شهید اندرزگو

شهید اندرزگو؛ سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک

شهید اندرزگو؛ سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک


گروه استان‌های دفاع‌پرس- «محمدمهدی اسلامی» کارشناس تاریخ انقلاب اسلامی ایران؛ «سیّدعلی اندرزگو» یکی از اعضای شاخه مسلحانه هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بود که بعد از اجرای حکم حسنعلی منصور، توانست با زندگی مخفی، ۱۴ سال ساواک را در حسرت دستگیری خود نگه دارد. از بهمن ۱۳۴۳ که آغاز تعقیب او بود، اندرزگو با تغییر چهره و لباس و مهاجرت به کشورهای افغانستان، عراق، لبنان، سوریه و همچنین استفاده از ۲۳ شناسنامه و گذرنامه با اسامی مستعار مختلف؛ خود را برای ساواک تبدیل به سوژه‌ای «دست‌نیافتنی» کرده بود. او نه تنها در این چهارده سال به راحتی از مرزهای ایران عبور می‌کرد، بلکه یکی از عوامل وارد کردن انواع سلاح برای تجهیز مبارزین بود.

شهید اندرزگو؛  سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک


یکی از نقاط استقرار وی در ایران، مشهد بود که در آنجا، همچون قم، تهران و نجف به تحصیل علوم دینی نیز اشتغال داشت. از جمله در مسجد بازار سرشور نزد ادیب نیشابوری می‌رفت یا در تکیه اصفهانی‌ها نزد آقای موسوی درس فرامی‌گرفت. بعداز ظهرها به چند طلبه در منزل عربی و جامع‌المقدمات و نهج‌البلاغه و درس می‌داد و در عین حال، با روحانیت مبارز مشهد نیز مرتبط بود. رهبر معظم انقلاب اسلامی در یکى از کلاس‌هاى درس دانشگاه علوم اسلامى رضوى در دوم آذر ۱۳۶۳ در این باره چنین می‌گوید: «ادیب نیشابوری سهمى هم در انقلاب دارد و آن، این هست که مرحوم سیدعلى اندرزگو در مشهد به نام دکتر آمده بود این‌جا مدت چند سال ماند… بیکار نماند و شاگرد و از دوستان نزدیک ادیب شد. درس ادیب مى‌رفت منزل‌شا… هم شاگرد ادیب شده بود، هم مأنوس با ادیب شده بود و به قدرى ادیب به ایشان علاقه‌مند شده بود، نمى‌دانست که این یک چریکى هست که تمام دستگاه امنیتى کشور به جریان افتادند که این را بگیرند. راحت پهلوى ادیب نشسته بود، ایشان هم پیرمرد با خیال راحت مشغول کارش بود، و پسرهاى ادیب هم توى کارهاى مبارزات و اعلامیه و این چیزها بودند، و حادثهٔ بامزه این هست که ریختند منزل ادیب براى دستگیرى پسرهایش در حالى که سیدعلى اندرزگو آن‌جا بود و او را نتوانستند بگیرند و اینها، نفهمیدند که این کی هست! یک طلبه‌اى بود نشسته بود آن‌جا و بچه‌هایش را گرفتند و بردند».

یکی از اصلی‌ترین مبارزان مشهد که اندرزگو با وی در ارتباط بود، آیت‌الله سیّدعلی خامنه‌ای بود. فردی که برای خواندن نماز پشت سر او اهتمام و به او ارادت داشت. در آن سال‌ها او به توسعه معارف دینی خود می‌پرداخت و به رسم حوزه، همزمان طلاب دیگر را نیز از اطلاعات علمی و البته مبارزاتی‌اش بهره‌مند می‌کرد. در مشهد چندین خانه عوض کرد و نیز پنهانی به سفر حج مشرف شد.

شهید اندرزگو؛  سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک

البته به اقتضای روش مبارزه، اطلاعات از آن روزهای سید زیاد نیست. «سید مرتضی صالحی» از دوستان نزدیک اندرزگو که سابقه آشنایی‌اش به سالهای قبل از زندگی مخفی باز می‌گردد، درباره تعاملات او می‌گوید: «هیچ‌وقت نمی‌گفت من الان چکار کردم، من الان آمدم قبلش کجا بودم، با چه کسی ملاقات داشتم و مثلا آن‌موقع در مشهد با آیت‌الله خامنه‌ای ملاقات می‌کرد، یا با خود امام در عراق ملاقات می‌کرد و سایر موارد مشابه… فقط محرمانه و مخفیانه و فقط به خاطر رضای خدا کار می‌کرد، اصلا و ابدا کاری را برای خوش آمد دیگران انجام نمی‌داد».

«سید مهدی اندرزگو» فرزند شهید اندرزگو می‌گوید:‌ «منزل ما در مشهد با منزل حضرت آقا چند کوچه بیشتر فاصله نداشت. در خاطر دارم که شهید اندرزگو برای این عزیزان کلاس آموزش اسلحه گذاشته بود؛ برای حضرت آقا، شهید هاشمی‌نژاد و آیت‌الله واعظ طبسی. البته من خاطر‌اتی را در این مورد از زبان رهبر معظم انقلاب اسلامی شنیده‌ام. ایشان می‌فرمودند: «شهید اندرزگو شب‌ها دیروقت به منزل ما می‌آمدند و با هم جلسه داشتیم و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می‌کردیم»».

آیت‌الله خامنه‌ای شرایط دشوار او در این ایام را چنین بیان کرده‌اند: «در همین شهر مقدس سال‌ها زندگی غرورانگیز پرافتخاری را دور از چشم‌های بیگانه و گوش‌های نامحرم در سخت‌ترین شرایط گذرانید. آن چهره متواضع، آن اندام کوچک، آن دل مهربان و آن صورت صمیمی که بر روی آن موتور گازی حقیر با سبدی در دست در شکل کاسب‌کاری در حقیقت بیکاره که در کوچه پس‌کوچه‌های سرشور و کهنو به ظاهر به دنبال کاری شبیه بیکاری، اما در باطن به دنبال هدفی عظیم می‌گشت را نمی‌توان فراموش کرد…آن روز در همین کوچه پس‌کوچه‌ها از روی درددل و از سر درد و اندوه می‌گفت: «من چند سال هست که در مشهد هستم، اما حسرت زیارت علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام به دلم مانده هست.» شهید اندرزگو مجبور بود که در اجتماعات ظاهر نشود، به جا‌های شلوغ نیاید، چون عکس او را همه جا پخش کرده بودند. او در اشتیاق زیارت امام بزرگوار علیه‌السلام می‌سوخت، اما به دنبال کار بزرگ خود بود»».

رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با کارکنان اطلاعات سپاه تهران، ۲۰ آذر ۱۳۶۱ می‌فرمایند: «نگرانی او نابجا نبود،‌ گاه ساواک تا یک قدمی او هم رسیده بود، اما به فضل الهی دستشان به او نرسیده بود. البته مبارزان هم در حفظ او حمیت ویژه‌ای داشتند. به عنوان نمونه رهبر معظم انقلاب اسلامی از یکی از مبارزان یاد می‌کنند که به دلیل آنکه در تنگنایی گیر کرده بود، قول همکاری به ساواک داده بود اما کوچکترین گزارشی درباره اندرزگو نداشته هست:‌ «بعد از انقلاب ما توى پروندهٔ این‌که نگاه کردیم دیدیم که ایشان گزارش‌هایى مى‌داده اما چه گزارش‌هایى؟ گزارش‌هایى که در درجهٔ اوّل اهمیت نیست، مثلاً سیدعلى اندرزگوى شهید، با ما ارتباط داشت در مشهد، با آقاى طبسى با بنده با خود آن شخص هم یک ارتباط ضعیفى داشت. یک کلمه گزارش از سیدعلى اندرزگو توى گزارش‌هاى ایشان نبود».

