد در هر زمان و در هر وقت همت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید رهبری و امامت باشد؛
به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلاب اسلامی اهمیت زیادی قائل باشید؛
قدر انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خود را صرف تحکیم پایه‌های آن قرار دهید؛
در زندگی‌تان همواره آزاد باشید و به هیچ‌چیز غیر از خدا آنچه که فانی است دل مبندید و بدانید که دنیا زودگذر و فانی است و فریب زرق‌وبرق دنیا را نخورید. برحذر باشید از وسوسه‌های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید.

حمید باکری

30 بهمن 1362

 

شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»

منبع خبر

شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون» بیشتر بخوانید »

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود


 

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، بیست و سوم بهمن 1363 روز شهادت سردار بزرگی از قبیله جهادیان مخلص و سنگرسازان بی‌سنگر است. سردار شهید «مرتضی شادلو» مسئول اولین گروه مهندسی ـ پشتیبانی جنگ است که تجسمی تمام‌عیار از حضور ارزشمند و برکت‌آفرین نهاد انقلابی و مردمی جهاد سازندگی در پشتیبانی رزمی- مهندسی دفاع مقدس را در خود جلوه بخشیده است. او تبلوری از تمامی جهادگران غیرتمند و ایثارگری است که در خط مقدم جبهه و در میانه عملیات، حماسه‌هایی همچون ساخت پل بزرگ خیبر را در تاریخ افتخارات نسل جهاد و شهادت، ثبت و ماندگار نمودند. او شهیدی است که از کاشیکاری در سمنان و رانندگی «لودر» و «بولدوزر» در ابتدای جنگ، به «فرماندهی مهندسی جنگ» رسید و این خود، شاهد صادقی بر حقانیت مکتبی است که در سالهای دفاع مقدس، رشد و پرورش قابلیتهای مردان جبهه و جهاد را بزرگترین «فتح الفتوح» معنوی امام (ره) ساخت. او شهیدی است که در سالهای اول دفاع مقدس، به جبهه جهانی مقاومت در فلسطین و لبنان می‌اندیشید و آرمانش، آزادی «قدس شریف» از چنگال رژیم صهیونیستی بود.

 

«اوستای کاشیکار»ی که یکی از موذنان انقلاب شد

 

مرتضی شادلو فرزند حاج علی در سال ۱۳۳۸ در روستای محمدآباد شهرستان گرمسار دیده به جهان گشود. در کنار تحصیل، کار هم می‌کرد. در نوجوانی استادکار کاشی‌کاری شد. صدای زیبایی داشت و اذان می‌گفت. از مهر ۱۳۵۷ در هنرستان و خارج از آن مشغول فعالیت علیه رژیم طاغوتی شد. در تهیه، تکثیر و پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره) فعال بود. به طور جدی و مستمر، کتاب‌های استاد شهید مرتضی مطهری و دکتر علی شریعتی را مطالعه می‌کرد. یکبار هم دستگیر شد.

 

در مسیر پاسداری از انقلاب

 

پس از انقلاب، دیپلم فنی‌اش را گرفت و به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و سپس به سپاه پاسداران پیوست. با شروع اغتشاش‌ها در گنبد و کردستان، برای مبارزه با آنان راهی این مناطق شد. در پاکسازی مناطق تحت نفوذ و شرارت ضد انقلاب، از جمله: کامیاران، سنندج، قروه، بیجار و تکاب در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ شرکت فعالانه داشت.

 

راننده لودری که اولین «فرمانده مهندسی جنگ» شد!

