لشکر 14 امام حسین (ع)

تصاویر/ سردار سپهبد شهید «غلامعلی رشید» (۲)

دست‌نوشته شهید تورجی‌زاده خطاب به امام زمان (عج)


گروه ساجد دفاع‌پرس: سردار شهید «محمدرضا تورجی‌زاده» فرمانده دلاور گردان رزمی «یا زهرا (س)» از لشکر ۱۴ امام حسین (ع)، نمونه‌ای از فرماندهان دلاور جبهه‌های نبرد حق علیه باطل هست که در یکی از دست‌خط‌های به‌یادگار مانده از او، می‌توان یافت که این شهید والامقام ارادت خاصی به حضرت صاحب‌الزمان (عج) داشته هست.

شهید تورجی‌زاده در این دست‌خط، بیت‌هایی از شعری را نوشته و در آخر آن تاریخ و محل آشنایی خود با یک رزمنده اصفهانی که نامی از او نبرده را درج کرده هست.

 

 بسمه تعالی

محمدرضا تورجی‌زاده ۶۵/۱۱/۲۴

دور از حریم وصلت، گل رنگ و بو ندارد
سرچشمه طراوت، آبی به جو ندارد‌
ای چلچراغ ایمان،‌ای جلوه‌گاه قرآن
حیف از تو گر برد نام، هر کس وضو ندارد
راه وصال بستی، با دیگران نشستی
رو کن به هر که خواهی، گل پشت و رو ندارد

یا مولا ادرکنی (عج)

اصفهان – خیابان بزرگمهر – خ ۲۲ بهمن – خ مهرانگیز – کوچه دهم – منزل سوم دست چپ
زمان و محل آشنائی: ۱۲ تیر ۱۳۶۵ – فاو – نزدیک اروند کنار

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

دست‌نوشته شهید تورجی‌زاده خطاب به امام زمان (عج)

دست‌نوشته شهید تورجی‌زاده خطاب به امام زمان (عج) بیشتر بخوانید »

تصاویر/ سردار سپهبد شهید «غلامعلی رشید» (۲)

کارت دعوتی که شهید ردانی‌پور برای حضرت زهرا (س) فرستاد+ عکس


گروه ساجد دفاع‌پرس: حجت‌الاسلام والمسلمین شهید «مصطفی ردانی‌پور» همواره در خط مقدم مبارزه با جبهه کفر، از مبارزه با حکومت پهلوی گرفته تا مجاهدت‌های خستگی‌ناپذیر در جبهه کردستان و نبرد با بعثی‌ها در دوران هشت سال دفاع مقدس قرار داشته و ضمن این‌که سلاح بر دوش داشت، به تبلیغ و تقویت روحیه رزمندگان می‌پرداخت و نقش مؤثری در افزایش سطح آگاهی و رشد معنوی رزمندگان ایفا می‌کرد، تا این‌که سرانجام پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۲ در حالی که تازه ۲ هفته بود که بنا به توصیه امام خمینی (ره)، با یک همسر شهید ازدواج کرده بود، در عملیات «والفجر ۲» به شهادت رسید و پیکر پاکش هرگز برنگشت.

سندی که در ادامه مشاهده می‌کنید، کارت دعوت مراسم ازدواج این شهید تازه داماد هست؛ کارت دعوتی که شهید ردانی‌پور، یکی از آنها را نیز برای حضرت زهرا (س) فرستاده و در ضریح حضرت معصومه (س) انداخت؛ این‌گونه شد که در خواب حضرت زهرا (س) دید که به عروسی‌اش آمده و به ایشان گفت: خانم! قصد مزاحمت نداشتم، فقط می‌خواستم احترام کنم. حضرت زهرا (س) پاسخ دادند: «مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیاییم، به کجا برویم؟».