البته او و همرزمانش نیز حدأکثر مراقبت را اعمال می‌کردند. مرحوم «علی شمقدری» تولیت سابق حسینیه آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای در این باره می‌گوید: «عید نوروزی‌ بود که رفتم‌ منزل‌، احوال‌ آقا را پرسیدم‌. آقا به‌ من‌ نشانی‌ دادند در فلکه‌ آب‌ کوچه‌ نخودبریزها و به‌ من‌که‌ گفتند فلانی‌ تو برو کوچه‌ را نگاه‌ کن‌ ببین‌ چیز مشکوکی‌ می‌بینی‌؟ به‌ من‌ خبرش‌ را بده‌. ما هم‌ خبر نداشتیم‌ که‌ حالا قضیه‌ چیست‌ رفتم‌ توی‌ کوچه‌ همان‌‌طور که‌ آقا نشان‌ داده‌ بودند، عادی‌ قدم‌ زدم‌ از اول‌ کوچه‌ تا آخر کوچه‌ برگشتم‌ منزل‌ آقا گفتم‌ من‌ چیز مشکوکی‌ ندیدم‌. بعد از انقلاب‌ ما فهمیدیم‌ که‌ آن‌جا آقای‌ اندرزگو منزل‌ گرفته‌ بود. آقا فرمودند آن‌ روزی‌ که‌ من‌ ترا فرستادم‌ آن‌جا اندرزگو آن‌جا بود و می‌خواستیم‌ ببینیم‌ شما چیز مشکوکی‌ می‌بینی‌ یا نه‌.»

شهید اندرزگو؛  سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک

این حمایت‌ها، ابعاد دیگری نیز داشت. به عنوان مثال وقتی در یکی از تعقیب و گریزها، استخوان ران اندرزگو شکسته و در مشهد نیاز به نه هزارتومان پول برای عمل داشت، از برخی از جمله آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای این مبلغ را تأمین کرد. اما همه این همکاری‌ها در نهایت تحفظ بود.

دقت و گستردگی مراقبت‌ها سبب شد وقتی بعد از سال‌ها در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۵۶ ساواک در یک بازجویی به احتمال ارتباط اندرزگو با آیت‌الله خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد می‌رسد، کمیته مستقر در اوین ۹ روز بعد همچنان از اقدامات لازم «نسبت به دستیابی و شناسایی عناصر مرتبط» سخن می‌گوید و وعده می‌دهد «نتایج حاصله متعاقبا باستحضار خواهد رسید.» که به خوبی نشانگر دست خالی ساواک از هرگونه اطلاعات در این زمینه هست.

در سال‌های نخست دهه پنجاه، مبارزه مسلحانه از جاذبهٔ بسیاری برخوردار شده بود و جوانان بسیاری این روش مبارزه را برمی‌گزیدند. از جمله فعال‌ترین گروه‌های مبارزه مسلحانه در آن عصر، سازمان مجاهدین خلق بود که بر خلاف سایر گروه‌های الهام گرفته شده از بلوک شرق، ادعای مسلمان بودن داشتند. این موضوع بر جذابیت عضویت در سازمان برای مبارزان اسلامی افزوده بود. تا جایی که شهید آیت‌الله بهشتی درباره آن می‌گوید: «سال ۵۰ که مسئله گروه مجاهدین خلق روشن و کشف شد، از اینکه مجاهدین خلق یک سازمان سیاسی نظامی اسلامی به نظر می‌آمدند، خیلی خوشحال شدم و صمیمانه تائید می‌کردم و آرزو می‌کردم که بتوانم در داخل آنها حضور پیدا کنم ولی معروف بودن من و اینکه یک چهره‌ای بودم که برای پلیس شناخته شده بود و می‌توانست همه جا مرا به آسانی پیدا کند، مانع از این بود که بتوانم رسما در مجموعه اینها شرکت کنم».

آیت‌الله خامنه‌ای طی مصاحبه‌ای با روزنامه جمهوری اسلامی در تاریخ ششم تیر ۱۳۶۴ درباره حمایت شهید بهشتی از مبارزات مسلحانه در آن ایام، چنین یاد کردند: «در سال‌های ۵۱ یا ۵۲ عده‌ای از عناصر مبارز چریکی به ایشان مراجعه و از ایشان استفاده‌های فکری، مالی و معنوی می‌کردند که طبعاً رژیم متوجه این مسئله نمی‌شد».

شهید اندرزگو؛  سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک

البته با بروز ابعاد التقاطی در افکار این سازمان، آیت‌الله بهشتی به مثابه مرزبان اندیشه‌ای مجاهدان مسلمان، به تقابل با آن پرداخت و سازمان فهمید چهره‌ای همچون شهید بهشتی خطری در برابر ماهیت مبتنی بر نفاق آنها هست، لذا در سال ۱۳۵۴ طرح ترور ایشان را در دستور قرار داد.

سیّدعلی اندرزگو نماد یک «چریک مسلمان» بود و از این رو، سازمان به استقبال عضویت او رفت. در منابع مرتبط با تاریخ انقلاب اسلامی؛ میزان و نحوه ارتباط سیدعلی اندرزگو با سازمان مجاهدین خلق، مطالب مختلفی بیان شده هست. نقل سید آزادگان؛ مرحوم حجت‌الاسلام‌والمسلمین «سیّدعلی اکبر ابوترابی» این هست که اندرزگو سال‌ها با سازمان مجاهدین فعالیت کرد، اما به عضویت آن در نیامد و او را نیز از عضویت بر حذر می‌داشت، هر چند که در کار و ارتباط با سازمان بسیار صادق بود: «اگر عضویت پیدا می‌کردیم، دیگر باید طبق صلاح‌دید آنها حرکت می‌کردیم و نمی‌توانستیم این طور با هم کار کنیم و مستقل باشیم».

همکاری گسترده و منظم ابوترابی و اندرزگو از تیر یا مرداد ۱۳۵۳ آغاز شد. سیدعلی اندرزگو در آن ایام به شیخ عباس تهرانی معروف بود و پس از آن دیگر خودش را در تلفن‌ها به نام دکتر معرفی می‌کرد. اما سابقه دوستی آیت‌الله خامنه‌ای با اندرزگو و حمایت از فعالیت‌های او به قبل از این روزها باز می‌گردد. چه آنکه همسر شهید اندرزگو، درباره دوره‌ای که در مشهد و با شرایط کسالت، فرزند دوم خود را در راه داشت می‌گوید: «آن موقع آیت‌الله خامنه‌ای دکتری را در بیمارستان معرفی کرده بودند و من تحت نظر آن دکتر بودم.» ماجرایی که مربوط به سال ۱۳۵۲ هست. اما آنچه مشخص هست، اندرزگو واسطه آشنایی سیّدعلی اکبر ابوترابی با آیت‌الله خامنه‌ای بوده هست به طوری که ایشان در تقریظ کتاب «پاسیاد پسر خاک» می‌گویند: «اوّل بار او را در سالهای اوّل دهه‌ی پنجاه در منزل خودمان در مشهد زیارت کردم. شهید اندرزگو او را آورده بود و به او ابراز اعتماد کرد. پرسیدم شما با آقای آقاسیدعباس قزوینی که از آشنایان ما در قم بود نسبتی دارید؟ گفت پسر اویم».

در روزهایی که سازمان مجاهدین خلق، با ادعای «مارکسیسم علم مبارزه هست» و با بهانه‌جویی که نمی‌شود تحت لوای اسلام دست به مبارزه زد، اقدام به تغییر ایدئولوژی کردد. این امر شوک بزرگی به مبارزین بود. آیت‌الله خامنه‌ای طی مصحابه با روزنامه جمهوری اسلامی ایران، ششم تیر ۱۳۶۴، می‌گوید: «در سال ۵۴ که من از زندان آزاد شدم. همان شب با تلفن اول با آقای بهشتی تماس گرفتم، ایشان پرسید که شما کجایید و من گفتم من آزاد شدم. او گفت: کی می‌آیی اینجا؟ گفتم: همین الان، جای دیگری ندارم بروم. لباس هم نداشتم، مرا در زمستان گرفته بودند و آن‌موقع اواخر تابستان بود یک عبای زمستانی کلفت هم روی دوشم بود. با ریش تراشیده کوتاه. آقا محمدرضا یادشان هست، آن شب با آن وضعیت من به منزل آقای بهشتی رفتم. ایشان در آن شب اولین خبر از کمونیست شدن مجاهدین را به من دادند و گفتند که بله، همه چیز تمام شد، گفتم شما از کجا می‌دانید، شاید اتهام باشد، گفتند نخیر، قطعی هست. وقتی ایشان این را می‌گفتند تازه این اتفاق افتاده بود و من که رفتم به مشهد، دو روزی نگذشته بود که مرحوم آقا سیدعلی اندرزگو را دیدم، داشتم به منزل پدرم می‌رفتم که او را با موتور گازی‌اش دیدم، سلام و علیک و بعد من یاد حرف آقای بهشتی افتادم، پرسیدم این قضیه صحت دارد، گفتند بله و بعد پرسیدند که حالا من همچنان به اینها اسلحه بدهم؟ که من گفتم نه، اگر اینطور هست که قطعاً نه».