 

پس از آغاز جنگ تحمیلی، در سال ۱۳۶۰ به عضویت جهادسازندگی گرمسار درآمد. داوطلبانه برای شرکت مستقیم در جبهه حق علیه باطل به مناطق عملیاتی جنوب شتافت. ابتدا به ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی رفت و به عنوان راننده آمبولانس و سپس راننده لودر در واحد مهندسی ستاد پشتیبانی مناطق جنگی جنوب، به خدمت مشغول شد. در عملیات‌های آزادسازی سوسنگرد، طریق القدس و فتح المبین حضوری فعال داشت. به سبب شهامت، ایثارگری و لیاقتی که از خود نشان داد، در عملیات برون‌مرزی مسلم بن عقیل، مسوولیت یکی از محورهای عملیات به وی سپرده شد. پاییز ۱۳۶۱ به همراه جهادگران ستاد پشتیبانی استان سمنان برای تشکیل ستاد پشتیبانی حمزه، سیدالشهدا(ع) به مناطق عملیاتی شمال غرب کردستان و آذربایجان غربی عازم شد. به سبب توانایی‌ها و مدیریتش، مسئولیت پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی استان سمنان در صائین‌دژ به وی واگذار شد. با تلاش شبانه‌روزی وی و دیگر ایثارگران جهادسازندگی پس از سالیان، اولین پل بشکه‌ای بر رودخانه نصب شد. سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و سال ۱۳۶۲ به حج تمتع مشرف شد.

 

اولین گروه مهندسی- پشتیبانی جنگ در عملیات «خیبر»

 

شادلو با توجه به مسؤولیت سنگینی که در آن منطقه داشت، فرماندهی گروه ضربت «ستاد پشتیبانی حمزه سیدالشهدا» را نیز برعهده گرفت. وی با آغاز عملیات پیروزمندانه خیبر در اسفند ماه ۱۳۶۲ به‌عنوان مسؤول اولین گروه مهندسی ـ پشتیبانی جنگ به جزایر مجنون وارد شد و در شرایطی سخت به رفع پاتک‌های ارتش بعثی عراق و احداث جاده ۱۴ کیلومتری سیدالشهدا (ع) از سمت جزیره پرداخت. در مدت زمان کوتاهی توانست پل ۱۴۰رودخانه سیمینه رود و جاده ۴۰ کیلومتری شاهین دژ بوکان را به پایان برساند. همینطور به عنوان مسئول گروه مهندسی پشتیبانی جنگ جهاد در احداث بزرگراه ۱۴ کیلومتری سیدالشهدا (ع) شرکت کرد. همانجا شیمیایی شد، ولی جبهه را ترک نکرد و بعد از مداوا دوباره به جبهه برگشت. او در یکی از بمباران‌های شیمیایی هواییماهای عراق مجروح شد و مدتی در بیمارستان اهواز بستری بود؛ اما دوباره به محل خدمتش در صائین دژ بازگشت.

 

با لباس خاکی بسیج نشست پای سفره عقد!

 

خواهر شهید از روحیه مخلصانه و بسیجی سردار شهید شادلو و عشقش به لباس مقدس رزم و خدمتش روایتی دارد: «مرتضی، به بسیج و لباس بسیجی خودش افتخار می‌کرد. سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد. مادر زنش کت و شلوار شیکی برایش خریده بود، اما هرچه مادر و پدر عروس گفتند لباس دامادی را تنت کن و سر سفره عقد بنشین، شهید قبول نکرد و با همان لباس بسیجی که تمیز و شیک بود، عقد کرد و به لباس بسیجی‌اش هم افتخار می‌کرد.»

همسر شهید شادلو در خاطرات خود آورده است: «سال ۱۳۶۱ بود. قرار و مدارها گذاشته شده بود تا یک روز عقد کنیم. ما تهران زندگی می‌کردیم و مادرم کت و شلوار شیکی از ناصر خسر برایش گرفته بود. صبح زود خودش را از منطقه به تهران رسانده بود. من که رویم نمی‌شد چیزی بگویم، اما هر چه مادر و پدرم گفتند که لباس دامادی تنش کند، قبول نکرد. لباس‌های بسیجی‌اش هم تمیز و شیک بود. من که ته دلم دوست داشتم با همان لباس‌ها باشد. با آن لباس‌ها تیپ مردانه‌اش مردانه‌تر بود. کمی که گذشت سرش را بلند کرد و گفت: «مرتضی با همین لباس، عقد می‌کنه و بهش افتخار می‌کنه.»