 

 

بنام پیوند دهنده قلب‌ها

رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیَّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً

پروردگارا، عطاکن به ما همسرانی متعهد و فرزندانی که مایه چشم روشنی ما باشند و ما را پیشوا و راهنمای اهل تقوی قرار ده 

در سالروز آغاز زندگی پر بار و پر برکت حضرت رسول اکرم (ص) با حضرت خدیجه کبری (س) که ارزشمندترین ثمره آن وجود مقدسه‌ ام الائمه فاطمه زهرا (س) می‌باشد تحت توجهات حضرت ولی عصر امام زمان (عج) زیر سایه رهبر کبیر انقلاب امام خمینی دامت برکاته

نوکری از نوکران حضرت مهدی (عج) برادر مصطفی ردانی پور

با کنیزی از کنیزان حضرت زهرا (س) دوشیزه کاظمینی

پیوند زندگی می‌بندند شرکت شما در این مجلس (با تکبیر و صلوات) بر شکوه آن می‌افزاید.

مرتضی ردانی پور سید محسن کاظمینی

زمان:

روز چهارشنبه ۶۲/۴/۲۹ مصادف با نهم شوال از ساعت ۸ بعد از ظهر بصرف شام

مکان:

خیابان بزرگمهر روبروی قرارگاه کوی شهید کارگری کوچه شهید مرادی منزل شخصی

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

کارت دعوتی که شهید ردانی‌پور برای حضرت زهرا (س) فرستاد+ عکس

کارت دعوتی که شهید ردانی‌پور برای حضرت زهرا (س) فرستاد+ عکس بیشتر بخوانید »

فیلم/ اشک‌های سرلشکر «صفوی» در فراق شهید «حسین خرازی»

فیلم/ اشک‌های سرلشکر «صفوی» در فراق شهید «حسین خرازی»

گروه ساجد دفاع‌پرس: سردار سرلشکر شهید «حسین خرازی» فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین (ع) بود که هشتم اسفند سال ۱۳۶۵، در منطقه عملیاتی شلمچه و نهرجاسم واقع در منطقه عمومی عملیات «کربلای پنج» به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از تشییع، در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

فیلمی که در ادامه مشاهده می‌کنید، اشک‌های سردار سرلشکر «سید یحیی صفوی» و جمعی از رزمندگان اسلام در فراق شهید خرازی را به تصویر می‌کشد؛ این در حالی هست که سرلشکر صفوی از همشهریان و همرزمان شهید خرازی بود که هنگام ورود وی به سپاه، این شهید والامقام را گزینش کرده بود و شهید خرازی نیز در پاسخ به سوال وی مبنی بر این که برای چه به سپاه آمدی؟ گفته بود: برای دفاع از دینم آمده‌ام.

کد ویدیو

نسخه بدون لوگو با کیفیت بالاتر

کد ویدیو

انتهای پیام/ 113

 

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

فیلم/ اشک‌های سرلشکر «صفوی» در فراق شهید «حسین خرازی»

فیلم/ اشک‌های سرلشکر «صفوی» در فراق شهید «حسین خرازی» بیشتر بخوانید »

شهید حسین خرازی

شهید حسین خرازی


انتهای پیام/ 118

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

شهید حسین خرازی

شهید حسین خرازی بیشتر بخوانید »

تشدید سختی و شکنجه اسرا توسط بعثی‌ها بعد از خبر رحلت امام (ره)/ عزاداری نگهبان عراقی برای رحلت امام (ره)

روایتی از عزاداری نگهبان عراقی برای رحلت امام خمینی (ره)


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «غلامرضا علیزاده» از آزادگان سرافراز جنگ تحمیلی است که در دفاع مقدس از غواصان کارآمد گردان یونس لشکر ۱۴ امام حسین (ع) بود.

وی در جریان مأموریتی که فرماندهی دسته‌ای ۱۶ نفره از غواصان را بر عهده داشته، مجروح و اسیر شده و نزدیک به چهار سال در اردوگاه تکریت ۱۱ با دیگر اسرا، شکنجه‌ها و سختی‌های طاقت‌فرسایی را تحمل می‌کند.

