شهید محمد بروجردی

درخواست شهید «بروجردی» برای انتقال شهید «محمد توسلی»+ سند

درخواست شهید «بروجردی» برای انتقال شهید «محمد توسلی»+ سند


گروه ساجد دفاع‌پرس: سردار شهید «محمد توسلی» یار و همراه سردار جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان در جبهه غرب کشور بود که سرزمین مجاهدت‌های خاموش، از سنندج و بانه گرفته تا بوکان و پاوه و حتی کرمانشاه، مجاهدت‌ها و ایثارگری‌های او را هرگز از یاد نخواهد برد؛ او سرانجام هفتم مهر سال ۱۳۵۹، درحالی که جانشین فرمانده سپاه مریوان بود، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

درخواست شهید «بروجردی» برای انتقال شهید «محمد توسلی»+ سند

سندی که در ادامه مشاهده می‌کنید، نامه سردار شهید «محمد بروجردی» فرمانده سپاه کرمانشاه به هنگ ولی‌عصر (عج) برای درخواست جابه‌جایی شهید «توسلی» به سپاه کرمانشاه هست.

حکم درخواست شهید بروجردی برای شهید محمد توسلی

بسمه تعالی

تاریخ: ۵۸/۱۰/۱۳ 

از: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کرمانشاه

به: مسئول هنگ ولی عصر

موضوع: برادر محمد توسلی

احتراما با توجه به اضطرار منطقه و نیاز مبرم به نیروی انسانی در غرب کشور برادر داوطلب فوق الذکر را در صورت امکان به این منطقه جهت انجام وظیفه اعزام فرمائید.

فرمانده سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی کرمانشاه

محمد بروجردی

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
درخواست شهید «بروجردی» برای انتقال شهید «محمد توسلی»+ سند

درخواست شهید «بروجردی» برای انتقال شهید «محمد توسلی»+ سند بیشتر بخوانید »

ماجرای دعوای زرگری بروجردی و کاظمی

ماجرای دعوای زرگری بروجردی و کاظمی


شهید محمد بروجردی می‌گوید: یکی از خصوصیات بارز شهید کاظمی این است که بچه‌ها سریع به او علاقه‌مند می‌شوند. به‌خصوص در کردستان نشان داد که کردها چقدر به او علاقه داشتند و دارند.

  • تور آنتالیا

به گزارش مجاهدت از مشرق، شهید «ناصر کاظمی» از فرماندهان سپاه در غرب کشور در ابتدای انقلاب و دوران دفاع مقدس بود که پیشینه و نحوه ورود او به عرصه فرماندهی خود یک درس تاریخی برای همه مریدان مکتب تشیع و مکتب انقلاب اسلامی دارد. چیزی که شاید بارها در تاریخ انبیاء، ائمه، زعما و انقلاب اسلامی تکرار شده و نشان دهنده مهماتی در این عرصه است.

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

گفته می‌شود که این شهید بزرگوار ورزشکار بوده و با تیپ خاصی که داشته پرونده او علی‌رغم داشتن سابقه مبارزاتی قبل از انقلاب در گزینش سپاه بعد از گذراندن دوره آموزشی به عنوان «تحت نظر» به رده‌های ستادی ارجاع شده است و در این میان شهید محمد بروجردی این جوان را جذب کرده و بعد از اینکه فرمانده سپاه غرب می‌شود او را به سپاه غرب کشور می‌برد و با کشف توانایی‌های او وی را یکی از فرماندهان زیر مجموعه خود قرار می‌دهد.

در ادامه به بهانه سالگرد شهادت این شهید بزرگوار به بررسی ابعاد مختلف زندگی‌اش می‌پردازیم.

زندگی‌نامه

سردار شهید ناصر کاظمی ۱۲ خرداد ۱۳۳۵ هجری شمسی در تهران متولد شد. از همان ابتدای زندگی با قشر محروم جامعه ابراز همدردی می‌کرد و سعی داشت با کودکان فقیر و محروم در پوشیدن لباس و کفش یکسان باشد. با وجود سن کم می‌گفت: من دوست ندارم لباس «نو» بپوشم در صورتی که بچه‌های دیگر از آن محرومند.

پس از اتمام مقطع تحصیلی ابتدایی و شروع دوره دبیرستان شور و شوق بیشتری نسبت به اسلام در وی ایجاد شد و توجه به دانش‌اندوزی و مطالعات مذهبی توأم با مطالعه علوم و معارف اسلامی در او اوج گرفت.

با اتمام دوره متوسطه تحصیلی به دلیل حاکمیت سیاه رژیم منحوس پهلوی، تمایلی به سربازی رفتن نداشت بنابراین برای ورود به دانشگاه نام‌نویسی کرد و در رشته‌های پیراپزشکی و تربیت‌بدنی پذیرفته شد. پس از ورود به دانشگاه، با وجود نیاز شدید جامعه به کار فرهنگی، تنها به درس خواندن اکتفا نکرد و شغل معلمی را در کنار تحصیل برگزید تا از این راه دینش را نسبت به جامعه ادا کند.

او به جهت علاقه‌ای که به قشر محروم داشت، فعالیت فرهنگی خود را متوجه مدارس جنوب شهر تهران کرد و با درآمد مختصری که از این راه به دست می‌آورد، کتب و جزوه‌های دینی برای شاگردانش تهیه می‌کرد و با این شیوه دانش‌آموزانش را در مباحث دینی، اجتماعی، سیاسی تشویق می‌کرد.

شهید کاظمی ضمن پی‌بردن به ماهیت آمریکایی رژیم شاه، از سال ۱۳۵۶ به مبارزات سیاسی خود شدت بخشید و در شمار جوانان فعال و انقلابی مسلمان قرار گرفت. در همین سال بود که به دلیل فعالیت‌های سیاسی در دانشگاه و به آتش کشیدن پرچم آمریکا در زمان ورود ورزشکاران آمریکایی به ورزشگاه آزادی از طرف ساواک شناسایی و بعد از دستگیری به ژاندارمری تحویل داده شد و از آنجا به دادگستری منتقل و در نهایت در زندان قصر محبوس شد.

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

فوتبالیست حرفه‌ای

خانواده شهید کاظمی در همین رابطه روایت کرده‌اند: ناصر علاقه زیادی به فوتبال داشت و جزو فوتبالیست‌های خوب تهران بود و در تیم ایرانا به مربیگری مرحوم پرویز دهداری عضویت داشت. پس از اینکه ناصر در رشته تربیت‌بدنی وارد دانشگاه شد در سال ۵۶ ورزشکاران آمریکایی به ایران آمده بودند تا در مسابقات کشتی شرکت کنند. وی به‌اتفاق تعداد دیگری از دانشجویان تصمیم گرفت در سالن مسابقات به دلیل اعتراض به حمایت‌های امریکا از رژیم منحوس شاهنشاهی، پرچم آن کشور را به آتش بکشند و پس از چندی فراری بودن توسط رژیم دستگیر و در زندان قصر زندانی شد.

پس از چندی با اوج‌گیری انقلاب اسلامی و فشار ملت مسلمان ایران بر رژیم جنایتکار پهلوی، ناچار او را به همراه جمعی از زندانیان سیاسی آزاد کردند؛ به این امید که دیگر در فعالیت‌های سیاسی شرکت نخواهد کرد، اما او نه‌تن‌ها از مبارزات سیاسی علیه رژیم کناره‌گیری نکرد، بلکه به‌صورت فعال‌تری به صحنه مبارزه وارد شد.

فعالیت‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی

شهید کاظمی بنا به وظیفه شرعی و انقلابی خود در حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی، از خردادماه سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از طی دوران آموزش نظامی به پادگان ولیعصر معرفی شد.

سردار محمد آقامیر در این‌باره می‌گوید: «بچه‌هایی که از پادگان امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام می‌آمدند، در پادگان ولیعصر ما فرم پر می‌کردند و سازماندهی‌شان می‌کردیم. در پادگان امام حسین نوشته بودند برای شهید ناصر کاظمی «تحت نظر»! من نگاه کردم؛ جوان ورزشی، خوشتیپ و خوش‌خنده‌ای بود.

رفتم پیش آقای بروجردی و گفتم اینها نوشته‌اند تحت نظر. گفت بیا یک صحبتی با او بکنم. پرسید نظر تو چیست؟ گفتم باید فرمانده گروهان شود. گفت با مسئولیت خود من این کار را انجام بده. هرکه خوشش نمی‌آید نیاید. ما یک گروهان دادیم دست او، رفت خرمشهر و با جهان‌آرا بود. آنجا جهان‌آرا دیگر او را رها نمی‌کرد، ایستاد و جنگید.

در روایتی دیگر در این‌باره آمده است: «ناصر کاظمی از بچه‌های گردان یک بود که شهید شد. ناصر با متوسلیان دوست بود و در یک زمان به پادگان ولی عصر (عج) آمدند. ناصر کاظمی ورزشکار و دانشجوی تربیت بدنی بود، تیپ روشنفکری داشت برای همین ابتدا که به سپاه آمد برخی تهمت جنبشی بودن را به او زدند.

همه نظر منفی روی ناصر کاظمی داشتند و فقط نظر بروجردی مثبت بود. محمد، ناصر را در کردستان خواست و گفت، می‌خواهم تو را فرماندار پاوه کنم، از او خواست تیپش را طوری کند که کسی متوجه نشود فرماندار سپاهی است. ناصر حکم وزارت کشور را از مهدوی کنی گرفت، کت و شلواری شیک پوشید، ریشش را پروفسوری زد و راهی پاوه شد. تمام ایستگاه‌های بازرسی انقلاب را با حکمی که داشت رد کرد و در طول فعالیتش تمام اطلاعات منطقه و اطلاعات ضد انقلاب را به بروجردی داد و خودش هم در برخی عملیات‌ها حضور پیدا کرد. بعدها خود مردم درخواست کردند که کاظمی فرمانده سپاه شهر هم بشود.»

در قامت یک فرمانده

در صحنه عمل از چنان تبحر و تجربه‌ای برخوردار شده بود که طرح‌هایش تحسین فرماندهان مجرب نظامی را برمی‌انگیخت. پس از گذراندن دوره مختصر نظامی، راهی دیار محروم سیستان و بلوچستان شد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل فعالیت کرد و با توجه به محرومیت منطقه، در این مدت، تمام توانش را مصروف خدمت به مردم مستضعف آن منطقه کرد.

پدر شهید کاظمی نقل می‌کند: وقتی ناصر از سیستان و بلوچستان برمی‌گشت درباره وضع مردم آن منطقه با من درد دل می‌کرد. حتی یک بار در حالی که گریه می‌کرد، گفت: چرا رژیم طاغوت این مردم را در این وضع نگه داشته است؟

با اوج‌گیری توطئه‌های شیاطین شرق و غرب و ایادی داخلی آنان که با سوء‌استفاده از عنوان «خلق عرب» برای درهم شکستن اتحاد امت و به‌منظور خاموش کردن شعله‌های فروزان انقلاب اسلامی و جلوگیری از صدور آن، به احساسات ناسیونالیستی و قومیت‌گرایی دامن زدند، به‌اتفاق دیگر همرزمانش برای رویارویی با توطئه تجزیه خوزستان راهی خرمشهر شد و تا پایان این غائله در آنجا کنار شهید جهان‌آرا ماند.

حضور در کردستان و مقابله با ضدانقلاب

شهید کاظمی پس از خنثی شدن غائله خوزستان، به لحاظ موقعیت حساس کردستان و ایجاد آشوب و ناامنی توسط گروهک‌های مزدور آمریکایی (کومله و دموکرات) بنا به پیشنهاد شهید محمد بروجردی (فرمانده وقت سپاه کردستان) به همراه چند نفر در روز ۱۷ دی‌ماه ۱۳۵۸ به پاوه رفت. این شهر که در شهریورماه توسط شهید دکتر مصطفی چمران آزاد و پاکسازی شده بود، دوباره در اثر سازش و خیانت عوامل دولت موقت به دست ضدانقلاب افتاد و جاده‌های آن به‌کلی ناامن شد و ناچار برای ورود و خروج از شهر از بالگرد استفاده می‌شد.

وی فعالیت خود را در این شهر با سمت و پوشش فرماندار آغاز کرد، اما در واقع فرمانده سپاه این شهر هم بود. از آنجا که هنگام ورود، نیتی جز پاکسازی منطقه از لوث وجود اشرار و خدمت به مردم محروم آن دیار نداشت، برنامه‌هایش را با عزم راسخ و با فعالیت شبانه‌روزی آغاز کرد و آن را با اعتماد و اعتقاد به نقش مردم و شناختی که از منطقه داشت، مبتنی ساخت.

شهید کاظمی که شور حسینی در سر داشت با علاقه وافر نسبت به مستضعفین «کُرد»، هستی خود را وقف حفظ این خطه خون‌رنگ مهین اسلامی کرد و برای زدودن آلودگی‌ها و ایجاد امنیت و پاکسازی منطقه بی امن با ضدانقلاب مبارزه کرد. او از اینکه قسمت‌های قابل ملاحظه‌ای از سرزمین و جاده‌های کردستان در حاکمیت ضدانقلاب قرار داشت، به‌شدت رنج می‌برد تا اینکه تصمیم گرفت از طریق ایجاد وحدت بین ارتش و سپاه و به میدان کشیدن هرچه بیشتر نیروهای بسیجی و پی‌ریزی یک سلسله عملیات‌های دامنه‌دار، تمام مناطق تحت اشغال ضدانقلاب را از دست آنان خارج سازد که به توفیقات قابل ملاحظه‌ای نیز در این زمینه دست یافت.

