لشگر فاطمیون

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس



شهید مدافع حرم فاطمیون - شهید عباس حسینی - کراپ‌شده

گروه جهاد و مقاومت مشرق- روستای ده‌خیر در مسیر شهرری به ورامین و در حاشیه مسیر راه‌آهن تهران به مشهد است. روستایی کوچک که با زمین‌های کشاورزی احاطه شده و بیشتر ساکنانش، نانشان را از کار و تلاش در زمین‌های سبزی‌کاری سر سفره می‌برند. حاج‌آقا حسینی یکی از این کشاورزان است. پیرمردی که داغ دو فرزند دیده. پسر بزرگش (علی‌آقا) در حادثه رانندگی جان باخت و دومین پسرش (عباس حسینی) هم در نبرد سوریه و در کسوت دفاع از حرم به شهادت رسید. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش اول از گفتگو با این پدر شهید است که در خانه محقرشان و با حضور مادر بزرگوار شهید انجام شد. از سرکار خانم محمودی، همسر مدافع حرم، شیرعلی محمودی هم سپاسگزاریم که موجبات این ارتباط و گفتگو را فراهم کرد.

قسمت اول  و دوم این گفتگو را نیز بخوانیم:

تغییر سرنوشت خانواده شهید با فرار از سربازی! + عکس

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس

آنچه در ادامه می‌خوانید، قسمت سوم و پایانی این گفتگو است…

سه شنبه که به شما خبردادند تشییع پیکر چه زمانی انجام شد؟

سه شنبه به ما اطلاع دادند و چهارشنبه رفتیم برای شناسایی و پنجشنبه تشییع در ده‌خیر برگزار شد.

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس

اقوامتان هم در مراسم بودند؟

بله؛ اقوام زیادی داریم که در گل‌حصار هستند و همه شان برای تشییع آمدند. از جاده ساوه و کرج و جاهای دیگر هم آمدند.

پیکر را به منزل هم آوردید؟

بله، البته منزل ما اینجا نبود. منزلمان بعد از زیرگذر خط آهن و در اول روستا بود. پیکر را داخل حیاط آوردند و تشییع هم از همانجا به سمت گلزار شهدا شروع شد. جمعیت زیادی آمد و با این که اطلاع‌رسانی از سمت ما و مسئولان خیلی کم بود ولی خیلی باشکوه شد. ۱۵ تیرماه، هوا هم در بعدازظهر، گرم بود. معمولا تشییع همه شهدا صبح بود اما مسئولان بخشداری قلعه‌نو گفتند که پیش از ظهر مراسم تشییع یک شهید دیگر را داریم و نمی رسیم که بیاییم و برنامه‌تان را برای بعدازظهر تنظیم کنید.

ما اتفاقا بعد از شهادت عباس، هر کاری که داشتیم به خاطر روح شهید عباس، معجزه‌آسا انجام می شد و خود به خود سر و سامان می‌گرفت.

مراسم ختم هم گرفتید؟

بله؛ یکی از فامیل‌های ما در ده‌خیر گفت من سر ساعت که آمدم برای تشییع پیکر، دیدم هوا گرم است و کسی هم نیامده، خیلی نگران شدم که باشکوه برگزار نشود و این بی‌احترامی به شهید است. اما نیم ساعت که گذشت تا پیکر را آوردند، جمعیت به حدی جمع شد که در خیابان جا نبود. آن بنده خدا هم از این شکوه و جمعیت تعجب کرده بود. من این معجزه‌آسایی را چند جای دیگر هم دیدم.

ما مراسم ختم و هفتم را هم فردایش یعنی عصر جمعه گرفتیم. مسجد ده‌خیر دیگر جا نبود از حجم جمعیت. برای مراسم سالگردش، مسئولین ده‌خیر با مسئول فاطمیون هماهنگ کردند که هم سالگرد شهید عباس باشد و هم یادواره شهدای ده‌خیر که مراسم باشکوه‌تر بشود. هماهنگی‌ها شد و دهیاری و بسیج هم قبول کردند. با این که یک سال گذشته بود و خیلی­ها ممکن بود نیایند اما واقعا به حدی جمعیت آمده بود که در مسجد، جا نبود. برای هزار نفر غذا سفارش داده بودند و نگران بودند که کم بیاید اما بعد از این که مراسم تمام شد، رفتم تا از آقای سعادتمند وضعیت برنامه را بپرسم. گفت من خیلی نگران بودم اما شکر خدا غذا به همه رسید. سفره را هم پهن کرده بودند تا کسانی که پذیرایی کرده بودند هم شام بخورند.

یکی از بسیجی‌های ده‌خیر به نام «مجتبی غنی» بعد از یک هفته به سر مزار شهید عباس آمد و فاتحه خواند و گفت: ما هفت یا هشت بار برای شهدای ده‌خیر مراسم گرفتیم اما جمعیت زیادی نمی‌آمد اما یادواره امسال که با سالگرد شهید عباس همزمان شد خیلی استقبال شد و ما اصلا انتظار این شکوه را نداشتیم.

تأثیر رفتن عباس به سوریه بر روی روحیه‌اش خیلی زیاد بود. از دوستانش هم شنیدیم که آخرین باری که می‌خواست اعزام شود، ‌طوری خداحافظی کرد که خودش می دانست دیگر برنمی‌گردد. دلش را از دنیا کنده بود و تأثیر این چند بار رفت و برگشتش بود و الا قبلا این مقدار دل‌کنده از دنیا نبود؛ می خواست ازدواج کند، می خواست ماشین بخرد و…

کلا دل از دنیا کنده بود و چند نمونه‌اش را بعد از شهادتش فهمیدیم و الا چیزی به ما نمی گفت. در وصیت‌نامه‌اش هم این را نوشته بود.

