سپاه قدس

رزمندگان بدون مرز استکبار را به پایان نزدیک می‌کند

رزمندگان بدون مرز استکبار را به پایان نزدیک می‌کند



به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق به نقل از سپاه نیوز، سردار سرلشکر پاسدار حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در پیامی از فرماندهی عالی و شجاعانه سردار سرتیپ پاسدار اسماعیل قاآنی فرمانده نیروی قدس سپاه قدردانی و تاکید کرد: انشاالله رزمندگان بدون مرز سپاه تحت فرماندهی آن برادر نورانی، تاریخ استکبار را فاتحانه به پایان خود نزدیک خواهد کرد.

همانگونه که در تنهایی و غربت انقلاب را به پیروزی رساندیم و همانگونه که در جنگ نیز مظلومانه‌تر از انقلاب جنگیدیم به یاری خدا باقیمانده راه پرنشیب و فراز را تنها خواهیم پیمود. حضرت امام خمینی (رحمه ا… علیه)

برادر سردار اسماعیل قاآنی

فرمانده پرهیزکار و شجاع نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سلام علیکم

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

خداوند حکیم را در سالگرد انتصاب آن فرمانده بی بدیل و باتقوا به فرماندهی نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از سوی مولی و مقتدایمان حضرت امام خامنه‌ای (مد ظله العالی) شاکریم که طهارت روح، قلب سلیم، اخلاص و قدرت تفکر و فرماندهی عالی و شجاعانه‌ی شما سپاه قدس را در طراز جدیدی از جهاد عظیم بر علیه نظام سلطه و اذنابشان قرار داد.

در آستانه‌ی قرن پانزدهم هجری شمسی آن وجود مبارک، عزیز و مقتدر به مصداق آیه‌ی شریفه ” قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ ” مایه تشفی صدور آزادگان عالم در مصیبت شهادت قاسم جانمان (رضوان الله علیه) و سرمایه‌ای الهی و سرشار از معنویت و انقلابی گری، بشارت بخش صفحات درخشانی از پیشرفت جبهه‌ی مقاومت و تحرک جدید در بیداری اسلامی خواهد شد.

درود خداوند و ملائک مقربش بر فرمانده شهید سپهبد پاسدار حاج قاسم سلیمانی (رضوان الله علیه) که هجران و فراقش، دل‌های همه‌ی ما را مجروح و مغموم و خون مقدسش ضامن سقوط استکبار جهانی و رهایی مظلومان و مستضعفان عالم خواهد گردید.

ان شاءالله رزمندگان بدون مرز نیروی قدس سپاه تحت فرماندهی مقتدر و زلال آن برادر نورانی، تاریخ استکبار را فاتحانه به پایان خود نزدیک خواهد کرد.

در پایان توفیق و عزت بیش از پیش شما را از درگاه خداوند تبارک و تعالی مسئلت می‌نمایم.



منبع خبر

رزمندگان بدون مرز استکبار را به پایان نزدیک می‌کند بیشتر بخوانید »

عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی‌توان همه چیز را درباره او گفت

عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی‌توان همه چیز را درباره او گفت



عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی‌توان همه چیز را درباره او گفت - کراپ‌شده

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، شاید خیلی وقت‌ها در مورد مظلومیت شهدا شنیده باشید؛ این که خون پاک بهترین مخلوقات خدا در مبارزه با دشمنان اسلام به زمین می‌ریزد و آنها برای رفتن به میدان نبرد چشم بر یار و دیار می‌بندند و جان خود را کف دست می‌گیرند و بند پوتین را محکم می‌کنند.

شهدایی هم هستند که مظلومیتشان مضاعف می‌شود. اینها کسانی هستند که از سرزمین خود نیز هجرت می‌کنند و زمان شهادت در غربت شهید می‌شوند. اما بعد از شهادت به کشور باز می‌گردند و بر دستان مردمشان تشییع می‌شوند و از آنها بسیار یاد می‌شود.

اما دسته سومی از شهدا هستند که نه تنها در هجرت به شهادت می‌رسند، بلکه حتی بعد از شهادتشان هم نمی‌شود به خاطر برخی مصلحت‌های امنیتی و حساسیت‌های شغلی‌شان از آنها سخنی گفت. سیدعلی حسینی یکی از همان شهداست؛ مردی که روی سنگ مزارش، تنها نوشته شده محل شهادت: بلاد کفر!

با وجود اینکه سال‌ها سیدعلی در یکی از حساس‌ترین مناطق خاورمیانه در کنار شقی‌ترین افراد زندگی مخفیانه داشت و کارهای بزرگ و البته شگرفی را انجام داد، قوی‌ترین سرویس‌های جاسوسی هم نتوانستند بفهمند این مجاهد ایرانی چگونه در جمع‌شان نفوذ کرد و اهداف خود را پیش برد.

آنچه برای همه ما بسیار دردناک و سخت است، نپرداختن به شخصیت این شهید و مجاهدت‌های منحصر بفردش در بلاد کفر است؛ شهیدی که به واقع می‌توان گفت شهادت و زندگی‌اش در نوع خود بی‌نظیر است، اما چه کنیم که به همان دلایل امنیتی باید تنها به برشی خیلی کوتاه و مختصر از زندگی او بسنده کنیم. 

معصومه عبدی، همسر این شهید عزیز که هنوز برای خود او نیز سوال‌های بسیاری در مورد شهادت و فعالیت‌های همسرش باقی است، دقایقی کوتاه اینگونه برایمان از این چهره گمنام امنیتی روایت می‌کند؛ زنی که بدون شک، اجر و مقامش کم‌تر از همسر شهیدش نیست.

*دوست داشتم همسر یک پاسدار شوم

به علت جو پرشور و حماسه دهه ۶۰ و رفتن جوانان به جنگ، اغلب دختران مذهبی دوست داشتند با یک پاسدار ازدواج کنند. من هم که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودم از این قاعده مستثنی نبودم.

۱۷ ساله بودم که به واسطه خواهر سیدعلی، خانواده‌هایمان به هم معرفی شدند و تقریبا همزمان با اولین سالگرد شهادت پدر علی سیدابوالقاسم به خواستگاری من آمدند. سیدابوالقاسم کاسبی ساده بود که با شروع جنگ در مغازه‌اش را بسته بود و داوطلبانه عازم جبهه شده بود. او در فروردین سال ۶۱ عملیات فتح‌المبین شهید شد. من موافق آمدن آنها بودم، زیرا می‌دانستم علی پاسدار است و تنها اطلاعاتم هم از او همینقدر بود.

*قرار است وارد یک زندگی پر از تنهایی و چالش و استرس شوی

وقتی قرار شد با هم چند دقیقه‌ای در مراسم خواستگاری صحبت کنیم، این علی بود که سر صحبت را باز کرد. از شغلش برایم گفت؛ اینکه پاسدار است، اما نمی‌تواند مثل بقیه سپاهی‌ها لباس نظامی بپوشد. گفت ماموریت زیاد می‌رود و نمی‌تواند خیلی در مورد کارهایش و نحوه مأموریت‌هایش توضیح دهد. این جمله‌اش را به یاد دارم که گفت شما قرار است وارد یک زندگی پر از تنهایی و چالش و استرس شوی. اگر حاضری این گوی و این میدان. علی در سپاه قدس مشغول خدمت بود. بعد از صحبت در مورد شغلش گفت: بعد از شهادت پدرم، من علاوه بر نقش همسری برای شما برای خانواده‌ام هم نقش پدری داشته باشم و نمی‌توانم از آنها دور باشم. مادر و یک خواهر و برادرش در خانه پدری‌شان ساکن بودند. من قبول کردم بدون اینکه درخواستی از او داشته باشم. راستش را بخواهید مجذوب سادگی و حیا و نجابت او شده بودم.

شاید الان هم دیده باشید، دختر و پسرها بعد از چند ماه رفت و آمد هم نتوانند شناخت درستی از هم برای ازدواج پیدا کنند، اما حس می‌کردم جاذبه‌ای خدایی ما را به هم نزدیک کرده است. قبل از مطرح شدن موضوع خواستگاری من چند خواب دیده بودم و به همان علت می‌دانستم یک آدم خاص وارد زندگی من خواهد شد.

با اینکه محبت علی به دلم نشست، اما راستش حرف‌هایی که از نوع کارش زد، ته دلم را کمی خالی کرد؛ اینکه می‌توانم تحمل کنم یا نه؟ با پدرم موضوع را مطرح کردم. او مرد به‌روزی بود و ما را در امر ازدواج در تنگنا قرار نمی‌داد. به من گفت هر تصمیمی که خودت می‌خواهی بگیر. من قبول کردم و خدا را شاکر بودم دعاهایی را که می‌کردم، شنیده و یک جوان سر به زیر و با حیا سر راهم قرار داده است.

در بین اقوام ما کسی سپاهی نبود یا شغل سختی نداشت که مثلا همسرش را الگو قرار دهم و تازه خودم شدم الگوی بقیه و می‌خواستم وارد یک زندگی ناشناخته شوم.

خلاصه با مبلغ ۲۰۰ هزار تومان به عنوان مهریه در تیرماه سال ۶۲ باهم ازدواج کردیم. البته من دوست داشتم ۵ سکه بهار آزادی مهریه‌ام باشد، اما خواهر بزرگم مخالفت کرد. چون وقتی کوچک بودم مادرم فوت کرد و او جای مادر را برایم گرفت. نمی‌توانستم حرفش را زمین بگذارم. 

سیدعلی حسینی بر سر مزار پدرش

*زندگی مشترکمان را در مشهد آغاز کردیم

مراسم ازدواج ما به یک میهمانی کوچک به صرف نهار با حضور تعداد اندکی از اقوام نزدیک، ختم شد. علی موافق گرفتن مراسم نبود و می‌گفت در شرایطی که جوان‌های تازه داماد در جبهه شهید می‌شوند و کودکانی پدرشان را از دست می‌دهند، خجالت می‌کشم مراسم عروسی بگیرم و از آنها شرمنده می‌شوم. من هم موافق این نظر او بودم، اما این بار هم پدرم و خانواده مخالفت کردند و گفتند باید یک مراسم حتی کوچک، برگزار شود. 

بعد از صرف ناهار، علی که دوست داشت روزهای اول زندگی را در مشهد آغاز کنیم و به زیارت علی بن موسی‌الرضا (ع) برویم، با اتوبوس راهی مشهد شدیم. بعد از چند روز برگشتیم و در منزل مادرشوهرم ساکن شدیم.

*درگیری با منافقین در جنگل‌های شمال

 آن سال‌ها بحث منافقین هم زیاد مطرح بود. آنها در شهر، مردم بی‌گناه را به خاک و خون می‌کشیدند و بسیاری از شخصیت‌ها را ترور کردند. خصوصا مدتی در جنگل‌های شمال حرکات و درگیری‌های وحشتناکی بود. بسیاری از دوستان خیلی نزدیک علی در این مدت به شهادت رسیدند.

چند روزی که از شروع زندگی مشترکمان گذشت، گفت باید به ماموریت برود. اکثرا هم به همان دلایلی که گفتم می‌رفت شمال. وقت‌هایی هم که خانه بود، شرایط کارش به گونه‌ای بود که ۲۴ ساعت اداره بود و ۲۴ ساعت می‌ماند منزل. 

*کار شما اینجا کمتر از جبهه نیست

علی به علت نوع کارش کمتر می‌توانست در جبهه‌های جنوب حضور داشته باشد. اما از طرفی به شدت هم دوست داشت به جبهه برود. هرچه درخواست می‌کرد که دلش می‌خواهد برود جنوب، فرماندهانش موافقت نمی‌کردند و می‌گفتند کار شما اینجا کمتر از جبهه نیست، ما به شما در اینجا نیاز داریم. بالاخره با پافشاری‌های سیدعلی توانست در سه عملیات از جمله عملیات کربلای ۵ و عملیات مرصاد شرکت کند.

*چرا همش تو می‌آیی؟ چرا یکبار بابا نمی‌آید؟

حاصل ازدواج ما چهار فرزند به نام‌های سیدمحسن، عاطفه‌سادات، الهه‌سادات و سیدحسین است. نام بچه‌ها را با هم انتخاب کردیم، اما علی بیشتر می‌گذاشت به انتخاب من و می‌گفت تو این مدت سختی کشیدی و به انتخاب من احترام می‌گذاشت.

اما خب خیلی خانه نبود و بچه‌ها کمتر او را می‌دیدند. یادم هست پسر بزرگم را که می‌بردم برای مقطع پیش‌دانشگاهی ثبت نام کنم با ناراحتی گفت: چرا همش تو می‌آیی؟ چرا یک بار بابا نمی‌آید؟ همه اینها فشار و ناراحتی‌ای بود که باید تحمل می‌کردم.