شهید کاظمی معتقد بود مناطق کردنشین باید به‌وسیله خود مردم بومی آزاد و پاکسازی شود بنابراین به تشکیل و سازماندهی نیروهای بومی پرداخت و موفق به پاکسازی راه پاوه و سپس منطقه «نوربان و قشلاق» شد که این خبر در منطقه انعکاس وسیعی داشت.

در بهار ۱۳۵۹ با یک حمله بسیار متهورانه با همکاری مردم بومی، باینگان را پاکسازی کرد و به‌منظور پاکسازی منطقه نوسود در خرداد ۱۳۵۹ طی اطلاعیه‌ای از مردم منطقه درخواست کرد که خود را به پاوه برسانند. متعاقب آن، فرهنگیان، کارمندان و کسانی که اعتقاد راسخ به حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران داشتند، شبانه و به‌صورت مخفی خود را به پاوه رساندند.

در اوایل همان سال، پس از سازماندهی نیروها، عملیات موفقی را انجام داد، اما در بازگشت از منطقه عملیاتی مورد اصابت تیر قرار گرفت و مجروح شد و پس از دو ماه بستری و بازگشت مجدد به منطقه، اقدام به پاکسازی مناطق نودشه، نیسانه، نروی، نوسود، کله چنار و شمشی کرد و پس از یک سال و نیم تلاش بی‌وقفه در پاوه به سنندج اعزام و مسئولیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کردستان را عهده‌دار شد. در این سمت نیز فعالیت‌های درخشانی را انجام داد که پاکسازی مناطق حساس و استراتژیک مانند جاده بانه – سردشت، کامیاران، مریوان، تکاب، صائین‌دژ، آزادسازی بوکان، سد بوکان و عملیات‌های دیگر از آن جمله‌اند.‌

در همه این مدت به عنوان یک نیروی راسخ تحت فرماندهی شهید محمد بروجردی عمل می‌کرد و یارانش او را بروجردی دوم می‌دانستند. می‌توان گفت که تمامی سرزمین کردستان و جای جای مناطقی که به قدوم مبارک این دو شهید شیردل مزین شده است، خاطرات دلاوری‌ها و مجاهدات آن‌ها را گواهی می‌دهد.

شهادت

در اوایل سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد، ولی تأهل او تأثیری بر حضور فعالش در میادین نبرد نداشت. بلکه هر روز فعال‌تر و خالص‌تر از روز پیش، وظایف و مسئولیت‌های محوله را دنبال می‌کرد تا اینکه سرانجام پس از آخرین مأموریت خود به شمال کردستان در تاریخ ۱۳۶۱/۰۶/۰۶ در حین پاکسازی محور پیرانشهر – سردشت در یکی از روستاهای سردشت به آرزوی دیرینه‌اش نائل شد و شهد شیرین شهادت را نوشید و به‌سوی معشوق پرکشید.

شهید به روایت شهدا

شهید همت در سال‌های پس از شهادت ناصر گفته بود که من دروس فرماندهی‌ام را مدیون ناصر کاظمی هستم. به‌راستی نام شهید ناصر کاظمی با کردستان گره خورده است.

شهید محمد بروجردی در یک مصاحبه با راوی همراه خود (محسنی) درباره شهید ناصر کاظمی که ۱۳ آذر ۱۳۶۱ انجام شد، در زمانی که فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) بود، ضمن بیان تاریخ آشنایی و چگونگی آن با این شهید، به شرح خدمات وی در کردستان پرداخته است.

در ادامه متن این مصاحبه را می‌خوانید:

لطفاً نحوه و تاریخ آشنایی خودتان را با شهید کاظمی بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم. آشنایی با برادر شهید کاظمی زمانی بود که ما در پادگان ولی‌عصر (عج)، مسئول گردان بودیم و این برادران در پادگان سعدآباد آموزش دیده بودند و از سعدآباد به اینجا آمدند و اولین آشنایی ما از همان‌جا، برای سازماندهی و تقسیم کار اوّل با پرونده‌اش و بعد هم با چهره ایشان بود.

لطفاً خدمات شهید کاظمی را در کردستان در طی مدتی که در اینجا بودند، بفرمایید.

رشد شهید کاظمی در سپاه به این ترتیب بود که در ابتدا فرمانده دسته بود. در مأموریتی که به جنوب و سیستان و بلوچستان رفته بود فرمانده گروهان بود و یکی از خصوصیات بارزش علاقه‌ای بود که رده‌های پایین او نسبت به او پیدا می‌کردند؛ حالا اعم از دسته، گروهان، سپاه و کلاً حجم بسیاری از نیرویی که بعداً زیر دستش آمدند، نشان داد که یکی از خصوصیات بارز شهید کاظمی این است که بچه‌ها سریع به او علاقه‌مند می‌شوند.

به‌خصوص در کردستان نشان داد که کردها چقدر به او علاقه داشتند و دارند. البته این دو عامل داشت؛ یکی اینکه ایشان از آن افرادی نبود که بی‌خودی سر کسی را گرم کند و وعده و وعید بدهد، لذا دلیل اینکه به او علاقه‌مند بود ناشی از این بود که شدیداً در رابطه با زیردستانش و کسانی که با آنها کار می‌کرد، احساس مسئولیت می‌کرد و واقعاً هم به حرف‌های آنها گوش می‌داد و به‌خصوص در عملیات‌ها شاید از معدود افرادی بود که کاملاً افراد خودش را در عملیات هدایت می‌کرد و تا آخرین نفر را جمع می‌کرد و بعد خودش می‌آمد؛ اکثراً هم مورد اعتراض قرار می‌گرفت.

در همان‌جایی هم که شهید شد، مهم‌ترین عاملش این بود که ایشان تا ساعت‌های آخر شب که داشت تاریک هم می‌شد، مشغول جمع‌آوری نفرات بود و این نشان می‌داد که ایشان کاملاً درمورد افراد احساس مسئولیت داشت و همین عامل هم باعث می‌شد که ایشان در جنگ عملیات‌هایی که انجام می‌دادند کاملاً موفق و پیروز باشند، برای اینکه نفرات خودش را کاملاً هدایت می‌کرد و کاملاً هم جمع می‌کرد.

راجع به خدماتشان در کردستان هم مطلب بسیار است که واقعاً نه من ازنظر روحی صلاحیتش را دارم که بیان کنم و نه اینکه ازلحاظ آماری قابل بیان است. ایشان از زمانی که وارد کردستان شد یعنی حدوداً بعد از مدتی که ما وارد غرب شدیم، (به‌همراه) یک اکیپ از برادران از پادگان ولی‌عصر (عج) اعزام شدند که در ابتدا، مسئولیتی که پذیرفت، فرمانداری بود.

با اینکه هیچ سابقه کاری در این زمینه نداشت، ولی با آن هوش و ذکاوتی که واقعاً داشت و با آن لیاقتی که داشت، (خیلی) سریع توانست یکی از فرمانداران موفق شاید ایران شود؛ یعنی با توجه به درگیری پاوه، ایشان با آن احساس مسئولیتی که داشت فقط به فرمانداری اکتفا نکرد و اولاً در آزادسازی پاوه از محاصره نقش بسیار زیادی داشت و بعد هم به‌تدریج در کمک، هدایت و بسیج مردم…؛ و بعدها، چون در سپاه ضعف‌هایی دیده می‌شد، ایشان هم مسئولیت فرمانداری و هم مسئولیت سپاه را به‌عهده گرفت و از عمده‌ترین چیزهایی که به ذهنم می‌آید و به حساب چیزهایی که خیلی ملموس بود و واقعاً در نوع خودش بی‌نظیر بود (این بود که) چندمنظوره بود.

ایشان دو بسیج عمده دیگر هم داشت که یکی مردم باینگان (بودند) که خوب با آنها برخورد کرد؛ (چون) مردم باینگان آواره شده بودند و بخشی از باینگان به دست ضدانقلاب افتاده بود. (لذا) مردم ناراحت به فرمانداری پاوه مراجعه کرده بودند که بعد با بسیج برادر کاظمی و موعظه‌ای که اینها را می‌کند، مدتی تحصّن کردند که ارتش و سپاه بیایند و بخش ما را بگیرند تا ما برویم، ولی بعد به‌دلیل اینکه نیروهای نظامی ما سازمانی نداشت و عمدتاً ناهماهنگی زیاد بود و برادرهای ارتشی و سپاهی زیاد … یعنی سپاه که زیاد نبود و ارتش هم که به آنجا نمی‌رفت. بعد ما دیدیم که شهید کاظمی به‌آرامی، با همان نیروهای بومی، با تعدادی اسلحه که خودش گرفت، شبانه از روی ارتفاعات رفتند و اینجا را ساقط کردند و از دست ضدانقلاب خارج کردند؛ و این واقعاً مسئله بسیار بزرگی بود که بعد هم نیروهای ژاندارمری در بخش باینگان مستقر شدند.

این کار توسط خود مردم صورت گرفت. وقتی مردم در صحنه قرار بگیرند و از انقلاب دفاع کنند، نشان‌دهنده این است که به‌هرحال دیگر ان‌شاالله آنجا را از دست نمی‌دهند. دیگر اینکه این، بهترین استفاده از موقعیت بود؛ یعنی با توجه به اینکه نیروی نظامی کم بود، ایشان بهترین استفاده و بهترین بهره‌برداری را از نیروی بومی می‌کرد. اصلاً ایشان اعتقاد داشت که ما تا زمانی‌که نیروهای بومی کردستان را فعال نکنیم تا مسئولیت به‌عهده نگیرند، کاری از دست نیروهای نظامی برنمی‌آید؛ یعنی انقلاب را حفظ می‌کنند ولی اینکه کار اساس از دستشان بربیاید، نمی‌کنند؛ لذا واقعاً در زنده‌کردن مردم بومی و احیای آنها بسیار مؤثر بود که یکی از آنها همین باینگان بود و یکی هم نودشه بود.

نودشه بخشی بود که در آن ضدانقلاب حاکمیت داشت و دو سال و خورده‌ای بود که دست ما نبود. ایشان تیپ تحصیل‌کرده آنجا یعنی آموزش و پروش را به پاوه احضار کرد؛ چون که فرماندار بودند و بعد راهنمایی‌شان کردند، موعظه‌اشان کردند.

بعد از موعظه این آموزش و پرورشی‌ها که شاید بسیاری از آنها با ضدانقلاب همکاری می‌کردند، بالاتفاق و اکثریتشان طرفدار انقلاب شدند و بچه‌هایی شدند که شاید کمتر سپاهی در کردستان باشد که افراد تحصیل‌کرده و خوب و بیداری مثل نودشه داشته باشند، ولی مردم نودشه بسیار خوب بودند و با آن بیداری که شهید کاظمی در آنها ایجاد کرد و زحمتی که ایشان کشید که البته خدا هم ایشان را زنده نگه داشت و لطف خدا شامل حالشان شد، خودشان از انقلاب دفاع کردند. (ضمناً) همین افراد نودشه به کمک ارتش و سپاه رفتند و نودشه که واقعاً ارتفاعات خیلی صعب‌العبوری (داشت)، را گرفتند و این از موفقیت‌هایی بود که ایشان زمینه‌ساز آن بودند.

در مورد عملیات‌ها هم همان‌طور که عرض کردم، یکی از مهم‌ترین مسائل ما این بود که ایشان پاوه‌ای که در محاصره بود به‌هرحال از عوامل بسیار مهمش همین شهید کاظمی بود که این را گسترش دادند، شاید مردم پاوه بیشتر از هرکس قدر شهید کاظمی را بدانند؛ البته ایشان هم همیشه با مردم خوب برخورد می‌کرد. مردم پاوه، مردمان بسیار خوبی هستند. (همچنین) نودشه و باینگان، کلاً (ایشان) به آن منطقه و مردمش علاقه‌مند بود.

به‌هرحال همان‌طور که عرض کردم گسترش عملیات بود که محاصره پاوه را شکستند و بعد گسترش دادند به باینگان تا نودشه و تقریباً تا تسلط بر مرز عراق که به‌هرحال این، با کوشش و تلاش پیگیر ایشان بود. شهید کاظمی واقعاً عنصر بسیار مؤثری در این عملیات‌ها و شاید در کل نظام جمهوری اسلامی بودند، یعنی در این رابطه یکی از بهترین عوامل پیشبرد انقلاب اسلامی در این منطقه بودند و برخورد صحیحش با مردم بومی (مثلاً) با سخنرانی، هم اخلاق اسلامی را گسترش می‌داد و هم عملیات و هم کمک‌رسانی را.

رفته‌رفته، ایشان به‌دلیل همان پختگی‌شان و کوشش که کرده بود و خدا هم لطف کرده بود و او را زنده نگه داشته بود (طوری که در چندین عملیات شرکت کرد و زخمی شد و شاید چندین بار جانش به خطر افتاد، واقعاً شاید از مدت‌ها پیش شهید زنده بود که بالاخره هم شهید شد)، بعد قرار شد که به کردستان بیاید و در کردستان فعالیت کند. مدتی بود که در سپاه کردستان مسئله زیاد بود؛ آن‌موقع فرماندهی انسجام لازم را نداشت، ایشان قرار شد که فرمانده استان شود و بعد با توجه به مشکلاتی که در کردستان بود و …

از خصوصیات ویژه ایشان، جذب بچه‌های خوب در اطرافش بود. یعنی در هرجایی که من از ایشان سراغ داشتم، تیپ بچه‌هایی که دور خودش جمع می‌کرد بچه‌های مخلص و کاری بودند و شاید کمتر به مسائل جنبی توجه داشتند؛ هدف را پیشبرد انقلاب اسلامی می‌گذاشتند و کمتر به این مسائل توجه می‌کردند. این است که ایشان واقعاً با این دید در کردستان هم بلافاصله با کمک و همکاری بعضی از برادران بسیار خوبمان مثل برادر ایزدی موفق شدند این سپاهی که خیلی وقت بود، انسجام نداشت تشکل خیلی خوبی به آن بدهند؛ لذا پیشبرد خیلی خوبی در سپاه‌های کردستان به وجود آمد و از عوامل حاکمیت جمهوری اسلامی در منطقه گشتند.

