عملیات بیت المقدس 2

شوق پرواز در لباسی که تار و پود آن با عشق و شهادت تافته شده بود

شوق پرواز در لباسی که تار و پود آن با عشق و شهادت تافته شده بود


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، لحظات اعزام به جبهه‌ها، لحظات خاصی بود و شاید می‌توان گفت که از همه خاطرات جبهه، به‌یادماندنی‌ترین بخش آن همین زمان اعزام بود؛ آن‌جایی که رزمندگان اسلام از خانواده‌های خود دل می‌بریدند و پس از خداحافظی، با شور و حالی خاص توسط مردم بدرقه شده و سوی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل روانه می‌شدند؛ اما این خاطره را برخی از رزمندگان با خود به اعلی‌علیین می‌برندند و برخی دیگر آن‌ها را در سینه خود حفظ کرده و یا آن را برای ماندگاری، می‌نگاشتند که در ادامه نمونه‌ای از این خاطرات را که مربوز به شهید والامقام «مرتضی سنگ‌تراش» هست را می‌خوانید.

یادداشت‌های شهید مرتضی سنگتراش (۱)

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز صبح، از خواب بعد از نماز دل کندم و اجباراً راهی کوچه و محل شدم. بعد از گشت بی‌موقع و سر و گوشی که در محل آب دادم، باز به خانه برگشتم تا برای صبحانه فکری کنم. ساعت حدود ۱۰ صبح بود. با اینکه هنوز، امّا همین که بوی جبهه به مشام‌مان خورده بود، از چند روز قبل، کار و زندگی را تعطیل کرده بودیم. بعد از یک استراحت طولانی، به‌خاطر مجروحیت و یا معلولیت و همچنین شهید شدن مهدی، دلم برای همچنین روزی پر می‌کشید. دیگر حالم داشت از همه‌چیز به‌هم می‌خورد. خیابان‌ها، کوچه‌ها و دیوار‌ها برایم کسل‌کننده بود. زنگ در به صدا درآمد و من که منتظر محمدرضا بودم، دم در رفتم. خودش بود؛ یعنی محمدرضا مصلح. گفت: «اگر حاضری، راه بیفت». من هم بعد از خداحافظی از خانواده، مثل کبوتر بچّه‌هایی که تازه پرواز کردن را یاد گرفته‌اند، به شوق پرواز، از لانه زدم بیرون.

به خانواده سفارش کردم که به مادر مهدی (شهید مهدی) نگویند که من عازم جبهه هستم؛ چراکه می‌دانستم دل‌نگران خواهند شد؛ چراکه جای خالی مهدی را من پر کرده بودم؛ البته خودم این فکر را نمی‌کردم؛ بلکه آنان راجع به من این گونه قضاوت می‌کردند. ولی به هر جهت، مادر مهدی قبل از حرکت ما خبردار شد و برای بدرقه، خودش را به ما رساند. من هم مشغول خداحافظی با بر و بچّه‌های محل بودم که دیدم برادر مهدی نیز آن‌جاست. به محّمد ـ برادرم ـ گفتم چه کسی آنان را خبر کرده؟ او گفت: «نمی‌دانم؛ خودشان خبردار شده‌اند».

خداحافظی با مادر مهدی، خیلی سخت‌تر از خداحافظی با خانواده خودم بود. گریه‌های غریبانه مادر مهدی، مرا نیز به گریه انداخت و من فکر می‌کردم مهدی نیز آن‌جا بود. به‌هر جهت، به سختی خداحافظی کردم و با ماشین پدر محمّدرضا مصلح، تا پایگاه مالک رفتیم.

کارهایمان را ردیف کردیم و رفتیم تا در صف لباس بایستیم. تا زمانی که در صف لباس بودیم، دو سه تا از بچّه محل‌های دیگرمان نیز برای خداحافظی آمدند؛ از جمله احمد تورانی که برای ما مقداری بادام هم آورده بود. گفت: «بادام‌ها را برادر شهید پورتقی داده تا در حین راه، آن‌ها را بشکنید و سرتان گرم باشد».

صف لباس همچنان کوتاه می‌شد و ما نیز در آن به جلو می‌رفتیم تا لباس‌های خاکی و بسیجی را که از تار و پود عشق و شهادت تافته شده بود، تحویل بگیریم و بر تن کنیم. به قول حضرت امیر (علیه‌السلام) که می‌فرماید لباس سربازی، لباس شرافت و حریر بهشت هست، ما نیز در پوشیدن این لباس، لحظه‌شماری می‌کردیم. به راستی که انسان، در هیچ لباس و با هیچ رنگ دیگری، این قدر احساس سبکی نمی‌کرد که در لباس خاکی و بی‌آلایش بسیجی!