*گله می‌کردم چرا بچه‌ها را بغل نمی‌کنی؟

گاهی از علی گله می‌کردم که چرا بچه‌ها را کم بغل می‌کنی و کم به آنها ابراز محبت می‌کنی؟ با اینکه می‌دانستم چه عشق و علاقه‌ای نسبت به آنها دارد. می‌گفت نمی‌توانم خیلی وابسته بچه‌ها باشم. اگر این کار را کنم، روزی که می‌خواهم بروم ماموریت خیلی اذیت می‌شوم. من سعی می‌کنم با خودم همیشه این را بگویم که وقتی می‌روم ممکن است اتفاقی برایم بیفتد.کما اینکه او بسیار در معرض خطر بود و در همان جبهه تیری بادگیرش را سوراخ کرده بود و نزدیک بود به شهادت برسد.

*امثال علی آچارفرانسه بودند

به گفته مادرشوهرم علی قبل از ازدواجمان دوره‌های خاصی را دیده بود و بسیار نیروی ورزیده‌ای بود. به همین علت بود که او و دوستانش مثل آچارفرانسه هرجا که بهشان نیاز بود می‌رفتند. همسرم دو سال، از سال ۶۳ امنیت پرواز هم بود و اتفاقا این دوره ششم خیلی به من سخت گذشت. چون وسایل ارتباطی مثل حالا زیاد نبود که از حالش باخبر شوم.

*آنچه باعث شد شهادت روزی‌اش شود

علی هم مثل همه انسان‌ها یک فرد عادی بود، اما سعی می‌کرد به خواسته‌اش برسد و رفتارش رو به کمال باشد. موقعی که عصبانی می‌شد بداخلاقی‌هایی می‌کرد. خصوصاً وقتی می‌دید در کشور وقایعی رخ می‌دهد که با انقلاب فاصله دارد، بسیار عصبانی می‌شد.

اما بارزترین خصوصیت اخلاقی او همچنان ماخوذ به حیا بودنش بود. پدرم او را می‌پرستید از چشم پاکی و سر به زیری‌اش. علی واقعا امانت‌دار و وارسته بود و تعلقات دنیوی خیلی کم داشت، ولی دلش هم خیلی نازک بود با کوچک‌ترین حرفی می‌شکست و ناراحت می‌شد. شهدا انسان‌های معمولی‌ای بودند که در یک بعدی و در یک مرحله‌ای با خودسازی به مرحله شهادت می‌رسند، اما علی آنقدر به مادرش خدمت می‌کرد و احترام می‌گذاشت که خیلی‌ها می‌گفتند شهادت همان مزد خدمت به مادرش بود که گرفت.

*هرچه تماس می‌گرفتم کسی جواب نمی‌داد

من روزهای سخت در زندگی بسیار داشتم، اما سخت‌ترین روزهای زندگی مشترکم مربوط است به مأموریت آخر علی. سوم دی سال ۹۲ ما با او در فرودگاه خداحافظی کردیم؛ در حالی که می‌دانستم به چه ماموریتی می‌رود. این سفر در ادامه کاری بود که علی مدت‌ها شروعش کرده بود و حالا سفر دیگری باید می‌رفت به یکی از کشورهای اطراف.

همیشه عادت داشتیم قبل رفتن موقع خداحافظی با هم روبوسی می‌کردیم، اما آن روز در فرودگاه وقتی ازش خواستم اجازه دهد تا دم گیت همراهی‌اش کنم، گفت: نه هوا سرد هست بنشین داخل ماشین. و زمان خداحافظی چنان دستم را فشرد که حس کردم الان استخوان‌هایم می‌شکند. انگار به او الهام شده بود این دیدار آخر است. تلفنی هم داد و گفت: این شماره یکی از دوستانم هست، هر وقت تماس گرفتی و دیدی جواب نمی‌دهم سریع به آنها اطلاع بده. بعد هم با پسرم رفت سمت گیت پرواز و ما برگشتیم خانه.

وقتی رسیدیم با علی تماس گرفتم و رسیدنمان را اطلاع دادم. پروازش ساعت ۱۱ و نیم صبح بود و ما ۷ رفته بودیم فرودگاه، زیرا آدم بسیار منظمی بود و می‌خواست سر وقت فرودگاه باشد. به من گفت شما برو بخواب، خواستم سوار هواپیما شوم تماس می‌گیرم و اطلاع می‌دهم. اما من هر کاری کردم خوابم نبرد.

ساعت ۱۰ و نیم تماس گرفت و اطلاع داد که کارت پرواز را گرفته و می‌رود که سوار هواپیما شود. اصلا فکر نمی‌کردم دیگر نبینمش. ساعت ۱۲ و نیم، یک ظهر بود که با گوشی‌اش تماس گرفتم ببینم رسیده یا نه، دیدم جواب نمی‌دهد. به فاصله هر نیم ساعت زنگ می‌زدم، بوق آزاد می‌خورد، اما خبری از جواب دادن نبود. سریع به دوستش زنگ زدم و اطلاع دادم.

*خبر دادند همسرم بر اثر شکنجه شهید شده

چند روز به ما چه گذشت… بی‌خبری و نگرانی مرا به هم ریخته بود. تا اینکه دوستانش اطلاع دادند سیدعلی اسیر شده و زمانی که من تماس می‌گرفتم و بوق آزاد می‌خورده، می‌خواستند ببینند چه کسی با او تماس می‌گیرد. 

بالاخره ۲۳ روز بعد از رفتنش خبر دادند همسرم به شهادت رسیده. همسرم توانسته بود به یکی از سیستم‌های جاسوسی و اطلاعاتی خبیث و البته قوی منطقه نفوذ کند و کارهای بزرگی هم انجام دهد اما در سفر آخر توسط یک جاسوس لو رفت؛ چون رفتنش را اطلاع داده بودند. به محض ورود به فرودگاه شناسایی و اسیر می‌شود.

به ما اطلاع دادند همسرم بر اثر شکنجه‌های بسیار دچار سکته قلبی شده و به شهادت رسیده است. کسی برای ما توضیح کامل‌تری نداد و مهم هم این بود که او به آرزویش رسید. اما این که در فضای مجازی می‌گویند از نحوه شهادت، هم درست نیست.

من پیکر همسرم را دیدم، هرچند که بچه‌ها به من اجازه نمی‌دادند او را ببینم؛ زیرا آثار شکنجه بر بدن او نمایان بود و می‌ترسیدند با دیدن همسرم حالم بد شود، اما به بچه‌ها گفتم من باید پدرتان را ببینم و با او خداحافظی کنم. تنها صورتش را نشانم دادند. وقتی او را دیدم منهدم شدم.

شاید خیلی از بقیه شنیده‌ایم که شهید بعد از شهادت حالت خوبی داشته و یا چهره‌اش خوب بوده است، اما من با چشم خودم دیدم. ما پیکر همسرم را حدوداً یک ماه بعد از شهادت، در ۱۸ بهمن دیدیم. این فاصله زمانی می‌تواند یک پیکر را از بین ببرد، اما باور کنید علی هیچ تغییری نکرده بود و مظلومیتی که داشت در صورتش پیدا بود. این که خارج از کشور در غربت اسیر می‌شود و به شهادت می‌رسد. حقیقتاً شهدای این چنینی مظلوم هستند. حس می‌کردم غمی در صورتش می‌بینم.

 *از دست دادنش خیلی دردناک است

 در سال‌های زندگی با سیدعلی هر لحظه و هر ثانیه به اینکه ممکن است همسرم به شهادت برسد، فکر کرده بودم هر چند که برایم بسیار سخت بود، اما بعد از شهید شدنش فهمیدم خیلی سخت‌تر است. دائم گریه می‌کردم. تا قبل از این همیشه سعی می‌کردم در این زندگی پر تنش و پراسترس مقابل بچه‌ها خودم را کنترل کنم، اما دیگر توانش را نداشتم.

دختر کوچکم با یک مشاور هماهنگ کرد و وقتی رفتیم، مشاور گفت: شما حق دارید چنین حالی داشته باشید. در کودکی مادرتان را از دست داده‌اید و شخصیتی داشتید که شوهر و همسرتان همه چیز شما بوده و حالا از دست دادنش خیلی دردناک است.

*۳۰ سال شهید شدنش را دیده بودم

شب قبل از رفتن علی، شام منزل دختر بزرگم مهمان بودیم. عاشق این بود که یا به منزل او برود و یا او را به خانه ما بیاورد و بچه‌هایش را ببیند. تحمل دوری او یک طرف حرف‌هایی که بعضی از مردم جامعه می‌زنند هم یک طرف. اینکه می‌گویند خانواده شهدا از امکانات ویژه‌ای برخوردارند، این در مقابل عزیزی که از دست داده‌ایم چه ارزشی دارد؟

شغل همسرم طوری بود که من ۳۰ سال شهید شدنش را دیده بودم تا وقتی که از ماموریت برمی‌گشت و دوباره او را می‌دیدم. می‌مردم و زنده می‌شدم. همسر من واقعا فرد باهوشی بود. به چهار زبان می‌توانست صحبت کند و به انگلیسی از همه مسلط‌تر بود.

*عکسی متفاوت از علی

گاهی مجبور می‌شد به فراخور مأموریتی که می‌رود ظاهرش را متفاوت کند. یک بار عکسی از خودش برایم فرستاد که کراوات زده بود. من خیلی از عکسش خوشم آمد. آن را قاب کردم و به دیوار خانه زدم. یکی از اقوام که اطلاعی از نحوه کار همسرم نداشت، وقتی آمد خانه با تعجب پرسید این علی هست؟ گفتم بله. پوزخندی زد و گفت: سال‌ها به کراواتی‌ها گیر دادند حالا خودشان کروات می‌زنند.

*قرار بود مملکت برای همه آباد شود

علی به شدت عاشق امام و پیرو خط امام بود. زمانی که پدرش به شهادت رسید، می‌گفت با وجود امام می‌توانم نبودن پدرم را تحمل کنم و خلا نبود پدر با حضور امام برایم پر می‌شود. یادم می‌آید زمانی که امام به رحمت خدا رفتند، حال علی به شدت بد بود و بسیار معترض از وقایعی که در جامعه اتفاق می‌افتاد. می‌گفت قرار نبود ما انقلاب کنیم رانت‌خواری‌ها و باندبازی‌ها اتفاق بیفتد. قرار بود مملکت برای همه آباد شود، نه برای یک عده‌ای خاص.

*آن روزها هیچ وقت از راه نرسید

هر وقت باهم به بهشت زهرا می‌رفتیم میان قبور شهدا قدم می‌زد؛ خصوصاً شهدای گمنام که بسیار عاشقانه آنها را دوست می‌داشت. می‌گفت: معصوم! جای من بین این‌ها خالی است. چرا من بین این‌ها نیستم؟ ناراحت می‌شدم. می‌گفتم: چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ شما هم با کارهایی که می‌کنی می‌توانی مفید واقع شوی. می‌گفت: نه من عملیات‌های مختلفی انجام داده‌ام و خطرهای بزرگی را از سر گذرانده‌ام، اما هنوز زنده‌ام. همیشه حس می‌کرد او اشکالی دارد که تاکنون به شهادت نرسیده است. می‌گفتم: ما بدون تو خیلی تنها هستیم.

سال‌های آخر واقعاً استرس اذیتم می‌کرد. من زن بودم و خسته می‌شدم. می‌گفتم علی بس است دیگر. کارهایت را کنار بگذار. مرا دلداری می‌داد و می‌گفت: یک کمی کارهایم سبک شود، تمام می‌کنم، آنقدر با هم مسافرت می‌رویم که این روزها را فراموش می‌کنی. اما آن روزها هیچ وقت از راه نرسید و علی برای همیشه رفت. پیکر پاک همسرم اکنون در گلزار شهدای بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.

مزار پدر و پسر در بهشت زهرا

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، شاید خیلی وقت‌ها در مورد مظلومیت شهدا شنیده باشید؛ این که خون پاک بهترین مخلوقات خدا در مبارزه با دشمنان اسلام به زمین می‌ریزد و آنها برای رفتن به میدان نبرد چشم بر یار و دیار می‌بندند و جان خود را کف دست می‌گیرند و بند پوتین را محکم می‌کنند.

شهدایی هم هستند که مظلومیتشان مضاعف می‌شود. اینها کسانی هستند که از سرزمین خود نیز هجرت می‌کنند و زمان شهادت در غربت شهید می‌شوند. اما بعد از شهادت به کشور باز می‌گردند و بر دستان مردمشان تشییع می‌شوند و از آنها بسیار یاد می‌شود.