از زمانی که ایشان آمدند، عملیات بسیار خوبی را در کردستان انجام دادند و مهم‌ترین فعالیت ایشان در سپاه عمدتاً تشکل سپاه بود؛ یعنی از آن حالت تزلزل و عدم‌فرماندهی، به یک حالت متشکل درآوردند؛ طوری‌که به لطف خدا در منطقه یک، سپاه خیلی قوی شد. از عملیات‌هایی که در اینجا انجام شده، شاید مهم‌ترین آنها در محدوده تریور و بانه ـ سردشت بود و در زمان ایشان، عملیات محمد رسول‌الله (ص) بود که در مریوان و در محدوده تریور انجام شد؛ البته باز عملیات‌های زیادی انجام شد، ولی از مهم‌ترین آنها، اینها بود.

بعد با اصرار خود ایشان که «نمی‌خواهم فرمانده اینجا باشم»، قرار شد که فرمانده تیپ شهدا شوند که باز یکی از نقاط ویژه ایشان احساس مسئولیتشان در مقابل بچه‌ها بود. یعنی فرض کنم وقتی که ایشان از سپاه کردستان با مشکلاتش گفت که من به تیپ شهدا می‌روم، یعنی وقتی قرار شد به تیپ شهدا برود، همیشه این احساس را می‌کرد که برادر ایزدی که در سنندج مانده‌اند، چون مسئولیت ایشان را دیده بودند، همیشه ناراحتش بود، و می‌گفت سپاه باید او را تقویت کند و واقعاً شاید یکی از ناراحتی‌های روحی‌اش همین بود که چرا نیرو تربیت نشده است. ایشان از آنجا رفتند؛ (چون) احساس می‌کردند که باید حتماً به کمک برادر ایزدی کاری انجام دهند.

ایشان احساس مسئولیت بالایی داشت؛ مثلاً فرض کنید وقتی که به ایشان می‌گفتند به تهران برگرد یا هرجایی که فرض کنید احتمال آسایشی در آن بود، ایشان تا وقتی که یک راه‌حل اساسی برای منطقه کاری‌اش پیدا نمی‌کرد، هیچ‌وقت راضی نمی‌شد که فقط به اتکای اینکه نفسش راحت‌طلبی را (می‌خواهد)، مسئولیتش را رها کند و برود؛ و به همین دلیل بود که سه سال تمام یا شاید نزدیک به سه سال ایشان در کردستان دوام آورد و آخرین بار هم به این جاده آمد که حالا به برکت خونش …

این را فراموش کردم که بگویم؛ از عملیات‌های بسیار مؤثر ایشان، جاده صائین دژ- تکاب بود که این، بعد از دو تا سه سال باز شد و مردم آنجا ارتباطشان وصل شد و بعد با تیپ شهدا به پیرانشهر – سردشت آمدند که آن موقع، عملیات منطقه آذربایجان غربی بود یا شاید ضدانقلاب … اصلاً نفهمیده بود که چه کسی به این منطقه آمده؛ یعنی چه واحدی آمده است، فکر کرد یک واحد بی‌سازمان آمده است که مثلاً همین‌جوری دیمی می‌خواهد با آنها بجنگد؛ (لذا) سعی کرد در همان بادین‌آباد که یک عملیات جزئی، محدوده نسبتاً کوچکی را در برداشت، این تیپ را بشکند؛ که با فداکاری‌های بسیار زیاد بچه‌ها، با تلفات بسیار زیاد عقب‌نشینی کرد و تقریباً می‌شود گفت عملیات اوّل و آخرش بود. یعنی ازنظر روحی، ضدانقلاب کاملاً شکست خوردند و در آنجا متوجه شدند که دیگر نمی‌توانند با جمهوری اسلامی بجنگند.

به‌هرحال در آنجا چند بار برادرها به خطر می‌افتند؛ (طوری) که حتی برادرمان (محمود) کاوه محاصره می‌شوند، منتهی شهید کاظمی با فداکاری نجاتش می‌دهد که بعد در برگشت کمین می‌خورند و به درجه شهادت می‌رسند.

دیدگاه‌هایشان نسبت به کردستان و مردم کردستان چه طور بود؟

تقریباً در طول صحبتم گفتم؛ یکی اینکه اعتقاد شهید کاظمی این بود که مردم اینجا به‌هرحال خودشان از انقلاب دفاع می‌کنند، مسلمان هستند و این را قبول داشت که اگر مردم با آنها کار کنند و رویشان مایه بگذارند، دیگر احتیاجی به این کارها نیست و اصلاً مردم، این گروه‌ها را قبول ندارند؛ (چراکه) اینها توسط اسلحه بر مردم حاکمیت پیدا کرده بودند. منتهی نظرشان این بود که کار شود و بچه‌هایی که به اینجا می‌آیند با یک دیدی بیایند کار کنند که به مردم بها و رشد بدهند و سعی کنند که از عناصر بااعتقادشان یعنی از عناصر خوبشان، شناسایی کنند و روی کار بیاورند. به‌هرحال به بسیج مردم در اینجا اعتقاد شدید داشت.

خاطراتی که شما از ایشان دارید را بفرمائید.

به‌هرحال با ایشان زیاد برخورد داشتیم دو سال و خورده‌ای با هم کار کردیم. سعی می‌کنم آن چیزهایی که به ذهنم می‌آید بگویم. از خاطرات بسیار خوبی است که دارم… یکی اینکه یک روز (که ایشان در) فرمانداری پاوه بودند به دیدنش رفتم. (ایشان که به باختران آمدند، اولین بار بود که به غرب می‌آمدند، برای اینکه ایشان به پاوه برود، چون در آنجا پست را برایشان گرفتیم و برای خودش هم واقعاً یک مقدار مشکل بود که قبول کنند چراکه می‌گفت: من کاری نکرده‌ام و معلوم نیست بتوانم در این مباحث دوام بیاورم. ولی به امید خدا رفت) و خاطره این بود که ایشان ریش خود را به‌صورت پروفسوری تراشیده بود که ضدانقلاب نفهمد.

خودمان هم خیلی وحشت داشتیم؛ گفتیم اگر اینها کشف کنند …، چون ریش ایشان بور بود … بعد حرکت کرد و با همان ریش رفت و وقتی رفتیم و در پاوه ایشان را دیدیم، … فکر نمی‌کردیم که ایشان شهید می‌شوند شاید اولین‌بار بود که برادر کاظمی ریش پروفسوری گذاشته بود و حالا برای ما خاطره شناسایی خود را تعریف می‌کرد و خیلی جالب بود. جالب‌تر اینکه بعضی از روحانیون آنجا فکر می‌کردند که ایشان یک دمکرات است؛ یعنی فکرش، فکر دمکرات است؛ چون ایشان به نوسود که رفته بود (طی) مذاکراتی که با گروه‌ها کرده بود این گروه‌ها کاملاً نفهمیده بودند که روحیه ایشان چه هست؟ (البته) خودشان هم در مخفی‌کاری خیلی خوب بودند؛ یعنی رو نکرده بود.

ایشان از بچه‌های جاافتاده تهران بود که به این آسانی خودش را رو نمی‌کرد و علمای آنجا هم متوجه نبودند و می‌آمدند اعتراض می‌کردند که شاید ایشان آدم نفوذی باشد و فکرش دموکراتی باشد، خلاصه ممکن است یواش‌یواش با ضدانقلاب همکاری کند؛ که بعد وقتی ما به آنجا می‌رفتیم و مثلاً با آنها جلسه می‌گذاشتیم در پاوه آدم خیلی جالبی بود؛ مثلاً می‌آمدیم و به ایشان انتقاد می‌کردیم که مثلاً این حرکت چیست که با گروه‌ها صحبت کرده؟! چه صحبتی با گروه‌ها می‌کنید؟! بعد ایشان می‌گفت که مثلاً من نظرم این است؛ و نظر می‌داد و این‌طوری صحبت می‌کرد.

بعد ما در آنجا سعی می‌کردیم یک طوری که معلوم نشود ایشان سپاهی است، برخورد کنیم، (البته) ایشان هم توضیحات جالبی در مورد کارهایش می‌داد.

به‌هرحال این صحنه‌ها صحنه‌های خیلی جالبی برای ما بود که ایشان واقعاً خودشان را رو نکرد و سعی کرد که با همان فکر باز در آنجا برخورد کند. البته هیچ‌وقت دروغ هم نمی‌گفت، منتهی سعی می‌کرد یکسری مسائل را مطرح کند که برای آنها (قابل درک بود) … نه اینکه کسی بتواند از آن استفاده کند که حتماً با این حرفش ضدانقلاب (بهانه پیدا کند) … کما اینکه در نوسود هم که رفته بود تا مذاکره کند، در آنجا هم عمدتاً سعی کرده بود، انقلاب را معرفی کند و گفته بود که جمهوری اسلامی هدفش این است و این است و هیچ آزاری هم نمی‌خواهد به شما برساند و اگر شما به‌هرحال مشکلاتی دارید، بگویید و شاید اینهایی هم که به آن اشکالی داشتند، مدرک اساسی نداشتند، فقط همین‌که می‌گفتند چرا رفته و مذاکره کرده است؟ یا چرا فرض کن اساساً این فرد این تیپ فکر می‌کند که ضدانقلاب می‌توانند برگردند یا احتمالاً می‌توانند آدم‌های خوبی باشند.

به‌هرحال ایشان با همان اعتقادی که داشت، می‌گفت باید سعی کنیم ضدانقلاب‌هایی که نمی‌خواهند بجنگند، برگردند و این مطلب خیلی مهمی بود و البته از این طریق موفق بود. کما اینکه یکی از کسانی که توبه کرده و برگشته بود، با خود ایشان اولین شهید نودشه بود و ایشان به این اعتقاد بود که ضدانقلاب انگیزه ندارد. کار می‌کرد و برمی‌گشت و این مهم‌ترین و یکی از خاطرات خیلی خوب ما بود که ایشان با این نقش … کارهایش … و نه‌تنها ضدانقلاب بلکه دوستانش هم متوجه موضوع نشده بودند، یکی از خاطرات جالب بود که ایشان به سپاه اصرار و اعتراض داشت و می‌گفت که چرا سپاه (نمی‌آید) و مسئله کردستان را یکسره نمی‌کند و در کردستان مایه نمی‌گذارد. (لذا) در تهران و بعد آنجا به من گفت که دیگر به کردستان نمی‌رویم و از سپاه بیرون می‌آییم؛ هر کار که (سپاه) می‌خواهد بکند، بکند.

بعد ما به ایشان گفتیم که سپاه هیچ کاری نمی‌کند. شما نروید، استراحت کنید، تازه هم ازدواج کرده بودند، بعد وقتی‌که ایشان می‌رود، اصلاً برای خودش (هم) (توجه به) مشکلاتی که منطقه داشت، قابل‌قبول نبود که آنجا بماند، منظور احساس مسئولیت ایشان است که واقعاً ما با توجه به شرحی که از زحمات ایشان داشتیم جرأت نداشتیم که مثلاً به ایشان بگوییم که مثلاً تو حتماً باید این‌قدر زیادتر در کردستان بمانی، ولی وقتی ما می‌گفتیم که شاید بیایید، بعد از مدتی (که) فکر می‌کرد، با اینکه تازه هم ازدواج‌کرده بود و در آن شرایط ۱۵ روز مرخصی می‌خواست، ماه رمضان هم بود، یک ماه مرخصی می‌خواست و می‌گفت می‌خواهم بمانم و یک مقداری روی خودم کارکنم ولی بازهم نتوانست قبول کند و بلند شد و در همان ماه رمضان به منطقه رفت و این حاکی از آن مسئولیت ایشان بود. به‌هرحال این خاطرات جالبی بود که واقعاً وضع روحیه ایشان (را بیان می‌کرد.)

منبع: دفاع پرس

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

ماجرای دعوای زرگری بروجردی و کاظمی

ماجرای دعوای زرگری بروجردی و کاظمی بیشتر بخوانید »

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهید «ناصر کاظمی» از فرماندهان سپاه در غرب کشور در ابتدای انقلاب و دوران دفاع مقدس بود که پیشینه و نحوه ورود او به عرصه فرماندهی خود یک درس تاریخی برای همه مریدان مکتب تشیع و مکتب انقلاب اسلامی دارد. چیزی که شاید بارها در تاریخ انبیاء، ائمه، زعما و انقلاب اسلامی تکرار شده و نشان دهنده مهماتی در این عرصه هست.

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

گفته می‌شود که این شهید بزرگوار ورزشکار بوده و با تیپ خاصی که داشته پرونده او علی‌رغم داشتن سابقه مبارزاتی قبل از انقلاب در گزینش سپاه بعد از گذراندن دوره آموزشی به عنوان «تحت نظر» به رده‌های ستادی ارجاع شده هست و در این میان شهید محمد بروجردی این جوان را جذب کرده و بعد از اینکه فرمانده سپاه غرب می‌شود او را به سپاه غرب کشور می‌برد و با کشف توانایی‌های او وی را یکی از فرماندهان زیر مجموعه خود قرار می‌دهد.