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس
پدر و مادر شهید عباس حسینی در روستای ده‌خیر پذیرای ما بودند

مگر نگفتید بار آخر وصیت‌نامه‌ای از عباس‌آقا به جا نماند؟

یادم رفت بگویم که از نبودن وصیت‌نامه‌اش خیلی ناراحت بودم. شبی که به ما خبر دادند، بعد از رفتن مهمان‌ها نشستیم که تصمیم بگیریم برای محل مزار عباس. صحبت وصیت‌نامه هم پیش آمد. برادرم گفت: نظر خودش کجا بوده؟ من هم قضیه وصیت‌نامه را گفتم. بعد از چند دقیقه پسر عمویم آمد و یک پاکت آورد و گفت: این وصیت‌نامه عباس است.

عباس به خانه دایی‌اش بیشتر رفت و آمد می کرد. مجرد بودند و با هم دوست بودند. اتفاقا قبل از رفتنش وصیت‌نامه را پشت قاب عکسی در خانه دایی‌رضایش گذاشته بود و به پسرعموی من جایش را گفته بود. برای این که دایی‌اش ناراحت نشود، به محمد، پسرعمویم گفته بود که وصیت‌نامه من فلان جا است.

وصیت‌نامه را باز کردیم و دیدیم درباره مزارش چیزی نگفته است. البته شفاهی به محمدآقا (پسر عموی من) گفته بود که اولین شهید مدافع حرم ده‌خیر من هستم و دوست دارم همین‌جا خاکسپاری بشوم. این را که شنیدیم دیگر خیالمان راحت شد.

توی وصیت‌نامه عباس این جمله بود که… (بغض، گلوی پدر شهید را فشرد تا چشم‌هایش به یاد پسرش خیس شود…) من از این دنیا دل کندم و هیچ وابستگی به این دنیا ندارم.

فردایش یکی از دوستانش به نام سعید که بار اول با هم اعزام شده بودند و فرمانده عباس هم بوده، از ورامین آمد و گفت: عباس به من زنگ زد و گفت من ان شا الله سه‌شنبه می روم به سوریه. این دفعه که بروم دیگر برگشتی در کار نیست.

وصیت‌نامه عباس آقا خیلی کوتاه بود. البته چند جمله‌اش که خصوصی بود را حذف کردیم و بقیه‌اش را در برگه کاغذی تکثیر کردیم و به دوستان و آشنایان دادیم.

عباس ‌آقا کجا شهید شد؟

در تدمر.

فرد دیگری از همرزمانش هم در آن حادثه شهید شد؟

گویا یکی از همرزمانش هم مجروح شده بود که شکر خدا خوب شد. بعد از دوماه، همرزمش آمد و با ما حرف زد. گوشی موبایل و مقداری پول که در جیب عباس بود را هم برای ما آورد و جزئیات آن حادثه را برای ما تعریف کرد.

ساعت شهادت هم معلوم بود؟

بله؛ ساعت سه و چهار بعد از ظهر آخرین روز ماه مبارک رمضان بود که عباس‌آقا شهید شد.

عباس آقا چطور پسری بود؟

مادر شهید: عباس آقا پسر خیلی خوب و مهربان و بامحبتی بود. مؤمن بود. شب های قدر که از مسجد می‌آمدیم می دیدم که مشغول قرآن و دعا است. در کارهای خانه کمک می کرد. به خواهرش خیلی سر می زد. با فامیل و اقوام خیلی خوب بود و در این بیست و هفت سالی که از خدا عمر گرفت، هیچ کسی از او شکایتی نداشت.

در بچگی‌ها شیطنت هم می کرد؟

بعضی وقت ها کارهای خنده‌دار می کرد. مثلا یک بار ۲۲ بهمن بود و در تلویزیون نشان داده بود که چتربازها با سیم راپل به پایین می آمدند. یاد گرفته بود. با خواهرم نشسته بودم که دیدیم چادر من را به کمرش بسته بود و خودش را پرت کرده بود. چون چادر کوتاه بود بین زمین و هوا مانده بود. همین کار را در سوریه هم کرده بود.

رابطه‌شان با علی‌آقا خوب بود؟

بله؛ خیلی با هم خوب بودند. کارهایی می کرد که همه دور و بری‌ها خوش باشند.

شما واقعا از ته دل اجازه می دادید به سوریه بروند؟

مادر شهید: اول جنگ برادر کوچکم به سوریه رفت و عباس هم گفت من هم می‌روم. خواهرم می گفت شما دوتایتان مریض هستید و عباس نباید برود. ولی عباس می گفت چه اجازه بدهید و چه اجازه ندهید، من می روم.

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس
شهید عباس حسینی و برادرش کربلایی حسینی که در یک حادثه درگذشت

راستی رضایت نامه هم می خواستند؟

بله، رضایت مکتوب هم از ما گرفتند.

مادر شهید: بالاخره آنقدر رفت ‌و آمد که خودش را ثبت نام کرد. خواهرم گفت که تو که می روی، برادرت وصیت کرده که مواظب پدر و مادر باشی. عباس گفت: پدر و مادر من هم خدا دارند… بعد وسائلش را حاضر کرد و چون نزدیک محرم بود گفت پیراهن مشکی من را هم بده. از شهرری لباس نو هم گرفت و رفت. بعد از آن پسر خواهرم هم با او رفته بود. طوری رفته بود که پدر و مادرش هم نفهمیدند.