اما دسته سومی از شهدا هستند که نه تنها در هجرت به شهادت می‌رسند، بلکه حتی بعد از شهادتشان هم نمی‌شود به خاطر برخی مصلحت‌های امنیتی و حساسیت‌های شغلی‌شان از آنها سخنی گفت. سیدعلی حسینی یکی از همان شهداست؛ مردی که روی سنگ مزارش، تنها نوشته شده محل شهادت: بلاد کفر!

با وجود اینکه سال‌ها سیدعلی در یکی از حساس‌ترین مناطق خاورمیانه در کنار شقی‌ترین افراد زندگی مخفیانه داشت و کارهای بزرگ و البته شگرفی را انجام داد، قوی‌ترین سرویس‌های جاسوسی هم نتوانستند بفهمند این مجاهد ایرانی چگونه در جمع‌شان نفوذ کرد و اهداف خود را پیش برد.

آنچه برای همه ما بسیار دردناک و سخت است، نپرداختن به شخصیت این شهید و مجاهدت‌های منحصر بفردش در بلاد کفر است؛ شهیدی که به واقع می‌توان گفت شهادت و زندگی‌اش در نوع خود بی‌نظیر است، اما چه کنیم که به همان دلایل امنیتی باید تنها به برشی خیلی کوتاه و مختصر از زندگی او بسنده کنیم. 

معصومه عبدی، همسر این شهید عزیز که هنوز برای خود او نیز سوال‌های بسیاری در مورد شهادت و فعالیت‌های همسرش باقی است، دقایقی کوتاه اینگونه برایمان از این چهره گمنام امنیتی روایت می‌کند؛ زنی که بدون شک، اجر و مقامش کم‌تر از همسر شهیدش نیست.

*دوست داشتم همسر یک پاسدار شوم

به علت جو پرشور و حماسه دهه ۶۰ و رفتن جوانان به جنگ، اغلب دختران مذهبی دوست داشتند با یک پاسدار ازدواج کنند. من هم که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودم از این قاعده مستثنی نبودم.

۱۷ ساله بودم که به واسطه خواهر سیدعلی، خانواده‌هایمان به هم معرفی شدند و تقریبا همزمان با اولین سالگرد شهادت پدر علی سیدابوالقاسم به خواستگاری من آمدند. سیدابوالقاسم کاسبی ساده بود که با شروع جنگ در مغازه‌اش را بسته بود و داوطلبانه عازم جبهه شده بود. او در فروردین سال ۶۱ عملیات فتح‌المبین شهید شد. من موافق آمدن آنها بودم، زیرا می‌دانستم علی پاسدار است و تنها اطلاعاتم هم از او همینقدر بود.

*قرار است وارد یک زندگی پر از تنهایی و چالش و استرس شوی

وقتی قرار شد با هم چند دقیقه‌ای در مراسم خواستگاری صحبت کنیم، این علی بود که سر صحبت را باز کرد. از شغلش برایم گفت؛ اینکه پاسدار است، اما نمی‌تواند مثل بقیه سپاهی‌ها لباس نظامی بپوشد. گفت ماموریت زیاد می‌رود و نمی‌تواند خیلی در مورد کارهایش و نحوه مأموریت‌هایش توضیح دهد. این جمله‌اش را به یاد دارم که گفت شما قرار است وارد یک زندگی پر از تنهایی و چالش و استرس شوی. اگر حاضری این گوی و این میدان. علی در سپاه قدس مشغول خدمت بود. بعد از صحبت در مورد شغلش گفت: بعد از شهادت پدرم، من علاوه بر نقش همسری برای شما برای خانواده‌ام هم نقش پدری داشته باشم و نمی‌توانم از آنها دور باشم. مادر و یک خواهر و برادرش در خانه پدری‌شان ساکن بودند. من قبول کردم بدون اینکه درخواستی از او داشته باشم. راستش را بخواهید مجذوب سادگی و حیا و نجابت او شده بودم.

شاید الان هم دیده باشید، دختر و پسرها بعد از چند ماه رفت و آمد هم نتوانند شناخت درستی از هم برای ازدواج پیدا کنند، اما حس می‌کردم جاذبه‌ای خدایی ما را به هم نزدیک کرده است. قبل از مطرح شدن موضوع خواستگاری من چند خواب دیده بودم و به همان علت می‌دانستم یک آدم خاص وارد زندگی من خواهد شد.

با اینکه محبت علی به دلم نشست، اما راستش حرف‌هایی که از نوع کارش زد، ته دلم را کمی خالی کرد؛ اینکه می‌توانم تحمل کنم یا نه؟ با پدرم موضوع را مطرح کردم. او مرد به‌روزی بود و ما را در امر ازدواج در تنگنا قرار نمی‌داد. به من گفت هر تصمیمی که خودت می‌خواهی بگیر. من قبول کردم و خدا را شاکر بودم دعاهایی را که می‌کردم، شنیده و یک جوان سر به زیر و با حیا سر راهم قرار داده است.

در بین اقوام ما کسی سپاهی نبود یا شغل سختی نداشت که مثلا همسرش را الگو قرار دهم و تازه خودم شدم الگوی بقیه و می‌خواستم وارد یک زندگی ناشناخته شوم.

خلاصه با مبلغ ۲۰۰ هزار تومان به عنوان مهریه در تیرماه سال ۶۲ باهم ازدواج کردیم. البته من دوست داشتم ۵ سکه بهار آزادی مهریه‌ام باشد، اما خواهر بزرگم مخالفت کرد. چون وقتی کوچک بودم مادرم فوت کرد و او جای مادر را برایم گرفت. نمی‌توانستم حرفش را زمین بگذارم. 

سیدعلی حسینی بر سر مزار پدرش

*زندگی مشترکمان را در مشهد آغاز کردیم

مراسم ازدواج ما به یک میهمانی کوچک به صرف نهار با حضور تعداد اندکی از اقوام نزدیک، ختم شد. علی موافق گرفتن مراسم نبود و می‌گفت در شرایطی که جوان‌های تازه داماد در جبهه شهید می‌شوند و کودکانی پدرشان را از دست می‌دهند، خجالت می‌کشم مراسم عروسی بگیرم و از آنها شرمنده می‌شوم. من هم موافق این نظر او بودم، اما این بار هم پدرم و خانواده مخالفت کردند و گفتند باید یک مراسم حتی کوچک، برگزار شود. 

بعد از صرف ناهار، علی که دوست داشت روزهای اول زندگی را در مشهد آغاز کنیم و به زیارت علی بن موسی‌الرضا (ع) برویم، با اتوبوس راهی مشهد شدیم. بعد از چند روز برگشتیم و در منزل مادرشوهرم ساکن شدیم.

*درگیری با منافقین در جنگل‌های شمال

 آن سال‌ها بحث منافقین هم زیاد مطرح بود. آنها در شهر، مردم بی‌گناه را به خاک و خون می‌کشیدند و بسیاری از شخصیت‌ها را ترور کردند. خصوصا مدتی در جنگل‌های شمال حرکات و درگیری‌های وحشتناکی بود. بسیاری از دوستان خیلی نزدیک علی در این مدت به شهادت رسیدند.

چند روزی که از شروع زندگی مشترکمان گذشت، گفت باید به ماموریت برود. اکثرا هم به همان دلایلی که گفتم می‌رفت شمال. وقت‌هایی هم که خانه بود، شرایط کارش به گونه‌ای بود که ۲۴ ساعت اداره بود و ۲۴ ساعت می‌ماند منزل. 

*کار شما اینجا کمتر از جبهه نیست

علی به علت نوع کارش کمتر می‌توانست در جبهه‌های جنوب حضور داشته باشد. اما از طرفی به شدت هم دوست داشت به جبهه برود. هرچه درخواست می‌کرد که دلش می‌خواهد برود جنوب، فرماندهانش موافقت نمی‌کردند و می‌گفتند کار شما اینجا کمتر از جبهه نیست، ما به شما در اینجا نیاز داریم. بالاخره با پافشاری‌های سیدعلی توانست در سه عملیات از جمله عملیات کربلای ۵ و عملیات مرصاد شرکت کند.

*چرا همش تو می‌آیی؟ چرا یکبار بابا نمی‌آید؟

حاصل ازدواج ما چهار فرزند به نام‌های سیدمحسن، عاطفه‌سادات، الهه‌سادات و سیدحسین است. نام بچه‌ها را با هم انتخاب کردیم، اما علی بیشتر می‌گذاشت به انتخاب من و می‌گفت تو این مدت سختی کشیدی و به انتخاب من احترام می‌گذاشت.

اما خب خیلی خانه نبود و بچه‌ها کمتر او را می‌دیدند. یادم هست پسر بزرگم را که می‌بردم برای مقطع پیش‌دانشگاهی ثبت نام کنم با ناراحتی گفت: چرا همش تو می‌آیی؟ چرا یک بار بابا نمی‌آید؟ همه اینها فشار و ناراحتی‌ای بود که باید تحمل می‌کردم.

*گله می‌کردم چرا بچه‌ها را بغل نمی‌کنی؟

گاهی از علی گله می‌کردم که چرا بچه‌ها را کم بغل می‌کنی و کم به آنها ابراز محبت می‌کنی؟ با اینکه می‌دانستم چه عشق و علاقه‌ای نسبت به آنها دارد. می‌گفت نمی‌توانم خیلی وابسته بچه‌ها باشم. اگر این کار را کنم، روزی که می‌خواهم بروم ماموریت خیلی اذیت می‌شوم. من سعی می‌کنم با خودم همیشه این را بگویم که وقتی می‌روم ممکن است اتفاقی برایم بیفتد.کما اینکه او بسیار در معرض خطر بود و در همان جبهه تیری بادگیرش را سوراخ کرده بود و نزدیک بود به شهادت برسد.

*امثال علی آچارفرانسه بودند

به گفته مادرشوهرم علی قبل از ازدواجمان دوره‌های خاصی را دیده بود و بسیار نیروی ورزیده‌ای بود. به همین علت بود که او و دوستانش مثل آچارفرانسه هرجا که بهشان نیاز بود می‌رفتند. همسرم دو سال، از سال ۶۳ امنیت پرواز هم بود و اتفاقا این دوره ششم خیلی به من سخت گذشت. چون وسایل ارتباطی مثل حالا زیاد نبود که از حالش باخبر شوم.

*آنچه باعث شد شهادت روزی‌اش شود

علی هم مثل همه انسان‌ها یک فرد عادی بود، اما سعی می‌کرد به خواسته‌اش برسد و رفتارش رو به کمال باشد. موقعی که عصبانی می‌شد بداخلاقی‌هایی می‌کرد. خصوصاً وقتی می‌دید در کشور وقایعی رخ می‌دهد که با انقلاب فاصله دارد، بسیار عصبانی می‌شد.

اما بارزترین خصوصیت اخلاقی او همچنان ماخوذ به حیا بودنش بود. پدرم او را می‌پرستید از چشم پاکی و سر به زیری‌اش. علی واقعا امانت‌دار و وارسته بود و تعلقات دنیوی خیلی کم داشت، ولی دلش هم خیلی نازک بود با کوچک‌ترین حرفی می‌شکست و ناراحت می‌شد. شهدا انسان‌های معمولی‌ای بودند که در یک بعدی و در یک مرحله‌ای با خودسازی به مرحله شهادت می‌رسند، اما علی آنقدر به مادرش خدمت می‌کرد و احترام می‌گذاشت که خیلی‌ها می‌گفتند شهادت همان مزد خدمت به مادرش بود که گرفت.

*هرچه تماس می‌گرفتم کسی جواب نمی‌داد

من روزهای سخت در زندگی بسیار داشتم، اما سخت‌ترین روزهای زندگی مشترکم مربوط است به مأموریت آخر علی. سوم دی سال ۹۲ ما با او در فرودگاه خداحافظی کردیم؛ در حالی که می‌دانستم به چه ماموریتی می‌رود. این سفر در ادامه کاری بود که علی مدت‌ها شروعش کرده بود و حالا سفر دیگری باید می‌رفت به یکی از کشورهای اطراف.

همیشه عادت داشتیم قبل رفتن موقع خداحافظی با هم روبوسی می‌کردیم، اما آن روز در فرودگاه وقتی ازش خواستم اجازه دهد تا دم گیت همراهی‌اش کنم، گفت: نه هوا سرد هست بنشین داخل ماشین. و زمان خداحافظی چنان دستم را فشرد که حس کردم الان استخوان‌هایم می‌شکند. انگار به او الهام شده بود این دیدار آخر است. تلفنی هم داد و گفت: این شماره یکی از دوستانم هست، هر وقت تماس گرفتی و دیدی جواب نمی‌دهم سریع به آنها اطلاع بده. بعد هم با پسرم رفت سمت گیت پرواز و ما برگشتیم خانه.