اندرزگو در کنار برخی دیگر از مبارزان مسلمان،‌ تصمیم به ایجاد الگویی اسلامی برای مبارزه مسلحانه گرفتند. آن روزها سازمان به خلق ادبیات برای مبارزه دست زده بود. به عنوان نمونه سید محمد صدر به نقل از یکی از اعضای شاخص سازمان نقل می‌کند که گفته بود «عمر چریک دو سال هست. یا دستگیر و اعدام می شود یا در درگیری کشته می شود». حال سیّدعلی اندرزگو که میان اعضای سازمان و مبارزان شناخته شده بود، بیش از ده سال بود که شبانه روز برای مبارزه مسلحانه می‌کوشید و به زندگی مخفی رو آورده بود. با این وصف کسی نمی‌توانست او را یک «چریک» اسطوره‌ای نداند، چریکی که مثلا نقض جمله معروف چپ‌ها درباره «کوتاهی عمر چریک» بود.

او به واسطه ایمان به راهش، خونسردی زیادی در هنگام عملیات‌هایش داشت. حجت‌الاسلام سید مهدی اندرزگو می‌گوید:‌ «یکی از خاطراتی که رهبر معظم انقلاب برایم تعریف کردند، این بود که بارها پدرم را در کوچه و خیابان دیده بودند و بعد از سلام و احوال‌پرسی متوجه شده بودند که در دست او زنبیلی پر از مهمات و اسلحه هست و او با خونسردی کامل آنها را با خود جابه‌جا می‌کرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابه‌جایی مهمات با خود می‌برد تا این عملیات شکلی عادی‌تر به خود بگیرد. البته ما این‌ها را بعدها از زبان حضرت آقا شنیدیم و آن زمان متوجه نمی‌شدیم.از ایشان شنیدم که: یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی می‌آمد. موتور را که نگهداشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره‌ی خروس‌ها پرسیدم، جواب داد که این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند! حضرت آقا فرمودند زنبیل را که کنار زدم، دیدم زیر پای خروس‌ها پر از نارنجک و اسلحه هست».

 

سید اکبر صالحی این خاطره را این گونه تکمیل کرده هست: «وقتی ما فیلم افطار خونین را در سال ۱۳۵۸ تهیه کردیم، رهبر معظم انقلاب اسلامی به ما گفتند که من هم یک خاطره‌ای از ایشان دارم در سناریوتان بیاورید. فرمودند که من یک روز از منزلم بیرون آمدم که سر ظهر نماز به مسجد پدرم بروم، دیدم که شهید اندرزگو دارد از سر کوچه می‌آید، یک بچه بغلش هست و زنبیل هم دستش هست و بین کوچه با هم برخورد کردیم و دید کوچه خلوت هست، زنبیل را نشان داد، دیدم که تو زنبیلش یک مشت لباس و میوه هست. اینها را کنار زد، زیر آن اسلحه و نارنجک بود. گفت ما در خدمت علما هستیم».

اندرزگو در این مقطع تجدید عهد با امام خمینی (ره) را ضروری دانست. خود را به نجف اشرف رساند و به دیدار مرجع تقلیدش رفت. سپس به سوریه و لبنان سفر کرد و به سازماندهی متفاوتی برای مسلمانان مبارز شتافت. مرحومه مرضیه حدیدچی (دباغ) درباره دیدار خود با اندرزگو در سوریه گفته هست: «شهید اندرزگو وقتی دربارهٔ مسائل مختلف، از جمله تغییر ایدئولوژیک منافقین صحبت می‌کردند، به‌شدت ناراحت بودند و می‌گفتند: «خوب هست کسی را پیدا کنیم که برای کشتن عده‌ای از سران اینها فتوایی بدهد، چون اگر آن‌ها از بین بروند، می‌شود دیگرانی را که در سیستم مخوف منافقین گرفتار شده‌اند نجات داد، چون بسیاری از آنها متوجه شده به بیراهه رفته‌اند، ولی در آن سیستم تشکیلاتی راه چاره‌ای برایشان باقی نمانده هست». ایشان فوق‌العاده برای جوانانی که گرفتار شده بودند و راه نجاتی نداشتند، ناراحت بودند. یادم هست بعضی از هواداران سازمان پنهانی نماز می‌خواندند، اما جرئت نداشتند حرفی بزنند، چون بلافاصله ترور می‌شدند!»

شهید محمدصادق اسلامی از آن روزها چنین گفته هست: «ما تلاش‌مان این بود که شاخه‌های مذهبی جدا شده از اینها احیا بشود از این رو از طریق سیّدعلی اندرزگو و آقای ابوترابی و سایر افراد تلاش زیادی کردیم که از هر طریق کمک‌های به مذهبی‌های اینها یاری برسانیم. فعالیت ما بیشتر این بود که به جداشدگان از سازمان کمک مالی برسانیم . سیّدعلی اندرزگو با برخی از افراد آنها در ارتباط بود و می‌خواست اینها را به هم مربوط کند و یک سازمان جدیدی از گروه‌های مذهبی مجاهد و مبارز به وجود بیاورد، ما از طریق سیدعلی اندرزگو کمک‌های زیادی برای شاخه‌هایی از گروه‌های مذهبی می‌فرستادیم؛ تا ایشان را احیا کنیم.»

اندرزگو در بیروت هم از حمایت آیت‌الله خامنه‌ای برخوردار شد. احمد قدیریان از آخرین ماه‌های حیات این شهید چنین نقل کرده هست:‌ «یکی دو بار برای همین کارها به بیروت رفتم. در یکی از این سفرها با مرحوم شهید اندرزگو و سایر عزیزان نیز دیداری داشتم. شهید اندرزگو نامه‌ای را از قبل، احتمالا اردیبهشت ماه ۱۳۵۷ فرستاده بودند، مبنی بر این که من دست از خودم، خانواده ام و بچه‌هایم کشیدم و اکنون که به این جا [بیروت] آمدم هیچ انتظاری از هیچ کسی ندارم که به من کمک کند، ولی شما بدانید که این انقلاب سر می‌گیرد. من می‌خواهم کمک بشود و شما کمک بکنید. خودم نیاز به کمک ندارم؛ ولی رزمندگانی که مشابه من هستند نیاز به کمک دارند. برای کمک به شهید اندرزگو که ساکن برج‌البراجنه بودند، مبلغی نیاز بود. که مجوز شرعی پرداخت آن باید به وسیله رهبر معظم انقلاب اسلامی صادر می‌شد که ایشان هم موافقت کردند و حتی قرار شد توسط آقای محمد صادق اسلامی و دیگر دوستان، مبلغی به لبنان فرستاده شود».

اندرزگو با دریافت این قبیل مبالغ، اسلحه و دیگر نیازهای مبارزاتی را تأمین می‌کرد، اما هرگز آن را به مصرف شخصی نمی‌رساند و گاهی برای امور خود، به سختی می‌افتاد. هرچند برخی دوستان از این امر غافل نبودند. به عنوان نمونه «حاج علی آقا حیدری در تهران ماهیانه حدود ۲ هزار تومان برای مصرف شخصی به ایشان می‌داد و ایشان از این امر خوشحال بود».