در ادامه به بهانه سالگرد شهادت این شهید بزرگوار به بررسی ابعاد مختلف زندگی‌اش می‌پردازیم.

زندگی‌نامه

سردار شهید ناصر کاظمی ۱۲ خرداد ۱۳۳۵ هجری شمسی در تهران متولد شد. از همان ابتدای زندگی با قشر محروم جامعه ابراز همدردی می‌کرد و سعی داشت با کودکان فقیر و محروم در پوشیدن لباس و کفش یکسان باشد. با وجود سن کم می‌گفت: من دوست ندارم لباس «نو» بپوشم در صورتی که بچه‌های دیگر از آن محرومند.

پس از اتمام مقطع تحصیلی ابتدایی و شروع دوره دبیرستان شور و شوق بیشتری نسبت به اسلام در وی ایجاد شد و توجه به دانش‌اندوزی و مطالعات مذهبی توأم با مطالعه علوم و معارف اسلامی در او اوج گرفت.

با اتمام دوره متوسطه تحصیلی به دلیل حاکمیت سیاه رژیم منحوس پهلوی، تمایلی به سربازی رفتن نداشت بنابراین برای ورود به دانشگاه نام‌نویسی کرد و در رشته‌های پیراپزشکی و تربیت‌بدنی پذیرفته شد. پس از ورود به دانشگاه، با وجود نیاز شدید جامعه به کار فرهنگی، تنها به درس خواندن اکتفا نکرد و شغل معلمی را در کنار تحصیل برگزید تا از این راه دینش را نسبت به جامعه ادا کند.

او به جهت علاقه‌ای که به قشر محروم داشت، فعالیت فرهنگی خود را متوجه مدارس جنوب شهر تهران کرد و با درآمد مختصری که از این راه به دست می‌آورد، کتب و جزوه‌های دینی برای شاگردانش تهیه می‌کرد و با این شیوه دانش‌آموزانش را در مباحث دینی، اجتماعی، سیاسی تشویق می‌کرد.

شهید کاظمی ضمن پی‌بردن به ماهیت آمریکایی رژیم شاه، از سال ۱۳۵۶ به مبارزات سیاسی خود شدت بخشید و در شمار جوانان فعال و انقلابی مسلمان قرار گرفت. در همین سال بود که به دلیل فعالیت‌های سیاسی در دانشگاه و به آتش کشیدن پرچم آمریکا در زمان ورود ورزشکاران آمریکایی به ورزشگاه آزادی از طرف ساواک شناسایی و بعد از دستگیری به ژاندارمری تحویل داده شد و از آنجا به دادگستری منتقل و در نهایت در زندان قصر محبوس شد.

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

فوتبالیست حرفه‌ای

خانواده شهید کاظمی در همین رابطه روایت کرده‌اند: ناصر علاقه زیادی به فوتبال داشت و جزو فوتبالیست‌های خوب تهران بود و در تیم ایرانا به مربیگری مرحوم پرویز دهداری عضویت داشت. پس از اینکه ناصر در رشته تربیت‌بدنی وارد دانشگاه شد در سال ۵۶ ورزشکاران آمریکایی به ایران آمده بودند تا در مسابقات کشتی شرکت کنند. وی به‌اتفاق تعداد دیگری از دانشجویان تصمیم گرفت در سالن مسابقات به دلیل اعتراض به حمایت‌های امریکا از رژیم منحوس شاهنشاهی، پرچم آن کشور را به آتش بکشند و پس از چندی فراری بودن توسط رژیم دستگیر و در زندان قصر زندانی شد.

پس از چندی با اوج‌گیری انقلاب اسلامی و فشار ملت مسلمان ایران بر رژیم جنایتکار پهلوی، ناچار او را به همراه جمعی از زندانیان سیاسی آزاد کردند؛ به این امید که دیگر در فعالیت‌های سیاسی شرکت نخواهد کرد، اما او نه‌تن‌ها از مبارزات سیاسی علیه رژیم کناره‌گیری نکرد، بلکه به‌صورت فعال‌تری به صحنه مبارزه وارد شد.

فعالیت‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی

شهید کاظمی بنا به وظیفه شرعی و انقلابی خود در حفظ دستاورد‌های انقلاب اسلامی، از خردادماه سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از طی دوران آموزش نظامی به پادگان ولیعصر معرفی شد.

سردار محمد آقامیر در این‌باره می‌گوید: «بچه‌هایی که از پادگان امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام می‌آمدند، در پادگان ولیعصر ما فرم پر می‌کردند و سازماندهی‌شان می‌کردیم. در پادگان امام حسین نوشته بودند برای شهید ناصر کاظمی «تحت نظر»! من نگاه کردم؛ جوان ورزشی، خوشتیپ و خوش‌خنده‌ای بود. رفتم پیش آقای بروجردی و گفتم اینها نوشته‌اند تحت نظر. گفت بیا یک صحبتی با او بکنم. پرسید نظر تو چیست؟ گفتم باید فرمانده گروهان شود. گفت با مسئولیت خود من این کار را انجام بده. هرکه خوشش نمی‌آید نیاید. ما یک گروهان دادیم دست او، رفت خرمشهر و با جهان‌آرا بود. آنجا جهان‌آرا دیگر او را رها نمی‌کرد، ایستاد و جنگید. 

در روایتی دیگر در این‌باره آمده هست: «ناصر کاظمی از بچه‌های گردان یک بود که شهید شد. ناصر با متوسلیان دوست بود و در یک زمان به پادگان ولی عصر (عج) آمدند. ناصر کاظمی ورزشکار و دانشجوی تربیت بدنی بود، تیپ روشنفکری داشت برای همین ابتدا که به سپاه آمد برخی تهمت جنبشی بودن را به او زدند. همه نظر منفی روی ناصر کاظمی داشتند و فقط نظر بروجردی مثبت بود. محمد، ناصر را در کردستان خواست و گفت، می‌خواهم تو را فرماندار پاوه کنم، از او خواست تیپش را طوری کند که کسی متوجه نشود فرماندار سپاهی هست. ناصر حکم وزارت کشور را از مهدوی کنی گرفت، کت و شلواری شیک پوشید، ریشش را پروفسوری زد و راهی پاوه شد. تمام ایستگاه‌های بازرسی انقلاب را با حکمی که داشت رد کرد و در طول فعالیتش تمام اطلاعات منطقه و اطلاعات ضد انقلاب را به بروجردی داد و خودش هم در برخی عملیات‌ها حضور پیدا کرد. بعد‌ها خود مردم درخواست کردند که کاظمی فرمانده سپاه شهر هم بشود.»

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

در قامت یک فرمانده

در صحنه عمل از چنان تبحر و تجربه‌ای برخوردار شده بود که طرح‌هایش تحسین فرماندهان مجرب نظامی را برمی‌انگیخت. پس از گذراندن دوره مختصر نظامی، راهی دیار محروم سیستان و بلوچستان شد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل فعالیت کرد و با توجه به محرومیت منطقه، در این مدت، تمام توانش را مصروف خدمت به مردم مستضعف آن منطقه کرد.

پدر شهید کاظمی نقل می‌کند: وقتی ناصر از سیستان و بلوچستان برمی‌گشت درباره وضع مردم آن منطقه با من درد دل می‌کرد. حتی یک بار در حالی که گریه می‌کرد، گفت: چرا رژیم طاغوت این مردم را در این وضع نگه داشته هست؟

با اوج‌گیری توطئه‌های شیاطین شرق و غرب و ایادی داخلی آنان که با سوء‌استفاده از عنوان «خلق عرب» برای درهم شکستن اتحاد امت و به‌منظور خاموش کردن شعله‌های فروزان انقلاب اسلامی و جلوگیری از صدور آن، به احساسات ناسیونالیستی و قومیت‌گرایی دامن زدند، به‌اتفاق دیگر همرزمانش برای رویارویی با توطئه تجزیه خوزستان راهی خرمشهر شد و تا پایان این غائله در آنجا کنار شهید جهان‌آرا ماند.

حضور در کردستان و مقابله با ضدانقلاب

شهید کاظمی پس از خنثی شدن غائله خوزستان، به لحاظ موقعیت حساس کردستان و ایجاد آشوب و ناامنی توسط گروهک‌های مزدور آمریکایی (کومله و دموکرات) بنا به پیشنهاد شهید محمد بروجردی (فرمانده وقت سپاه کردستان) به همراه چند نفر در روز ۱۷ دی‌ماه ۱۳۵۸ به پاوه رفت. این شهر که در شهریورماه توسط شهید دکتر مصطفی چمران آزاد و پاکسازی شده بود، دوباره در اثر سازش و خیانت عوامل دولت موقت به دست ضدانقلاب افتاد و جاده‌های آن به‌کلی ناامن شد و ناچار برای ورود و خروج از شهر از بالگرد استفاده می‌شد.

وی فعالیت خود را در این شهر با سمت و پوشش فرماندار آغاز کرد، اما در واقع فرمانده سپاه این شهر هم بود. از آنجا که هنگام ورود، نیتی جز پاکسازی منطقه از لوث وجود اشرار و خدمت به مردم محروم آن دیار نداشت، برنامه‌هایش را با عزم راسخ و با فعالیت شبانه‌روزی آغاز کرد و آن را با اعتماد و اعتقاد به نقش مردم و شناختی که از منطقه داشت، مبتنی ساخت. 

شهید کاظمی که شور حسینی در سر داشت با علاقه وافر نسبت به مستضعفین «کُرد»، هستی خود را وقف حفظ این خطه خون‌رنگ مهین اسلامی کرد و برای زدودن آلودگی‌ها و ایجاد امنیت و پاکسازی منطقه بی امن با ضدانقلاب مبارزه کرد. او از اینکه قسمت‌های قابل ملاحظه‌ای از سرزمین و جاده‌های کردستان در حاکمیت ضدانقلاب قرار داشت، به‌شدت رنج می‌برد تا اینکه تصمیم گرفت از طریق ایجاد وحدت بین ارتش و سپاه و به میدان کشیدن هرچه بیشتر نیرو‌های بسیجی و پی‌ریزی یک سلسله عملیات‌های دامنه‌دار، تمام مناطق تحت اشغال ضدانقلاب را از دست آنان خارج سازد که به توفیقات قابل ملاحظه‌ای نیز در این زمینه دست یافت.

شهید کاظمی معتقد بود مناطق کردنشین باید به‌وسیله خود مردم بومی آزاد و پاکسازی شود بنابراین به تشکیل و سازماندهی نیرو‌های بومی پرداخت و موفق به پاکسازی راه پاوه و سپس منطقه «نوربان و قشلاق» شد که این خبر در منطقه انعکاس وسیعی داشت.

در بهار ۱۳۵۹ با یک حمله بسیار متهورانه با همکاری مردم بومی، باینگان را پاکسازی کرد و به‌منظور پاکسازی منطقه نوسود در خرداد ۱۳۵۹ طی اطلاعیه‌ای از مردم منطقه درخواست کرد که خود را به پاوه برسانند. متعاقب آن، فرهنگیان، کارمندان و کسانی که اعتقاد راسخ به حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران داشتند، شبانه و به‌صورت مخفی خود را به پاوه رساندند. در اوایل همان سال، پس از سازماندهی نیروها، عملیات موفقی را انجام داد، اما در بازگشت از منطقه عملیاتی مورد اصابت تیر قرار گرفت و مجروح شد و پس از دو ماه بستری و بازگشت مجدد به منطقه، اقدام به پاکسازی مناطق نودشه، نیسانه، نروی، نوسود، کله چنار و شمشی کرد و پس از یک سال و نیم تلاش بی‌وقفه در پاوه به سنندج اعزام و مسئولیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کردستان را عهده‌دار شد. در این سمت نیز فعالیت‌های درخشانی را انجام داد که پاکسازی مناطق حساس و استراتژیک مانند جاده بانه – سردشت، کامیاران، مریوان، تکاب، صائین‌دژ، آزادسازی بوکان، سد بوکان و عملیات‌های دیگر از آن جمله‌اند.‌

در همه این مدت به عنوان یک نیروی راسخ تحت فرماندهی شهید محمد بروجردی عمل می‌کرد و یارانش او را بروجردی دوم می‌دانستند. می‌توان گفت که تمامی سرزمین کردستان و جای جای مناطقی که به قدوم مبارک این دو شهید شیردل مزین شده هست، خاطرات دلاوری‌ها و مجاهدات آن‌ها را گواهی می‌دهد.

شهادت

در اوایل سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد، ولی تأهل او تأثیری بر حضور فعالش در میادین نبرد نداشت. بلکه هر روز فعال‌تر و خالص‌تر از روز پیش، وظایف و مسئولیت‌های محوله را دنبال می‌کرد تا اینکه سرانجام پس از آخرین مأموریت خود به شمال کردستان در تاریخ ۱۳۶۱/۰۶/۰۶ در حین پاکسازی محور پیرانشهر – سردشت در یکی از روستا‌های سردشت به آرزوی دیرینه‌اش نائل شد و شهد شیرین شهادت را نوشید و به‌سوی معشوق پرکشید.

شهید به روایت شهدا 

شهید همت در سال‌های پس از شهادت ناصر گفته بود که من دروس فرماندهی‌ام را مدیون ناصر کاظمی هستم. به‌راستی نام شهید ناصر کاظمی با کردستان گره خورده هست.

شهید محمد بروجردی در یک مصاحبه با راوی همراه خود (محسنی) درباره شهید ناصر کاظمی که ۱۳ آذر ۱۳۶۱ انجام شد، در زمانی که فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) بود، ضمن بیان تاریخ آشنایی و چگونگی آن با این شهید، به شرح خدمات وی در کردستان پرداخته هست.