وقتی رسیدیم با علی تماس گرفتم و رسیدنمان را اطلاع دادم. پروازش ساعت ۱۱ و نیم صبح بود و ما ۷ رفته بودیم فرودگاه، زیرا آدم بسیار منظمی بود و می‌خواست سر وقت فرودگاه باشد. به من گفت شما برو بخواب، خواستم سوار هواپیما شوم تماس می‌گیرم و اطلاع می‌دهم. اما من هر کاری کردم خوابم نبرد.

ساعت ۱۰ و نیم تماس گرفت و اطلاع داد که کارت پرواز را گرفته و می‌رود که سوار هواپیما شود. اصلا فکر نمی‌کردم دیگر نبینمش. ساعت ۱۲ و نیم، یک ظهر بود که با گوشی‌اش تماس گرفتم ببینم رسیده یا نه، دیدم جواب نمی‌دهد. به فاصله هر نیم ساعت زنگ می‌زدم، بوق آزاد می‌خورد، اما خبری از جواب دادن نبود. سریع به دوستش زنگ زدم و اطلاع دادم.

*خبر دادند همسرم بر اثر شکنجه شهید شده

چند روز به ما چه گذشت… بی‌خبری و نگرانی مرا به هم ریخته بود. تا اینکه دوستانش اطلاع دادند سیدعلی اسیر شده و زمانی که من تماس می‌گرفتم و بوق آزاد می‌خورده، می‌خواستند ببینند چه کسی با او تماس می‌گیرد. 

بالاخره ۲۳ روز بعد از رفتنش خبر دادند همسرم به شهادت رسیده. همسرم توانسته بود به یکی از سیستم‌های جاسوسی و اطلاعاتی خبیث و البته قوی منطقه نفوذ کند و کارهای بزرگی هم انجام دهد اما در سفر آخر توسط یک جاسوس لو رفت؛ چون رفتنش را اطلاع داده بودند. به محض ورود به فرودگاه شناسایی و اسیر می‌شود.

به ما اطلاع دادند همسرم بر اثر شکنجه‌های بسیار دچار سکته قلبی شده و به شهادت رسیده است. کسی برای ما توضیح کامل‌تری نداد و مهم هم این بود که او به آرزویش رسید. اما این که در فضای مجازی می‌گویند از نحوه شهادت، هم درست نیست.

من پیکر همسرم را دیدم، هرچند که بچه‌ها به من اجازه نمی‌دادند او را ببینم؛ زیرا آثار شکنجه بر بدن او نمایان بود و می‌ترسیدند با دیدن همسرم حالم بد شود، اما به بچه‌ها گفتم من باید پدرتان را ببینم و با او خداحافظی کنم. تنها صورتش را نشانم دادند. وقتی او را دیدم منهدم شدم.

شاید خیلی از بقیه شنیده‌ایم که شهید بعد از شهادت حالت خوبی داشته و یا چهره‌اش خوب بوده است، اما من با چشم خودم دیدم. ما پیکر همسرم را حدوداً یک ماه بعد از شهادت، در ۱۸ بهمن دیدیم. این فاصله زمانی می‌تواند یک پیکر را از بین ببرد، اما باور کنید علی هیچ تغییری نکرده بود و مظلومیتی که داشت در صورتش پیدا بود. این که خارج از کشور در غربت اسیر می‌شود و به شهادت می‌رسد. حقیقتاً شهدای این چنینی مظلوم هستند. حس می‌کردم غمی در صورتش می‌بینم.

 *از دست دادنش خیلی دردناک است

 در سال‌های زندگی با سیدعلی هر لحظه و هر ثانیه به اینکه ممکن است همسرم به شهادت برسد، فکر کرده بودم هر چند که برایم بسیار سخت بود، اما بعد از شهید شدنش فهمیدم خیلی سخت‌تر است. دائم گریه می‌کردم. تا قبل از این همیشه سعی می‌کردم در این زندگی پر تنش و پراسترس مقابل بچه‌ها خودم را کنترل کنم، اما دیگر توانش را نداشتم.

دختر کوچکم با یک مشاور هماهنگ کرد و وقتی رفتیم، مشاور گفت: شما حق دارید چنین حالی داشته باشید. در کودکی مادرتان را از دست داده‌اید و شخصیتی داشتید که شوهر و همسرتان همه چیز شما بوده و حالا از دست دادنش خیلی دردناک است.

*۳۰ سال شهید شدنش را دیده بودم

شب قبل از رفتن علی، شام منزل دختر بزرگم مهمان بودیم. عاشق این بود که یا به منزل او برود و یا او را به خانه ما بیاورد و بچه‌هایش را ببیند. تحمل دوری او یک طرف حرف‌هایی که بعضی از مردم جامعه می‌زنند هم یک طرف. اینکه می‌گویند خانواده شهدا از امکانات ویژه‌ای برخوردارند، این در مقابل عزیزی که از دست داده‌ایم چه ارزشی دارد؟

شغل همسرم طوری بود که من ۳۰ سال شهید شدنش را دیده بودم تا وقتی که از ماموریت برمی‌گشت و دوباره او را می‌دیدم. می‌مردم و زنده می‌شدم. همسر من واقعا فرد باهوشی بود. به چهار زبان می‌توانست صحبت کند و به انگلیسی از همه مسلط‌تر بود.

*عکسی متفاوت از علی

گاهی مجبور می‌شد به فراخور مأموریتی که می‌رود ظاهرش را متفاوت کند. یک بار عکسی از خودش برایم فرستاد که کراوات زده بود. من خیلی از عکسش خوشم آمد. آن را قاب کردم و به دیوار خانه زدم. یکی از اقوام که اطلاعی از نحوه کار همسرم نداشت، وقتی آمد خانه با تعجب پرسید این علی هست؟ گفتم بله. پوزخندی زد و گفت: سال‌ها به کراواتی‌ها گیر دادند حالا خودشان کروات می‌زنند.

*قرار بود مملکت برای همه آباد شود

علی به شدت عاشق امام و پیرو خط امام بود. زمانی که پدرش به شهادت رسید، می‌گفت با وجود امام می‌توانم نبودن پدرم را تحمل کنم و خلا نبود پدر با حضور امام برایم پر می‌شود. یادم می‌آید زمانی که امام به رحمت خدا رفتند، حال علی به شدت بد بود و بسیار معترض از وقایعی که در جامعه اتفاق می‌افتاد. می‌گفت قرار نبود ما انقلاب کنیم رانت‌خواری‌ها و باندبازی‌ها اتفاق بیفتد. قرار بود مملکت برای همه آباد شود، نه برای یک عده‌ای خاص.

*آن روزها هیچ وقت از راه نرسید

هر وقت باهم به بهشت زهرا می‌رفتیم میان قبور شهدا قدم می‌زد؛ خصوصاً شهدای گمنام که بسیار عاشقانه آنها را دوست می‌داشت. می‌گفت: معصوم! جای من بین این‌ها خالی است. چرا من بین این‌ها نیستم؟ ناراحت می‌شدم. می‌گفتم: چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ شما هم با کارهایی که می‌کنی می‌توانی مفید واقع شوی. می‌گفت: نه من عملیات‌های مختلفی انجام داده‌ام و خطرهای بزرگی را از سر گذرانده‌ام، اما هنوز زنده‌ام. همیشه حس می‌کرد او اشکالی دارد که تاکنون به شهادت نرسیده است. می‌گفتم: ما بدون تو خیلی تنها هستیم.

سال‌های آخر واقعاً استرس اذیتم می‌کرد. من زن بودم و خسته می‌شدم. می‌گفتم علی بس است دیگر. کارهایت را کنار بگذار. مرا دلداری می‌داد و می‌گفت: یک کمی کارهایم سبک شود، تمام می‌کنم، آنقدر با هم مسافرت می‌رویم که این روزها را فراموش می‌کنی. اما آن روزها هیچ وقت از راه نرسید و علی برای همیشه رفت. پیکر پاک همسرم اکنون در گلزار شهدای بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.

مزار پدر و پسر در بهشت زهرا



منبع خبر

عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی‌توان همه چیز را درباره او گفت بیشتر بخوانید »

نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت‌های «حاج‌قاسم»

نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت‌های «حاج‌قاسم»



نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت‌های حاج‌قاسم/ به عراق و سوریه که می‌روی، نگران جان تو هستم

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، یک سال از فراق حاج قاسم گذشت و در این مدت، یک لحظه هم در دل‌های نه تنها ملت ایران بلکه همه آزادی‌خواهان جهان، داغ شهادت سردار دل‌ها خاموش نشد. هرچه که در سال‌های حیاتش از او چیزی نشنیده‌ بودیم، در این مدت از این شهید مقاومت گفتیم و شنیدیم، اما هر بار ابعادی دیگر از زوایای شخصیتی سردار سلیمانی برایمان هویدا شد.

شخصیتی پررمز و راه که به گفته همرزمان و نزدیکانش نگاهی همه جانبه داشت. به سراغ حجت‌الاسلام علی شیرازی، نماینده سابق ولی‌فقیه در سپاه قدس رفتیم؛ کسی که از دوران جنگ تحمیلی با سردار قاسم سلیمانی آشنا می‌شود و پس از مدتی به عنوان مسؤول تبلیغات لشکر ثارالله در کنار ایشان خدمت می‌کند و در حدود یک دهه نیز در نیروی قدس همراه مرد میدان می‌شود. در ادامه مشروح گفت‌وگوی فارس با حجت‌الاسلام «علی شیرازی» مسؤول دفتر نمایندگی ولی‌فقیه در قرارگاه ثارالله را می‌خوانیم:

آقای شیرازی! آشنایی شما با سردار سلیمانی به دوران دفاع مقدس برمی‌گردد. اولین بار چگونه و کجا با یکدیگر آشنا شدید؟

سال ۶۱ قبل از عملیات بیت‌المقدس، من وارد تیپ ثارالله و از تهران به اهواز اعزام شدم و از همانجا من و حاج قاسم با هم آشنا شدیم. ما در تیپ ثارالله و بعد هم لشکر ثارالله ارتباط عملیاتی داشتیم. از فروردین سال ۶۵ من مسوول تبلیغات لشکر ثارالله شدم و ارتباطم با سردار سلیمانی بیشتر و ایشان فرمانده ما شد. تا پایان جنگ در لشکر بودم و بعد هم ارتباط استمرار داشت و در دوران جنگ ارتباط خانوادگی با هم برقرار کردیم. هشت سال اخیر هم در نیروی قدس با فرماندهی حاج قاسم در کنار ایشان بودم.

ارتباط خانوادگی که اشاره کردید، چگونه شکل گرفت؟

دوران جبهه وقتی به اهواز رفتم، دو ماه بعد خانواده را به اهواز بردم. در هتل فجر کنار رود کارون یک اتاق برای حاج قاسم بود. ایشان وقتی با خانواده از اهواز به کرمان می‌رفتند، من با خانواده به این اتاق می‌رفتم و با توجه به اینکه در یک هتل بودیم ارتباط خانوادگی شکل گرفت.

حاج قاسم گاهی در ۱۵ روز ۱۰ ساعت می‌خوابید

شما علاوه بر دوران جنگ که به واسطه مسؤول تبلیغات کشور با سردار سلیمانی همراه بودید، در نیروی قدس نیز با ایشان ارتباط نزدیکی داشتید. به نظر شما چه ویژگی در حاج قاسم بود که او را از سایر فرماندهان متمایز می‌کرد و بسیاری از فرزندان شهدا با شهادت سردار دل‌ها می‌گفتند ما دوباره یتیم شدیم.

ایشان ویژگی‌های خاصی داشت. یکی از آنها توجه به همه جوانب بود. من با فرماندهان زیادی کار کردم، چه در دوران جنگ و چه بعد از آن. کمتر فرمانده‌ای را دیدم که همه جانبه‌نگر باشد. مثلا در بُعد نظامی، نظر می‌داد، از طرفی هم به مردم و بچه‌ها و حتی به غذای گرم داخل خط و پشتیبانی و مشکلات آنها توجه داشت. حاج قاسم معمولاً قبل از عملیات دو سه ماه درگیر طراحی و آماده‌سازی نیرو برای اجرای عملیات بود. ۴ دی سال ۶۵ عملیات کربلای ۴ صورت گرفت و ۱۸ دی ماه عملیات کربلای ۵ بود و این عملیات‌ها استمرار داشت و حاج قاسم شبانه روز در عملیات‌ها بود تا اینکه اوایل فروردین سال ۶۶ عملیات تمام می‌شود. فرماندهی که حدود ۶ ماه شبانه روز در میدان بود، بعد از عملیات باید استراحتی کند، اما ایشان بعد از اتمام عملیات‌ها به بازدید خانواده‌های شهدا می‌رفت.