او پس از بازگشت به ایران همزمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی تصمیم به نابودی شاه گرفت. طرح او دو مرحله داشت. او در سفر آخر مقدمات وارد کردن انواع اسلحه به ایران را تدارک دیده و گام‌های غیرقابل انتظاری برداشته بود. بخش اول را مرحوم احمد قدیریان چنین روایت کرده هست: «شهید اندرزگو قرارش بر این‌ بود که‌ از انتهای‌ خیابان‌ ایران‌ که‌ سه‌ راه‌ امین‌حضور هست‌ تا شمالش‌ چهارراه آبسردار و در شرق و غرب‌ آن‌جا یک‌ منطقه‌ نظامی‌ بسته‌ تشکیل‌ بدهد و افرادی‌ را شناسایی‌ کرده‌ بود و یک‌ رقم‌ قابل‌ توجهی‌ را نیازمند بود، حدود سه‌ میلیون‌ تومان‌ آن‌ روز، پول‌ می‌خواست‌ که‌ بزرگوارانی‌ همچون‌ حضرت‌ آیت‌‌الله خامنه‌ای‌ در ریز قضایا هستند. این‌ بزرگوار به‌ دنبال‌ این‌ بود که‌ بتواند مهمات و سلاحی‌ را آماده‌ کند که‌ اگر توپ‌ و تانک‌ از زمین‌ می‌آیند، بتواند مقابله‌ بکند و اگر از بالا هلیکوپتر می‌خواهد عملیاتی‌ انجام‌ بدهد بتواند هلیکوپتر را بزند. لذا در این‌ راستا تصمیم‌ گرفته‌ بود که‌ گلوله‌ و سلاح آرپی‌جی‌ هفت‌ را وارد بکند. شش‌ قبضه‌ تهیه‌ کرده‌ و وارد کشور کرده‌ بود و در جاسازی‌ خودش‌ قرار داده‌ بود. حدود بیست‌ قبضه‌ سلاح‌ کمری‌ و فشنگ‌ مربوطه‌ را آماده‌ کرده‌ بود. به‌ دنبال‌ تهیه‌ تیربار بود که‌ روی‌ بام‌ها تیربار بگذارد که‌ اگر هلیکوپتر می‌آید، بتواند مبارزه‌ بکند و هلیکوپتر را بیندازد. لذا برای‌ تهیه‌ تیربار رقمی‌ حدود پانصد هزار تومان‌ پول‌ نیاز بود که‌ مرحوم‌ شهید بهشتی‌ مساعدت‌ کردند، یک‌ مقدار تعهداتی‌ در مسجد قبا از افراد گرفته‌ شد که‌ این‌ به پول‌ تبدیل‌ شد و این‌ پول‌ به‌ دست‌ ایشان‌ رسید. آخر کارهای‌ او بود. هنوز سلاحهای‌ تیربارش‌ به‌ دست‌ نیامده بود یا در جایی‌ پنهان‌ کرده‌ بود که‌ خودش‌ می‌دانست‌ ولی‌ عزیزانی‌ که‌ دست‌ اندرکار بودند، دسترسی‌ به‌ آن‌ سلاح‌ها پیدا نکردند».

برنامه او یک گام دیگر نیز داشت. با یک برنامه شش ماهه رفت و آمدهای شاه را تحت نظر گرفت تا بتواند با وارد کردن مواد منفجره از فلسطین؛ هدف خود را پیاده کند و دست به کار شد تا به کمک شخصی در داخل کاخ سلطنتی به این مهم دست یابد که با رویداد شهادتش توفیق اجرای آن را از دست داد.

شهید اسلامی درباره این طرح گفته هست: «یکی از پیشنهادهای سیّدعلی اندرزگو این بود که اگر بتوانید یک مقدار پول زیادی تهیه کنید، ما می‌توانیم موشک‌های هدایت‌شونده از خارج تهیه کنیم، بیاوریم و با این موشک‌ها قصر شاه را هدف قرار بدهیم. روی این موضوع هم داشتیم کار می‌کردیم و اکبر استاد، من و چند نفر دیگر این طرف و آن طرف می‌زدیم تا بتوانیم یک پول بزرگی برای این کار تهیه کنیم. حتی از قرار یک ماشینی هم ساخته بود که [برای چنین کاری] جاسازی شده بود و می‌خواست آن را به خارج بفرستد و به‌ وسیله آن اسلحه بیاورد». سیدعلی اندرزگو به شدت نگران تأمین سلاح برای آن عملیات بزرگ بود، به یکی از دوستان گفته بود «در آخرین‌ سفری‌ که‌ به‌ لبنان‌ داشتم‌، سلاح‌هایی‌ را آن‌جا تهیه‌ کردیم‌ که‌ تا آنها نیاید نمی‌توانیم‌ برنامه‌ خود را اجرا کنیم».

اما گویی تقدیر الهی آن بود که انقلاب اسلامی تنها با مشارکت اجتماعی عموم مردم به پیروزی برسد. قدیریان پایان آن تلاش برای عملیات را عروج اندرزگو چنین تصویر کرده هست: «همه‌ محله‌ها را ایشان‌ زیرنظر گرفت‌ و توانست‌ آن‌جاها را کنترل‌ کند، تلفن‌های‌شان‌ را کنترل‌ کند. یک‌ از مراکزی‌ که‌ ایشان‌ در ارتباط‌ بود با حاج‌ اکبر آقا صالحی‌ بود که‌ لبنیاتی‌ داشت‌ در خیابان‌ خراسان‌.» آن‌طور که قدیریان نقل کرده هست، اندرزگو و صالحی با چند واسطه پیام را مبادله کرده بودند، اما تلفن همه آنها نیز شنود بوده هست. «بعدازظهر ماه‌ مبارک‌ رمضان‌ نزدیک افطار بود‌ که‌ ایشان‌ در کوچه‌ سقاباشی‌ گرفتار ساواک‌ می‌شود که‌ از اطراف‌ همه‌ کوچه‌ها به‌ روی‌ ایشان‌ بسته‌ می‌شود. ولی‌ با عملیاتی‌ که‌ نشان‌ می‌دهد ساواک‌ فکر می‌کند که‌ ایشان‌ مسلح‌ هست‌، در صورتی‌ که‌ ایشان‌ اصلاً سلاح‌ همراه‌ نداشت‌ اما شماره‌ تلفن‌ها و اسنادی‌ را به‌ همراه‌ داشت‌. ساواک‌ از اطراف‌ و از پشت‌ بام‌ از درهای‌ مقابل‌ خانه‌های‌ مقابلی‌ که‌ قبلاً گرفته‌ بود به‌ طرفش‌ تیراندازی‌ می‌کند. ایشان‌ آن‌ کاغذ اسناد و تلفنها را به‌ داخل‌ دهنش‌ می‌برد و می‌جود که‌ بعدها‌ طبق‌ اطلاعی‌ که‌ به‌ ما رسید ساواک‌ خواسته‌ بود که‌ آن‌ اسنادی‌ را که‌ ایشان‌ فرو برده‌، بتواند از معده‌اش‌ در آورد که‌ چیزی‌ به‌ دستش‌ نیامد».

مرحوم محسن لبانی آن شب را چنین ترسیم کرده هست: «آن‌ شب‌ ما مهمانی‌ داشتیم‌ که‌ آقایان‌ همه‌ اینجا بودند. حتی‌ همه‌ اتاق‌ها پر بود از همین‌ برادرهای‌ مبارز. گفتند که‌ مرحوم‌ شهید اندرزگو شهید شدند، شهید اسلامی‌ بلند شدند یک‌ مقداری‌ صحبت‌ کردند که‌ جریان‌ چی‌ بود، آن‌ شب‌ آقای‌ فلسفی‌ و انواری‌ و دیگر افراد هم‌ اینجا بودند بعد آقایان‌ زودتر جلسه‌ را ختم‌ کردند و رفتند. ما رفتیم‌ صبح‌ مسجد وقتی‌ برگشتیم‌ ساواک‌ ریخت‌ توی‌ خانه‌ ما. خودمان‌ خبر نداشتیم‌ که‌ تلفن‌ ما کنترل‌ هست».