در ادامه متن این مصاحبه را می‌خوانید:

لطفاً نحوه و تاریخ آشنایی خودتان را با شهید کاظمی بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم. آشنایی با برادر شهید کاظمی زمانی بود که ما در پادگان ولی‌عصر (عج)، مسئول گردان بودیم و این برادران در پادگان سعدآباد آموزش دیده بودند و از سعدآباد به اینجا آمدند و اولین آشنایی ما از همان‌جا، برای سازماندهی و تقسیم کار اوّل با پرونده‌اش و بعد هم با چهره ایشان بود.

لطفاً خدمات شهید کاظمی را در کردستان در طی مدتی که در اینجا بودند، بفرمایید.

رشد شهید کاظمی در سپاه به این ترتیب بود که در ابتدا فرمانده دسته بود. در مأموریتی که به جنوب و سیستان و بلوچستان رفته بود فرمانده گروهان بود و یکی از خصوصیات بارزش علاقه‌ای بود که رده‌های پایین او نسبت به او پیدا می‌کردند؛ حالا اعم از دسته، گروهان، سپاه و کلاً حجم بسیاری از نیرویی که بعداً زیر دستش آمدند، نشان داد که یکی از خصوصیات بارز شهید کاظمی این هست که بچه‌ها سریع به او علاقه‌مند می‌شوند. به‌خصوص در کردستان نشان داد که کرد‌ها چقدر به او علاقه داشتند و دارند. البته این دو عامل داشت؛ یکی اینکه ایشان از آن افرادی نبود که بی‌خودی سر کسی را گرم کند و وعده و وعید بدهد، لذا دلیل اینکه به او علاقه‌مند بود ناشی از این بود که شدیداً در رابطه با زیردستانش و کسانی که با آنها کار می‌کرد، احساس مسئولیت می‌کرد و واقعاً هم به حرف‌های آنها گوش می‌داد و به‌خصوص در عملیات‌ها شاید از معدود افرادی بود که کاملاً افراد خودش را در عملیات هدایت می‌کرد و تا آخرین نفر را جمع می‌کرد و بعد خودش می‌آمد؛ اکثراً هم مورد اعتراض قرار می‌گرفت. در همان‌جایی هم که شهید شد، مهم‌ترین عاملش این بود که ایشان تا ساعت‌های آخر شب که داشت تاریک هم می‌شد، مشغول جمع‌آوری نفرات بود و این نشان می‌داد که ایشان کاملاً درمورد افراد احساس مسئولیت داشت و همین عامل هم باعث می‌شد که ایشان در جنگ عملیات‌هایی که انجام می‌دادند کاملاً موفق و پیروز باشند، برای اینکه نفرات خودش را کاملاً هدایت می‌کرد و کاملاً هم جمع می‌کرد.

راجع به خدماتشان در کردستان هم مطلب بسیار هست که واقعاً نه من ازنظر روحی صلاحیتش را دارم که بیان کنم و نه اینکه ازلحاظ آماری قابل بیان هست. ایشان از زمانی که وارد کردستان شد یعنی حدوداً بعد از مدتی که ما وارد غرب شدیم، (به‌همراه) یک اکیپ از برادران از پادگان ولی‌عصر (عج) اعزام شدند که در ابتدا، مسئولیتی که پذیرفت، فرمانداری بود. با اینکه هیچ سابقه کاری در این زمینه نداشت، ولی با آن هوش و ذکاوتی که واقعاً داشت و با آن لیاقتی که داشت، (خیلی) سریع توانست یکی از فرمانداران موفق شاید ایران شود؛ یعنی با توجه به درگیری پاوه، ایشان با آن احساس مسئولیتی که داشت فقط به فرمانداری اکتفا نکرد و اولاً در آزادسازی پاوه از محاصره نقش بسیار زیادی داشت و بعد هم به‌تدریج در کمک، هدایت و بسیج مردم…؛ و بعدها، چون در سپاه ضعف‌هایی دیده می‌شد، ایشان هم مسئولیت فرمانداری و هم مسئولیت سپاه را به‌عهده گرفت و از عمده‌ترین چیز‌هایی که به ذهنم می‌آید و به حساب چیز‌هایی که خیلی ملموس بود و واقعاً در نوع خودش بی‌نظیر بود (این بود که) چندمنظوره بود.

ایشان دو بسیج عمده دیگر هم داشت که یکی مردم باینگان (بودند) که خوب با آنها برخورد کرد؛ (چون) مردم باینگان آواره شده بودند و بخشی از باینگان به دست ضدانقلاب افتاده بود. (لذا) مردم ناراحت به فرمانداری پاوه مراجعه کرده بودند که بعد با بسیج برادر کاظمی و موعظه‌ای که اینها را می‌کند، مدتی تحصّن کردند که ارتش و سپاه بیایند و بخش ما را بگیرند تا ما برویم، ولی بعد به‌دلیل اینکه نیرو‌های نظامی ما سازمانی نداشت و عمدتاً ناهماهنگی زیاد بود و برادر‌های ارتشی و سپاهی زیاد … یعنی سپاه که زیاد نبود و ارتش هم که به آنجا نمی‌رفت. بعد ما دیدیم که شهید کاظمی به‌آرامی، با همان نیرو‌های بومی، با تعدادی اسلحه که خودش گرفت، شبانه از روی ارتفاعات رفتند و اینجا را ساقط کردند و از دست ضدانقلاب خارج کردند؛ و این واقعاً مسئله بسیار بزرگی بود که بعد هم نیرو‌های ژاندارمری در بخش باینگان مستقر شدند. این کار توسط خود مردم صورت گرفت. وقتی مردم در صحنه قرار بگیرند و از انقلاب دفاع کنند، نشان‌دهنده این هست که به‌هرحال دیگر ان‌شاالله آنجا را از دست نمی‌دهند. دیگر اینکه این، بهترین استفاده از موقعیت بود؛ یعنی با توجه به اینکه نیروی نظامی کم بود، ایشان بهترین استفاده و بهترین بهره‌برداری را از نیروی بومی می‌کرد. اصلاً ایشان اعتقاد داشت که ما تا زمانی‌که نیرو‌های بومی کردستان را فعال نکنیم تا مسئولیت به‌عهده نگیرند، کاری از دست نیرو‌های نظامی برنمی‌آید؛ یعنی انقلاب را حفظ می‌کنند ولی اینکه کار اساس از دستشان بربیاید، نمی‌کنند؛ لذا واقعاً در زنده‌کردن مردم بومی و احیای آنها بسیار مؤثر بود که یکی از آنها همین باینگان بود و یکی هم نودشه بود.

نودشه بخشی بود که در آن ضدانقلاب حاکمیت داشت و دو سال و خورده‌ای بود که دست ما نبود. ایشان تیپ تحصیل‌کرده آنجا یعنی آموزش و پروش را به پاوه احضار کرد؛ چون که فرماندار بودند و بعد راهنمایی‌شان کردند، موعظه‌اشان کردند. بعد از موعظه این آموزش و پرورشی‌ها که شاید بسیاری از آنها با ضدانقلاب همکاری می‌کردند، بالاتفاق و اکثریتشان طرفدار انقلاب شدند و بچه‌هایی شدند که شاید کمتر سپاهی در کردستان باشد که افراد تحصیل‌کرده و خوب و بیداری مثل نودشه داشته باشند، ولی مردم نودشه بسیار خوب بودند و با آن بیداری که شهید کاظمی در آنها ایجاد کرد و زحمتی که ایشان کشید که البته خدا هم ایشان را زنده نگه داشت و لطف خدا شامل حالشان شد، خودشان از انقلاب دفاع کردند. (ضمناً) همین افراد نودشه به کمک ارتش و سپاه رفتند و نودشه که واقعاً ارتفاعات خیلی صعب‌العبوری (داشت)، را گرفتند و این از موفقیت‌هایی بود که ایشان زمینه‌ساز آن بودند.

در مورد عملیات‌ها هم همان‌طور که عرض کردم، یکی از مهم‌ترین مسائل ما این بود که ایشان پاوه‌ای که در محاصره بود به‌هرحال از عوامل بسیار مهمش همین شهید کاظمی بود که این را گسترش دادند، شاید مردم پاوه بیشتر از هرکس قدر شهید کاظمی را بدانند؛ البته ایشان هم همیشه با مردم خوب برخورد می‌کرد. مردم پاوه، مردمان بسیار خوبی هستند. (همچنین) نودشه و باینگان، کلاً (ایشان) به آن منطقه و مردمش علاقه‌مند بود. به‌هرحال همان‌طور که عرض کردم گسترش عملیات بود که محاصره پاوه را شکستند و بعد گسترش دادند به باینگان تا نودشه و تقریباً تا تسلط بر مرز عراق که به‌هرحال این، با کوشش و تلاش پیگیر ایشان بود. شهید کاظمی واقعاً عنصر بسیار مؤثری در این عملیات‌ها و شاید در کل نظام جمهوری اسلامی بودند، یعنی در این رابطه یکی از بهترین عوامل پیشبرد انقلاب اسلامی در این منطقه بودند و برخورد صحیحش با مردم بومی (مثلاً) با سخنرانی، هم اخلاق اسلامی را گسترش می‌داد و هم عملیات و هم کمک‌رسانی را.

رفته‌رفته، ایشان به‌دلیل همان پختگی‌شان و کوشش که کرده بود و خدا هم لطف کرده بود و او را زنده نگه داشته بود (طوری که در چندین عملیات شرکت کرد و زخمی شد و شاید چندین بار جانش به خطر افتاد، واقعاً شاید از مدت‌ها پیش شهید زنده بود که بالاخره هم شهید شد)، بعد قرار شد که به کردستان بیاید و در کردستان فعالیت کند. مدتی بود که در سپاه کردستان مسئله زیاد بود؛ آن‌موقع فرماندهی انسجام لازم را نداشت، ایشان قرار شد که فرمانده استان شود و بعد با توجه به مشکلاتی که در کردستان بود و …

از خصوصیات ویژه ایشان، جذب بچه‌های خوب در اطرافش بود. یعنی در هرجایی که من از ایشان سراغ داشتم، تیپ بچه‌هایی که دور خودش جمع می‌کرد بچه‌های مخلص و کاری بودند و شاید کمتر به مسائل جنبی توجه داشتند؛ هدف را پیشبرد انقلاب اسلامی می‌گذاشتند و کمتر به این مسائل توجه می‌کردند. این هست که ایشان واقعاً با این دید در کردستان هم بلافاصله با کمک و همکاری بعضی از برادران بسیار خوبمان مثل برادر ایزدی موفق شدند این سپاهی که خیلی وقت بود، انسجام نداشت تشکل خیلی خوبی به آن بدهند؛ لذا پیشبرد خیلی خوبی در سپاه‌های کردستان به وجود آمد و از عوامل حاکمیت جمهوری اسلامی در منطقه گشتند.

از زمانی که ایشان آمدند، عملیات بسیار خوبی را در کردستان انجام دادند و مهم‌ترین فعالیت ایشان در سپاه عمدتاً تشکل سپاه بود؛ یعنی از آن حالت تزلزل و عدم‌فرماندهی، به یک حالت متشکل درآوردند؛ طوری‌که به لطف خدا در منطقه یک، سپاه خیلی قوی شد. از عملیات‌هایی که در اینجا انجام شده، شاید مهم‌ترین آنها در محدوده تریور و بانه ـ سردشت بود و در زمان ایشان، عملیات محمد رسول‌الله (ص) بود که در مریوان و در محدوده تریور انجام شد؛ البته باز عملیات‌های زیادی انجام شد، ولی از مهم‌ترین آنها، اینها بود.

 بعد با اصرار خود ایشان که «نمی‌خواهم فرمانده اینجا باشم»، قرار شد که فرمانده تیپ شهدا شوند که باز یکی از نقاط ویژه ایشان احساس مسئولیتشان در مقابل بچه‌ها بود. یعنی فرض کنم وقتی که ایشان از سپاه کردستان با مشکلاتش گفت که من به تیپ شهدا می‌روم، یعنی وقتی قرار شد به تیپ شهدا برود، همیشه این احساس را می‌کرد که برادر ایزدی که در سنندج مانده‌اند، چون مسئولیت ایشان را دیده بودند، همیشه ناراحتش بود، و می‌گفت سپاه باید او را تقویت کند و واقعاً شاید یکی از ناراحتی‌های روحی‌اش همین بود که چرا نیرو تربیت نشده هست. ایشان از آنجا رفتند؛ (چون) احساس می‌کردند که باید حتماً به کمک برادر ایزدی کاری انجام دهند.

 ایشان احساس مسئولیت بالایی داشت؛ مثلاً فرض کنید وقتی که به ایشان می‌گفتند به تهران برگرد یا هرجایی که فرض کنید احتمال آسایشی در آن بود، ایشان تا وقتی که یک راه‌حل اساسی برای منطقه کاری‌اش پیدا نمی‌کرد، هیچ‌وقت راضی نمی‌شد که فقط به اتکای اینکه نفسش راحت‌طلبی را (می‌خواهد)، مسئولیتش را رها کند و برود؛ و به همین دلیل بود که سه سال تمام یا شاید نزدیک به سه سال ایشان در کردستان دوام آورد و آخرین بار هم به این جاده آمد که حالا به برکت خونش …

این را فراموش کردم که بگویم؛ از عملیات‌های بسیار مؤثر ایشان، جاده صائین دژ- تکاب بود که این، بعد از دو تا سه سال باز شد و مردم آنجا ارتباطشان وصل شد و بعد با تیپ شهدا به پیرانشهر – سردشت آمدند که آن موقع، عملیات منطقه آذربایجان غربی بود یا شاید ضدانقلاب … اصلاً نفهمیده بود که چه کسی به این منطقه آمده؛ یعنی چه واحدی آمده هست، فکر کرد یک واحد بی‌سازمان آمده هست که مثلاً همین‌جوری دیمی می‌خواهد با آنها بجنگد؛ (لذا) سعی کرد در همان بادین‌آباد که یک عملیات جزئی، محدوده نسبتاً کوچکی را در برداشت، این تیپ را بشکند؛ که با فداکاری‌های بسیار زیاد بچه‌ها، با تلفات بسیار زیاد عقب‌نشینی کرد و تقریباً می‌شود گفت عملیات اوّل و آخرش بود. یعنی ازنظر روحی، ضدانقلاب کاملاً شکست خوردند و در آنجا متوجه شدند که دیگر نمی‌توانند با جمهوری اسلامی بجنگند.