گاهی می‌شد که در دوران جنگ سه تا چهار روز نمی‌خوابید. البته مربوط به آن زمان نبود، بلکه حتی در نیروی قدس هم که مسؤولیت داشت، در جبهه سوریه و عراق همین طور بود. آقای پورجعفری که همیشه همراه حاج قاسم بود، می‌گفت گاهی در سفرهایی ۱۵ روزه، شاید حاج قاسم ۱۰ ساعت هم نمی‌خوابید.

تشویق حاج قاسم به ازدواج فرزندان شهدا

ویژگی خاص ایشان که همیشه من غبطه می‌خوردم این بود که حاج قاسم نه تنها دوران جنگ، بلکه بعد از آن و تا پایان عمر، ارتباطش با بچه‌های شهدای لشکر ثارالله قطع نشد. ما هیچ کسی را مثل حاج قاسم نداشتیم که به خانه‌های شهدای لشکر برود و حتی به فکر شغل بچه‌های شهدای کرمان هم باشد. حدود ۵۰ نفر از بچه‌های کرمان خلبان شدند. حاج قاسم بچه‌ها شهدا را به هم نزدیک می‌کرد و آنها را حتی تشویق به ازدواج می‌کرد.

حاج قاسم ارتباطش را با تمام فرماندهان لشکر ثارالله بعد از ۳۰ سال همچنان حفظ کرد و سالی دو سه بار همه را جمع می‌کرد و جلسه داشت. همه باز هم ایشان را فرمانده خود می‌دانستند. مثلا ایام فاطمیه همه در بیت الزهرا (س) کرمان جمع می‌شدند و بعد از روضه می‌نشستند و درد دل می‌کردند. سردار سلیمانی فرماندهی بود که اشرافش را به نیروهای لشکر ثارالله داشت و بعد هم در کنار آنها، با بچه های نیروی قدس و شهدای مدافع حرم این ارتباط حفظ شد.

شهیدی که حاج قاسم می‌گفت مردم از مرقد او حاجت می‌گیرند

حاج قاسم از هر فرصتی برای دیدار با خانواده شهدا استفاده می‌کرد و شما هم گاهی در این دیدارها حضور داشتید. ایشان در دیدار با خانواده شهدا به چه نکاتی اشاره می‌کردند؟

یک روحانی در لشکر ثارالله و گردان غواص بود که در عملیات کربلای ۴ شهید شد و پیکرش بعد از سال‌ها با غواص‌ها برگشت. بعد که پیکر این شهید آمد، دو بار من با حاج قاسم منزل این شهید رفتم که حاج قاسم سفارش می‌کرد و می‌گفت: «قدر باباتونو بدونین». عظمت پدرشان را ترسیم می‌کرد تا بدانند که فرزند چه کسی بودند. بیشتر فرزندان شهدا از حاج قاسم نامه دارد. به دختر شهید مغفوری نامه می‌نویسد و می‌گوید: «من افتخار می‌کنم رفیق بابای تو بودم که جزو عرفای لشکر ثارالله بود و کرمانی‌ها از مرقد او حاجت می‌گیرند». شهید مغفوری هم مسؤول بسیج کرمان بود، هم فرمانده سپاه کرمان و از عرفا. 

واکنش حاج قاسم به بلند کردن فرزند شهید از روی صندلی

واکنش خانواده شهدا با حضور حاج قاسم در منزل‌شان چه بود؟

بیشتر دوست داشتند حاج قاسم را ببینند و با او عکس بیندازند. برنامه‌ای داشتیم در تهران به طوری که حدود ۳ هزار نفر از خانواده شهدا را محضر رهبری بردیم. هر برنامه‌ای می‌گذاشتیم برنامه معنوی و فرهنگی بود. یکی از برنامه‌ها دیدار با حاج قاسم بود. حاج قاسم آمد سخنرانی کرد و کنارش یک صندلی بود که بچه شهید آمد روی صندلی کنار حاج قاسم نشست. یکی از آقایان بچه شهید را بلند کرد تا یکی از مسؤولان بنشیند. حاج قاسم گفت: «چرا بلندش کردی؟ این هم شخصیت است». بعد فرزند شهید را صدا زد و همانجا نشاند. سخنرانی حاج قاسم که تمام شد، من به خانواده‌ها گفتم که ایشان کار دارند و راهی باز کنید و اجازه دهید حاج قاسم برود. تا این حرف را زدم، کوچک و بزرگ سمت حاج قاسم هجوم آوردند و ازدحام جمعیت مانع حرکت حاج قاسم شد تا اینکه ایشان را به سمت خروجی هدایت کردیم. بعد از این اتفاق، اولین چیزی به من گفت این بود که «شیرازی امروز می‌خواستی مرا به کشتن بدهی». فرزندان شهدا واقعا عاشق حاج قاسم بودند. محبتی که به آنها می‌کرد، باعث شده بود که به سمتش جذب شوند. بعید می‌دانم روزی می‌گذشت که حاج قاسم با بچه‌های شهدا حرف نزده باشد، حتی اگر در سوریه و لبنان و عراق بود.

وقتی رهبری از شنیدن ازدواج همسران شهدا خوشحال می‌شد/ ماجرای خواندن خطبه عقد توسط حضرت آقا به صورت حضوری

یکی از توصیه‌‎هایی که حاج قاسم به خانواده شهدا به ویژه شهدای مدافع حرم داشت،  ازدواج مجدد همسران شهدا بود که به نوبه خود یک پیشنهاد جسورانه به شمار می‌رفت.

ما یک فرمول داریم فرمول الهی. حاج قاسم بر اساس فرمول الهی عمل می‌کرد و کاری نداشت کسی خوشش می‌آید یا نه. همیشه فکر می‌کرد که تکلیف شرعی چیست و اسلام و رهبری چه می‌گوید. آقا در دیدار خانواده شهدا توصیه می‌کرد که «همسران شهدا جوان هستند باید ازدواج کنند». چند بار در این دیدارها همسر شهدا گفتند ما با برادر شوهرمان ازدواج کردیم. حضرت آقا فرمودند «وقتی می‌شنوم ازدواج کردید، به ویژه با برادر شوهرتان خوشحال می‌شوم». در یکی از دیدارها همسر یکی از شهدا  که می‌خواست با برادر شوهرش ازدواج کند، به من گفت: «می‌شود برادر شوهرم که می‌خواهیم ازدواج کنیم هم به این دیدار بیاید؟» که ما هم موافقت کردیم. حضرت آقا چند سالی است که عقد حضوری نمی‌خواند و تلفنی عقد می‌کند. همسر شهید در آن دیدار به آقا گفت: «می‌شود شما عقد ما را بخوانید؟» آقا فرمودند: «من عقد حضوری نمی‎خوانم؛ اما عقد شما را می‌خوانم». معمولا هم عقد باید محضری شود، بعد آقا بخواند. اما این عقد را آقا خودشان بدون سند خواندند.

هر چه حضرت آقا می‌فرمودند حاج قاسم هم چون گوش به فرمان بود افراد به انجام آن ترغیب می‌کرد. برای همین هم ایشان به ازدواج همسر شهدا اهتمام داشت و به ما هم توصیه می‌کرد که اگر می‌توانید ازدواج آنها را سهولت دهید.

حاج قاسم از همه به ویژه شهدا می‌خواست برای شهادتش دعا کنند

حاج قاسم عاشق شهادت بود و در مراسم و برنامه‌های مختلف و حتی دیدار با خانواده شهدا از آنها می‌خواست که برای شهادتش دعا کنند. این روحیه شهادت طلبی ایشان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

آیا حاج قاسم می‌خواست شهید شوم تا از زیر بار مسؤولیت شانه خالی کند؟ نه اصلا اینطور نبود. حاج قاسم اول نگران عاقبتش بود. به فرموده رهبری شهادت مرگ تاجرانه است. انسان‌های کامل هم به دنبال بهترین‌ها هستند و بهترین مرگ شهادت است. همه رفقای ناب حاج قاسم شهید شدند و ایشان می‌خواست با رفقا زندگی کند. در اتاق کار و مهمانخانه منزل، عکس شهدای لشکر ثارالله و مدافعان حرم بود و حاج قاسم ۴۰ سال با آنها زندگی می‌کرد. یک شب قبل از عملیات کربلای ۵ مسوولان لشکر ثارالله جمع شدند ۴۸ نفر بودیم که بعد از عملیات ۲۴ نفر شدیم. این خیلی برای حاج قاسم سخت بود و می‌گفت «من همه عزتم را از اینها دارم».

بعد از جنگ و حتی در نیروی قدس هم چنین روحیه‌ای داشت و اواخر به فرزندان شهدا می‌گفت یا نامه می‌نوشت که «برایم دعا کنید». نه فقط فرزندان شهدا بلکه حتی به مرغ‌هایی که در خانه سوریه بود، هم اهمیت می‌داد و می‌گفت: «به غذای این مرغ‌ها هم توجه کنید، من به دعای اینها هم نیاز دارم». حاج قاسم وقتی برخی از فرزندان شهدا می‌خواستند به مکه مشرف شوند، برایشان نامه نوشت که «شما خانه خدا می‌روید، آنجا دعا کنید شهید شوم».

رابطه حضرت آقا و حاج قاسم/ به عراق و سوریه که می‌روی، نگران جان شما هستم

همانطور که بسیاری از نزدیکان حاج قاسم می‌گویند، ایشان بسیار ولایت‌پذیر بود. خاطره‌ای از نوع ارتباط حاج قاسم با حضرت آقا دارید؟

 ارتباط حاج قاسم با آقا و همینطور آقا با حاج قاسم عشقی بود. رئیس و مرئوسی نبود. ارتباط عشقی یعنی کسی حاضر باشد برای کسی جان دهد. نامه‌ای حضرت آقا به حاج قاسم دارد که می‌نویسد «تو که به عراق و سوریه می‌روی، من نگران جان تو هستم؛ مواظبت کن». حاج قاسم به آقا پاسخ می‌دهد و می‌نویسد «جان من چه قابل که شما را نگران کند. جان من هزاران بار فدای جان شما». تا کسی عاشق نباشد این حرف را می‌زند؟

دیداری خصوصی بود که پسر «ابوحسن عامری» فرمانده سپاه بدر از عراق می‌خواست خدمت آقا برود که هماهنگ کردم. حاج قاسم هم در جلسه حضور داشت. تا حاج قاسم را دید به آقا گفت «به حاج قاسم بگویید اینقدر سوریه و عراق نرود، مواظب خودش باشد». آقا فرمودند «آقای سلیمانی این هم من می‌گویم؟ دیگران هم می‌گویند». جلسه تمام شد بیرون آمدیم. حاج قاسم به ابوحسن عامر گفت «اگر می‌دانستم این حرف‌ها را جلوی آقا می‌زنی، نمی‌گذاشتم پیش آقا بروی».

معمولا کسی دیدار بزرگی می‌رود از خودش می‌گوید. سردار سلیمانی نزد مراجع تقلید می‌رفت، آنها انتظار داشتند حاج قاسم از عراق و سوریه و لبنان بگوید. من دو بار با حاج قاسم خدمت علما رفتم. بیش از ۳۸ سال با حاج قاسم در ارتباط بودم. مقطعی فرمانده بود و مقطعی در کنار هم بودیم. یک بار از زبانش نشنیدم که بگوید اگر من در سوریه و لبنان و عراق نبودم، این اتفاق نمی‌افتاد یا اینچنین می‌شد. در دیدار با مراجع می‌گفت «ماندن اسلام هیچ راهی جز ماندن حضرت آقا ندارد. اگر آقا تقویت شود اسلام تقویت می‌شود». ایشان صراحتا از ولایت دفاع می‌کرد. سال ۸۹ در کرمان سخنرانی دارد و سوگند یاد می‌‎کند و می‌گوید «والله من همه علمای جهان اسلام را می‌شناسم و با همه دیدار داشتم، اما هیچ کسی را مثل مقام معظم رهبری ندیدم». در وصیت‌نامه هم به این امر اشاره دارد و حتی به سپاه، بسیج، مردم، مراجع و علما هم همین را می‌گوید.