یکی از جوانان شاهد صحنه، چنین می‌گوید: «۱۹ ماه مبارک بود. شاید حدود سه ربع مانده بود به مغرب، در خیابان سقاباشی که الان به نام شهید قادری شده، ساواک موفق شد که ایشان را محاصره کند. زمانی که تیراندازی شروع شد به دلیل اینکه منزل نزدیک بود و من منزل بودم، متوجه شدم به سرعت خودم را به منطقه رساندم. منتهی اجازه نمی‌دادند کسی نزدیک بشود. در حدّی که ما می‌دیدیم شاید ۳۰ تیم ساواک همزمان خیابان ایران را از اطراف محاصره کرده بودند. در لحظهٔ آخر شهیداندرزگو که آمده بود بپرد روی دیوار پشت سر خودش و وارد منزلی بشود و از آن طریق فرار کند از دو طرف ایشان را به رگبار بسته بودند و درست جای یک نفر روی دیوار خالی بود، اطرافش پر از اثرات گلوله بود و قبل از اینکه ایشان به شهادت برسد از خانه‌های اطراف دیده بودند که ایشان چیزهایی را در حال بلعیدن هست که ظاهراً قرارها و کاغذهایی بوده که حمل می‌کرده هست. در طول این مدت ساواک بارها به مأمورینش دستور داده بود که ما ایشان را زنده می‌خواهیم و سعی کنید که حتی‌المقدور ایشان به شهادت نرسد ولی با شهامت و شجاعت و دلیری ایشان، در حالی که ایشان هیچ اسلحه‌ای نداشت و تیراندازی هم نکرده بود، ایشان را آنچنان از ترس به رگبار بسته بودند».

آیت‌الله خامنه‌ای دوره تبعید خود در جیرفت را می‌گذراند که خبر شهادت او را شنید. بعدها در رثای او چنین گفت: «برادران دیرینش او را به نام «سیّدعلی اندرزگو» می‌شناختند، دیگرانی او را به نام «شیخ عباس» و در مشهد بیشترین کسانی که او را میدیدند به نام «دکتر». این فضای ظلمانی و این شب تاریک، آن عقاب جوری که بال بر سر شهر و شهروندان گشوده بود، این خورشید فروزنده تابان را در زوایای خانه‌ها، در کنج بیغوله‌ها، در شرایط دشوار زندانی کرده بودند؛ امّا خورشید هرگز زندانی نمی‌شود. سال‌ها گذرانید و دشمن با همه‌ی تشکیلات وسیعش، با دستگاه جاسوسی شب و روز در کارش نتوانستند «شیخ عباس» را بشناسند. در آخرین ماه‌هایی که مردم ایران برافروخته و گداخته، در تعقیب راه پرشکوه خود، راه پیروزی جنبش اسلامی بر دستگاه‌های ظلم و استثمار جهانی می‌کوبید و پیش می‌رفت، شهید عزیز ما، سیّد بزرگوار عالی‌مقام ما باز هم در هاله‌ای از خموشی، از گمنامی، از ناشناسی، مانند شهیدان تشیّع در روزگار اختناق عبّاسی و اموی به دست گرگان خونخواره‌ی دستگاه جبار طاغوتی شهید شد».

منبع:

سایت دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

گروه حماسه و جهاد خبرگزاری دفاع مقدس

انتهای پیام/

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
شهید اندرزگو؛ سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک

شهید اندرزگو؛ سوژه‌ «دست‌نیافتنی» ساواک بیشتر بخوانید »

نامزدهای چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو معرفی شدند

نامزدهای چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو معرفی شدند


دبیرخانه جایزه ادبی شهید سیدعلی اندرزگو، فهرست آثار نامزدشده در چهارمین دوره این جایزه را اعلام کرد.

به گزارش مجاهدت از مشرق، به گفته دبیرخانه، آثار رسیده در سه بخش «روایت مستند و تاریخ شفاهی»، «داستان بلند و رمان بزرگسال» و «داستان کودک و رمان نوجوان» توسط هیئت داوران مورد بررسی قرار گرفته و اسامی نامزدها به شرح زیر است:

نامزدهای چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو معرفی شدند

نامزدهای بخش روایت مستند و تاریخ شفاهی:

کتاب رضاخان تا رضاشاه (از بخت جمهوری خواهی تا تخت شاهنشاهی) / به‌قلم هدایت‌الله بهبودی / انتشارات موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

کتاب فعالیت سیاسی و مسلحانه گروه حزب الله / به‌قلم علیرضا محسنی ابوالخیری / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کتاب اعدامی‌ها / به‌قلم شاداب عسگری، مرضیه یادگاری / انتشارات روزنامه ایران

کتاب مبارزه به روایت شهید محمدصادق اسلامی / به‌قلم جواد اسلامی / انتشارات سرچشمه

کتاب فهم زمانه / به‌قلم یعقوب توکلی / انتشارات چاپ و نشر بین‌الملل

کتاب من ربانی شیرازی هستم / به‌قلم فاطمه رحیمی / انتشارات سوره مهر

نامزدهای بخش داستان بلند و رمان بزرگسال:

کتاب گعده‌های دور آتش / به‌قلم سیدمیثم موسویان / انتشارات کتاب نما

کتاب پرواز مسکو / به‌قلم زکیه عباسی / انتشارات سوره مهر

کتاب ماه و بلوط / به‌قلم محسن مومنی شریف / انتشارات سوره مهر

کتاب باغ خونی / به‌قلم نوید ظریف کریمی / انتشارات ستاره‌ها

نامزدهای بخش داستان کودک و رمان نوجوان:

کتاب سلفی با میرزا / به‌قلم طاهره مشایخ / انتشارات مهرک

کتاب جادو پرست / به‌قلم سیده فاطمه موسوی / انتشارات جمکران

کتاب اسپاگتی با سس قرمز / به‌قلم هادی حکیمیان / انتشارات دفتر نشر معارف

کتاب فرار ماردوش / به‌قلم سمیه سلیمانی / انتشارات چاپ و نشر بین‌الملل

کتاب شبحی در پشت بام / به‌قلم مجید ملامحمدی / انتشارات به نشر

گفتنی است کتاب‌های برگزیده در هر بخش در مراسم اختتامیه جایزه شهید اندرزگو معرفی خواهند شد.

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

نامزدهای چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو معرفی شدند

نامزدهای چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو معرفی شدند بیشتر بخوانید »

چهارمین جایزه شهید اندرزگو فراخوان داد

چهارمین جایزه شهید اندرزگو فراخوان داد


چهارمین جایزه شهید اندرزگو فراخوان داد

به گزارش نوید شاهد، دبیرخانه جایزه ادبی شهید سیدعلی اندرزگو با انتشار فراخوانی از تمامی پدیدآورندگان و ناشران برای حضور در چهارمین دوره این رویداد فرهنگی دعوت کرد.

 چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو، با همکاری مجمع ناشران انقلاب اسلامی و سایر تشکل‌های فرهنگی با هدف تأکید بر روشنگری درباره دوران منحوس پهلوی‌ها و مقابله با تحریف و بازنمایی واژگونه آن دوران سیاه برگزار می‌شود.

متن فراخوان به شرح زیر است: باسمه تعالی فراخوان چهارمین دوره جایزه ادبی شهید سیدعلی اندرزگو جایزۀ ادبی شهید سیدعلی اندرزگو که فرصتی برای بازخوانی حقیقت و ایستادگی در برابر تحریف است، با همراهی ناشران، نویسندگان و پژوهشگران متعهد به انقلاب اسلامی، طی سه دوره گذشته به بستری تأثیرگذار برای تقدیر از آثاری تبدیل شده که در روشنگری حقایق دوران رژیم پهلوی و مقابله با تحریف و بزک پهلوی‌ها نقش داشته‌اند. این جایزه‌ی مردمی نه‌تنها به تقدیر از نویسندگان و ناشران متعهد می‌پردازد، بلکه جریان‌سازی تولید محتوا در این حوزه، را اولویت خود در جهت تبیین قرار داده است.

