مادران شهدا

مادر شهیدان تمهیدی در مراغه به خاک سپرده شد


به گزارش مجاهدت از خبرنگار دفاع‌پرس از آذربایجان شرقی،این مادر شهید، بر اثر کهولت سن و بیماری دعوت حق را لبیک گفت و پیکرش امروز راس ساعت ۱۱صبح تشییع با حضورمردم ولایی و شهیدپرورمراغه در گلزار شهدای مراغه در جوار فرزندان شهیدش به خاک سپرده شد.

شهیدان «احمدرضا» و «خلیل» تمهیدی، اسفند سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر و به فاصله بسیار کمی از یکدیگر در منطقه هورالعظیم به درجه رفیع شهادت نائل شدند اما پیکر احمدرضا ۹ سال پس از شهات به آغوش وطن بازگشت.

شهید احمدرضا تمهیدی متولد ۱۸ خرداد ۱۳۴۳ در مراغه، و پدرش «محمدحسین» کارمند کارخانه آرد بود؛ او تا پایان متوسطه دوم درس خواند و پس از اخذ مدرک دیپلم به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت.

«احمدرضا» در ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید .

شهید «خلیل تمهیدی» هم متولد ۱۰ شهریور ۱۳۴۵ در مراغه بود که در حد دوره متوسطه درس خواند و پس از آن به عنوان پاسدار در جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافت.

«خلیل» در ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ و به مانند برادرش در جزیره مجنون و بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.

پیکر پاک شهیدان تمهیدی هر دو در گلشن زهرا (س) مراغه آرام گرفته هست.

انتهای پیام/

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

مادر شهیدان تمهیدی در مراغه به خاک سپرده شد بیشتر بخوانید »

زندگی سید علی با قرآن آمیخته بود/ شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود

زندگی و شهادت سید علی با قرآن آمیخته بود/شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود


زندگی سید علی با قرآن آمیخته بود/ شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ قاری شهید سیدعلی محمودیان سال ۱۳۴۷ در تهران به دنیا آمد و ۱۸ فروردین ۱۳۶۶ حین تلاوت قرآن کریم در عملیات کربلای ۸ به شهادت رسید. او از شاگردان سیدمحسن موسوی‌بلده، پیشکسوت قرآنی بود. سیدعلی یکی از هسته‌های اصلی تشکیل جلسه مجمع نشر قرآن کریم بود. این مجمع برای تدریس، تعلیم افراد، آشنا کردن جوانان با اسلام و قرآن و برگزاری مسابقات قرآن برای آقایان در بسیج و مسجد راه‌اندازی شده بود. در ادامه به بهانه روز شهید و همزمانی آن با ماه بهار قرآن به سراغ زهرا مزرعه سفیدی مادر بزرگوار این شهید والامقام رفته ایم تا از دریچه نگاه مادرانه او؛ فرزند شهیدش را بیشتر بشناسیم. 

در ابتدا پس از معرفی خودتان بفرمایید سیدعلی فرزند چندم شما بودند؟
من زهرا مزرعه سفیدی مادر شهید سیدعلی محمودیان هستم. علی بعد از سه خواهر در سال ۴۶ به دنیا آمد.

در جایی می خواندم که سید علی ممکن بود مرده به دنیا بیاید، چند و چون آن چگونه بود؟
زمانی که سید علی را باردار شدم درست وقتی بود که دچار بیماری قلبی شده بودم و پزشکان مرا از بارداری منع کرده بودند چراکه باید ابتدا قلبم را معالجه میکردم، پس از این موضوع دکتر به من گفت که بیش از سه ماه نمی‌توانی او را نگهداری کنی و باید هرچه سریعتر سقط شود، من این موضوع را نپذیرفتم و نذر سفره حضرت ابوالفضل (ع) و آجیل مشکل گشا کردم که این بلا از سر من و فرزندم رفع شود بنابراین به پزشک دیگری مراجعه کردم و ایشان پس از معاینه گفت هیچ مشکل و عارضه قلبی ندارید و بدانید خدایی که این بچه را در شکم شما گذاشته است خودش مراقب او و شما خواهد بود. این موضوع گذشت تا سید علی به دنیا آمد و حتی برای دنیا امدن او من متحمل کوچکترین سختی نشدم و پزشک معالجم از دین زیبایی و سلامت بچه متحیر مانده بود. 

زندگی و شهادت سید علی با قرآن آمیخته بود/شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود

نام سید علی را شما انتخاب کردید یا پدرشان؟ 
من خودم نام علی را برایشان انتخاب  کردم وپدرش نیز موافقت کرد. 