     مطالب بیشتر:

          * تصاویر/ اعزام رزمندگان از شهر‌ها به جبهه‌های دفاع مقدس (۱) 
          * تصاویر/ اعزام رزمندگان از شهر‌ها به جبهه‌های دفاع مقدس (۲) 
          * تصاویر/ اعزام رزمندگان از شهر‌ها به جبهه‌های دفاع مقدس (۳) 
          * تصاویر/ اعزام رزمندگان از شهر‌ها به جبهه‌های دفاع مقدس (۴)

جیره‌مان را که تشکیل شده بود از یک دست لباس، یک مسواک، یک خمیردندان، یک حوله و یک جفت پوتین، گرفتیم و به گوشه‌ای رفتیم تا بپوشیم. لباس‌ها برای من خیلی بزرگ بود؛ ولی پوشیدیم. قیافه خنده‌داری پیدا کرده بودیم. با گت کردن شلوار و بالا زدن آستین پیراهن، قدری از بزرگی آن کاستیم و راهی غذاخوری شدیم. این‌بار، اول غذا خوردیم و بعد رفتیم سراغ نماز؛ چراکه اگر دیر می‌کردیم، شاید غذا به ما نمی‌رسید.

بعدازظهر ما را راهی پادگان ولی‌عصر (عج) کردند. بچّه‌های بسیجی، از کلّیه پایگاه‌ها آمده بودند و پادگان ولی‌عصر (عج) پر بود از بسیجی‌های باصفا. حاجی‌بخشی هم در میان آن‌ها عطر و گلاب می‌پاشید و شکلات پخش می‌کرد و بلند فریاد می‌زد: «ماشاءالله»؛ و بچّه‌ها جواب می‌دادند «حزب‌الله»؛ و به همین ترتیب ادامه می‌داد:

ـ ماشاءالله

+ حزب‌الله

ـ کجا می‌ری

+ کربلا

ـ مارم ببرید

و این‌جا بچّه‌ها همگی به شوخی می‌گفتند: جا نداریم.

حاجی‌بخشی هم برای اینکه بچّه‌ها را خندان ببیند، به آنان چشم غرّه می‌رفت و همه می‌زدند زیر خنده.

یادداشت‌های شهید مرتضی سنگتراش (۱)

چندی بیشتر نگذشت که ما را سوار بر اتوبوس‌های دوطبقه کردند و به سوی راه‌آهن راهی شدیم. تا چشم کار می‌کرد، اتوبوس دوطبقه بود که از همه پنجره‌های آن، بسیجی‌ها با پرچم‌های رنگارنگ سرک کشیده بودند و شعار می‌دادند. مردم هم در طول مسیر، در دو طرف خیابان ایستاده بودند و برای ما دست تکان می‌دادند. طبقه اوّل اتوبوس ما، با ریتم خاصّی می‌گفتند: «زائرین آماده باشید کربلا در انتظار هست»؛ و ما جواب می‌دادیم: «مژده می‌آید ز جبهه، خصم در حال فرار هست».

با پایین رفتن آفتاب، ما نیز به راه‌آهن رسیدیم. بچّه‌ها می‌دانستند که برای اعزام با قطار باید از زمین چمن راه‌آهن وارد شوند؛ ولی در زمین چمن بسته بود؛ بچّه‌ها از بالای میله‌ها به داخل زمین چمن رفتند و سیل نیرو‌ها به آن‌جا سرازیر شد. بعد از این‌که به‌همین ترتیب وارد زمین چمن شدند، تازه در اصلی را باز کردند که دیگر فایده‌ای نداشت و بچّه‌ها به همین خاطر کلی خندیدند.

همه به‌خط شدند و بعد بلیت‌ها را بین بچّه‌ها پخش کردند. فکر می‌کنم دو سه قطار بود که می‌خواست بچّه‌ها را ببرد؛ ولی با این حال، باز بلیت به بعضی نرسید؛ از جمله ما. ولی از خوشوقتی ما و از آن‌جا که خدا نمی‌خواست بیشتر معطّل شویم، دو بلیت هم برای ما جور شد و من و محمّدرضا مصلح با هم سوار قطار شدیم و یک جوری، با انبوه بچه‌ها، در یک کوپه کنار آمدیم. هر چند جا نبود، ولی به جا ماندن از قطار می‌ارزید.