از طرفی هم حضرت آقا می‌داند هر حرفی به حاج قاسم می‌زند، او عمل می‌کند. نشد یک بار از زبان حاج قاسم جاری شود که نمی‌شود و امکان ندارد یا حتی اگر این امکانات را بدهید، این کار عملی می‌شود. شبی بود برخی فرماندهان حزب الله را خدمت آقا بردیم و همه ایستاده بودند تا وقتی رهبری می‌آید همه راحت ببینند. من و حاج قاسم هم ایستاده بودیم. آقا تا وارد شدند، فرمودند «آقای سلیمانی اول شما بیا من شما را ببوسم». آقا، حاج قاسم را در آغوش گرفتند و پیشانی و بازویش را بوسیدند. این صحنه فقط همان دیدار نبود بلکه در بیشتر دیدارها اینگونه بود.

نحوه اطلاع حاج قاسم از فوت مادرش

نیروی قدس چگونه شکل گرفت و در دوره ۲۲ سال فرماندهی حاج قاسم، به نظر شما مهم‌ترین اقدام ایشان چه بود؟

بعد از تشکیل سپاه قسمتی برای نهضت‌های جهانی شکل گرفت، اما به عنوان یک نیرو نبود. سال ۶۵ حضرت امام (ره) دستور تشکیل سه نیروی زمینی، هوایی و دریایی را در سپاه صادر کردند. در دوران رهبری مقام معظم رهبری نیروی قدس شکل گرفت. حدودا سال ۶۹ و ۷۰ بود و حاج قاسم از سال ۷۶ فرمانده نیروی قدس بود و در دوره فرماندهی ایشان روز به روز این نیرو در منطقه به ویژه در افغانستان، لبنان، فلسطین، سوریه و عراق بهتر درخشید. سیر حرکت فرماندهی حاج قاسم در نیروی قدس از ۷۶ تا ۹۸ زیباترین دوران نیروی قدس و زیباترین مدیریت دوران حیات حاج قاسم به شمار می‌رود. نظم، اخلاص و تواضع حاج قاسم زبانزد بود. حضرت آقا سال ۹۶ در دانشگاه امام حسین(ع) برای سخنرانی آمدند. بعد از سخنرانی رهبری، دانشجویانی در میدان بازدید بودند، از دیوار بالا آمدند تا خودشان را پشت جایگاه و نزدیک حاج قاسم رساندند.

ایشان با همه شوقی که مردم به او داشتند یک بار نشد جلوی من راه برود، در حالی من نیروی حاج قاسم بودم. وقتی مادرشان از دنیا رفت، حاج قاسم سوریه بود و به او پیغام دادیم مادرت حالش خوب نیست و در فرودگاه، من خبر فوت مادرش را دادم. اولین حرفش این بود که «من افتخار می‌کنم آخرین باری مادرم را دیدم، پایش را بوسیدم». اینها ویژگی حاج قاسم بود.

چرا حاج قاسم رئیس جمهور نشد؟

حاج قاسم با این همه محبوبیت، چرا برای به دست آوردن برخی جایگاه‌ها مثلا ریاست جمهوری یا نماینده مجلس تلاشی نکرد؟

سال ۹۵ برخی مرا واسطه کردند و گفتند «برو به حاج قاسم بگو کاندید ریاست جمهوی شود». من می‌دانستم قبول نمی‌کند. حتی خودم هم مخالف بودم، چون عظمت حاج قاسم بیشتر از این‌ها بود. حاج قاسم همان زمان رئیس جمهور و نفرات اول کشورهای منطقه قبولش داشتند و نه تنها در کشور بلکه در منطقه هم نفوذ داشت.

با این وجود من پیام دوستان را ابلاغ کردم که ایشان گفت «اگر آقا به من حکم کند که بیایم، می‌روم آنقدر جلوی آقا اشک می‌ریزم تا منصرف شود. من برای ریاست جمهوری نیامدم برای حضور در میدان جنگ و دفاع آمدم». اگر حاج قاسم کاندید ریایت جمهوری می‌شد، یقین دارم رأی می‌آورد. اما او دنبال ریاست و قدرت نبود و هیچ زمانی برای ماندن در قدرت تلاش نمی‌کرد و می‌گفت اگر تکلیف آقا نبود، در نیروی قدس هم نبودم.

 پختن غذای محلی توسط حاج قاسم برای فرماندهان لشکر

بهترین خاطره‌ای که از حاج قاسم دارید، چه بود؟

 ارتباط من و حاج قاسم بهترین خاطراتم بود. ارتباط ما، ارتباط دو مسوول نیروی قدس نبود. من محل کار می‌خواستم بروم، از منزل ایشان رد می‌شدم. گاهی تماس می‌گرفتم، ایشان را ببینم و گاهی هم پشت در منزل ایشان با آقای پورجعفری صحبت می‌کردم تا حاج قاسم بیاید. بارها به ایشان می‌گفتم «حاج قاسم هیچ کاری ندارم، آمدم  تو را ببینم».

یکی از خاطراتم هم برای دوران مقدس است. حاج قاسم برای نیروهایش خیلی ارزش قائل بود و نمی‌گفت من فرمانده هستم. عملیات کربلای ۵ تمام شد. فروردین ۶۶ همه فرماندهان لشکر را جمع کرد و گوسفندی ذبح کرد و خودش آشپزی و از همه پذیرایی کرد. می‌گفت غذایی درست می‌کنم که هیچ کسی بلد نیست. حاج قاسم آشپزی هم بلد بود و آن روز یک غذای محلی درست کرد.

به یقین حاج قاسم می‌دانست که شهید می‌شود و از مدتها آماده این ساعت بود

آخرین دیدار شما با حاج قاسم چه زمانی بود؟

آخرین دیدار من با حاج قاسم ۸ دی بود که من از تهران سفر رفتم و ایشان به سوریه رفت. در آن دیدار باور نمی‌کردم آخرین جلسه من با حاج قاسم است. گرچه باید بگوییم که سالها باور کرده بودیم، هر سفری شاید سفر آخر ایشان باشد. برای من احتمال اینکه حاج قاسم اینگونه شهید شود، وجود نداشت. حاج قاسم سوریه می‌رود و او که همیشه به دنبال جلسه بود این بار می‎گوید هیچ جلسه نمی‌خواهم داشته باشم، می‌خواهم شما را ببینم. بعد در لبنان هم با سیدحسن نصرالله دیدار می‌کند و مجدد به سوریه بازمی‌گردد و با فرماندهان شوخی می‌کند اگر من شهید شوم یا او شهید شود چه می‌شود و … آن شب پروازش تأخیر داشته برای همین در اتاقش در سوریه می‌رود تا موقع پرواز و بعد هم به عراق می‌رود و در فرودگاه به شهادت می‌رسد. وقتی حاج قاسم شهید شد، دوستانش به خانه او می‌روند و می‌بیند که نوشته‌ای به یادگار گذاشته است «خداوندا مرا پاکیزه بپذیر…».. نامه‌ای که حاج قاسم نوشته بود و فاطمه خانم، دخترش در محضر آقا خواند، خیلی مسائل را روشن کرد. حاج قاسم از مدتها آماده این ساعت بود و هرکسی هم در سوریه و لبنان پافشاری کرد که نرود، باز رفت.

چگونه از شهادت حاج قاسم مطلع شدید؟

ساعت حدود ۴ صبح بود که آقای شریف، مسؤول روابط عمومی سپاه با من تماس گرفت و گفت این خبر را تایید می‌کنید؟ که با دوستان تماس گرفتم و متاسفانه مطلع شدم که خبر صحت دارد و برای عرض تسلیت به منزل شهید رفتیم.

ستاد بازسازی عتبات شکل پذیرفته نگاه حاج قاسم بعد از سقوط صدام بود

یکی از اقدامات حاج قاسم تشکیل ستاد بازسازی عتبات و توسعه حرم‌ها بود. نظر شما درباره این اقدام حاج قاسم که برخی آن را دخالت در عراق عنوان می‌کردند، چیست؟

ستاد عتبات شکل پذیرفته نگاه حاج قاسم بعد از سقوط صدام بود. بنا شد عراقی‌هایی ایران هستند، به کشورشان برگردند. حاج قاسم دستور داد ماشین آماده شود و این‌ها را به عراق ببرند. پس از آن وقتی غربت حرم‌ها دیده شد، گفت باید فکری برای آن شود و با دستور حاج قاسم ستاد عتبات راه‌اندازی شد و به مروز زمان گسترش پیدا کرد. امروز توانسته این ستاد در عراق دو کار بزرگ انجام دهد؛ یکی از آنها زنده کردن نام حضرت زهرا (س) در نجف و جوار حرم امام علی (ع) است و یکی دیگر هم  در کربلا توسعه حرم حسینی و ساخت صحنی بزرگ به نام حضرت زینب (س). این حرکت ستاد بازسازی عتبات در آینده بهتر و زیباتر می‌شود و این نشان حضور مردم ایران در عراق است. سردار هم همواره تأکید داشت که این اقدامات حفظ شود.

البته روزهای اول برخی مباحث همچون دخالت ایران در عراق مطرح بود که البته الان به صفر ترسیده اما کمتر شده است. با این وجود، عراقی‌ها که در زمانی تمایل داشتند توسعه حرم‌ها را به سایر کشورها بسپارند، با عملیات لاغرسازی ستون‌های اطراف حرم سیدالشهدا (ع) متوجه توان و تخصص ایرانیان شدند و فهمیدند جز ایران هیچ کشوری قادر به این کار نیست.



منبع خبر

نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت‌های «حاج‌قاسم» بیشتر بخوانید »

سردار سلیمانی نخ تسبیح مقاومت بود

سردار سلیمانی نخ تسبیح مقاومت بود



سردار سلیمانی نخ تسبیح مقاومت بود

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، سردار اسدالله گنجعلی با تشریح ابعاد و ویژگی‌های شخصیتی سردار سلیمانی گفت: سردار سلیمانی به عنوان نخ تسبیح، مهره‌های نظامی مقاومت را در کنار هم قرار داد و دشمن می‌دانست هر کجا در مقابل ایران شکست می‌خورد به ویژه در خارج از مرزها، حتما پای سپاه و حاج قاسم در میان است.

 همرزم شهید سلیمانی، عملگرایی، متعلق به جناح خاصی نبودن و ظرفیت‌سازی در جهان اسلام برای مقابله با تروریسم را سه عامل اصلی اقبال و محبوبیت سردار سلیمانی در میان مردم عنوان کرد و گفت: یکی از دلایلی که باعث می‌شود فرمانده سپاه قدس از چنین محبوبیتی برخوردار شود این است که او کمتر صحبت می‌کرد و بیشتر عمل‌گرا بود.

بیشتر بخوانید:

ثمره انتقام خون شهید سلیمانی نابودی اسرائیل است

وی با یادآوری عدم تعلق سردار سلیمانی به جناح‌های سیاسی ادامه داد: یکی از عوامل محبوبیت شهید سلیمانی، تعلق نداشتن به هیچ طیف و جناح است. ایشان کشور خود را به‌عنوان معیار قبول داشت و در این راستا حرکت می‌کرد. مردم هم می‌دیدند هیچ موضع‌گیری خاصی از فرماندهی سپاه قدس در حوزه سیاسی و جناحی دیده نمی‌شد به شخصیت او احترام می‌گذاشتند.

گنجعلی با یادآوری بیانات رهبر انقلاب مبنی بر اینکه ایشان(سردار سلیمانی) قهرمان ملت ایران است، به خاطر اینکه ملت ایران داشته‌های فرهنگی خودش و معنوی خودش و انقلابی و ارزش‌های خودش را در او متبلور دید، گفت: به خاطر همین تبلور ارزش‌های فرهنگی ایرانی و ایران بود که نزد مردم عزیز بود و این خیلی با ارزش است.

فرمانده لشکر عملیاتی۱۷ علی بن ابی طالب (ع)، با اشاره به تلاش‌های سردار سلیمانی برای ظرفیت‌سازی در جهان اسلام در زمینه مقابله با تروریسم گفت: این ظرفیت‌سازی باعث شد او در منطقه غرب آسیا حتی بالاتر از رییس سابق اطلاعات ترکیه و رییس سابق اطلاعات عربستان قرار بگیرد.

وی اضافه کرد: دلیل اصلی محبوبیت سردار سلیمانی را می‌توان در این جمله کوتاه خلاصه کرد که شهید سلیمانی هرگز پی مقام و قدرت نبود، نه در عرصه نظامی، نه در عرصه اقتصادی و نه در عرصه سیاسی.