 

فردا که بخواهیم فلسطین را آزاد کنیم…

 

«جواد امامی» یکی از هم‌رزمان شهید، در خصوص این روحیه و بینش او گفته است: «من و حاجی همراه خانواده در یک خانه به‌مدت شش ماه در سردشت زندگی کردیم. خانه‌ای بسیار کوچک و از لحاظ ایمنی بسیار خطرناک بود، زیرا در آن منطقه بیشتر ساعت‌های شبانه‌روز درگیری مسلحانه وجود داشت و گلوله خمپاره و تیربار بسیار به اطراف خانه‌مان اصابت می‌کرد. من به حاجی گفتم بهتر است با این وضع، خانواده را به تهران یا ارومیه منتقل کنیم. حاجی در جواب گفت «بگذار عادت کنند. فردا که بخواهیم برویم و فلسطین را آزاد کنیم، باید خانواده را به لبنان ببریم. آن وقت دیگر خانواده به این وضع عادت کرده‌اند و مشکلی نداریم!»

 

ملاقات با آیت‌الله خامنه‌ای؛ دو روز قبل از شهادت

 

به نقل از همسر شهید، 2 روز مانده به شهادتش، برای ملاقات با آیت‌الله خامنه‌ای که آن زمان رییس جمهور بودند، به سمنان رفت و یکروزه برگشت. او علاقه شدیدی به ایشان داشت و برایش این دیدار خیلی مهم ئبود که با آن سختی از جبهه به سمنان رفت و بلافاصله هم برگشت تا شهید شد. فکر و ذکرش بچه‌های رزمنده بود. می‌گفت: «اگر ما راه و سنگر درست نکنیم، جانشان در خطر است.»

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

 

زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت…

 

سردار مرتضی شادلو، پس از پایان فعالیت‌های پشتیبانی جنگ استان سمنان در صائین دژ به منطقۀ مرزی سردشت منتقل شد. حاج مرتضی شادلو ۲۲ بهمن‌ماه ۱۳۶۳ در سردشت براثر انفجار مین هنگام پاکسازی منطقه به فیض شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در روستای محمدآباد گرمسار به خاک سپرده شد.

 

حاجی! شما بمان من می‌روم!

 

یکی از همرزمان شهید از مقتل این سردار جهادگر روایت می‌کند: «روز شهادت حاج‌مرتضی، هلی‌کوپتر ارتش برای انجام مأموریتی ویژه قرارگاه را ترک کرده بود. حاجی از من خواست به منطقه برویم. جاده به علت بارش برف صعب‌العبور شده بود. ضد انقلابی هم در منطقه حضور فعال داشتند. به همین دلیل دوستان اصرار می‌کردند تا هنگام بازگشت هلی‌کوپتر صبر کنیم، ولی حاجی قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «اگر کنار بچه‌ها نباشیم فکر می‌کنند که از آن‌ها غافل شده‌ایم.»

گفتم حاجی شما بمانید من می‌روم! شهید گفت «نه من به این راه‌ها و مسیر‌ها آشنایی کامل دارم. شما ممکن است راه را گم کنید.» حاجی رفت و بعد از چند ساعت با سر و روی پر از برف به همراه بلدوزر آمد. در همان حال که به راننده بلدوزر مسیر حرکت را نشان می‌داد، ناگهان مین ضدخودرویی که زیر چند متر برف دفن شده بود، منفجر شد. ترکش مین به چشم‌های حاجی خورد و تیغه بلدوزر روی سر و کتفش افتاد و حاج مرتضی همانجا به شهادت رسید.» 

 

برای آنها که بی‌تفاوت‌اند!