ساک‌ها را در بالای کوپه گذاشتیم و منتظر راه افتادن قطار شدیم. محمّدرضا نیز با کار‌های عتیقه‌ای که انجام می‌داد، موجبات خنده را فراهم می‌کرد. ساعت ۷:۴۰ دقیقه بعدازظهر بود که پمپ‌های قطار، آهی از سینه کشیدند و بعد قطار خاطرات ما به سوی جبهه راهی شد.

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست
شوق پرواز در لباسی که تار و پود آن با عشق و شهادت تافته شده بود

شوق پرواز در لباسی که تار و پود آن با عشق و شهادت تافته شده بود بیشتر بخوانید »

فیلم/ اعلام رمز عملیات «بیت‌المقدس ۲» توسط سردار فضلی

فیلم/ اعلام رمز عملیات «بیت‌المقدس ۲» توسط سردار فضلی

گروه ساجد دفاع‌پرس: عملیات «بیت المقدس ۲»، ۲۵ دی سال ۱۳۶۶ مصادف با سالروز شهادت حضرت زهرا (س)، با رمز مبارک «یازهرا (س)» برای آزادسازی ارتفاعات غرب شهر ماووت عراق درمنطقه‌ای به وسعت ۱۳۰ کیلومترمربع و شرایط جوی سخت آغاز و سرانجام موجب تصرف بیش از ۴۰ ارتفاع و چند روستای منطقه شد.

براساس فیلمی که در ادامه مشاهده می‌کنید، سردار «علی فضلی» فرمانده وقت لشکر ۱۰ سیدالشهداء (ع)، رمز عملیات «بیت‌المقدس ۲» را برای رزمندگان این لشکر اعلام می‌کند.

کد ویدیو

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

فیلم/ اعلام رمز عملیات «بیت‌المقدس ۲» توسط سردار فضلی

فیلم/ اعلام رمز عملیات «بیت‌المقدس ۲» توسط سردار فضلی بیشتر بخوانید »

شهادت در سرمای استخوان‌سوز/ ابتکار «حاج‌بخشی» برای نجات جان رزمندگان

شهادت در سرمای استخوان‌سوز/ ابتکار «حاج‌بخشی» برای نجات جان رزمندگان


به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، خاطرات تلخ و شیرینی که در ذهن رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس به‌جای مانده است، اگر این روز‌ها روایت نشوند، ممکن است به فراموشی سپرده شوند و یا این‌که دشمن آن‌ها را هر آن‌گونه خودش می‌خواهد روایت کند؛ بنابراین همواره باید مراقب بود تا دفاع مقدس با دو آفت «تحریف» و «فراموشی» مواجه نشود.

رهبر معظم انقلاب اسلامی (مدظله‌العالی) بار‌ها بر ضرورت بیان خاطرات رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس تأکید کرده‌اند و فرموده‌اند: «از مبالغه و اغراق و مانند این‌ها باید بکلّی صرفِ­ نظر کرد؛ متنِ واقع – همان که اتّفاق افتاده – این­‌قدر فاخر و این­‌قدر زیبا و این­‌قدر معجزنشان است که احتیاج به هیچ اغراقی ندارد؛ آن اتّفاقی که افتاده، این‌جوری است. همان که اتّفاق افتاده، همان را باید بگویند، باید زنده کنند، باید شیوه‌های هنری را استخدام کنند برای بهتر بیان کردن آن».

شهادت در سرمای استخوان‌سوز/ ابتکار «حاج‌بخشی» برای نجات جان رزمندگان

سردار «قاسم صادقی» در دوران دفاع مقدس یکی از رزمندگان لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) بود که حضور در جبهه‌های مختلفی را تجربه کرده و با بسیاری از شهیدان از جمله شهید «شاهرخ ضرغام» رفاقت تنگاتنگی داشته است و این‌روز‌ها در اقدامی «آتش به اختیار» بخشی از منطقه «دشت ذوالفقاری» آبادان – محل عروج بسیاری از همرزمان خود را – به یادمانی برای حضور کاروان‌های راهیان نور تبدیل کرده است.