سردار گنجعلی خاطرنشان کرد: متاسفانه ‌در سال‌های اخیر شاهدیم بسیاری از عزیزانی که سابقه درخشانی هم در صحنه مقاومت داشتند، از آن خلوص دوران جنگ تحمیلی فاصله گرفته و اسیر هواهای نفسانی شدند و حتی شاهد بودیم برخی وارد فعالیت‌های اقتصادی یا سیاسی شدند. اما سردار سلیمانی راه امام را ادامه داد و سرباز خط اسلام و ولایت باقی ماند و همواره در پی ایجاد وحدت بود.

سردار سلیمانی داغ داعش را بر دل دشمنان گذاشت

دوست ۳۰ ساله سردار سلیمانی با تشریح درباره اهداف و انگیزه‌های آمریکا از ترور سردار سلیمانی گفت: سردار داغ داعش را بر  دل دشمنان به خصوص استکبار جهانی و همراهانش گذاشت؛ سردار به عنوان نخ تسبیح، درحال چیدن مهره‌های نظامی مقاومت در کنار هم بود و دشمن می‌دانست هر کجا در مقابل ایران شکست می‌خورد به ویژه در خارج از مرزها، حتما پای سپاه و حاج قاسم در میان است.

گنجعلی در پاسخ به این پرسش که در صورت نبود سردار، امروز جغرافیای منطقه چه شکلی بود، گفت: آمریکا در زمان طاغوت ایران را ژاندارم منطقه معرفی کرد. بعد از فروپاشی حکومت طاغوت هم این سرمایه گذاری را به سمت عربستان برد و از این طریق می‌خواهد در جنوب غرب آسیا حکمرانی کرده و دست به چپاول انرژی منطقه بزند.

وی اضافه کرد:‌ از آن مهمتر آمریکا می‌خواهد مبارزه ایدئولوژیک با اسلام داشته باشد که یکی از لازمه‌های این کار ایجاد تغییرات در جغرافیای منطقه از حیث تغییر جغرافیای سرزمینی با تاکید بر تعصبات قومی است. مانند ایجاد غائله کردستان، غائله پان‌ترکیست، غائله داعش (دولت عراق و شام، ..).

فرمانده لشکر عملیاتی ۱۷ امام علی بن ابی طالب(ع)، رمز پیروزی‌ها و موفقیت‌های سردار سلیمانی بر داعش را خدایی بودن ایشان عنوان کرد و افزود: حاج قاسم معتقد بود اگر کار برای خدا باشد خدا هم با اوست، به این آیه شریف اعتقاد داشت که یک نفر از سپاه اسلام معادل ۱۰ نفر دشمن است.

وی ادامه داد: ایشان سرباز شجاع، دلیر و ولایت‌مدار بود که هرگز به دشمن اجازه عرض اندام نداد. در مقابله با گروه‌های تروریستی و تکفیری دست نشانده آمریکا و دفاع از کیان نظام اسلامی در منطقه نقش بسیار زیادی داشت. این شهید عالی‌قدر با تأسی از قرآن کریم و آموخته‌های دینی و درس شجاعت فداکاری از سرور و سالار شهیدان نه اینکه جنایت‌های داعش را کم رنگ، بلکه ریشه کن کرد.

گنجیان تاکید کرد: به طور کلی حاج قاسم با مکتب خود که برگرفته از مکتب امام خمینی (ره) بود، توانست نه تنها بر داعش بلکه بر آمریکا پیروز شود و ما می توانیم از این مکتب درس‌هایی چون مجاهدت و صبر، علم‌آموزی، هجرت از خود، انقلابی بودن، بصیرت، آماده بودن، استقامت، فرماندهی دل‌ها، جاذبه، بیاموزیم.

وی افزود: باید شهید نشدن را یک غنیمت بدانیم تا این عمر ما به بطالت نگذرد، اگر امروز کسی را دیدید که بوی شهید از کلام و رفتار و اخلاق او استشمام شد بدانید او شهید خواهد شد.     

گنجعلی گفت‌: شهید سلیمانی یک انقلابی بود که به آرمان‌ها، اصول و ارکان انقلاب اسلامی معرفت و باور قلبی داشت و دارای اندیشه، روحیه و عمل تحول‌خواهانه، پیش‌رونده، پیش‌برنده بود. برای حضور قاطع، به هنگام و مؤثر در صراط مستقیم انقلاب و پاسداری از انقلاب اسلامی شاداب و بانشاط بود.

 سردار سلیمانی ظهور داعش را پیش بینی کرده بود

وی درایت و تیزهوشی را از دیگر ویژگیهای سردار سلیمانی عنوان کرد و گفت: در این زمینه ایشان ایشان بروز یک جریانِ به ظاهر مذهبیِ متمایل به یکی از فرقه‌ها و علیه‌ مقاومت را ایشان مدت‌ها قبل پیش‌بینی کرد و  به من گفته بود، آن چیزی که در وضع دنیای اسلام دارم می‌بینم – اسم بعضی از کشورها را ذکر کرد- جریانی درحال به وجود آمدن و شکل گرفتن است و بعد از مدتی داعش به وجود آمد.

این همرزم شهید سلیمانی با اشاره به ذکاوت و باهوشی سردار شهید خاطرنشان کرد: در اداره‌ اموری که با کشورها ارتباط داشت و در آنها دخیل بود، با کمال عقل و درایت رفتار می‌کرد.

گنجعلی ادامه داد:‌ وضع فعلی ما ما مثل دونده ماراتنی است که کیلومترها رنج دویدن را کشیده و کمی مانده به خط پایان، در حالی که جلوتر از همه است، با سنگ پرانی رقبا  احساس شکست می‌کند. رهبر ما فریاد می‌زند راهی تا خط پایان پیروزی نمانده، به زودی بر قله خواهید ایستاد و دشمنان به زانو در خواهند آمد. او بیهوده امید نمی‌دهد بلکه خط پایان را می‌بیند و آن را وعده می‌دهد (مانند حضرت موسی که وقتی به دریا رسیدند در حالی که دشمن از پشت سر به آنها نزدیک می شد به یارانش فرمود : ان معی ربی. یعنی همانا خدا با ماست و آنجا بود که دریا با عصایش شکافته شد.

وی افزود: ایستادگی، مقاومت، ثبات‌قدم، خستگی ناپذیری در میادین و صحنه‌های پاسداری از انقلاب اسلامی، تسلیم نشدن در برابر دشمنان کافران و فشارهای آنان با تحمل سختی راه را از دیگر ویژگی‌های حاج قاسم است و از طرفی دارای شجاعت و روحیه مقاومت بود.

گنجعلی با بیان اینکه شجاعت و مقاومت جزو خصلت‌های ایرانی است، یادآور شد: زبونی، عقب‌نشینی، انفعال و مانند اینها ضد روحیه‌ ملی ما است. آنهایی که ادعای ملیت می‌کنند و عملا زبونی از خودشان نشان می‌دهند، دچار تناقض هستند و او مظهر شجاعت و مقاومت بود.

زرنگی در جمع کردن مال نیست در فرصت طلبی برای شهادت است

به گفته وی، سردار سلیمانی روحیه‌ فداکاری و نوع‌دوستی داشت و برایش این ملت و آن ملت و مانند اینها مطرح نبود؛ نوع‌دوست بود، واقعا حالت فداکاری برای همه داشت. فرماندهی بود که افراد خاکستری را هم جذب می‌کرد و اینگونه دست دشمن را خالی می‌گذاشت.

فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) خاطرنشان کرد: هوشمندی و ذکاوت در چگونگی کسب مال نیست. ذکاوت یعنی اینکه انسان خود را نگه دارد و ذرات اتصال را در وجود خودش حفظ کند، منتظر فرصتی باشد تا مثل شهید عطری ودیگر شهدای ارزشمند در اولین فرصت بتواند به فوز عظمای شهادت نایل شود؛ این ذکاوت، زرنگی است و تیزهوشی است.

وی خاطرنشان کرد: شهید سلیمانی هرچه  تکلیف بود همان را انجام می‌داد، زمان جنگ و سیل و زلزله در داخل کشور و جنگ در خارج از کشور مانند سوریه، ‌عراق و لبنان وارد عمل می‌شد.

سردار گنجعلی با بیان اینکه حاج قاسم در جایگاه فرماندهی جلوتر از نیرو حرکت می‌کرد، گفت: سردار «محمدرضا فلاح‌زاده» از همراهان حاج قاسم سلیمانی در جنگ با داعش، در روایت دلاوری‌های سیدالشهدای مقاومت می‌گوید: «حاج قاسم در دوران دفاع مقدس در طریق ‌القدس تا قلب منطقه پل سابله هجوم برد و خودش به  شدت مجروح شد. در عملیات ‌فتح المبین تا ابوقریب پیشروی کرد و مجروح شد. در ‌بیت المقدس به قلب دشمن یورش برد و تا پادگان حمید، سپس مرز کوشک؛ در والفجر۸ پهنه اروند را درنوردید و شاهد حضور دلاورانه او در شدیدترین آتش‌های دریاچه نمک بودیم. در قرارگاه تاکتیکی با او در کربلای ۵ غرب کانال پرورش ماهی ‌زیر آتش‌فشان خمپاره‌ها و آتش‌های مستقیم دشمن در ۱۰۰ ماهی متری خط مقدم بودیم. در سوریه در تمام خطوط عملیاتی حاضر شد و در باشکوی حلب مورد هجوم تیرهای مستقیم داعش قرار گرفت. در سابقیه در جنوب حلب، ماشین او را به رگبار بستند. در قلعه حلب هدف تیر قناسه دشمن قرار گرفت. در شمال حماه انتحاری دشمن در نزدیکی حاج قاسم منفجر شد. موشک مسلحان نزدیک او منفجر شد. اولین نفری بود که با هلی‌کوپتر وارد حلب در زمان محاصره شد و هدف ضدهوایی دشمن قرار گرفت و اولین نفری بود که با هواپیما به‌صورت شبانه وارد فرودگاه حلب شد؛ این در حالی بود که تیرهای مستقیم توپ ۲۳ النصره کل باند را زیر آتش داشتند و بعد از آن دیگر نیروها را آوردند».

گنجعلی با اشاره به استراتژی و نبوغ نظامی شهید سلیمانی گفت: از استراتژی و نبوغ ایشان می‌توان به ایجاد وحدت و یکپارچگی بین سپاه اسلام مانند حیدریون، فاطمیون، زینبیون و عزیزان ایرانی و سوری اشاره کرد.

وی در پایان گفت: در مبحث نظامی فرماندهی، فرمانده بودن در امور بسیار مهم است. ولی رهبر بودن امری بالاتر، رهبری نفوذ در قلب‌هاست که فرمانده بودن در آن مستور است. حاج قاسم رهبر بود و رهبر کسی است که می‌گوید “بیایید جلو نه اینکه بگوید بروید جلو”.

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، سردار اسدالله گنجعلی با تشریح ابعاد و ویژگی‌های شخصیتی سردار سلیمانی گفت: سردار سلیمانی به عنوان نخ تسبیح، مهره‌های نظامی مقاومت را در کنار هم قرار داد و دشمن می‌دانست هر کجا در مقابل ایران شکست می‌خورد به ویژه در خارج از مرزها، حتما پای سپاه و حاج قاسم در میان است.

 همرزم شهید سلیمانی، عملگرایی، متعلق به جناح خاصی نبودن و ظرفیت‌سازی در جهان اسلام برای مقابله با تروریسم را سه عامل اصلی اقبال و محبوبیت سردار سلیمانی در میان مردم عنوان کرد و گفت: یکی از دلایلی که باعث می‌شود فرمانده سپاه قدس از چنین محبوبیتی برخوردار شود این است که او کمتر صحبت می‌کرد و بیشتر عمل‌گرا بود.

بیشتر بخوانید:

ثمره انتقام خون شهید سلیمانی نابودی اسرائیل است

وی با یادآوری عدم تعلق سردار سلیمانی به جناح‌های سیاسی ادامه داد: یکی از عوامل محبوبیت شهید سلیمانی، تعلق نداشتن به هیچ طیف و جناح است. ایشان کشور خود را به‌عنوان معیار قبول داشت و در این راستا حرکت می‌کرد. مردم هم می‌دیدند هیچ موضع‌گیری خاصی از فرماندهی سپاه قدس در حوزه سیاسی و جناحی دیده نمی‌شد به شخصیت او احترام می‌گذاشتند.

گنجعلی با یادآوری بیانات رهبر انقلاب مبنی بر اینکه ایشان(سردار سلیمانی) قهرمان ملت ایران است، به خاطر اینکه ملت ایران داشته‌های فرهنگی خودش و معنوی خودش و انقلابی و ارزش‌های خودش را در او متبلور دید، گفت: به خاطر همین تبلور ارزش‌های فرهنگی ایرانی و ایران بود که نزد مردم عزیز بود و این خیلی با ارزش است.