شب های قدر یک مهمانی بود و چون مادرش خانه نبود، ساکش را در حیاط گذاشته بود که صبح بدون سر و صدا از خانه بیرون بیاید. به ما زنگ زد و گفت ناصر به خانه شما نیامده؟ گفتم عباس رفته و احتمالا با هم رفته‌اند. بعدا یکی از ‌آشنایان عباس و ناصر را با هم دیده بودند که می‌رفتند.

اخوی شما و خواهرزاده‌تان چند اعزام رفتند؟

مادر شهید: چهار پنج بار رفتند تا این که پسر خواهرم ناصر زخمی شد. بار اول اعزامشان با هم بود اما بارهای دیگر با هم نبودند و بعد از مجروحیت دیگر دستش خوب کار نمی کرد و به سوریه نرفت. الان هم برادر بزرگم محمد در سوریه است. حدود شش سال است که در سوریه است.

برای مراسم عباس‌آقا در اینجا بودند؟

نه، در سوریه بودند. من به بچه اش گفتم که نگوید عباس شهید شده. به خانه ما زنگ زد و گفت از عباس چه خبر؟ گفتم خبری ندارم و زنگ نزده. گذاشیم از سوریه برگردد و خودش خبردار شود. سه چهار روز به چهلمش مانده بود که از سوریه برگشت. می گفت اگر گفته بودید به محل شهادت عباس می‌رفتم.

ماشاءالله در خانواده‌تان زیاد مدافع حرم دارید…

مادر شهید: پسر خاله پدرم که فیروزآباد می‌نشستند هم شهید شد. شکر خدا هنوز هم در سوریه مدافع حرم داریم.

داییِ عباس‌آقا در آنجا مسئولیتی دارند؟

بله، مسئولیت ضدهوایی در پدافند دارند. چون چند سال سابقه دارد کلا فرمانده یک گروه است.

مجردند؟

نه؛ خانواده‌اش در کرج هستند. می رود ماموریت و برمی گردد. شکرخدا الان آنجا امنیت هست و وضعیت خوب است. اتفاقا پسر خواهر مادر عباس که رفته بود، از پدر و مادرش اجازه نگرفت ولی عباس علنی به ما گفت و رفت.

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس

بارهای بعد پدر و مادرشان موافق شدند؟

بله؛ بعدش موافقت کردند. البته وقتی رفتند، ناصر که زنگ می زد، لو نمی داد که با عباس رفته است و می گفت دورادور می بینمش! عباس هم لو نمی داد که با ناصر رفته است در حالی که با هم بودند. پسر خاله اش هم خاطرات زیادی از عباس دارد. می گفت عباس خیلی نترس بود.

عباس چند خصوصیت داشت که بعد از شهادتش خیلی به دردش خورد. عباس همتش خیلی بالا بود…

اگر می‌خواست کاری انجام بدهد تا آخر انجام می داد.

به ورزش خصوصا ورزش‌های رزمی هم خیلی علاقه داشت. به اسلحه خیلی علاقه داشت و عکس سلاح ها را روی دیوارش می چسباند.

ساک و وسائل عباس هم آمد؟

نه، فقط گوشی و پولش را همرزمانش آوردند.

سرنوشت آن صندوقچه چه شد؟

اتفاقا حسینیه ده‌خیر در ایام محرم صندوقچه‌ای می گذارد که مردم پول نذری‌هایشان را بریزند. گفتند یک صندوق برای قسمت زنانه کم داریم. من هم آن صندوق شهید عباس را به حسینیه دادم تا نذری‌ها را توی آن بریزند. اتفاقا از صندوق‌هایی بود که جای انداختن پول داشت و قفل می‌شد.

یکی دیگر از خصوصیات عباس این بود که از شرایط خطرناک سوریه هیچ ترسی نداشت. پسر خاله‌اش می گفت یک شب با هم سر پست بودیم که دیدم عباس گم شد. هر چه گشتیم نبود. نگران شدیم. ترسیدیم اسیر شده باشد. بعد از نیم ساعت دیگر دیدیم عباس پیدا شد. گفته بود رفتم گشتی بزنم و ببینم داعشی‌ها کجا هستند.

مادر شهید: می‌گفت یک بار سر نماز بودیم که صدای مهیبی آمد و همه ریختند بیرون اما عباس نمازش را رها نکرد. بعدش دیدند که پشت اتاق، گلوله‌ای خورده اما منفجر نشده. می گفتند روز تاسوعا و عاشورا، بشکه‌های انفجاری که به سمت ما پرتاب می‌کردند، منفجر نمی شد.

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس
مادر شهید عباس حسینی

ممنونم از شما و شرمنده شدیم از مزاحمت برای شما…

ما تعدادی مهمان ویژه داریم که مهمان شهید عباس هستند و بیشتر هم به آن‌ها احترام می گذاریم.

مادر شهید: امروز خیلی به یاد عباس بودم و هر وقت به یادش باشم، مهمانی برای عباس می آید که امروز هم خدا شما را رساند.