وی خاطره‌ای از عملیات «بیت‌المقدس ۲» را روایت کرده، خاطره‌ای هرچند تلخ؛ اما عبرت‌آمیز برای نسل‌های آینده تا بدانند چه بر سر بسیجی‌های امام خمینی (ره) آمده است.

از رودخانه وحشی و ارتفاعات «ژاژیله»، بالای ارتفاعات «گردرش» به‌سمت «شیخ محمد» عبور کردیم. در سرمای زیر ۱۰ درجه زیر صفر، ترابری لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) حدود ۳۰ تویوتا از گردنه‌های کوه‌ها روانه منطقه کرد که رزمندگان را جابه‌جا کنند؛ ولی به مرور، تمامی تویوتا‌ها صفحه کلاج سوزاندند. قاطر‌ها را آوردند تا مهمات، آذوقه و نیرو‌ها را بالای ارتفاع ببرند؛ اما چند قاطر ترکش خوردند و از کوه به دره پرت شدند.

رزمنده‌ها صف به صف در محورها، در بین یک متر برف و سرما، در حال جنگ بودند و در مسیر راه، چند رزمنده در تاریکی شب که منتظر فرمان بودند تا به دل دشمن بزنند، به‌علت عدم تحرک یخ زدند و شهید شدند. من خودم یکی از این رزمنده‌ها که حدود ۱۶ سال داشت و یخ زده بود را جابه‌جا کردم و پیکرش را کناری گذاشتم تا واحد تعاون بیاید و آن را ببرد؛ همچنین شاهد ترکش‌خوردن رزمنده‌ای بودم که خون از بدنش جاری شد و وقتی روی لباسش ریخت، همان‌جا یخ زد. آن‌شب شاهد بودم که عرافی‌ها هم از ترس رزمندگان ایرانی به بالای درخت رفته و یخ زده بودند.

پل اصلی رودخانه را آب برده بود، درحالی که چهار روز رزمندگان یگان‌ها آذوقه گرم در آن وضعیت سرمای هوا نداشتند؛ یک‌عده، نان خشک‌های کنار استبل قاطر‌ها را تمیز می‌کردند و به ناچار می‌خوردند؛ از طرفی دیگر هم منبع آب یخ زده و بعضی‌ها در همان وضع، با برف خودشان را می‌شستند. خودم نیمه شب هیزم را زیر منبع آب با بدبختی روشن می‌کردم تا رزمندگانی که نیاز به غسل کردن داشتند، بتوانند غسل کنند.

شهادت در سرمای استخوان‌سوز/ ابتکار «حاج‌بخشی» برای نجات جان رزمندگان

برای «فلاح‌پیشه» در کتری آب گرم کردم و «سعید امینی» نیز بیشتر از دیگران در رفت و آمد بود، برای همین معروف شده بود به «کادر گردش». حدود سه ساعت در میان برف‌ها تا بالای ارتفاعات پیاده می‌رفت، تا از راه می‌رسید، حاج «محمد کوثری» کالک را پهن می‌کرد و می‌گفت «آقاسعید این دفعه از سمت ارتفاعات «اولاغلو» برو»؛ بنابراین دوباره سعید سه ساعت می‌رفت و می‌آمد.

«حاج‌بخشی» (حاج ذبیح‌الله بخشی‌زاده) را دیدم، گفتم «کجا میری؟»، گفت: «می‌روم کرج تعدادی بیضه‌بند پشمی بدهم بدوزند»، گفتم «برای کی؟»، گفت: «رفته بودم اورژانس منطقه، دیدم چند نفر شهید روی برف گذاشتند. از دکتر پرسیدم پس چرا این‌ها اینجا این‌طوری سالم مانده‌اند؟»، دکتر گفت: «از ناحیه مثانه که ادرار جمع می‌شود، به‌علت سرمای بیش از حد و عدم تحرک، ادرار بیرون نیامده و این‌ها یخ زده و شهید شده‌اند». ناراحت شدم و پیش خودم گفتم که پس شهادت فقط با ترکش و تیر نیست، به «حاج‌بخشی» گفتم: «برو و مواظب خودت باش».

انتهای پیام/ 113

شهادت در سرمای استخوان‌سوز/ ابتکار «حاج‌بخشی» برای نجات جان رزمندگان

منبع خبر

شهادت در سرمای استخوان‌سوز/ ابتکار «حاج‌بخشی» برای نجات جان رزمندگان بیشتر بخوانید »