 اکنون، در دهه پنجم انقلاب اسلامی و در راستای گام دوم این حرکت شکوهمند، چهارمین دوره جایزه، با همکاری مجمع ناشران انقلاب اسلامی و سایر تشکل‌های فرهنگی، برگزار خواهد شد. هدف این دوره نیز تأکید بر روشنگری درباره دوران منحوس پهلوی‌ها و مقابله با تحریف و بازنمایی واژگونه آن دوران سیاه است. محورهای جایزه: دبیرخانۀ دائمی جایزۀ ادبی «شهید سیدعلی اندرزگو»، از تمامی نویسندگان و ناشران دعوت می‌کند آثار خود را در چهار گروه داستان بلند و رمان بزرگ‌سال، داستان و رمان کودک و نوجوان، تاریخ شفاهی و روایت مستند و همچنین ادبیات نمایشی به دبیرخانه ارسال نمایند. شرایط: آثاری که دارای شرایط زیر باشند، در فرآیند داوری قرار خواهند گرفت: چاپ اول سال‌های ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ در موضوعات مرتبط با جایزه موضوع آثار: مقابله با تحریف تاریخ و بزک رژیم پهلوی، روشنگری دربارۀ انقلاب اسلامی؛ روایت زندگی شخصیت‌های تأثیرگذار در پیروزی انقلاب اسلامی.

مهلت و نحوه ارسال آثار: پدیدآورندگان می‌توانند دو نسخه از آثار خود را از اول اسفندماه ۱۴۰۳ تا ۳۱ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۴ به دبیرخانه دائمی جایزه شهید سیدعلی اندرزگو به نشانی تهران، خیابان انقلاب، خیابان دوازدهم فروردین، خیابان شهدای ژاندارمری، پلاک ۱۴۰، مجمع ناشران انقلاب اسلامی و کدپستی ۱۳۱۴۶۷۳۸۸۴ ارسال کنند. همچنین برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانند به mananashr.ir مراجعه کنند. اختتامیه چهارمین دوره جایزه ادبی شهید سیدعلی اندرزگو پایان تابستان ۱۴۰۴ برگزار خواهد شد. انتهای پیام

چهارمین جایزه شهید اندرزگو فراخوان داد

منبع خبر

چهارمین جایزه شهید اندرزگو فراخوان داد بیشتر بخوانید »

سردار شهید «حاج عبدالله نوریان»؛ از همراهی با «شهید اندرزگو» تا فرماندهی «گردان تخریب»

سردار شهید «حاج عبدالله نوریان»؛ از همراهی با «شهید اندرزگو» تا فرماندهی «گردان تخریب»


سردار شهید «حاج عبدالله نوریان»؛ از همراهی با «شهید اندرزگو» تا فرماندهی «گردان تخریب»

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، چهارم اسفند 1364 در عملیات والفجر 8 و در منطقه عملیاتی فاو، شهیدی به وصال دوست رسید که حتی نام خود را هم از میان برداشته بود تا فقط بنده باشد و حجابی میان خود و خدایش نماند. این عارف سالک کوی دوست و این دلداده طریق توحید، سردار شهید «حاج عبدالله نوریان» فرمانده و بنیانگذار «گردان مهندسی و تخریب لشکر 10 سیدالشهدا(ع)» بود که از شگفتیهای روح بزرگش حکایتها در خاطرها مانده است. شهیدی که تا دم آخر و تا لحظه شهادت کنار نیروهایش ماند و از خط مقدم، قدمی دور نشد. شهیدی که از طبیعت تا انسان، در قاموس او آیه و جلوه معشوق و معبود بود و همه هستی در نگاه رازآشنایش تقدس و حرمت داشت.

از همراهی با «شهید اندرزگو» تا فرماندهی «گردان تخریب»

عبدالله(محمود) نوریان در 22 آذر 1340 در محله شمیران تهران به دنیا آمد.او از همان ابتدا در خانواده‌ای مؤمن و با احساسات پاك و بی‌آلایش مذهبی آشنا شد، كودكی‌اش را صرف یادگیری قرآن در مسجد محل كرد. محمود علاقه خاصی به مباحث دینی داشت و در كنار تحصیل به مطالعه كتب مذهبی نظیر نهج‌البلاغه می‌پرداخت. در این ایام كتاب «حكومت اسلامی» حضرت امام (ره) تأثیر عمیقی در اندیشه‌های سیاسی و دینی‌اش گذاشت به طوری كه از آن پس تصمیم گرفت افكار و عقاید ایشان را در میان مردم ترویج دهد. شهید نوریان، با مبارزان برجسته‌ای چون «آیت الله شهید شاه‌آبادی» و شهید مجاهد و قهرمان «محمدعلی اندرزگو» مأنوس بود؛ او در راهپیماییها و تجمعات عظیم انقلاب، وظیفه نظم و سازماندهی را بعهده داشت و در سال 1358 همزمان با گرفتن دیپلم، به‌عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
از آنجا كه محمود در شناسایی و مبارزه با عناصر ضد انقلاب تجربه‌‌های مفید و موفق داشت، در واحد تحقیقات پذیرش ستاد مركزی سپاه مشغول خدمت شد؛ وی در عملیات بازی‌دراز شركت فعال داشت؛ با آغاز عملیات فتح‌المبین به جبهه‌های نور علیه ظلمت شتافت و در سال 61 با تأسیس تیپ سیدالشهدا (ع) به عنوان فرمانده گردان تخریب لشكر سیدالشهدا (ع) مشغول به كار شد.
او از نخستین روزهای مسئولیت خود تمام توانش را صرف تربیت نیروهای كارآزموده تخریبچی كرد كه تا آخرین روز جنگ موفقیت گردان تخریب مرهون و مدیون كادرسازی آن شهید بزرگوار است
قبل از عملیات والفجر 8 به علت توانمندی بالای مدیریتی، سكاندار دو واحد رزمی حیاتی جنگ یعنی تخریب و مهندسی شد. حضور غواصان گردان تخریب در ایجاد معبر در جزیره ‌ام‌الرصاص و شكستن خط، توأمان در كارنامه مدیریتی این شهید والامقام می‌درخشد.

شهید نوریان در ایامی كه در تهران و مرخصی بود، جزء حلقه شاگردان معنوی عارف واصل حضرت آیت‌الله حق شناس بود و این عالم ربانی نیز علاقه خاصی به این شهید داشت.

عبدالله بنده‌ بد خداست!

«ویژگی دیگر حاج‌ عبدالله، خودسازی‌اش بود. او قبل از اینکه به دیگران بپردازد، به خودش پرداخته بود. ویژگی‌های اخلاقی خاصی داشت. این ویژگی‌ها شرایطی را فراهم کرده بود که اصلا خودش را نمی‌دید، از شهرت گریزان بود، قبل از عملیات «خیبر»، گردان تخریب، چهار تا چادر در انتهای دوکوهه و پشت رودخانه داشت. حاج قاسم راننده حاج عبدالله بود. گاهی اوقات می‌گفتیم کی می‌شود که ما هم راننده حاج‌عبدالله باشیم تا بیشتر در کنارش باشیم؟ حاج عبدالله با حاج‌ قاسم می‌خواست وارد دوکوهه شود، دژبان نمی‌گذاشت؛ اینها کارت تردد نداشتند. حاج‌عبدالله گفت: «ما بچه‌های گردان تخریب تیپ 10 سیدالشهدا هستیم» دژبان پرسید: «همان که فرمانده‌اش حاج‌عبدالله است؟» حاج قاسم گفت: «بله» و دژبان گفت: «خوش به حالتون!» دژبان ‌رفت و طناب را انداخت تا ماشین عبور کند. حاج قاسم می‌گفت: «وقتی داخل شدیم، حاج‌عبدالله روی داشبورد ماشین زد و گفت: نگه‌دار. منهم ایستادم. حاج عبدالله سراغ دژبان رفت. پرسید: تو عبدالله را می‌شناسی؟ جواب داد: نه تعریفش را شنیدم. حاجی به او گفت: عبدالله بنده بد خداست! دژبان یقه حاج‌عبدالله را گرفت و گفت: عبدالله بنده بد خداست؟ به چه حقی به خودت جرات می‌دهی این حرف را بزنی؟! می‌خواست حاج‌عبدالله را بیرون بیاندازد، ما رفتیم و او را جدا کردیم. گفتیم ولش کن. دژبان گفت: اگر دفعه بعد بیایید و کارت نداشته باشید، راهتان نمی‌دهم. این دفعه به خاطر همان فرمانده‌ای راهتان دادم که بدش را گفتید. آن شب حاج‌عبدالله به گردان آمده و خیلی به هم ریخته بود و حال خوبی نداشت؛ با ناراحتی می‌گفت: «شما در گردان زحمت می‌کشید و بجایش من مشهور شدم». او آن شب به این نتیجه رسیده بود که گردان را رها کند و به کردستان برود. نامه‌ای هم به شهید رستگار نوشت. شهید رستگار با دیدن نامه پرسید: «این چیه؟» حاج قاسم جواب داده بود: «مثل اینکه فیلَش یاد هندوستان کرده می‌خواهد برود، کردستان» شهید رستگار گفت: «ایراد ندارد حاج قاسم را با خودت ببر همین که اسم حاج‌عبدالله روی گردان تخریب هست، کافی است». بعد از عملیات «خیبر» حاج‌عبدالله خرما، نان و آب برداشت و به بازی‌دراز رفت تا خودسازی کند، شهرتی را که از آن بدست آورده، گریبان‌گیرش نشود؛ چرا؟ چون یک دژبان وظیفه از او تعریف کرده بود!»