 

و سخنی ماندگار، به‌یادگار از شهید، برای آنهایی که در معرکه مصاف حق و باطل، بی‌تفاوت مانده‌اند:

«آن عده‌اى از مردم که در حالت بى‌تفاوتى به سر مى‌برند، کمى بیندیشند. فکر کنند تا دیر نشده برگردند به دامان اسلام که اسلام دین رحمت است. از اینکه گوشه و کنار مى‌نشینند و پشت انقلاب حرف مى‌زنند، مگر این انقلاب چه کرده است؟ همین بس که انقلاب ما را از اوج ذلت به کمال عزت رسانده و سربلند زندگى‌کردن را به ما آموخته است. باید بدانند انقلاب متعلق به امام زمان است و با این حرف‌ها از بین نمى‌رود. بترسید از قیامت که روز سختى است و دیگر بازگشتى نیست و دیگر پشیمانى سودى ندارد. 

امیدوارم که جنگ بین اسلام و کفر به نفع اسلام به پایان برسد و حکومت جهانى مهدى (عج) هرچه زودتر سایه‌اش بر کره زمین گسترده گردد و جهان پر از عدل و داد شود. به امید پیروزى اسلام و نابودى کفار و منافقین.» 

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود

منبع خبر

سردار شهید «مرتضی شادلو»؛ جهادگری که آرمانش، آزادی قدس بود بیشتر بخوانید »

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»


سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

به گزارش نوید شاهد، نهم بهمن 1365، خاک گرم و خونرنگ شلمچه، مقتل و معراجگاه شهیدی دیگر از دلیرمردان دشت عشق و بلاجویان دشت کربلایی در «کربلای 5» شد: سردار شهید «محمد جعفرجو» فرمانده رشید و شجاع گردان تیپ ذوالفقار لشکر 27 محمد رسول الله (ص) و گردان گیلانغرب که اسوه‌ی خلوص و تقوی و تواضع بود و در عین فرماندهی، الگوی اخلاق و معنویت و عرفان، شهیدی که وصیتنامه او اوج بلوغ معنوی و معرفت او به مقام شهادت و نمودار اوج وارستگی و خلوص او در بندگی خدا و در سلوک عارفانه و سیر الی‌الله است.

 

معلمش، به مادر گفت: «محمد در کلاس، حواسش ‌پرت است»!

 

محمد جعفر جو در ۲۱ اسفند سال ۱۳۴۰ چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را در مدرسه صبا ( علم و دین ) و دوران راهنمایی را در مدرسه داریوش ( شهید قرنی) در منطقه »کارخانه قند» ورامین سپری کرد و پا به دوران دبیرستان گذاشت و در دبیرستان شهید شیرازی تا سوم دبیرستان در رشته حسابداری ادامه تحصیل داد.

قبل از پیروزی انقلاب، همراه با دوستانش در پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) و شرکت در جلسات فعالیت می‌کرد و بعد از پیروزی انقلاب و با تشکیل بسیج نیز فعالیت خود را در این نهاد مقدس آغاز کرد. تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد تا عیار و معیار شناساندن مرد از نامرد باشد. جنگی که قرار بود سرنوشت محمد را رقم بزند.

به نقل از خواهر شهید: «محمد در سر کلاس همیشه به یاد جبهه بود تا اینکه معلم مادرم را خواسته و از علت حواس‌پرتی محمد می پرسد و ما درآنجا متوجه شدیم که محمد دلش هوای جبهه را کرده است.»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

مادر! فکر من در جبهه است. اینجا نیست!

 

معلمش می‌گفت: «فکر و ذهنش خوب است، امّا حواسش جایی دیگری است.» و درست فهمیده بود. محمد، جسمش در خانه و کلاس و شهر اما دلش جای دیگر بود. به مادرش می‌گفت: «فکر من آبادان است، جبهه است.»

این طور بود که سوم دبیرستان درس را رها کرد و با اصرار از مادرش خواست تا اجازه‌اش را از پدرش بگیرد. مادر «محمد»، پدرش را راضی کرد که با امام جمعه شهر مشورت کند، تا تصمیم نهایی را بگیرند.