از کودکی سید علی برایمان بگویید. 
علی بسیار آرام، دوست‌داشتنی و مهربان بود، روابط بسیار خوبی با خواهر و برادرانش داشت. بسیار درس خوان و اهل قرآن بود.

چگونه با قرآن آشنا شد؟ 
در زمان قبل از انقلاب قرار بر این شد که با تعدادی از همسایه ها کلاس قران برگزار کنیم و در آن هر کسی به اندازه وسع خود به دیگری آموزش دهد. یک استادی به نام آقای آهنی هم گاهی در کلاسها برای آموزش حضور داشت. بالاخره همه فرزندانم قرآن را یاد گرفتند تا اینکه ما از آن محله رفتیم و کلاسها همچنان برقرار بود در همین حین سیدعلی به همراه یکی از استادانش به نام آقای نجفی در کلاسهای قرآن در خیابان ایران شرکت میکرد این کلاسها صبح جمعه برگزار می شد و پس از آن نیز در نماز جمعه شرکت می کردند. این جریان ادامه داشت تا اینکه سید علی راهی جبهه شد. در واقع تمام زندگی اش با  قرآن آمیخته بود. 

تعداد بازدید : ۶

زمانی که میخواست عازم جبهه شود چند سالش بود؟ 
سید علی زمانی که اولین بار میخواست به جبهه برود کلاس یازدهم و در ایام تعطیلات مدارس بود. زمانی که برگشت به او گفتم مادر تو درست را تمام کن و بعد عازم شو چون دلم نمی‌خواهد تصور کنند برای فرار از مدرسه رفتن به جبهه را انتخاب کرده ای، بنابراین سیدعلی دیپلمش را گرفت و همان زمان در رشته برق دانشگاه تبریز و شیراز به صورت همزمان پذیرفته شد. در واقع سیدعلی زمانی که کنکور داد عازم جبهه شد تا اینکه نام پذیرفته شدگان را اعلام کردند و از ما خواستند تا برای ثبت نام به دانشگاه مراجعه کند و زمانی که این موضوع را با او مطرح کردم سیدعلی پاسخ داد که مادر دانشگاه همینجاست و امام خمینی دستور داده اند که جبهه ها را حفظ کنیم من همینجا میمانم.  تا اینکه در عملیات کربلای ۵ مجروح شد، پس از آن به خانه برگشت اما حتی صبر نکرد تا بخیه هایش کشیده شود. رفت و در عملیات کربلای ۸ شهید شد.

زندگی و شهادت سید علی با قرآن آمیخته بود/شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود

 
مادر بفرمایید که آیا سیدعلی راجع‌به شهادت صحبت می‌کرد و آیا تصور می کردید شهید شود؟
باید به شما بگویم در واقع شهادت از وجودش می بارید و نیازی به گفتن نبود. زمانی که برای بار آخر به مرخصی آمد عمه سید علی که خود مادر دو شهید است همزمان که سیدعلی با او احوالپرسی میکرد عمه اش قربان صدقه او میرفت و می‌گفت عمه جان چگونه شهادت و تن بی سر تو را ببینم؟! با غم محمد و نعمت الله و تو چگونه کنار بیایم. اینها یعنی اینکه شهادت سیدعلی برای خودش و برای ما روشنتر از خورشید بود. 

زندگی و شهادت سید علی با قرآن آمیخته بود/شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود

سیدعلی چگونه به شهادت رسید؟
همرزم او برایم تعریف میکرد که سید علی فرمانده گردان بود و وقتیکه ما را در سنگر جا داد خودش دم سنگر نشست و شروع کرد به قرآن خواندن و همزمان که سیدعلی قرآن میخواند ناگهان یک ترکش از خمپاره به گلوی او اصابت کرد و زمانی که گلویش مجروح شد قرآن خواندن را تمام کرد و شروع به خواندن دعا کرد تا زمانی که شهید شد. زندگی علی با قرآن آمیخته شده بود و همه استادانش به او علاقه داشتند. 

بعنوان مادر شهید اگر بخواهید به مناسبت هفته شهید ما را به نصیحتی میهمان کنید، آن چیست؟ 
میخواهم بگویم در همه حال پشت و پناه رهبری و ولی فقیه باشید این چیزی است که سیدعلی همیشه بر آن تاکید می‌کرد و در زمانی که در کنکور هم پذیرفته شد؛ برای انتخاب میان حضور در جبهه و تحصیل حرف امام را ملاک قرار داد.