لای قبرها می‌رفت، «لا اله‌الا‌الله» می‌گفت و می‌لرزید…

«حاج عبدالله اهل تهجد و شب‌زنده‌داری‌ بود؛ یکبار او را در بهشت زهرا(س) دیدم. باهم سلام و علیک کردیم. دوباره او را در قطعه 27 دیدم، او مرا ندید. از لابلای مزار شهدا عبور می‌کرد، لا اله‌الا‌الله می‌گفت و می‌لرزید! پیش خودم می‌گفتم: «او چه می‌گوید؟ چه می‌بیند که این گونه می‌لرزد؟!». فرمانده‌مان بود و به او عشق می‌ورزیدیم. این ویژگی‌های حاج ‌عبدالله، صفات مطلوبی درست کرده بود که این صفات، سبب شد تا او خدا بین شود نه خودبین؛ همه را دعوت به خدا می‌کرد نه به خودش.»

برو به خدا بگو!

«ما در گردان تخریب 170 ـ 180 نفر بودیم؛ وقتی می‌خواستیم به عملیات برویم، عادت داشت، به اندازه نیاز، نیرو می‌فرستاد. قبل از خیبر، در دوکوهه روی تلی از خاک نشسته بود و لیست‌ها را تنظیم می‌کرد، به او گفتم: «حاج‌عبدالله اسم ما را هم بنویس و ما را سرکار نگذار». گفت: «چرا به من می‌گویی؟ برو به خدا بگو! دل من دست خداست، اگر می‌خواهی اسم تو را بنویسم برو به خدا توجه کن و به اهل بیت(ع) متوسل شو.»

گفت: «بگیر بخواب» و در باران، بیرون زد و رفت!…

«اهل ادب بود، بنده هیچ جمله‌ای بدی از او نشنیدم؛ اگر می‌خواست از کسی تعریف کند، می‌گفت: «بنده خوب خدا»، اگر می‌خواست از کسی بد بگوید، می‌گفت: «بنده بد خدا». ملاک او بندگی خدا بود. یکبار در کرخه بودم، باران شدیدی می‌بارید، من هم خیس شدم؛ رفتم در چادر جایی خالی است، پرسیدم اینجا جای کیست؟ گفتند: حاج‌عبدالله. گفتم: فرمانده گردان هست، برای خودش جا پیدا می‌کند، گرفتم و جای حاج‌عبدالله دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم. حاج‌عبدالله بالای سرم آمد و نگاهی به من کرد و گفت: «علی تویی؟» بلند شدم تا او سرجایش بخوابد. گفت: «نه بگیر بخواب». در باران بیرون رفت و نمی‌دانم کجا رفت.»

از حرمت به گیاه تا احترام به حیوانات

در کرخه داروی گیاهی تلخ و بدبویی آورده بود؛ بچه‌های بینی‌شان را می‌گرفتند و می‌خوردند. حاج عبدالله ما را جمع کرد و در چادر نشاند و گفت: «شما نعمت خدا را می‌خورید و بینی‌تان را می‌گیرید، خجالت نمی‌کشید؟! اگر کسی موقع خوردن دارو، بینی‌اش را بگیرد، من دیگر باهاش حرف نمی‌زنم!». او دائما از این داروهای گیاهی‌ برای بچه‌ها می‌آورد.
یکبار هم به زاغه مهمات رفته بودیم،‌ چند تا آفتاب‌پرست آنجا خوابیده بودند، گفت: «کاری‌شان نداشته باشید، بگذارید بخوابند.»

حاج آقا حق شناس گفتند: «او اهل مکاشفه بود»

یکی از همرزمان شهید «حاج حسن رفاهی فرد» از تشرف آن شهید به محضر مقدس حضرت ولی الله الاعظم، امام عصر (ع) می‌گوید: «حاج عبدالله از سفر حج برگشته بود ما نیز باتفاق جمعی درمنزل پدری شان خدمت رسیدیم. درانتها، حقیر که می‌خواستم ایشان را ترک کنم، به بنده گفت: آیا خدمت امام رسیده‌ای؟ انگاری میخکوب شدم روی زمین و نتوانستم تکان بخورم، ناخودآگاه از شدت سنگینی این کلام به زمین نشستم و او گفت: درحج، همینکه روبروی کعبه نشسته بودم، فردی آمد و کنارم نشست. اول متوجه نبودم. بعدا که از کنارم رفت، متوجه حضورش شدم. با ایشان درمورد بعضی موضوعات ازجمله موضوعات جنگ، برادران مجروح وهمچنین رفتن خودم و به ارث گذاشتن فرزندم، موضوعاتی را مطرح کردم. ایشان صحبتهایی داشتند از جمله آدرس مغازه‌ای درحرم حضرت عبدالعظیم، دادند که انگشتری راتهیه کنم که روی آن عبارت لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم، حک شده، تربت کربلا را روی این نگین انگشتری تماس داده و به جانبازان جهت التیام بدهم. برادر عبدالله گفت می‌خواهم به آن آدرس بروم و انگشتر را تهیه کنم. بعدها موفق به تهیه انگشتر شد وبا علاقه خاصی در مواقعی که به تهران می‌آمد، به مجروحان می‌داد. بعدها که به حاج آقا حق‌شناس موضوع گفته شد، ایشان فرمودند او اهل مکاشفه بود. تنها نمازی که ۱۰۰ بار ایاک نعبد وایاک نستعین دارد، نماز امام زمان (ع) درجمکران است.»

دست انداخت گردنم و گفت: «دعا کن تا بروم»!…

«سال 62 خوابی از او دیدم؛ قبل از اینکه برای عملیات خیبر به منطقه برویم، من و علیرضا زرکوب و حاج‌عبدالله در منطقه «جفیر» نشسته بودم، به حاج‌عبدالله گفتم: «مرا بفرستید خط» گفت: «با لودرها جلو می‌روی؟» گفتم: «آره، می‌روم» گفت: «اما من نمی‌فرستمت؛ تو را جایی دیگر می‌فرستم.» من هم گرفتم خوابیدم؛ در عالم خواب، دیدم عملیات تمام شده و بعد از عملیات، چند نفر شهید شدند، از جمله حاج‌عبدالله. ما هم به منزل حاج عبدالله رفتیم، ما را به ستون کرده‌اند، عکس‌های حاج‌عبدالله در دست ماست و خودش هم ایستاده آنجا. در همان خواب گفتم: این چه بازی‌ است؟! ما را آورده خانه‌اش، عکسش را گذاشته کف دست ما! از خودش هم پرسیدم، اما جوابی نداد. یکی گفت: «عبدالله چند ساله که جسمش پیش شماست اما خودش پیش شما نیست.» بیدار شدم و به زرکوب گفتم: «عبدالله رفتنی است، چنین خوابی را دیدم». 3 ـ 4 روز پای پد هلی‌کوپتر بودم تا ما را سوار کنند، موقعی که ما را بردند سوار هلی‌کوپتر کنند، یک ماشین با سرعت آمد و دیدم حاج‌عبدالله است، صدایم کرد: «علی بیا» گفتم: چی شده؟ گفت: تو برای من خواب دیدی؟ پرسیدم: کی گفته؟ گفت: زرکوب به من گفت. اینجا دیگر خواب را برایش تعریف کردم، دست دور گردنم انداخت، خیلی گریه کرد و گفت: دعا کن تا بروم!…»