پس از موافقت امام جمعه، محمد از پایگاه بسیج ورامین، واقع در خیابان دادگاه سابق، راهی جبهه شد و در عملیات‌های مختلف شرکت کرد.

 

در کنار «شهید دکتر چمران» در «ستاد جنگهای نامنظم»

 

به این ترتیب، محمد که کلاس درس را نیمه تمام گذاشته و در رشته حسابداری سال آخر دبیرستان تحصیل می‌کرد، به جبهه رفت تا دوره جنگهای نامنظم را به سرپرستی شهید عزیز دکتر چمران آموزش ببیند. پس از این، در درگیریهای خرمشهر حضور داشت و جزو مدافعان این شهر خونین غیرت و استقامت بود.

 

از «فتح خرمشهر» تا «خیبر»، از «فتح فاو» تا «کربلای 5»

 

بعد از فتح خرمشهر و عملیاتهای «فتح المبین» و «بیت المقدس»، در عملیات «رمضان» شرکت کرد و در همان سال به عضویت سپاه درآمد. او بیشتر وقتش را وقف بسیج کرده بود. او در ادامه، در عملیاتهای بزرگی از جمله «والفجر مقدماتی» مسئول دسته از گردان کمیل لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، سال ۶۱ در عملیات «والفجر یک»،  مسئول دسته از گردان مقداد لشگر ۲۷ حضرت رسول، سال 62  در عملیات «خیبر»، مسئول گروهان گردان قائم لشگر ۱۰ سید الشهدا، سال 63 در عملیات «بدر»، مسئول گردان آرپی جی تیپ ذوالفقار از لشکر ۲۷ محمد رسول الله، سال 64 در عملیات «والفجر ۸» معاون گروهان از گردان حمزه لشگر ۲۷ حضرت رسول، و در عملیاتی در سال ۶۴ که در همین عملیات مجروح گشت و پس از بهبودی نسبی در عملیات «کربلای ۱» معاون گروهان از گردان حمزه از لشگر ۲۷ حضرت رسول و در عملیات «کربلای 5» معاون گروهان از گردان حمزه از لشکر ۲۷ حضرت رسول بود که در همان عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

با لباس خاکی سپاه، دنبال عروس خانم رفت!

 

در شهریور سال ۱۳۶1 محمد با بانویی مومنه و متدین ازدواج کرد که یک دختر و یک پسر بنام سعید، حاصل این پیوند پاک بود. روایت خواهر شهید از ازدواج او را بشنویم: «موقع عروسی، خوب به یاد دارم که برادرم با جشن و خرید برای عقد و مهمانی مجلل و مفصل، موافق نبود. چون فرزند اول خانواده بود، پدرم خیلی دوست داشت مراسم را باشکوه برگزار کند ولی محمد به پدرم سفارش می‌کرد که خانواده‌هایی هستند که به این پول احتیاج دارند. عروسی را با جمعیتی مختصر و خرجی کم برپا کردیم. در شب عروسی، دعای توسل و نماز جماعت بر پا شد . برقها بیشتر خاموش بودند تا روشن. محمد با لباس سپاه و خاک‌آلود به دنبال عروس خانم رفت. چرا که می‌گفت: «باید همسرم بداند که من همیشه در کنار خاکهای جبهه بوده‌ام و هستم.» سه روز بعد از عروسی، محمد تصمیم گرفت به جبهه برود و به مدت شش ماه به جبهه رفت چون خیالش راحت بود که همسرش در کنار خانواده در امنیت و آرامش است.»

محمد، بیشتر اوقات در جبهه بود و حتی زمان تولد پسرش هم نتوانست در کنار همسرش باشد و در حالی که ۱۴ روز از تولدش می‌گذشت، به مرخصی آمد و سه چهار روز ماند و رفت.

 

از روی تخت بیمارستان، پدر را راضی کرد به جبهه برود!