وی در کتاب خاطرات خود با عنوان «فرار از خود»، به بیان حال و هوا و واکنش اسرای ایرانی در برابر خبر رحلت جانسوز بنیان‌گذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) پرداخته که به‌مناسبت سالروز رحلت ایشان منتشر می‌شود:

«چهاردهم خرداد بعد از غروب و اقامه نماز در آسایشگاه نشسته بودیم و می‌خواستیم غذایمان را تقسیم کنیم و بخوریم که روی صفحه تلویزیون عراق نوشت: خبر فوری! و بعد خبر رحلت امام خمینی (ره) را اعلام کرد.

همه برای چند لحظه‌ای شوکه شده و ناباورانه هرکدام بی‌هدف به یک نقطه خیره شده بودیم و حالمان را نمی‌فهمیدیم. فقط به سر و سینه می‌زدیم و گریه امانمان نمی‌داد! در اسارت و آن وضعیت بلاتکلیفی که ما داشتیم و مفقود حساب می‌شدیم و هر آن امکان داشت ما را قتل‌ عام کنند، خبر فوت امام (ره)، ضربه بزرگی بر روحیه ما بود.

فرقی هم نمی‌کرد که چگونه آدمی باشیم، چون ما کسی را داشتیم که اصلاً نماز نمی‌خواند و ظاهراً مقید به هیچ‌ چیزی نبود و خدا و پیغمبر و هیچ‌ چیزی را قبول نداشت، ولی حتی چنین افرادی هم در فقدان امام (ره) گریه می‌کردند.

لباس سبز رنگ به‌جای مشکی

عراقی‌ها می‌ترسیدند که ما را از آسایشگاه بیرون بیاورند. بچه‌ها آن شب را نخوابیدند و فقط گریه و عزاداری می‌کردند و به سرشان می‌زدند و زیارت عاشورا می‌خواندند. یکی یک‌دست پیراهن سبز به ما داده بودند که حالت پشمی و زمستانه بود. چون لباس مشکی نداشتیم، آن‌ها را بپوشیم.

بچه‌ها هماهنگ کردند و گفتند اگر فردا آمدند، آمار بگیرند، باید همه لباس سبز بپوشیم و همین کار را تقریباً همه ۷۰۰ نفر هر دو بند انجام دادیم. آمدند و آمار را گرفتند و چیزی نگفتند.

اما آن روز خیلی حساس شده بودند و چون امکان شورش می‌دادند؛ نگهبان‌های اتاقک دکل‌ها را اضافه کرده بودند و تانک‌ها و پی. ام. پی‌ها را آوردند و دور اردوگاه دور می‌زدند. با این کار ما ضمن اعلام عزادار بودنمان به آن‌ها فهماندیم علی‌رغم تلاش‌های مختلفشان در ایجاد تفرقه بین ما، حول مسائل اصلی و اساسی‌مان هیچ اختلاف و تشتت آراء نداریم و همه با همیم.

واقعاً عراقی‌ها وقتی همه ما را سبزپوش دیدند، تعجب کرده بودند و برایشان سؤال پیش‌آمده بود که چرا این‌ها که اینجا این‌همه در سختی و شکنجه هستند، هنوز رهبرشان را عاشقانه دوست دارند و همه یک دست آمدند و در رحلت او عزا دارند؟

قبل از برگزاری مراسم عزاداری امام (ره) با همکاری منافقین آسایشگاه‌ها و شناسایی درازمدت آن‌ها بر روی بچه‌های شاخص و کار درست و فعال، از بند و آسایشگاه آن‌ها را جدا کردند و به استان دیاله و اردوگاه بعقوبه بردند.

بعثی‌ها معتقد بودند؛ این افراد خطرناک‌اند و تمام تحرکات خاص علنی و مخفیانه با مدیریت پنهان این‌ها هدایت می‌شود و باید برای کنترل بیشتر، آن‌ها را به اردوگاه دیگری منتقل کرد.