*میثم رشیدی مهرآبادی

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس
پدر و مادر شهید عباس حسینی در روستای ده‌خیر پذیرای ما بودند

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس

منبع خبر

سرنوشت صندوقچه شهید مدافع حرم چه شد؟‌ + عکس بیشتر بخوانید »

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس



شهید مدافع حرم فاطمیون - شهید عباس حسینی

گروه جهاد و مقاومت مشرق- روستای ده‌خیر در مسیر شهرری به ورامین و در حاشیه مسیر راه‌آهن تهران به مشهد است. روستایی کوچک که با زمین‌های کشاورزی احاطه شده و بیشتر ساکنانش، نانشان را از کار و تلاش در زمین‌های سبزی‌کاری سر سفره می‌برند. حاج‌آقا حسینی یکی از این کشاورزان است. پیرمردی که داغ دو فرزند دیده. پسر بزرگش (علی‌آقا) در حادثه رانندگی جان باخت و دومین پسرش (عباس حسینی) هم در نبرد سوریه و در کسوت دفاع از حرم به شهادت رسید. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش اول از گفتگو با این پدر شهید است که در خانه محقرشان و با حضور مادر بزرگوار شهید انجام شد. از سرکار خانم محمودی، همسر مدافع حرم، شیرعلی محمودی هم سپاسگزاریم که موجبات این ارتباط و گفتگو را فراهم کرد.

قسمت اول از این گفتگو را نیز بخوانیم:

تغییر سرنوشت خانواده شهید با فرار از سربازی! + عکس

آنچه در ادامه می‌خوانید، قسمت دوم این گفتگو است…

عباس آقا به کشاورزی هم علاقه داشت؟

در کوچکی‌هایش به من کمک می کرد. درسش را هم می خواند. نصف روز می رفت مدرسه و نصف روز هم مشق هایش را می نوشت و می آمد سر زمین کشاورزی برای کمک به من.

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس

شما چطور مطلع شدید که می خواهد به سوریه برود؟

خودش به ما گفت که تصمیم دارد به سوریه برود.

شما چه جوابی دادید؟

جامعه اعم از همشهریان ما یا ایرانی ها، هر کسی نظری درباره ماجرای سوریه داشت و دارد. هزار نوع تحلیل وجود داشت و دارد. حقیقتش من شرایط سوریه و حرف و نظرهای مردم را می دانستم اما نظر من با بقیه تفاوت داشت. همانطور که بارها مقام معظم رهبری اعلام می کردند که اگر ما آنجا جلوی داعشی‌ها را نگیریم، باید در کرمانشاه با آن ها بجنگیم. آن ها که به سوریه قناعت نمی کنند. ما با اخبار و تفسیرهای سیاسی و صحبت های مقام معظم رهبری و برادران سپاه خصوصا حاج قاسم سلیمانی از نقشه دشمن مطلع بودیم.

چه خوب که نام حاج قاسم به میان آمد…

وقتی شهادت عباس را شنیدیم ناراحت شدم اما شنیدن خبر شهادت حاج قاسم سلیمانی برایم ناراحت‌کننده‌تر بود. خیلی دوستش داشتیم. مجاهد فی سبیل الله و مخلص بود.

دیداری هم با حاج قاسم داشتید؟

نه، فقط عکسشان را دیده بودم. شهید عباس می گفت چند بار حاج قاسم را دیده بود که برایشان سخنرانی کرده بود.

برویم سر موضوع رفتن عباس‌آقا…

چون به سوریه نظر مثبت داشتیم، من و مادرش موافقت کردیم. اصلا مخالفتی نداشتیم.

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس

چرا شهید عباس انتخاب کرد که برود؟

شرایط سوریه، کُشت و کشتارها و جنایت‌های داعش در فضای مجازی پخش می شد و شهید عباس به این خاطر بسیار ناراحت بود و تصمیم گرفت به سوریه برود.

پسر بزرگتان چگونه به رحمت خدا رفتند؟

پسر بزرگم در سن بیست و یک سالگی در سال هشتاد و سه در یک حادثه رانندگی به رحمت خدا رفت.

عباس آقا به این فکر نمی کرد که اگر اتفاقی بیفتد، شما تنها می شوید؟

دلداری مان می داد. ما هفت بار با شهید عباس خداحافظی کردیم. یعنی هفت بار اعزام شد. چون خودش می خواست ناراحت نشویم زیاد از شرایط آنجا برایمان صحبت نمی کرد. بالاخره وداع کردن کار سختی است مخصوصا با کسی که برود و امید برگشتش نباشد. ما شرایط آنجا را و نقشه دشمنان را می دانستیم. این، کار را سخت‌تر می کرد. من از روز اول صد در صد مطمئن بودم که هدف آن ها فقط نابودی حرم نیست بلکه نابوی حرم و حریم است. آن ها می خواستند مکتب اهل بیت(ع) را از بین ببرند. این برای همه مشخص بود اما بعضی ها نمی خواستند آن را بفهمند. البته به آن ها کاری نداریم. ما می دانستیم که این ها دست‌پرورده عربستان، آمریکا و اروپا بودند. وهابیت دشمن سرسخت ما بوده و هست. آمریکا و اروپا هم که دشمن ما هستند. ما می دانستیم که نقشه‌شان، هم نابودی حرم است و هم نابودی حریم.

ما به این خاطر و برای تکلیف از ته دل راضی شدیم اما برای خداحافظی دلتنگی داشتیم. ما هر بار که خداحافظی می کردیم، امیدی به برگشت نداشتیم.

هر بار که مرخصی می آمدند، چند روز می ماندند؟

اختیاری بود و دست خودشان بود. برخی حرف‌هایی می زدند که درست نیست. عباس با اختیار خودش رفت و اجباری در کار نبود.