به‌هر‌حال در آنجا چند بار برادر‌ها به خطر می‌افتند؛ (طوری) که حتی برادرمان (محمود) کاوه محاصره می‌شوند، منتهی شهید کاظمی با فداکاری نجاتش می‌دهد که بعد در برگشت کمین می‌خورند و به درجه شهادت می‌رسند.

دیدگاه‌ها‌یشان نسبت به کردستان و مردم کردستان چه طور بود؟

تقریباً در طول صحبتم گفتم؛ یکی اینکه اعتقاد شهید کاظمی این بود که مردم اینجا به‌هرحال خودشان از انقلاب دفاع می‌کنند، مسلمان هستند و این را قبول داشت که اگر مردم با آنها کار کنند و رویشان مایه بگذارند، دیگر احتیاجی به این کار‌ها نیست و اصلاً مردم، این گروه‌ها را قبول ندارند؛ (چراکه) اینها توسط اسلحه بر مردم حاکمیت پیدا کرده بودند. منتهی نظرشان این بود که کار شود و بچه‌هایی که به اینجا می‌آیند با یک دیدی بیایند کار کنند که به مردم بها و رشد بدهند و سعی کنند که از عناصر بااعتقادشان یعنی از عناصر خوبشان، شناسایی کنند و روی کار بیاورند. به‌هرحال به بسیج مردم در اینجا اعتقاد شدید داشت.

خاطراتی که شما از ایشان دارید را بفرمائید.

به‌هرحال با ایشان زیاد برخورد داشتیم دو سال و خورده‌ای با هم کار کردیم. سعی می‌کنم آن چیز‌هایی که به ذهنم می‌آید بگویم. از خاطرات بسیار خوبی هست که دارم… یکی اینکه یک روز (که ایشان در) فرمانداری پاوه بودند به دیدنش رفتم. (ایشان که به باختران آمدند، اولین بار بود که به غرب می‌آمدند، برای اینکه ایشان به پاوه برود، چون در آنجا پست را برایشان گرفتیم و برای خودش هم واقعاً یک مقدار مشکل بود که قبول کنند چراکه می‌گفت: من کاری نکرده‌ام و معلوم نیست بتوانم در این مباحث دوام بیاورم. ولی به امید خدا رفت) و خاطره این بود که ایشان ریش خود را به‌صورت پروفسوری تراشیده بود که ضدانقلاب نفهمد.

خودمان هم خیلی وحشت داشتیم؛ گفتیم اگر اینها کشف کنند …، چون ریش ایشان بور بود … بعد حرکت کرد و با همان ریش رفت و وقتی رفتیم و در پاوه ایشان را دیدیم، … فکر نمی‌کردیم که ایشان شهید می‌شوند شاید اولین‌بار بود که برادر کاظمی ریش پروفسوری گذاشته بود و حالا برای ما خاطره شناسایی خود را تعریف می‌کرد و خیلی جالب بود. جالب‌تر اینکه بعضی از روحانیون آنجا فکر می‌کردند که ایشان یک دمکرات هست؛ یعنی فکرش، فکر دمکرات هست؛ چون ایشان به نوسود که رفته بود (طی) مذاکراتی که با گروه‌ها کرده بود این گروه‌ها کاملاً نفهمیده بودند که روحیه ایشان چه هست؟ (البته) خودشان هم در مخفی‌کاری خیلی خوب بودند؛ یعنی رو نکرده بود.

ایشان از بچه‌های جاافتاده تهران بود که به این آسانی خودش را رو نمی‌کرد و علمای آنجا هم متوجه نبودند و می‌آمدند اعتراض می‌کردند که شاید ایشان آدم نفوذی باشد و فکرش دموکراتی باشد، خلاصه ممکن هست یواش‌یواش با ضدانقلاب همکاری کند؛ که بعد وقتی ما به آنجا می‌رفتیم و مثلاً با آنها جلسه می‌گذاشتیم در پاوه آدم خیلی جالبی بود؛ مثلاً می‌آمدیم و به ایشان انتقاد می‌کردیم که مثلاً این حرکت چیست که با گروه‌ها صحبت کرده؟! چه صحبتی با گروه‌ها می‌کنید؟! بعد ایشان می‌گفت که مثلاً من نظرم این هست؛ و نظر می‌داد و این‌طوری صحبت می‌کرد.

بعد ما در آنجا سعی می‌کردیم یک طوری که معلوم نشود ایشان سپاهی هست، برخورد کنیم، (البته) ایشان هم توضیحات جالبی در مورد کارهایش می‌داد. به‌هرحال این صحنه‌ها صحنه‌های خیلی جالبی برای ما بود که ایشان واقعاً خودشان را رو نکرد و سعی کرد که با همان فکر باز در آنجا برخورد کند. البته هیچ‌وقت دروغ هم نمی‌گفت، منتهی سعی می‌کرد یکسری مسائل را مطرح کند که برای آنها (قابل درک بود) … نه اینکه کسی بتواند از آن استفاده کند که حتماً با این حرفش ضدانقلاب (بهانه پیدا کند) … کما اینکه در نوسود هم که رفته بود تا مذاکره کند، در آنجا هم عمدتاً سعی کرده بود، انقلاب را معرفی کند و گفته بود که جمهوری اسلامی هدفش این هست و این هست و هیچ آزاری هم نمی‌خواهد به شما برساند و اگر شما به‌هر‌حال مشکلاتی دارید، بگویید و شاید اینهایی هم که به آن اشکالی داشتند، مدرک اساسی نداشتند، فقط همین‌که می‌گفتند چرا رفته و مذاکره کرده هست؟ یا چرا فرض کن اساساً این فرد این تیپ فکر می‌کند که ضدانقلاب می‌توانند برگردند یا احتمالاً می‌توانند آدم‌های خوبی باشند.

به‌هرحال ایشان با همان اعتقادی که داشت، می‌گفت باید سعی کنیم ضدانقلاب‌هایی که نمی‌خواهند بجنگند، برگردند و این مطلب خیلی مهمی بود و البته از این طریق موفق بود. کما اینکه یکی از کسانی که توبه کرده و برگشته بود، با خود ایشان اولین شهید نودشه بود و ایشان به این اعتقاد بود که ضدانقلاب انگیزه ندارد. کار می‌کرد و برمی‌گشت و این مهم‌ترین و یکی از خاطرات خیلی خوب ما بود که ایشان با این نقش … کارهایش … و نه‌تنها ضدانقلاب بلکه دوستانش هم متوجه موضوع نشده بودند، یکی از خاطرات جالب بود که ایشان به سپاه اصرار و اعتراض داشت و می‌گفت که چرا سپاه (نمی‌آید) و مسئله کردستان را یکسره نمی‌کند و در کردستان مایه نمی‌گذارد. (لذا) در تهران و بعد آنجا به من گفت که دیگر به کردستان نمی‌رویم و از سپاه بیرون می‌آییم؛ هر کار که (سپاه) می‌خواهد بکند، بکند.

بعد ما به ایشان گفتیم که سپاه هیچ کاری نمی‌کند. شما نروید، استراحت کنید، تازه هم ازدواج کرده بودند، بعد وقتی‌که ایشان می‌رود، اصلاً برای خودش (هم) (توجه به) مشکلاتی که منطقه داشت، قابل‌قبول نبود که آنجا بماند، منظور احساس مسئولیت ایشان هست که واقعاً ما با توجه به شرحی که از زحمات ایشان داشتیم جرأت نداشتیم که مثلاً به ایشان بگوییم که مثلاً تو حتماً باید این‌قدر زیادتر در کردستان بمانی، ولی وقتی ما می‌گفتیم که شاید بیایید، بعد از مدتی (که) فکر می‌کرد، با اینکه تازه هم ازدواج‌کرده بود و در آن شرایط ۱۵ روز مرخصی می‌خواست، ماه رمضان هم بود، یک ماه مرخصی می‌خواست و می‌گفت می‌خواهم بمانم و یک مقداری روی خودم کارکنم ولی بازهم نتوانست قبول کند و بلند شد و در همان ماه رمضان به منطقه رفت و این حاکی از آن مسئولیت ایشان بود. به‌هر‌حال این خاطرات جالبی بود که واقعاً وضع روحیه ایشان (را بیان می‌کرد.)

انتهای پیام/ 119

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی

ماجرای دعوای زرگری شهیدان بروجردی و کاظمی بیشتر بخوانید »

صوت/ شهید بروجردی؛ محبوب در میان مردم، قاطع در برابر دشمن

صوت/ شهید بروجردی؛ محبوب در میان مردم، قاطع در برابر دشمن

گروه ساجد دفاع‌پرس: سردار شهید محمد بروجردی نه‌تنها یک متفکر نظامی شجاع؛ بلکه پدری مهربان و یاری فداکار برای مردم منطقه غرب کشور و فرمانده‌ای محبوب برای رزمندگان بود؛ به‌طوری‌که خار چشم ضدانقلاب بود و می‌گفت که با آن‌ها باید با قاطعیت رفتار شود؛ اما وقتی به مردم می‌رسید، با آن‌ها سخن می‌گفت و پیگیر مسائل آن‌ها بوده و معقتد بود که باید به مردم شخصیت داد و در تمام زمینه‌ها، به‌خصوص فرهنگی، اقتصادی و عمرانی به آن‌ها کمک کرد؛ از این رو او را «مسیح کردستان» لقب نهاده‌اند.

شهید «حسن آبشناسان» ملقب به «شیر صحرا» که مدتی فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهداء (علیه‌السلام) در غرب کشور را برعهده داشته، یکی از افرادی هست که در کنار شهید «محمد بروجردی» قرار داشته و خصوصیات اخلاقی این شهید والامقام را از نزدیک درک کرده بود؛ بنابراین بر اساس صوتی که در ادامه می‌شنوید، ضمن بیان این خصوصیات و خاطرات خود از شهید بروجردی، تأکید می‌کند که زندگی ۹ ماهه با ایشان سرتاسر خاطره هست.

کد ویدیو

«بسم الله الرحمن الرحیم

از من خواسته شده که در مورد برادر «بروجردی» صحبت بکنم؛ ابتدا با ایشان در قرارگاه غرب آشنا شدم. برادر سپاهی با موی سر و ریش قهوه‌ای، قیافه نورانی، خنده بر لب، خوش برخورد، زود آشنا، با کیفی در دست، در کمیسیونی با هم شرکت داشتیم. دو سه نظر بسیار خوب در آن کمیسیون ارائه نمود که نظرم به طرف او جلب شد. احساس احترام برای او قائل شدم. دگر بار زمانی بود که [برای]انجام ماموریتی… با وجود این‌که برخورد خوبی با او نمی‌شد، با وجود این، با بزرگواری از کنار مسائل می‌گذشت و احترام بیشتری برای وی قائل شدم. از آن به بعد، بیشتر در کنار هم بودیم و از نزدیک با وی تماس داشتم.

در بحرانی‌ترین زمان، در عملیات، خونسرد، متکی به قدرت لایزال الهی بود. هر حرکت و هر جنبشی را از خداوند می‌دانست و اکثر منقطع بود. در عملیات دائم با خود زمزمه می‌کرد و نام خدا را به زبان می‌آورد. در موقع و حین پیروزی‌ها، دائم شکرگزاری می‌کرد و لحظه‌ای خنده از سیمای مبارکش قطع نمی‌شد. ترسی از چیزی نداشت و افسرده نمی‌شد. دیدگاه او بسیار وسیع و دورنمای هدف‌ها بی‌انت‌ها [بود]. مسائل را مشکل نمی‌گرفت و یک‌باره می‌خواست که چند عمل را با هم انجام دهد که توصیه می‌نمودم دیگران کشش این کار را ندارند؛ اجازه بدهید گام به گام قدم برداریم.

بسیار صمیمی و مهربان بود؛ وقتی به مردم روستا‌ها می‌رسید، بچه‌ها را بغل می‌کرد و نوازش می‌کرد. دست به سر و گوش آن‌ها می‌کشید و با مردم خوش‌و‌بش می‌کرد. از وضع آن‌ها می‌پرسید. از برکات و مراحم اسلام و جمهوری اسلامی برای آن‌ها می‌گفت و سعی می‌کرد خاطر آن‌ها را آسوده نماید. مهربانی وی با مردم به قدری بود که هرکس شیفته اخلاق او می‌شد و دوست داشت در کنار وی باقی بماند.