 

و ادامه روایت: «محمد در عملیات فاو از ناحیه چشم مجروح شد و به مدت یک ماه در بیمارستان سپاهان اصفهان بستری بود. کسی از حالش خبر نداشت تا اینکه ما بوسیله یکی از دوستانش متوجه شدیم.

چه روز سختی بود، دیدن برادر بعد از چند ماه آن هم در بیمارستان . خلاصه محمد بعضی از ما را شناخت. شاید  از روی مهر و محبت شناخت چونکه ضربه سختی خورده بود و چشمان او پانسمان بودند.  محمد فکر نمی‌کرد که چشم او دیگر بینایی ندارد و امیدوار بود که وقتی پانسمان را باز می کند کاملا خوب شده باشد، اما زمانی که موقع باز کردن پانسمان فرا رسید در آیینه دید که چشمانش دیگر بسته نخواهد شد و دید خوبی هم ندارد، چونکه پلک محمد پاره شده بود و با پیوند پلک کوتاه شده و دیگر روی هم نمی رسیدند .

بعد از مجروحیت در عملیات فاو، محمد رو به پدرم کرد و گفت: بابا حالا من اینجا هستم، شما برو بسیج و از طرف بسیج محله، خودت را معرفی کن و به جبهه برو، خوب است که شما هم آب و هوایی عوض کنی. آنقدر برای پدرم صحبت کرد تا پدرم را راضی کرد برای اولین باربه جبهه برود. پدرم در منطقه مریوان سردشت به مدت شش ماه دوره دید.»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

از پشت تلفن گفت: تا شش روز دیگر می‌آیم. و آمد! اما….

 

«هنگامیکه برادرم خیالش راحت شده بود که پدرم واقعاً در جبهه ماندنی است تصمیم گرفت همسرش را به منطقه اندیمشک ببرد . سعید در آن زمان چند ماهه بود. در آنجا با یکی از بچه‌های ورامین در یک منزل مسکونی زندگی می‌کردند. مدتها گذشت و محمد در جبهه بود. ازمنطقه تلفن زدند؛ برادرم محمد بود. نمی‌دانم چرا آنقدر آن روزها اضطراب داشتم . نفهمیدم چگونه خودم را به تلفن رساندم . همگی صحبت کرده بودند. نوبت من رسید. متوجه شدم صدای محمد تغییر کرده است. هر‌چه خواستم حالش را بپرسم گفت: چیزی نیست. بیشتر نگران شدم. ظاهراً از بیمارستان زنگ زده بود. صدای درون تلفن شلوغ بود. گفت تا شش روز دیگر می آیم و سریع گوشی تلفن را قطع کرد. چند روز بعد و به قول خودش، شش روز دیگر آمد اما بر روی دست آمد!…»

 

که شهیدان که‌اند اینهمه خونین کفنان؟!…

 

سرانجام، محمد، پس از 6 سال حضور مداوم در جبهه و شرکت و مسئولیت در تمامی عملیاتها، به آرزوی خود رسید و در ۹ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه «شلمچه» در جریان عملیات «کربلای ۵» به دیدار حق واصل گشت. خواهر شهید نقل کرده است: «پیکر پاک و مظلومانه برادرم در اثر اصابت ترکش بر قلبش در عملیات کربلای ۵ مجروح شد. برادرم را به بیمارستان صحرایی بردند. به خاطر خون زیادی که از بدنش رفته بود در هنگام عمل جراحی، دیگر چشم به این جهان باز نکرد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.»

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

راه را سیدالشهدا (ع) برای ما روشن کرده است…

 

و مرور بخشهایی از وصیتنامه شهید، نشانگر روح بلند و متعالی اوست در قله درک معنای شهادت در راه خدا و اوج بندگی و سلوک معنوی او که کرامت شهادت در راه محبوب، جز بدین طهارت و طیران روحانی و ربانی، حاصل نگردد:

«خداوندا! سوگند به تو و حقانیت تو، راهی که من پیشه کردم، جز رسیدن به تو نیست و شهادت می‌دهم که تو خدای من و تنها تو هستی عادل‌ترین عادلین.