یعنی می توانست بار دوم و بارهای بعدی را نرود.

بله؛ کاملا اختیاری بود.

یعنی ممکن بود یک هفته بماند یا چند ماه.

حتی ممکن بود کسی به سوریه برنگردد و کاملا اختیاری بود. هفت باری که عباس رفت، با اختیار خودش رفت اما آنجا در سوریه باید حداقل دو ماه می ماند. بار اول دو ماه و نیم ماند. ۱۵ روزش برای آموزش در داخل ایران بود. برای‌آموزش به شمال و شهر آمل رفته بود. بعد از اعزام هم دو ماه آنجا ماند. البته اگر کسی می خواست بیشتر هم بماند، مشکلی نبود. عباس آقا هر بار که می رفت،‌ دو ماه می ماند و برمی گشت.

مدتی که اینجا بود چه کارهایی می کرد؟

چون می خواست دوباره برگردد، ‌سر کار نمی رفت و همین جا استراحت می کرد. یک پراید خریده بود و می خواست رانندگی یاد بگیرد چون در سوریه هم به راننده نیاز داشتند.

در این چند بار که رفتند، مجروح هم شدند؟

نه.

وقتی بعد از دو ماه می آمد، چه حس و حالی داشت؟ لاغر می شد؟

لاغر و سیاه می شد. می گفت ما آنجا مهمانی که نیستیم و همه اش در سرما و گرما و بیابان هستیم. اما هیچ وقت اظهار خستگی نمی کرد و سرحال بود. به وظیفه و کارش هم واقعا علاقه داشت. البته با ما صحبت نمی کرد. به خاطر این که ما ناراحت نشویم، سختی هایش را نمی گفت. ما به خاطر این‌که دلش نشکند، نمی گفتیم که این حرف ها نیست. اما می دانستیم که دلداری‌مان می داد.

بیشتر با چه کسی حرف می زد؟

بیشتر با دایی‌اش و پسرعموی من صحبت می کرد. هم‌سن بودند و خیلی صمیمی صحبت می کردند. با دایی‌اش کمتر صحبت می کرد چون دایی اش می دید که ما ناراحت هستیم، از رفتنش راضی نبود. می گفت پدر و مادرت همیشه غصه می خورند. ممکن بود که جوابی بدهد به همین خاطر خوشش نمی آمد اما با پسرعموی من صمیمی‌تر بود. حرف دلش را به او می زد که اسمش محمد است. ما بعدها متوجه شدیم. می گفت چند بار به عباس گفته بودم که دیگر بس است. تو وظیفه ات را انجام دادی. عباس هم در جواب گفته بود: محمد! تو اگر آنجا می رفتی، این حرف را به من نمی‌زدی. اگر می دیدی چه خبرها و چه جنایت هایی هست، ‌این حرف را به من نمی زدی. من اگر صد بار هم شهید بشوم و زنده بشوم، باز هم آنجا را رها نمی کنم.

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس
حاج‌آقا حسینی بی تکلف نشست و سئوالات ما را پاسخ داد

رفتن به سوریه در روحیات و معنویات عباس آقا چقدر تاثیر داشت؟

خیلی تاثیر داشت. به حدی اثر داشت که در هر هفت بار خداحافظی با عباس آقا می دیدیم که وصیت‌نامه‌اش را به روز کرده است. صندوق کوچکی داشت که مدارکش در آن بود. هر وقت که می رفت، کلید صندوق را به ما می داد. من دلم طاقت نمی‌آورد و صندوق را باز می کردم. می دیدم که مدارکش درون آن است و وصیت‌نامه جدیدی نوشته و در صندوق گذاشته. البته چسب می زد و می نوشت: تا وقتی زنده هستم، کسی حق ندارد آن را باز کند. چسب شیشه‌ای می زد و اگر می خواستیم باز کنیم، ‌آثارش می ماند. ما به خاطر این که دلش نشکند، این کار را نمی کردیم. به خاطر امانت‌داری به وصیت‌نامه‌اش دست نمی زدیم.

وصیت را نخواندید تا بعد از شهادت…

خیلی دوست داشتم نوشته هایش را بخوانم و بدانم بعد از شهادتش چه کارهایی از ما می خواهد. بار آخر شرایط فرق کرد. طبق معمول همیشه خداحافظی کردیم. خداحافظی‌اش با همیشه تفاوت داشت. قبلا دلداری در کار بود اما این دفعه دلداری نداد و هیچ حرفی هم نزد. فقط خداحافظی کرد و رفت. بعدش که رفت، طبق معمول رفتیم و صندقچه‌اش را باز کردیم اما دیدیم که از وصیت‌نامه خبری نیست. در آن شش بار، وصیت نامه بود اما بار آخر وصیتی در کار نبود! خیلی ناراحت شدم.

به ذهنتان چه آمد؟

به ذهنم آمد که دفعات قبل وصیت داشت و اگر شهید می شد می دانستیم بعد از شهادتش در حد توانمان چه کاری کنیم که خشنود بشود اما این دفعه هیچ وصیت‌نامه‌ای نداشتیم. این برای ما خیلی عذاب‌آور شد. واقعا ناراحت شدیم. تعجب کردم. تماس تلفنی هم برقرار نبود که ما هر وقت می خواستیم زنگ بزنیم. هر وقت او می توانست زنگ می زد. به همین خاطر نمی توانستیم بپرسیم که چرا وصیت نامه ندارد. فقط پیامکی به خواهرش فرستاده بود که به سوریه رسیده. تماس تلفنی نداشتیم. علتش را هم نمی دانستیم.