کد ویدیو

نسخه فضای مجازی

دنیا و آن‌چه در آن بود، برای وی ارزشی نداشت. بسیار ساده می‌زیست و بی‌آلایش رفتار می‌کرد. پتویی بر زیر سر و پتویی در رو داشت و رو به قبله می‌خوابید. نیمه‌های شب بیدار می‌شد و نمی‌گذاشت کسی متوجه شود. رزمندگان را بسیار دوست داشت. وقتی به رزمندگان می‌رسید، همه می‌خواستند از سر و کول او بالا روند. خیلی با آن‌ها مهربانی می‌کرد. خیلی‌ها را دوست داشت. کسانی که شجاعت به خرج می‌دادند [را]مورد تشویق قرار می‌داد و کسانی که افسرده بودند را دلداری می‌داد، می‌نشست و با آن‌ها صحبت می‌کرد. وقتی صحبت‌هایش تمام می‌شد، از فرد دل‌افسرده در مدت بسیار کوتاه، فردی مصمم و دل‌شاد ساخته می‌شد.

او در مدت کوتاه با هوش سرشار که داشت توانسته بود به امور نظامی به‌خصوص «عملیات نامنظم» وارد شود و در این امور صاحب‌نظر گردد و پس از مدتی کوتاه، با کار عملی و مستمر، تحلیلی بر جنگ در کردستان داشته باشد. او می‌گفت که ضدانقلاب در نزد مردم منطقه آگاهی ندارد. وقتی منهدم بر آن بشود، مردم منطقه آزاد و آن‌ها تمام‌شده هستند. او می‌گفت با ضدانقلاب می‌باست با قاطعیت رفتار شود و هرچه سریع‌تر پایگاه‌هایش را در بین مردم از وی گرفت. او عقیده داشت که این جرثومه‌های فساد با تبلیغات زهرآگین خود، مردم را مسموم کرده‌اند. باید در بین مردم رفت، با آن‌ها با مهربانی رفتار نمود، انقلاب اسلامی را به آن‌ها عرضه داشت و به درد دل آن‌ها رسیدگی شود تا در سایه مراحم و برکات اسلام به انسانیت برسند. او عقیده داشت مردم مستضعف منطقه نیاز به محبت و همدردی بیشتری دارند و به آن‌ها می‌بایست شخصیت داد و کار خود را به خودشان واگذار کرد و در تمام زمینه‌ها به‌خصوص فرهنگی، اقتصادی و عمرانی به آن‌ها کمک شود و برای روحانیون منطقه ارزش ویژه‌ای قائل شد و از آن‌ها خواسته شود که ریشه کفر را با مجاهدت براندازند. او همرزمی شجاع، دوستی مهربان، پدری مهربان و یاری فداکار برای مردم منطقه بود. او رزمنده روز و عابد شب بود. او سردار بزرگی برای سپاه و برای اسلام و شهیدی مظلوم بود. یادش گرامی باد».

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

صوت/ شهید بروجردی؛ محبوب در میان مردم، قاطع در برابر دشمن

صوت/ شهید بروجردی؛ محبوب در میان مردم، قاطع در برابر دشمن بیشتر بخوانید »

سردار شهید «محمد بروجردی»؛ «مسیح» مردم، ناجی «کردستان»

شهید «محمد بروجردی»؛ «مسیح» مردم، ناجی «کردستان»


سردار شهید «محمد بروجردی»؛ «مسیح» مردم، ناجی «کردستان»

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، اول خرداد 1362 سه راهی مهاباد- نقده، قرار وصل بزرگمردی بود از قافله دریادلان شهید که نقش عظیم او از تاریخ انقلاب تا تاریخ دفاع مقدس، آنچنان بزرگ است که بسیاری از فضیلتهای اخلاقی و معنوی و برجستگیهای شخصیتی او را در سایه خود پنهان کرده است. «محمد بروجردی» که مسیح مردم بود و ناجی کردستان، پس از آنهمه کارهای بزرگش در جبهه جنگ، عاقبت در همسایگی مردمی به ملاقات خدا شتافت که همه جانش را نثار آزادی و آرامش آنان از دست فتنه گران جنایتکار کرده بود. از تشکیل گروه «صف» در سالهای مبارزات پیش از انقلاب، تا فرماندهی حفاظت از امام در روز تاریخی ورود جان ملت به میهن خود در 12 بهمن 1357 و از تشکیل سپاه تا پایه گذاری گروه پیشمرگان مسلمان کرد و تا تاسیس قرارگاه خاتم الانبیا (ص) و قرارگاه حمزه سیدالشهدا و معماری وحدت فرماندهی ارتش و سپاه در مدیریت جنگ، همه و همه از افتخارات کارنامه این سردار بزرگ شهید است. 

قرآن را خواندم و چشم و گوشم باز شد!

«محمد پدر دره گرگی» مشهور به «محمد بروجردی» روز اول فروردین سال ۱۳۳۳ در روستای دره گرگ از توابع بروجرد از خانواده ای کشاورز متولد شد. پنج خواهر و برادر بودند که در خانواده «میرزا» صدایش می‌زدند. در شش سالگی پدر را از دست داد و همین موضوع باعث شد تا مادرش، محمد و پنج فرزند دیگرش را با خود به تهران آورد و محله فقیرنشین و محروم مولوی، محل سکونت خانواده شد.
محمد از همان کودکی و با رفتن به مدرسه در کنار تحصیل، کمبود درآمد ناشی از فقدان پدر را با کار کردن جبران کرد. شب‌ها کار می‌کرد و روز‌ها درس می‌خواند، همین اتکا به خود بود که از او در روز‌های سخت زندگی، مردی بزرگ و ورزیده و زبده ساخت. مادرش گفته است: «محمد شش ساله بود که یتیم شد، از هفت سالگی روز‌ها را در یک دکان خیاطی کار می‌کرد، اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شب‌ها درس می‌خواند، همه او را دوست داشتند، چه معلم چه صاحب‌کارش.»
پس از عزیمت خانواده‌ به تهران، محمد در شرایط جدیدی قرار گرفت. ۱۴ ساله بود که با شرکت در کلاس‌های آموزش قرآن و معارف اسلامی، قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. او با شرکت در کلاس‌های قرآن، روح و جانش را با زلال معرفت و معنویت قرآن، عجین کرد و در همین کلاس‌ها با جلسات مخفی و نیمه‌مخفی و گروه‌های مذهبی و سیاسی آشنا شد. خود او، این روز‌ها را چنین روایت کرده است: «وقتی به این کلاس‌ها رفتم، قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم، چشم و گوشم روی خیلی مسائل باز شد، معنای طاغوت را فهمیدم، فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده‌اند.»

درست‌کار، مردم‌دار، اخلاق مدار؛ از شاگرد تشک دوزی تا طلبگی 

از همان کودکی همراه برادرش در یک مغازه تشک‌دوزی مشغول کار شد و به خاطر شرایط مجبور شد مدرسه را رها کند. اما پس از چند سال برای جبران سال‌های از دست رفته مدرسه، در کلاس‌های شبانه ثبت‌نام کرد و تحصیلش را هم ادامه داد. بروجردی، کار تشک‌دوزی را رها نکرد. این کار را در جوانی هم ادامه داد. او در بازار، اسم و رسمی پیدا کرده بود بخاطر مهارتش در کار تشک دوزی و صداقت و پاکی و ایمانش هم او را شاخص و زبانزد کرده بود. درستکار بود و مردم‌دار و اخلاق‌مدار. 

تشک‌ و بالش‌هایی پر از اعلامیه و نوار امام(ره)!

سال ۵۲ و در حالی که ۱۷ ساله بود ازدواج کرد. در دوران سربازی یک دوره حدوداً ۶ ماهه را هم در زندان گذراند. رفت و آمد در محله‌های مذهبی، حضور مداوم در مسجد و البته آشنایی با شهید حاج مهدی عراقی از مبارزان مشهور نهضت امام، او را به خط مبارزه و سیاست کشانده بود. این زندان هم برای این نصیب او شد که می‌خواست قاچاقی از مرز عراق بگذرد و در نجف به دیدار امام خمینی برود، در حالی که سرباز فراری بود و بعد از چند ماه خدمت نمی‌خواست به پادگان برگردد. بعد از آن مجبور شد ۲ سال خدمتش را تمام کند و بعد سراغ کارهایش برود. کارهایی که در پوشش تشک‌دوزی آن را انجام می‌داد. اعلامیه‌های و نوارهای امام خمینی در قالب تشک و بالشت‌های این مغازه به جاهای مختلف فرستاده می‌شد. خانم فاطمه بی‌غم، همسر شهید بروجردی در این باره می‌گوید: «توزیع و تکثیر اعلامیه و نوارها در خانه پدرم انجام می‌شد. زیرزمین خانه‌مان پر بود از اسلحه که مادرم پنهان می‌کرد. کسی از خانواده من مخالف کارهای محمد نبود و حتی یاری‌اش هم می‌کردند. مدتی برای آموزش نظامی به سوریه رفت. آن زمان باردار بودم. ۲ روز بعد از اینکه به ایران برگشت، پسرم حسین به دنیا آمد؛ سال ۵۶ بود.»

چریکی متعلق به جغرافیای جهانی «مقاومت اسلام» 

سال ۱۳۵۵ «محمد بروجردی» بهمراه چند تن از دوستانش برای فراگیری روشهای جنگ چریکی راهی سوریه شد تا بتواند در کنار مبارزان کشور‌های عربی منطقه با فنون نظامی آشنا شود، مدتی بعد به «جنبش امل» معرفی شدند و دوره‌های رزم چریکی شهری و نبرد «پارتیزانی» را گذراندند.
سردار «سعید قاسمی» گفته است: «در سال ۱۳۵۵ در معیت چند تن از دوستانش برای آموزش اصول و قواعد جنگ‌های پارتیزانی راهی سوریه شد، در سوریه حاج آقا و دوستانش به اردوگاه‌های نظامی «جنبش امل» معرفی و سرگرم طی دوره‌های رزم چریک شهری و نبرد پارتیزانی شدند، بعد از ختم دوران آموزشی شهید بروجردی و دوستانشان تصمیم می‌گیرند تا جهت گرفتن حکم شرعی مبارزه مسلحانه به نجف رفته و با حضرت امام ملاقات کنند، اما بنا به برخی مسایل و معضلات، خصوصا گرم شدن روابط رژیم بعث عراق با دیکتاتوری شاه، امکان سفر آنان به عراق منتفی شد و ناچار به ایران برگشتند.» از اینجا، فعالیتهای مبارزاتی و چریکی محمد بروجردی در داغخل کشور و در مقابل رژیم طاغوت، وسعت و شدت می‌گیرد.

از تشکیل «گروه توحیدی صف» تا سازماندهی عملیات چریکی

در سال ۱۳۵۶ محمد بروجردی، «گروه توحیدی صف» را با هدف انجام فعالیت‌های مسلحانه پدید آورد. گروهی که بعد‌ها در پیوند با گروه‌های دیگر مبارزاتی هسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تشکیل داد. «گروه توحیدی صف»، حلقه‌ای از گروه‌های هفت‌گانه بود که در ارتباط با شهید مهدی عراقی به امام خمینی (ره) مرتبط می‌شدند. این گروه کار‌های مبارزاتی از قبیل تکثیر و پخش اعلامیه و نوار‌های حضرت امام (ره) را در بین مردم بر عهده داشتند. با به حاشیه رفتن نقش سازمان فدائیان اسلام و کمرنگ شدن فعالیت مسلحانه هیات مؤتلفه، این شش حلقه تنها گروه‌هایی بودند که فعالیت‌های مبارزاتی را پی می‌گرفتند.
او همچنین در همین سال و بموازات اوج گیری حرکتهای اعتراضی مردم که با قیام 19 دی  در قم آغاز و تا پیروزی انقلاب در 22 بهمن سال بعد ادامه یافت، یک رشته عملیات چریکی فشرده و ضربتی را علیه تأسیسات سیاسی ـ امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم و حامیان آمریکایی آن، طراحی و اجرا کرد از جمله این رشته فعالیت‌های مسلحانه، می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:
انفجار رستوران خوانسالار، عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مأمورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی C.I.A در تهران، انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی در لویزان،  خلع سلاح مأمورین قرارگاه شهربانی شاهنشاهی در تهران، عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک در ۱۵ خرداد سال ۱۳۵۷، انفجار تأسیسات برق مراکز رژیم موسوم به «کاخ جوانان» در منطقه شوش تهران و…
در رابطه با کلیه این سلسله عملیات، مسئولیت شناسایی سوژه‌ها، گردآوری اطلاعات لازمه، طرح و برنامه‌ریزی دقیق هر یورش، بر عهده محمد بروجردی بود، ضمن آن‌که پس از طی مراحل مقدماتی مربوط به هر عملیات، وی با رابطین خود در صفوف روحانیت مبارز پیرو خط امام تماس می‌گرفت و تنها پس از کسب مجوز شرعی، دست به‌کار اجرای عملیات می‌شد.