برادر! ما کنار شما و با شما هستیم

«جعفر طهماسبی» از رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهداء (ع)، ماجرای شهادت این فرمانده دلاور سپاه اسلام را این‌گونه روایت کرده است: «روز ۳۰ بهمن سال ۱۳۶۴ که شهید حاج حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علی اصغر (ع) با گردانش به خط رسید. در قدم اول شهید حاج عبدالله نوریان را در خط دید و آن عزیز به او گفت: «حاج حسین نگران نباش. ما با همه توان مهندسی و تخریب از تو پشتیبانی می‌کنیم» این حرف او قوت قلب حسین اسکندر لو بود و حاج عبدالله مرد عمل بود و کاری کرد که صدای حسین اسکندرلو که تا دقایقی قبل در اوج پاتک دشمن به استغاثه بلند شده بود، تبدیل به تکبیر شد و صدای او پشت بی‌سیم شنیده می‌شد که فریاد می‌زد: «احسنت بارک‌الله به بچه‌های تخریب؛ تانک‌های دشمن جلو می‌آیند و می‌روند روی مین.» آن شب، گردان حضرت علی اصغر (ع) در سه‌راهی کارخانه نمک، عاشورایی جنگید و جایش را صبح اول اسفند به گردان حضرت قمربنی‌هاشم (ع) داد؛ اما حاج عبدالله هنوز در خط اول حضور داشت و فریاد می‌زد که «جان‌پناه درست کنید» و به رزمندگان در خط اصرار می‌کرد تا برای خود سنگر بسازند و زیر تراولز‌ها را می‌گرفت و کمک می‌کرد و پلیت‌ها رو جابه‌جا می‌کرد. می‌دوید سمت لودر‌ها و بلدوزر‌ها که مشغول تقویت خاکریز بودند و مدام تلاش داشت تا قبل از شروع پاتک دشمن، رزمنده‌ها جان‌پناهی داشته باشند. هوا داشت روشن می‌شد و صدای غرش تانک‌ها با صدای زمخت شنی‌های بلدوزر‌ها آمیخته شده بود. او تمام توجهش به حفاظت از جان سربازان امام زمان (ع) بود. او می‌گفت «این نازنین‌ها زیر دست ما فرمانده‌ها امانت هستند و باید از جان‌شان مواظبت کرد». همه متعجب بودند که او در طول خط می‌دود و به رزمنده‌ها التماس می‌کند که برادر‌ها برای خود سنگری دست و پا کنید، تا جایی که فرمانده گردان قمربنی هاشم (ع) به او اعتراض می‌کند که «حاجی ما مجبوریم، گردان‌مان در خط درگیر است، بمانیم بالای سرشان. تو که مجبور نیستی، برو مثل دیگران تو قرارگاه بنشین و از پشت بی‌سیم نیروهایت را هدایت کن»؛ اما حاج عبدالله با مهربانی به او گفت: «برادر! ما کنار شما و با شما هستیم.»
فشار روی گردان قمربنی‌هاشم (ع) خیلی زیاد شده بود؛ به‌طوری که دشمن در نصف روز سه‌بار پاتک کرد و شهید حاج عبدالله خودش هدایت شکافتن جاده توسط بچه‌های تخریب را به‌عهده داشت. همه فرماندهان دسته و گروهان‌هایی که در خط، مستقیماً با دشمن درگیر بودند و فرماندهان لشکر که در قرارگاه با بی‌سیم عملیات را هدایت می‌کرد، خاطرجمع بودند که تا حاج عبدالله در خط هست، اتفاقی نمی‌افتد و اگر گره‌ای هم باشد، با دست او باز می‌شود؛ اما خبری همه را شوکه کرد و این خبر، زبان به زبان پخش شد که حاج عبدالله مجروح شد. رزمنده‌هایی که اطرافش بودند، او را داخل سنگر بردند. در آن لحظه از بچه‌های تخریب خبری نبود؛ چون همه بچه‌های تخریب و حتی بی‌سیم‌چی خود را هم دنبال کار فرستاده بود.»

و عبدالله، «محمود» شد… مثل اسمش!

حاج عبدالله توسط ترکش خمپاره‌ای که به سرش اصابت کرد، در روز دوم اسفند سال ۱۳۶۴ درست پنج ماه بعداز میقات حج به اغماء رفت و با همه تلاشی که در واحد‌های  امدادی پشت جبهه انجام شد. سرانجام عبدالله، «محمود» شد مثل اسمش. کسی که حاضر نبود او را محمود صدا کنند و نام «عبدالله» را برخود برگزید تا بندگی کند، چهارم اسفند سال ۱۳۶۴ در سن ۲۴ سالگی در حالی که مسئولیت  مهندسی و تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهداء (ع) را بر عهده داشت، در حین هدایت بلدوزر‌ها به منظور ایجاد خاکریز بر اثر اصابت خمپاره در منطقه فاو به شهادت رسید و به ندای ملکوتی آسمانیان که او را بر سر خوان شهادت دعوت می‌کردند، لبیک گفت و آسمانی شد. پیکر مطهرش در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

 انالله و انا الیه راجعون
ما از خدائیم و بازگشتمان به سوی خداست.

وای و صد وای بر آنان كه قدر خودشان را در این چند روزه دنیای فانی نمی‌دانند؛ یعنی دستشان را پر نمی‌نمایند و به اخلاق حسنه و اعمال نیك آراسته نمی‌شوند. افسوس كه دل می‌بندند و دوست می‌دارند چند روزه‌ دنیای فانی را، همچنان دل می‌بندند كه انگار چند صد سال عمر می‌نمایند، غرور می‌ورزند، غفلت زده‌اند و سركشی می‌كنند و در نهایت از درگه‌ خداوند رانده می‌شوند.

شكر خدای را كه باز چند صباح از عمرمان در كنار برادران عزیز و بزرگوار و «مخلص له‌الدین» بسیج و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جبهه‌های نور علیه ظلمت گذشت؛ در كنار شهداء بزرگوار و گرانقدر گردان، در كنار معلولین و مجروحین و مفقودین گذشت. خدایا! تو خود می‌دانی كه خواسته‌ای جز رضا و خشنودی تو ندارم؛ از سوئی به گناهانم و سراسر عمری كه به بیهودگی و غفلت گذرانده‌ام نگاه می‌كنم، تنم می‌لرزد، می‌گریم، نكند مرا نبخشی و از سوی دیگر به رحمت و فضل و بخششت نگاه می‌كنم، امیدم به رحمت و بخشودگیت زیادتر می‌شود.
مرا ببخشید كه حق خود را ادا نكردم. خداوند یاورتان، مرا حلال كنید و ببخشید.

انتهای پیام/

سردار شهید «حاج عبدالله نوریان»؛ از همراهی با «شهید اندرزگو» تا فرماندهی «گردان تخریب»

منبع خبر

سردار شهید «حاج عبدالله نوریان»؛ از همراهی با «شهید اندرزگو» تا فرماندهی «گردان تخریب» بیشتر بخوانید »

فیلم/ طلبه‌ای که خواب را از چشمان ساواک گرفت

فیلم/ طلبه‌ای که خواب را از چشمان ساواک گرفت


۲ شهریور، سالروز شهادت چریک مبارز مسلمان سید علی اندرزگو.


دریافت
3 MB

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

فیلم/ طلبه‌ای که خواب را از چشمان ساواک گرفت

فیلم/ طلبه‌ای که خواب را از چشمان ساواک گرفت بیشتر بخوانید »