بعد از آن‌که به فرمانده اردوگاه خبر دادند که ایرانی‌ها همه با لباس تیره بیرون آمده‌اند؛ فرمانده اردوگاه هم آمد و آمار گرفت و طبق معمول ما نشستیم و سرهایمان پایین بود. گفتند: سر‌ها بالا!

می‌دانم امام خمینی رهبرتان بوده و ناراحتید و می‌خواست از ما دلجویی کند و به‌نوعی تسلیت گفته باشد. ادامه داد: بالاخره این اتفاق افتاده است و مرگ دست خداست. یکی را جان می‌دهد و یکی را جان می‌گیرد. در واقع می‌خواست ما را آرام کند که مثلاً ما کاری نکنیم که باعث شورش و دردسر شود و این‌ها نتوانند به مافوقشان جواب بدهند که چرا نتوانستید اردوگاه را کنترل کنید.

بعد گفت: حالا چرا لباس سبز پوشیده‌اید، همه‌جا مشکی می‌پوشند. یکی از بچه‌ها گفت: ما لباس مشکی نداشتیم. اگر پارچه مشکی دارید، بدهید تا بالای در آسایشگاه‌ها بزنیم. اگر اجازه عزاداری به ما می‌دهید که برای رهبر فقیدمان عزاداری هم بکنیم.

گفت: نه من اجازه این کار را ندارم که بخواهم به شما اجازه بدهم. بعد به علی زابلی گفت: اسمت چیست؟

گفت: علی.

گفت: چرا لباس سبز پوشیدی؟

گفت: رهبرم فوت‌شده است و بر من و بر تمامی مسلمین جهان لازم است که عزادار باشند و مشکی‌پوش باشند. فکر کردی من می‌ترسم و می‌گویم لباس نداشتم! نه من تا چهلم و حتی تا سال امام (ره) هم که اینجا باشم و این لباس را داشته باشم، آن را می‌پوشم و برای او عزاداری می‌کنم و چون شما نمی‌گذارید با صدای بلند ما عزاداری کنیم، در دلمان محزون و غم‌زده‌ایم و عزاداری می‌کنیم.

(فرمانده اردوگاه) گفت: شما با سبز پوشیدن چه دل‌خوشی دارید؟ شما اینجا زندانی هستید و مسئولانتان اصلاً به فکرتان نیستند! چرا شما می‌خواهید اینجا برای آن‌ها عزاداری کنید؟

می‌خواست ما را دل‌سرد کند. درصورتی‌که این‌ها اصلاً اثر نداشت. یکی از بچه‌ها را بلند کرد و گفت: تو که رهبرتان را قبول نداشتی، چطور شده است که در فقدانش عزاداری؟

گفت: او رهبر مملکت من بود و این‌ها هم هم‌وطن من هستند و من هم باید همدرد این‌ها باشم. اگر من مثل این‌ها نباشم، پس با شما چه فرقی می‌کنم، درست است که یک‌ چیزی می‌گویم، ولی دلیل نمی‌شود که من رهبرم را به شما بفروشم.

فرمانده اردوگاه دید انگار جواب‌های دندان‌شکنی می‌دهند و بحث فایده ندارد. برای همین رها کرد و رفت و گفت: در آسایشگاه‌هایشان حبس شوند. جیره غذا و آبشان را هم نصف کنید. هر طور هم که می‌خواهید، آن‌ها را بزنید.

از فردای فوت امام (ره) خیلی ما را اذیت کردند و ما را به آسایشگاه فرستادند و در ر ا قفل کردند و رفتند. آن روز را غذا به ما ندادند و شب هم نان برایمان نیاوردند. حتی آب هم نبود که بخوریم. یک تانکر گذاشته بودند که قدری آب مانده برای وضو داشت که همان روز تمام شد.