فرمانده تیم حفاظت از امام (ره) از لحظه ورود به میهن

نام بروجردی بیشتر با حفاظت از امام خمینی در زمان بازگشت به ایران در بهمن ۱۳۵۷ گره خورده است. غلامرضا ظریفیان، معاون وزارت علوم دوران سیدمحمد خاتمی و از همرزمان بروجردی در کردستان، درباره این ماموریت تاریخی شهید بروجردی گفته است: «مرحوم آیت‌الله طالقانی اعلی‌الله مقامه، به دلیل ارتباطاتی که در آن زمان با سازمان مجاهدین خلق داشت، تصمیم می‌گیرد مسئولیت حفاظت از امام خمینی (ره) هنگام ورود به ایران را به مجاهدین خلق بسپارد. شهید بروجردی در یکی از جلسات مرتبط با این موضوع شرکت می‌کند. در آن جلسه، نمایندگان مجاهدین می‌گویند که ما اسلحه نداریم و بسیاری از نیروهای‌مان در زندان هستند. در پاسخ، شهید بروجردی اعلام می‌کند: «ما چهار هزار نیرو داریم که همه مسلح‌اند.» در نهایت، مسئولیت حفاظت از امام از بدو ورود به فرودگاه به عهده شهید بروجردی و یارانش سپرده می‌شود.» این مسئولیت به دستور دکتر بهشتی و با نظارت مهدی عراقی به بروجردی سپرده شد. همچنین در منابع دیگر گفته شده که او این مسئولیت را همراه با محسن رضایی و همچنین محسن رفیق‌دوست بر عهده داشته است.
بروجردی و گروه صف بعد از پیروزی انقلاب اقدامات مختلفی انجام دادند. آن‌ها مسئولیت حفاظت از امام خمینی از فرودگاه تا بهشت‌زهرا (س) و سپس مدرسه علوی را بر عهده گرفتند. بر اساس روایت‌های موجود، ساماندهی گروه‌های حفاظت از محل اقامت امام نیز با همین سازوکار بر عهده بروجردی بود. او همچنین در جریان تصرف پادگان جمشیدیه و همچنین سازمان رادیو و تلویزیون نقش پررنگی داشت. در همین درگیری‌های روز ۲۱ و ۲۲ بهمن بود که از ناحیه پا مجروح شد. ایسنا درباره روز ۱۲ بهمن نوشته است: «در روز ۱۲ بهمن، ‌محمد به عنوان فرمانده گروه، ‌لباس روحانیت پوشید. اسلحه را زیر عبایش پنهان کرد و وارد فرودگاه شد.»

از تاسیس «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» تا بنیانگذاری «سپاه»

هفت گروه مبارز مسلمان پس از پیروزی انقلاب در یکدیگر ادغام شدند که ما آن‌ها را با نام سازمان مجاهدین انقلاب می‌شناسیم. این ادغام و تشکیل سازمانی فراگیر در روز 7 فروردین 58 صورت گرفت. این گروه‌ها عبارت بودند از: امت واحده، گروه توحیدی بدر، گروه توحیدی صف، فلاح، فلق، منصورون و موحدین. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به او محول شد. سلوک اسلامی و اخلاقی محمد بروجردی در برخورد با زندانیانی تا این حد منفور، باعث شد تا تنی چند از همرزمانش به او خرده بگیرند. بهار سال ۱۳۵۸، تحت نظارت شورای انقلاب اسلامی و با کوشش فراوان و خستگی‌ناپذیر «محمد بروجردی» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی یعنی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تأسیس شد. سردار سرلشکر «محسن رضایی» در این‌باره گفته است: «محمد از بنیان‌گذاران اصلی سپاه بود، او یکی از ۱۲ نفری بود که سپاه را پایه‌گذاری کردند؛ البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و… بعد‌ها به شهادت رسیدند.»
در آن مقطع، «محمد بروجردی» در شورای مرکزی سپاه آغاز به‌کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات پادگان ولیعصر (عج) را عهده‌دار شد، این پادگان اصلی‌ترین مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. این محل اولین نقطه حرکت مبارزاتی است که برای دفاع کشور و در روز‌های نخست سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی در صف اول مجاهدت قرار گرفتند.»

چگونه «محمد» برای مردم کُرد، «مسیح منجی» شد؟

اما مهمترین مقطع و فراز از حیات این سردار بزرگ، با نقش آفرینی فداکارانه او در کردستان از آغاز غائله گروهکهای محارب ضد انقلاب و آشوبگران تجزیه طلب تا سالها بعد و درخشش او در نفش منجی مردم شریف و محروم کُرد پیوند خورده و چهره ای مسیح گونه به او بخشیده است.  محمد بروجردی به خاطر نقشی که در بازگرداندن امنیت به کردستان ایفا کرد، به عنوان «مسیح کردستان» شناخته می‌شود. انتخاب این نام برای بروجردی، ریشه در سلوک مومنانه و مردمدارانه و متواضعانه او با مردم کردستان دارد. این جمله به او منسوب بوده و گفته می‌شود که مربوط به یکی از جلسات توجیهی فرماندهان سپاه در غرب کشور است: «صف مردم کُرد، از صف ضدانقلاب جداست. این مردم، مسلمانند، فطرتاً خواهان حکومت اسلامی‌اند، وقتی دست رحمت نظام بر سر آن‌ها گسترده شود، بدیهی است که سلاح بدست گرفته و با تمام قدرت‌شان، به مصداق کریمه «اشداء علی الکفار»، با تجزیه‌طلبان ملحد خواهند جنگید.» او به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا یا قرارگاه عملیاتی غرب کشور شناخته می‌شود.

با تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد»، نگذاشت کردستان، «زمین سوخته» شود

او در کردستان و به عنوان فرمانده سپاه در این منطقه، «سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد» را تاسیس کرد. سازمانی از مردم بومی کردستان که توانایی بیشتری برای جنگیدن و مقابله با تجزیه‌طلبان و گروهک‌های ضدانقلاب در این منطقه داشتند. آن‌ها بودند که منطقه را می‌شناختند. و با مختصات و موقعیت بومی، فرهنگی، قومی و اقلیمی محل بخوبی آشنا بودند. نقش هوشمندانه بروجردی برای ایجاد یک سپر محافظ و دفاعی از دل خود این مردم و منطقه در برابر ضد انقلابی که با نقاب خلق کُرد و ملت کُرد و گرفتن حقوق کُردها به جنگ با اسلام و انقلاب و مردم آمده بود و در حقیقت، این مردم نجیب و شریف و مظلوم را گروگان گرفته بود تا سپر بلای امیال و اهداف ضد انقلابی و ضد میهنی خود سازد، بسیار موثر و راهگشا بود. به گفته همسر سردار شهید: «هدف بـروجـردى در کردستان، نجات کـردستان از دست ضـد انقلاب بـود. هـدف دیگر بروجردى در کردستان، جـدا کردن صفـوف مردم کرد از صف ضـد انقلاب بـود چرا که آن زمان ضد انقلاب در کردستان نفـوذ کرده بـود و مرتب اعلام مـى‌کردند که تمام مردم کـُرد با انقلاب و نظام، ضدیت و دشمنی دارند. بـروجـردى با تشکیل پیشمـرگان کـرد مسلمان ایـن تبلیغات را خنثى کرد. بروجردى توانست ذهنیت غلطى که در مورد کرد‌ها ایجاد شده بود را از بیـن ببرد؛ آن ذهنیتى که موجب شد عده اى تصمیم داشتند در منطقه کردستان، زمین سوخته به وجود بیاورند. باور کنید اگر بروجردى در کردستان نبـود، آنان این سیاست زمین سوخته را در کردستان پیاده مى‌کردند.»
سازمان پیشمرگان کرد مسلمان سال ۱۳۵۸ پس از سقوط شهر بوکان (بهمن ۱۳۵۸) زیر نظر شهید بروجردی تاسیس شد و نقش مهمی در حفظ کردستان داشت.

ناجی کردستان، محاصره را شکست… «محمد» بروایت «صیاد»

در شرایطی که سنندج و پادگان لشکر ۲۸ ارتش در این شهر به محاصره کامل قوای ائتلافی ضدانقلاب، از دموکرات و کوموله گرفته تا چریک‌های فدایی و پیکار درآمده بود، «محمد بروجردی» و تنی چند از همرزمانش توسط یک هلی‌کوپتر هوانیروز در پادگان سنندج پیاده شدند. در چنین شرایط وخیمی، «محمد بروجردی» مصمم و قاطع با تنگنا‌ها و معضلات موجود برخوردی حساب‌شده داشت و با مکرر تلاوت کردن آیات قرآنی و جملات حماسی حضرت امیرالمومنین (ع) از نهج البلاغه، جمع کوچک رزم‌آوران مدافع پادگان را تهییج و به ادامه پایداری و ایثار تحریص می‌کرد.
امیر سپهبد شهید «علی صیاد شیرازی» درباره آن‌روز‌ها گفته است: «موقعی که ضدانقلابیون، محل باشگاه افسران لشکر ۲۸ را در سنندج محاصره کردند، بچه‌های ما در آن‌جا مدت ۴۰ شبانه‌روز در محاصره مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند؛ با این حال استقامت می‌کردند. شهید بروجردی، برای رهایی این‌ها، دست به هر کاری می‌زد. او آن‌قدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره را در هم شکست. نمونه چنین صحنه‌هایی را در آن زمان زیاد داشتیم که ایشان همیشه با همین پایمردی و استقامت به مصاف ضدانقلابیون می‌رفتند.»

پایه گذار قرارگاه خاتم الانبیاء (ص)، معمار مدیریت جدید دفاعی- نظامی تاریخ جنگ، مبتکر وحدت فرماندهی ارتش و سپاه

پس از حذف جریان غیر مکتبی، غیر ولایی و مخالف با خط امام از دستگاه اجرایی کشور و یکدست شدن فرماندهی جنگ، به‌دنبال اتخاذ یک رشته تدابیر دفاعی، سردار رشید کردستان، در رأس گروهی از فرماندهان جنگ‌آزموده و زبده نبرد‌های غرب کشور، جهت تشکیل، سازمان‌دهی و کادربندی یگان‌های رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه‌های جنوب راهی خوزستان شد. از زمره این فرماندهان می‌توان به جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان و شهیدان: محمد ابراهیم همت، عباس کریمی، رضا چراغی، محسن وزوایی، علیرضا ناهیدی، اکبر حاجی‌پور و… اشاره کرد. علی‌رغم مسئولیت سنگین رهبری نبرد‌های غرب کشور، «محمد بروجردی» لحظه‌ای از جبهه‌های جنوب غافل نبود، به‌ویژه در رابطه با تثبیت «فتح بستان» (نبرد طریق‌القدس) با اجرای دو رشته عملیات انحرافی، در حماسه شگرف «فتح‌المبین» (دوم فروردین سال ۱۳۶۱) نقشی ارزنده و اساسی ایفا کرد.
پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه ۷ سپاه کشور، شامل استان‌های همدان، کرمانشاه، کردستان و ایلام به «محمد بروجردی» سپرده شد و چندی بعد، طی جلسه‌ای که در آذربایجان غربی تشکیل شده بود، محمد بروجردی پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیرو‌های ارتش و سپاه در جنگ‌های غرب کشور را مطرح کرد. پیشنهادی بدیع که با استقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجهه شد.
«محمد بروجردی» بلافاصله دست به‌کار تشکیل این قرارگاه شد، قرارگاهی که نام پیامبر بزرگ رحمت و هدایت، حضرت خاتم‌الانبیاء (ع) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد بروجردی» پیشنهاد کردند که او نپذیرفت و پس از اصرارهای زیاد، مسئولیت قائم‌مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفت. 

اسوه صبر و تقوی، تکیه گاه و پشت و پناه همه

به نقل از همسر شهید: «هیچ وقت ندیدم نمازش قضا شود. شبى نبود که قرآن نخواند و حتى ندیدم که در سخت ترین شرایط، لبخند از چهره اش رخت بربندد. هیچ وقت ندیدم سختى کار، او را خسته کند و یا از پا درآورد. در طى این ده سال مبارزه هیچ وقت ندیدم که به خود ببالد، و یا برخوردى داشته باشد که بخواهد خودش را مطرح کند. یادم هست که هرگاه دوستان شهید از سختى کار در کردستان خسته مى شدند، بروجردى به عنوان سنگ صبور آنها بود. بارها سردارانى چون ناصر کاظمى و احمد متوسلیان که خود کوهى از صبر بودند وقتى از مشکلات کردستان خسته مى شدند خدمت بروجردى مى رسیدند و به قول خودشان روحیه مى گرفتند.»

خوشا خونین و خندان لب، جمال جانِ جان دیدن….

و سرانجام پس از آنهمه مجاهدت، گاه وصال یار فرارسید. روز اول خرداد سال ۱۳۶۲، «محمد بروجردی» به‌همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا»، شهرستان مهاباد را ترک کرد و با عبور از سه راهی مهاباد – نقده خودرو حامل وی و دوستانش به مین برخورد کرد. صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان از آن به بیرون پرتاب شدند، «محمد بروجردی» حدود ۷۰ قدم دورتر از ماشین به زمین افتاد و وقتی بالای سرش رسیدند، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت؛ اما شهید شده بود. محمد بروجردی فقط باید شهید می‌شد! با این زندگی و کارنامه، هر مرگی جز شهادت برای او کوچک بود و او به حقش رسید و اجرش را گرفت.  

رد کوچ سرداری، روی جاده ها پیداست…

بوی غم نمی دادند شعرهای زخم اندود
یک نفر غزل می‌خواند… یک نفر پس از داوود
روی شانه ها می ماند درد تیغۀ تابوت
رد نمی شد از کوچه عطر بوسۀ مفقود
***
مشرق زمین خالی ست از نجابت لبخند
مادری نمی پاشد کاسه آب اشک آلود
حرف ها چه تکراری‌ست زندگی چه تقریبی‌ست
گریه های ابراهیم، مانده… آتش نمرود
رد کوچ سرداری، روی جاده ها پیداست
مردی از تبار بغض، با حضور نامحدود
از «کلاهدوز» از عشق، از غم «بروجردی»
می توان تلاوت کرد آیه های چشمه… رود…

حمید یعقوبی سامانی

انتهای گزارش/ 

شهید «محمد بروجردی»؛ «مسیح» مردم، ناجی «کردستان»

منبع خبر

شهید «محمد بروجردی»؛ «مسیح» مردم، ناجی «کردستان» بیشتر بخوانید »