وصیت‌نامه‌های قبلی هم که نبود…

نه. آن ها را هم پیدا نکردیم. دفعه آخر،‌ اعزام تا شهادتش یک هفته طول کشید. سه‌شنبه بود که اعزام شد، سه‌شنبه بعدی شهید شد و یک هفته بعدش، خبر شهادتش را به ما دادند. بعد که خبر شهادتش به ما رسید، از این بابت ناراحت بودیم که وصیت‌نامه ندارد. البته چه مرگی بهتر از شهادت. از این بابت خوشحال بودیم. پدر و مادر جز خوشبختی اولادش را نمی خواهد و البته خوشبختی آخرت مهم‌تر است. آرزوی ما این بود که عباس در آخرت سعادتمند باشد و از این بابت خوشحال بودیم. خوشحالی‌مان هم برای این بود که مسیر خوبی را انتخاب کرده بود.

خبر شهادت را چگونه به شما دادند؟

یکی از پدران شهدای مدافع حرم به نام سعید منور که برای اولین بار می دیدمشان خبر شهادت عباس را به ما دادند. (متاسفانه مفقود شده اند و خبری ازشان نیست. ابتدا تصادف کردند و چندماهی در بیمارستان بودند و وقتی بهتر شدند و مرخص شدند، حواسشان جمع نبود و حواس‌پرتی‌شان باعث شد که راه خانه‌شان را گم کنند و دیگر خبری ازشان نشد! ورامین ساکن بودند.) اگر زنده است خدا حفظش کند و اگر فوت کرده است، خدا بیامرزدش. همیشه با تشکیلات فاطمیون همکاری داشت. مامور شده بود که خبر شهادت عباس را به ما بدهد.

به خانه‌تان آمدند یا تلفن زدند؟

به خانه آمدند. اولش کمی به من دلداری دادند. عکس پسرشان را به من نشان دادند و خودشان را معرفی کردند. مقدمه‌ای چیدند که برایمان سخت نباشد. بعدش گفتند که عباس شهید شده.

عباس‌آقا یک هفته قبل شهید شده بود؛ شما در این یک هفته خوابی ندیدید یا حالت خاصی به شما دست نداد؟

چرا، خوابش را دیدیم. وقتی خبر شهادت را به من دادند، خوابم تعبیر شد. یک شب خواب دیدم که عباس با لباس سفیدی آمده. جوی آبی هم بود که کنارش نشسته بود. دست و صورتش را می شست. اتفاقا وقتی بیدار شدم، به فکر فرو رفتم. امکان می دادم این خوابم بی‌تعبیر نباشد. وقتی خبر شهادتش را دادند متوجه مفهوم آن خواب شدم.

فردای روزی که خبر دادند، ما را بردند به معراج شهدا، شرایط تغییر کرده بود و فقط عکس عباس‌آقا را برای شناسایی نشان ما دادند. وقتی عکسش را دیدم،‌ دقیقا همان تصویری بود که در خواب دیده بودم.

خودِ پیکر را اصلا ندیدید؟

خیر؛ البته صورتش پیدا بود.

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس
مادر شهید حسینی تا زمان این گفتگو از وضعیت پیکر پسرش بی‌اطلاع بود

در زمان خاکسپاری هم پیکر عباس‌آقا را ندیدید؟

راستش این موضوع را تا امروز به مادرش هم نگفته‌ام چون می‌دانستم که برایش سنگین تمام می شود. حقیقت این است که ترکش‌های انفجار، صورتش را اسیب زده بود. البته نه در آن حد که قابل شناسایی نباشد ولی آثارش پیدا بود. دستهایش هم از مچ قطع شده بود. بیشتر آسیب هم به ناحیه شکمش وارد شده بود.

در اثر چه بود؟

گویا مین ضدنفر منفجر شده بود. مشغول گشت‌زنی بودند که مین منفجر شده بود. منطقه ای را به آن ها واگذار کرده بودند. محافظت یک یگان زرهی بر عهده‌شان بود که عباس در آن محدوده نگهبانی می‌داد. در حال گشت‌زنی بودند که مین ضد نفر عمل می کند و…

*میثم رشیدی مهرآبادی

ادامه دارد…

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس
حاج‌آقا حسینی بی تکلف نشست و سئوالات ما را پاسخ داد

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس

منبع خبر

ماجرایی که پدر شهید از همسرش پنهان کرد +‌ عکس بیشتر بخوانید »

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

واکنش‌های عجولانه و برداشت سطحی رسانه‌های صهیونیستی و کارشناسان اسرائیلی نشان از میزان ترس آنان از نیروهای مقاومت علی‌الخصوص رزمندگان افغانستانی لشکر فاطمیون دارد.

به گزارش مشرق، چندی پیش تیزر یک مستند ساخته شده در مورد فاطمیون منتشر شد. در تیزر مستند «وقت بودن» لحظاتی از حضور سردار شهید ابوحامد فرمانده فاطمیون به همراه نیروهایش در فاصله چند کیلومتری ارتفاعات جولان(مرز سوریه و فلسطین اشغالی) نشان داده می‌شود که مربوط به دوران فرماندهی شهید ابوحامد است. «وقت بودن»، مستندی با موضوع هدف حضور فاطمیون در سوریه، به کارگردانی عباس وهاج و تهیه‌کنندگی ساسان فلاح فر تولید شده است.