خدایا! سوگند می‌خورم که تو هستی خدای یگانه و من به یگانه بودن تو پی‌ برده‌ام.

خدایا! تو را سوگند می‌دهم که نایب بر حق مهدی موعود، قائم منتظر (عج)، حضرت امام خمینی عزیزمان را، نور چشم مستضعفین و تپش قلب فرزندان یتیم شهدا و توان زانوان رزمندگان را تا انقلاب و ظهور صاحب اصلی ما، حضرت مهدی (عج) سلامت بدار.

از عمر بی‌قابل و هیچ ما بردار و بر عمر گهر‌بار ایشان بیافزا و همچنین یاران واقعی اسلام را محافظت بفرما.

خدایا! ملت شریف زاده ما را همچنان مقاوم و مستحکم بدار، تا همان‌طور که تاکنون اسلام را یاری نموده‌اند، یاری کنند تا دین خدا نصرت یابد و به جهان مظلومین صادر گردد.

خدایا! من نتوانستم آن‌چنان که باید تو را بشناسم، ولی با این حال از تو می‌خواهم مرا در صف آنان قرار دهی که در روز قیامت در کنار آل محمّد (ص) هستند، و من را با این گناهان که اگر بگویم یا بنویسم، در هر دادگاهی، هر چند آن دادگاه، عادل هم نباشد محکوم می‌شوم و باید مجازات شوم، ولی خدایا یک جمله باید بگویم و می‌نویسم و می‌خوانم که خودت فرموده‌ای: «بنده‌ام! بیا من قبولت می‌کنم»، خدایا از من گناه‌کار، آمدن، از تو هم قبول کردن از روی لطف و کرمت.

خدایا من به این امید آمدم که گفتی بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را، خدایا خواندم تو را! استجابتم بفرما.

مردم شریف زاده، امروز روز یاری اسلام است. روز یاری حسین (ع) است.

تو را به خدا دست از تفرقه بردارید و به دنبال دنیای مادی نروید. رهرو امام باشید و از امام جلوتر نروید. به خانواده شهدا سرکشی کنید و از آن‌ها پشتیبانی کنید.

من افتخار می کنم که در جامعه ای زندگی کردم که از وقتی بد و خوب را شناختم رهبر و امام آن جامعه فرزندی از سلاله دخت نبی اکرم صل الله علیه وآله فاطمه زهرا سلام الله علیها است و وجود ایشان باعث شد تا از اعماق خلافکاری و زندگی حیوانی به زندگی شرافتمندانه و راستی رسیدم. از آن جهت که زبان گروهی کج فهم و منافق را ببندم این مطالب را می‌نویسم.
من نه به زور و نه به تهدید، این راه را انتخاب کردم بلکه سالها پیش سالار شهیدان حسین بن علی (ع) راه ما را با بیان حدیث: ( ان الحیوه عقیده و جهاد، زندگی عقیده است وجهاد) روشن کرده است و امام، زندگی را به ما آموخت و من راه خود را با شناخت قبلی انتخاب کرده ام. امروز هرکسی غیرت دارد هر کسی ادعای مردانگی دارد، باید به ندای امام لبیک گوید. امروز حسین زمانه (امام خمینی) حجت را بر همه ما تمام و همگی را دعوت به دفاع از اسلام کرده و بر همه است که با تمامی وجود فرمان او را که فرمود اسلام در خطر است را حس کنیم و بر دفاع از اسلام همت کنیم نه در شعار بلکه در عمل این وظیفه را عامل باشیم…»

 

انتهای گزارش/

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب»

منبع خبر

سردار شهید «محمد جعفرجو»؛ یار «چمران»، فرمانده شجاع گردان «گیلانغرب» بیشتر بخوانید »