فرمانده لشکر عملیاتی۱۷ علی بن ابی طالب (ع)، با اشاره به تلاش‌های سردار سلیمانی برای ظرفیت‌سازی در جهان اسلام در زمینه مقابله با تروریسم گفت: این ظرفیت‌سازی باعث شد او در منطقه غرب آسیا حتی بالاتر از رییس سابق اطلاعات ترکیه و رییس سابق اطلاعات عربستان قرار بگیرد.

وی اضافه کرد: دلیل اصلی محبوبیت سردار سلیمانی را می‌توان در این جمله کوتاه خلاصه کرد که شهید سلیمانی هرگز پی مقام و قدرت نبود، نه در عرصه نظامی، نه در عرصه اقتصادی و نه در عرصه سیاسی.

سردار گنجعلی خاطرنشان کرد: متاسفانه ‌در سال‌های اخیر شاهدیم بسیاری از عزیزانی که سابقه درخشانی هم در صحنه مقاومت داشتند، از آن خلوص دوران جنگ تحمیلی فاصله گرفته و اسیر هواهای نفسانی شدند و حتی شاهد بودیم برخی وارد فعالیت‌های اقتصادی یا سیاسی شدند. اما سردار سلیمانی راه امام را ادامه داد و سرباز خط اسلام و ولایت باقی ماند و همواره در پی ایجاد وحدت بود.

سردار سلیمانی داغ داعش را بر دل دشمنان گذاشت

دوست ۳۰ ساله سردار سلیمانی با تشریح درباره اهداف و انگیزه‌های آمریکا از ترور سردار سلیمانی گفت: سردار داغ داعش را بر  دل دشمنان به خصوص استکبار جهانی و همراهانش گذاشت؛ سردار به عنوان نخ تسبیح، درحال چیدن مهره‌های نظامی مقاومت در کنار هم بود و دشمن می‌دانست هر کجا در مقابل ایران شکست می‌خورد به ویژه در خارج از مرزها، حتما پای سپاه و حاج قاسم در میان است.

گنجعلی در پاسخ به این پرسش که در صورت نبود سردار، امروز جغرافیای منطقه چه شکلی بود، گفت: آمریکا در زمان طاغوت ایران را ژاندارم منطقه معرفی کرد. بعد از فروپاشی حکومت طاغوت هم این سرمایه گذاری را به سمت عربستان برد و از این طریق می‌خواهد در جنوب غرب آسیا حکمرانی کرده و دست به چپاول انرژی منطقه بزند.

وی اضافه کرد:‌ از آن مهمتر آمریکا می‌خواهد مبارزه ایدئولوژیک با اسلام داشته باشد که یکی از لازمه‌های این کار ایجاد تغییرات در جغرافیای منطقه از حیث تغییر جغرافیای سرزمینی با تاکید بر تعصبات قومی است. مانند ایجاد غائله کردستان، غائله پان‌ترکیست، غائله داعش (دولت عراق و شام، ..).

فرمانده لشکر عملیاتی ۱۷ امام علی بن ابی طالب(ع)، رمز پیروزی‌ها و موفقیت‌های سردار سلیمانی بر داعش را خدایی بودن ایشان عنوان کرد و افزود: حاج قاسم معتقد بود اگر کار برای خدا باشد خدا هم با اوست، به این آیه شریف اعتقاد داشت که یک نفر از سپاه اسلام معادل ۱۰ نفر دشمن است.

وی ادامه داد: ایشان سرباز شجاع، دلیر و ولایت‌مدار بود که هرگز به دشمن اجازه عرض اندام نداد. در مقابله با گروه‌های تروریستی و تکفیری دست نشانده آمریکا و دفاع از کیان نظام اسلامی در منطقه نقش بسیار زیادی داشت. این شهید عالی‌قدر با تأسی از قرآن کریم و آموخته‌های دینی و درس شجاعت فداکاری از سرور و سالار شهیدان نه اینکه جنایت‌های داعش را کم رنگ، بلکه ریشه کن کرد.

گنجیان تاکید کرد: به طور کلی حاج قاسم با مکتب خود که برگرفته از مکتب امام خمینی (ره) بود، توانست نه تنها بر داعش بلکه بر آمریکا پیروز شود و ما می توانیم از این مکتب درس‌هایی چون مجاهدت و صبر، علم‌آموزی، هجرت از خود، انقلابی بودن، بصیرت، آماده بودن، استقامت، فرماندهی دل‌ها، جاذبه، بیاموزیم.

وی افزود: باید شهید نشدن را یک غنیمت بدانیم تا این عمر ما به بطالت نگذرد، اگر امروز کسی را دیدید که بوی شهید از کلام و رفتار و اخلاق او استشمام شد بدانید او شهید خواهد شد.     

گنجعلی گفت‌: شهید سلیمانی یک انقلابی بود که به آرمان‌ها، اصول و ارکان انقلاب اسلامی معرفت و باور قلبی داشت و دارای اندیشه، روحیه و عمل تحول‌خواهانه، پیش‌رونده، پیش‌برنده بود. برای حضور قاطع، به هنگام و مؤثر در صراط مستقیم انقلاب و پاسداری از انقلاب اسلامی شاداب و بانشاط بود.

 سردار سلیمانی ظهور داعش را پیش بینی کرده بود

وی درایت و تیزهوشی را از دیگر ویژگیهای سردار سلیمانی عنوان کرد و گفت: در این زمینه ایشان ایشان بروز یک جریانِ به ظاهر مذهبیِ متمایل به یکی از فرقه‌ها و علیه‌ مقاومت را ایشان مدت‌ها قبل پیش‌بینی کرد و  به من گفته بود، آن چیزی که در وضع دنیای اسلام دارم می‌بینم – اسم بعضی از کشورها را ذکر کرد- جریانی درحال به وجود آمدن و شکل گرفتن است و بعد از مدتی داعش به وجود آمد.

این همرزم شهید سلیمانی با اشاره به ذکاوت و باهوشی سردار شهید خاطرنشان کرد: در اداره‌ اموری که با کشورها ارتباط داشت و در آنها دخیل بود، با کمال عقل و درایت رفتار می‌کرد.

گنجعلی ادامه داد:‌ وضع فعلی ما ما مثل دونده ماراتنی است که کیلومترها رنج دویدن را کشیده و کمی مانده به خط پایان، در حالی که جلوتر از همه است، با سنگ پرانی رقبا  احساس شکست می‌کند. رهبر ما فریاد می‌زند راهی تا خط پایان پیروزی نمانده، به زودی بر قله خواهید ایستاد و دشمنان به زانو در خواهند آمد. او بیهوده امید نمی‌دهد بلکه خط پایان را می‌بیند و آن را وعده می‌دهد (مانند حضرت موسی که وقتی به دریا رسیدند در حالی که دشمن از پشت سر به آنها نزدیک می شد به یارانش فرمود : ان معی ربی. یعنی همانا خدا با ماست و آنجا بود که دریا با عصایش شکافته شد.

وی افزود: ایستادگی، مقاومت، ثبات‌قدم، خستگی ناپذیری در میادین و صحنه‌های پاسداری از انقلاب اسلامی، تسلیم نشدن در برابر دشمنان کافران و فشارهای آنان با تحمل سختی راه را از دیگر ویژگی‌های حاج قاسم است و از طرفی دارای شجاعت و روحیه مقاومت بود.

گنجعلی با بیان اینکه شجاعت و مقاومت جزو خصلت‌های ایرانی است، یادآور شد: زبونی، عقب‌نشینی، انفعال و مانند اینها ضد روحیه‌ ملی ما است. آنهایی که ادعای ملیت می‌کنند و عملا زبونی از خودشان نشان می‌دهند، دچار تناقض هستند و او مظهر شجاعت و مقاومت بود.

زرنگی در جمع کردن مال نیست در فرصت طلبی برای شهادت است

به گفته وی، سردار سلیمانی روحیه‌ فداکاری و نوع‌دوستی داشت و برایش این ملت و آن ملت و مانند اینها مطرح نبود؛ نوع‌دوست بود، واقعا حالت فداکاری برای همه داشت. فرماندهی بود که افراد خاکستری را هم جذب می‌کرد و اینگونه دست دشمن را خالی می‌گذاشت.

فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) خاطرنشان کرد: هوشمندی و ذکاوت در چگونگی کسب مال نیست. ذکاوت یعنی اینکه انسان خود را نگه دارد و ذرات اتصال را در وجود خودش حفظ کند، منتظر فرصتی باشد تا مثل شهید عطری ودیگر شهدای ارزشمند در اولین فرصت بتواند به فوز عظمای شهادت نایل شود؛ این ذکاوت، زرنگی است و تیزهوشی است.

وی خاطرنشان کرد: شهید سلیمانی هرچه  تکلیف بود همان را انجام می‌داد، زمان جنگ و سیل و زلزله در داخل کشور و جنگ در خارج از کشور مانند سوریه، ‌عراق و لبنان وارد عمل می‌شد.

سردار گنجعلی با بیان اینکه حاج قاسم در جایگاه فرماندهی جلوتر از نیرو حرکت می‌کرد، گفت: سردار «محمدرضا فلاح‌زاده» از همراهان حاج قاسم سلیمانی در جنگ با داعش، در روایت دلاوری‌های سیدالشهدای مقاومت می‌گوید: «حاج قاسم در دوران دفاع مقدس در طریق ‌القدس تا قلب منطقه پل سابله هجوم برد و خودش به  شدت مجروح شد. در عملیات ‌فتح المبین تا ابوقریب پیشروی کرد و مجروح شد. در ‌بیت المقدس به قلب دشمن یورش برد و تا پادگان حمید، سپس مرز کوشک؛ در والفجر۸ پهنه اروند را درنوردید و شاهد حضور دلاورانه او در شدیدترین آتش‌های دریاچه نمک بودیم. در قرارگاه تاکتیکی با او در کربلای ۵ غرب کانال پرورش ماهی ‌زیر آتش‌فشان خمپاره‌ها و آتش‌های مستقیم دشمن در ۱۰۰ ماهی متری خط مقدم بودیم. در سوریه در تمام خطوط عملیاتی حاضر شد و در باشکوی حلب مورد هجوم تیرهای مستقیم داعش قرار گرفت. در سابقیه در جنوب حلب، ماشین او را به رگبار بستند. در قلعه حلب هدف تیر قناسه دشمن قرار گرفت. در شمال حماه انتحاری دشمن در نزدیکی حاج قاسم منفجر شد. موشک مسلحان نزدیک او منفجر شد. اولین نفری بود که با هلی‌کوپتر وارد حلب در زمان محاصره شد و هدف ضدهوایی دشمن قرار گرفت و اولین نفری بود که با هواپیما به‌صورت شبانه وارد فرودگاه حلب شد؛ این در حالی بود که تیرهای مستقیم توپ ۲۳ النصره کل باند را زیر آتش داشتند و بعد از آن دیگر نیروها را آوردند».

گنجعلی با اشاره به استراتژی و نبوغ نظامی شهید سلیمانی گفت: از استراتژی و نبوغ ایشان می‌توان به ایجاد وحدت و یکپارچگی بین سپاه اسلام مانند حیدریون، فاطمیون، زینبیون و عزیزان ایرانی و سوری اشاره کرد.

وی در پایان گفت: در مبحث نظامی فرماندهی، فرمانده بودن در امور بسیار مهم است. ولی رهبر بودن امری بالاتر، رهبری نفوذ در قلب‌هاست که فرمانده بودن در آن مستور است. حاج قاسم رهبر بود و رهبر کسی است که می‌گوید “بیایید جلو نه اینکه بگوید بروید جلو”.



منبع خبر

سردار سلیمانی نخ تسبیح مقاومت بود بیشتر بخوانید »

عکس/ فرمانده «نیروی قدس» با قدسیان آسمان

عکس/ فرمانده «نیروی قدس» با قدسیان آسمان



سردار اسماعیل قاآنی در سال های دفاع مقدس

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از گروه جهاد و مقاومت مشرق، قابی که پیش رو دارید، به سال 1364 شمسی، در مقر یگان تخریب «لشکر ۲۱ امام‌رضا(صلوات الله علیه)» (موسوم به مقر «شهید وزین») واقع در چند کیلومتری «اهواز» به ثبت رسیده است. در آن زمان، سردار «حاج اسماعیل قاآنی» فرماندهی لشکر مزبور را بر عهده داشت. در تصویر سه تن از شهدای این لشکر نیر دیده می شوند:

روحمان با یادشان شاد

هدیه به ارواح بلندپروازشان صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



منبع خبر

عکس/ فرمانده «نیروی قدس» با قدسیان آسمان بیشتر بخوانید »