بیشتر بخوانید:

شهید ابوزینب که بود؟ +عکس

«حکیم فاطمیون» بر پرده سینما حقیقت

بعد از انتشار این تیزر کارشناس شبکه خبری i24 متعلق به رژیم صهیونیستی، آن را در توئیتر خود منتشر کرد. او با کلیپی از تصاویر رزمندگان فاطمیون که به نزدیکی مرز فلسطین اشغالی رسیده‌اند را در توئیتر خود منتشر کرد و نوشت:«لشکر فاطمیون ویدئویی را تهیه کرده است که نیروهای خود را در فاصله کوتاهی از ارتفاعات جولان نشان می‌دهد.»

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

این توئیت که بازدید زیادی به خصوص در میان رسانه‌های صهیونیستی داشته است، واکنش برخی از آنان را برانگیخته است.

«سث فرنتزمن» ستون نویس جروزالم پست ( The Jerusalem Post)، روزنامه اسرائیلی اورشلیم پست، نیز در واکنش به این موضوع، تصویری از تمرینات نیروهای فاطمیون در سوریه را بازنشر کرد و نوشت:«عکسی از نیروهای فاطمیون که گفته می‌شود در نزدیکی البوکمال تمرین می‌کنند؛ چالش جغرافیایی»

او در بخشی از گزارش خود در سایت روزنامه آورده است:«حساب کاربری توئیتر فاطمیون روز سه‌شنبه ویدئویی را منتشر کرد که نشان می‌داد نیروهای فاطمیون در نزدیکی ارتفاعات جولان هستند و ادعا می‌کنند که برای جنگ با “صهیونیست‌ها” آماده‌اند. آن‌ها در برخی نبردها در نزدیکی پالمیرا نقش اساسی داشته‌اند و اکنون به آموزش در سوریه ادامه می‌دهند.»

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

نویسنده جروزالم پست در واقع با اشاره به انتشار عکس تمرین نظامی رزمندگان فاطمیون در البوکمال، می‌خواهد حضور آن‌ها در ارتفاعات جولان را زیر سوال ببرد.

سیموس ملک فضلی، تحلیلگر سایت اینترنشنال ریویو یکی دیگر از کارشناسان رسانه‌ای صهیونیستی بود که نسبت به این موضوع واکنش داد و نوشت:یک شبه نظامی فاطمیون در سوریه، پیامی را از استان قنیطره با ارتفاعات جولان تحت اشغال اسرائیل در زیر دید ارسال می‌کند و می‌گوید که به شدت علاقه دارند با “ترسوها” بجنگند و اسرائیل شاهد “۲۵ سال آینده” نخواهد بود.

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

واکنش‌های عجولانه و برداشت سطحی رسانه‌های صهیونیستی و کارشناسان اسرائیلی نشان از میزان ترس آنان از نیروهای مقاومت علی‌الخصوص رزمندگان افغانستانی فاطمیون دارد که به محض دیدن تصاویر نزدیکی آنان به مرزهای فلسطین اشغالی اینگونه برآشفتند و دست به قلم بردند تا تحرکات اخیر فاطمیون را تحلیل کنند. آنقدر این کار بدون تدبیر و با عجله از سوی آنان صورت گرفته که متوجه نشده‌اند، تصاویر منتشر شده در این کلیپ متعلق به چند سال قبل است و برای بررسی بیشتر در یک مستند آورده شده و کلیپی که مشاهده کرده‌اند صرفا تیزر یک مستند از ده ها مستند ساخته شده درباره عملیات‌های فاطمیون است.

بخشی از این تفسیرهای توأم با ترس و وحشت این رسانه‌ها به حضور فعال رزمندگان فاطمیون در آماده باش نظامی آنان در مناطق مختلف سوریه مربوط می‌شود. هرچند پایان حکومت داعش در سوریه اعلام شده است اما رزمندگان فاطمیون همچنان برای امنیت حریم اهل بیت(ع) در این کشور آماده رزم هستند و در راه‌ پاکسازی شهرهای مختلف از لوث وجود تروریست‌ها حضور دارند. این رزمندگان در سوریه به ورزیدگی، تمرین‌های نظامی و گذراندن دوره‌های تخصصی رزمی مشغولند.

پرس تی وی نیز این موضوع پیش داوری رسانه‌های صهیونیستی را بازتاب داد و در گزارشی نوشت: «روزنامه اسرائیلی هاآرتص می‌گوید اسرائیل باید برای خنثی کردن تهدیدات ایران آماده شود. گفته می‌شود تلاش‌های ایران برای پاسخ به حملات اسرائیل به سوریه رهبران تل آویو را ترغیب کرده است که استراتژی را تغییر دهند و منجر به تشدید تنش‌ها در هفته‌های اخیر شود. اما واکنش مقاومت چه می‌تواند باشد؟ از تاریخ ۱۲ مه ۲۰۱۳ که لشکر فاطمیون تشکیل شد، این مبارزان افغان حضور چشمگیری در خطوط مقدم محور مقاومت ثبت کرده‌اند. در این فرایند ، یک متخصص اسرائیلی در حساب توییتر خود نوشت: “لشکر فاطمیون ویدئویی منتشر کرده است که نشان دهنده حضور مبارزان خود در نزدیکی ارتفاعات جولان است.»

شبکه المنار هم گزارش پرس تی وی در این زمینه را بازنشر داد.