عزاداری نگهبان عراقی برای رحلت امام (ره)

بچه‌ها همه نشستند و قرآن و نماز خواندند. عراقی‌ها هم هر دو ساعت می‌آمدند و آمار را می‌گرفتند. شب که شد، عراقی‌ها تا صبح نیامدند. بچه‌ها زیارت عاشورا را زمزمه کردند و بعد یکی از بچه‌ها به نام ضیایی از همدان که صدای خیلی خوبی هم داشت؛ نوحه و مصیبت از امام حسین (ع) خواند.

نگهبان آن شب که اسمش را به یاد ندارم، یکی از بچه‌های شیعه بود و نوحه را گوش می‌داد و گریه می‌کرد و خودم دیدم که غم‌زده سرش را به پنجره گذاشته است. اولش بچه‌ها ترسیدند، بعد گفت: نه ادامه بدهید. من هم عزادارم.

برای ۱۰ دقیقه، یک ربع این اتفاق افتاد. چون او هم می‌ترسید. اگر بعثی‌ها می‌فهمیدند که دارد برای امام (ره) گریه می‌کند، شاید او را آتش می‌زدند و می‌سوزاندند. در این موضوعات با کسی شوخی نداشتند و اگر کوچک‌ترین خطایی از نگهبان‌های خودشان سر می‌زد، قابل‌ اغماض و چشم‌پوشی نبود.

وقتی این اتفاق افتاد و نگهبان عراقی آمد و گریه کرد، اصلاً حال و هوای آسایشگاه فرق کرد و ضیایی صدایش را قدری بالا برد و در حد یک ربعی، آرام‌آرام بچه‌ها سینه زدند. تا اینکه نگهبان اشاره کرد که تمامش کنید.

منافقین هم که برنامه تلویزیونی‌شان از تلویزیون عراق پخش می‌شد، خیلی اظهار شادی می‌کردند. بچه‌ها هم گفتند: حتی اگر کتک هم بخوریم، باید تلویزیون را خاموش‌کنیم.

تلویزیون را که خاموش کردیم، عراقی‌ها هیچ عکس‌العملی نشان ندادند و چیزی نگفتند که لباس‌های سبزتان را دربیاورید. عراقی‌ها تنها کاری که از ترسشان کردند، این بود که ما را از آسایشگاه بیرون نیاوردند. آن‌هم به این دلیل بود که می‌ترسیدند شورش شود و درواقع داشتند احتیاط می‌کردند که با مشکل بزرگ‌تری مواجه نشوند وگرنه با عزاداری ما مشکلی نداشتند و چندان مخالف نبودند.

چند روزی این کار آن‌ها طول کشید و بعد غذایمان را آوردند. البته در این چند روز هر آسایشگاه فقط پنج دقیقه وقت داشت که به دستشویی و حمام برود و بیاید. کم‌کم کتک زدنشان هم کمتر شده بود و بچه‌ها هم آرام‌تر و ساکت‌تر شده بودند و در خود فرورفته بودند؛ اما قبل از آن ما را به بهانه‌های مختلف و بی بهانه می‌زدند. مثلاً چرا از پنجره نگاه کردی؟ همین را بهانه می‌کردند و همه را می‌زدند.

دوباره برای چهلم امام لباس سبز‌ها را پوشیدیم که کاری نداشتند. تابستان بود و هوا گرم و این لباس‌ها هم ضخیم بود. ولی بچه‌ها تحمل می‌کردند. تا اینکه چهلم امام (ره) هم تمام شد و وضعیت به‌طرف عادی شدن پیش رفت.

منبع:

فضل‌الله صابری، رضا اعظمیان جری، فرار از خود، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس: نشر مرزوبوم، حوزه هنری استان اصفهان، چاپ اول ۱۴۰۱، صفحات ۳۶۸، ۳۶۹، ۳۷۰، ۳۷۱، ۳۷۲، ۳۷۳

انتهای پیام/ 118

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

روایتی از عزاداری نگهبان عراقی برای رحلت امام خمینی (ره)

روایتی از عزاداری نگهبان عراقی برای رحلت امام خمینی (ره) بیشتر بخوانید »