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

بلندی‌های جولان کجاست؟

بلندی‌های جولان فلات و منطقه‌ای کوهستانی است که در جنوب باختری‌ترین بخش خاک سوریه واقع است.این بلندی‌ها در اشغال رژیم صهیونستی قرار دارد. آمارهای اسرائیل نشان می‌دهد که ۳۳ منطقه صهیونیست نشین در بلندی‌های جولان احداث شده که ۱۸ هزار صهیونیست در آن‌ها ساکن هستند. اطلاعات رسمی صهیونیست‌ها نشان می‌دهد که دست کم ۲۰ هزار سوری در سال ۲۰۱۴ در بلندی های اشغالی جولان سکونت دارند، آنها در ۵ روستای سوری در این منطقه زندگی می‌کنند که مسعده و بقعاتا و عین قنیه و مجدل شمس و غجر نام دارد. ارتش اسرائیل در سال ۱۹۶۷ بالغ بر ۹۰ هزار نفر را از بلندی های جولان اخراج کرد، ۹ هزار نفر از این عده فلسطینی بودند.

عملیات فاطمیون در ۱۵ کیلومتری اسرائیل چگونه انجام گرفت؟

عملیاتی که در آن نیروهای فاطمیون نزدیک‌ترین فاصله را با بلندی‌های جولان داشتند، عملیات تل قرین بود. تل قرین به لحاظ هم جواری و اشراف به بلندی‌های جولان در مرز اسرائیل از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود. تل قرین منطقه‌ای در سوریه است که موقعیت استراتژیک و حساسی دارد و این حساسیت به خاطر نزدیکی ۱۵ کیلومتری به مناطق اشغالی فلسطین است. این نزدیکی باعث شده بود که تروریست‌های مورد حمایت رژیم صهیونیستی این نقطه را به عنوان مرکز ثقل دیده‌بانی و برای اشراف بر سایر مناطق انتخاب کنند. همه این‌ها دلایلی بود که توجه و تمرکز بر تل قرین بیش از سایر مناطق قرار بگیرد.

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم

وقتی تل قرین طی عملیاتی توسط رزمندگان فاطمیون آزاد شد، دشمن آشفته شد و تحمل این شکست برایش خیلی سنگین بود تا جایی که برای به دست آوردنش دست به عملیات‌های مختلفی زد. برخی فرماندهان مقاومت نقل کردند که وقتی تل قرین به تصرف رزمندگان مقاومت درآمد، شاهد بودیم که چگونه موشک‌ها یکی پس از دیگری از سوی مناطق اشغالی فلسطین به تل قرین شلیک می‌شود و این یعنی اسرائیل مستقیما وارد جنگ شده بود. هرچند حدود ۱۷ شهید از رزمندگان فاطمیون برای حفظ این موقعیت منحصر به فرد جبهه مقاومت، جان خود را فدا کردند، اما اجازه ندادند دوباره این منطقه به چنگ تروریست‌ها بیفتد. ابوحامد نخستین فرمانده فاطمیون و فاتح جانشین او در حال و هوای ایام فاطمیه سال ۹۳، در تل قرین؛ ۱۵ کیلومتری حائل مرز اسرائیل به شهادت رسیدند. ابوحامد می‌گفت: «آرزوی ما فاطمیون مقابله رودر رو با رژیم غاصب اسرائیل است…. فاطمیون در سوریه در حال تمرین است و قطعاً بعد از تمرین در سوریه ، نه تنها در افغانستان و هرکجای این کره خاکی بلکه سراغ اسرائیل هم خواهیم رفت… و آن وعده الهی حضرت روح الله را محقق خواهیم کرد. اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود.»

منبع: تسنیم

چرا صهیونیست‌ها از تیزر مستند فاطمیون وحشت کرده‌اند +عکس و فیلم بیشتر بخوانید »

فرمانده لشکر فاطمیون به همرزمان شهیدش پیوست

فرمانده لشکر فاطمیون به همرزمان شهیدش پیوست

«محمدجعفر حسینی» با نام جهادی «ابوزینب»، از رزمندگان افغانستانی لشکر فاطمیون صبح امروز (شنبه) به همرزمان شهیدش پیوست. وی متولد سال ۱۳۶۳ از نیروهای قدیمی فاطمیون بود که اولین بار پیش از تشکیل لشکر فاطمیون برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) به همراه نیروهای ایرانی به سوریه رفت، بعد از تشکیل لشکر فاطمیون به همت ابوحامد عضو این لشکر شد و از همرزمان شهید مصطفی صدرزاده، ابوحامد، حجت و دیگر فرماندهان شهید این لشکر بود.

فرمانده لشکر فاطمیون به همرزمان شهیدش پیوست

 او از فعالین عرصه جهادی و فرهنگی در حوزه مهاجرین بود که با تشکیل ستاد ویژه خادمین در حماسه اربعین حسینی خدمت می‌کرد و با تشکیل هیأت شهدای گمنام افغانستانی و دوره‌های آموزشی ویژه مهاجرین قدم‎های اثرگذاری را در جهت توانمندسازی دانشجویان و جوانان افغانستانی در ایران برداشت. وی در سال ۹۶ در اثر اصابت موشک به شدت مجروح شد که این سال‌ها را با درد و رنج ناشی از مجروحیت سپری کرد تا سرانجام در سن ۳۵ سالگی به شهادت رسید. از وی دو فرزند به یادگار مانده است.

فرمانده لشکر فاطمیون به همرزمان شهیدش پیوست بیشتر بخوانید »