انتهای پیام/ 

 



منبع خبر

زندگی و شهادت سید علی با قرآن آمیخته بود/شهادت فرزندم برای همه روشن‌تر از خورشید بود بیشتر بخوانید »

«هزار و یک» و «برمودا» چگونه از شهدا گفتند

«هزار و یک» و «برمودا» چگونه صبر و احساس مادران شهدا را به تصویر کشید


«هزار و یک» و «برمودا» چگونه از شهدا گفتند
 
به گزارش نوید شاهد؛ به تازگی شاهد بودیم شبکه «نسیم» به روایت صبر و احساس مادر شهیدان «محسن جاویدی» و «سیدمحمدحامد مسکون» پرداخته است.» مهندس سعید اوحدی رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران و معاون رئیس جمهور در پیامی این را گفت و افزود: «زنان داغ‌دیده و استواری که یکی بعد از شهادت فرزند خود در آب‌های اروند، دیگر ماهی نخورده و مادر دیگری که با سکوت، تمام ناگفته‌ها را از جگرگوشه‌اش بیان می‌کند.»
 
هر یک از این صحنه‌ها که مهندس اوحدی به آن اشاره کرده، تنها ۳ دقیقه و خرده‌ای از برنامه‌های «برمودا» و «هزار و یک» را گفت؛ اما در همان زمان کوتاه اشک بیننده‌ها را در آورد.
 

 
محسن جاویدی ۲۰ سالش بود که ساکش را بست و راهی جبهه شد تا از کشورش دفاع کند؛ غواص بود. چند ماه بعد به مادرش خبر دادند: «در عملیات کربلای ۴ ما از اروند رد شدیم، اما محسن در دریا افتاد و ماهی‌ها او را خوردند.» سکینه مهرعلی‌پور بعد از شهادت فرزندش گفت: «وقتی فهمیدم محسن در دریای خدا افتاده، سوختم و خاکستر شدم.»
 
«هزار و یک» و «برمودا» چگونه از شهدا گفتند
 
هفته پیش محسن شریفیان خواننده و آهنگساز، در برنامه «۱۰۰۱» با نی‌انبان خود قطعه «غبار» را نواخت و گفت: «وقتی قطعه غبار را می‌نوازم فقط به یک چیز فکر می‌کنم؛ آن هم زنده به گور کردن ۱۷۵ غواصی که در عملیات کربلای ۴ به اسارت رفتند، دستانشان بسته شد، زنده به گور شدند یا در آب غرق شدند و به شهادت رسیدند.» او سپس درخواست پخش ویدئوی مادر شهید جاویدی را کرد که می‌گفت: «از وقتی گفتند افتاد دریا ماهی خوردش، دیگه نه به ماهی نگاه می‌کنم و نه می‌خورم.» فیلم این بخش از برنامه «۱۰۰۱» و نواختن قطعه غبار توسط شریفیان را ببینید و بشنوید:
 

 
شریفیان پیش از این هم در یکی از کنسرت‌های خود از شهدا یاد کرده و گفته بود: «اگر مزدوری این است که از خلیج فارس، هویت ملی، شهدا و کسانی که برای کشورشان جان می‌دهند دفاع کنیم، من مزدورم.» فیلم آن را هم ببینید:
 
صحنه دیگری که اوحدی به آن اشاره کرده، بخشی از برنامه «برمودا» است که آن هم چند روز پیش پخش شده و رقیه کرمانی مادر شهید سیدمحمدحامد مسکون، مهمان آن بوده. تک پسر رقیه کرمانی فقط ۱۵ سالش بود که در مهران تیر به پیشانی‌اش خورد و به شهادت رسید. تک پسری که حتی اگر شب‌ها یک ساعت بیشتر در مسجد می‌ماند، مادر از دلتنگی چادر سر می‌کرد و سر کوچه می‌رفت و ثانیه‌ها را می‌شمرد تا سایه محمدحامد را ببیند.
 
 
«هزار و یک» و «برمودا» چگونه از شهدا گفتند
 
۳۷ سال از شهادت محمدحامد گذشته بود که تیمی مستندساز سراغ رقیه خانم رفتند تا فیلمی ۱۰۰ ثانیه‌ای از خاطرات مادر و پسری تولید کنند؛ اما تنها «۱۰۰ ثانیه سکوت» گیرشان آمد با جمله پایانی که همان کافی بود تا دل بیننده‌ها را بلرزاند: «دوستش داشتم؛ خیلی.»
 
هفته پیش این مادر که حالا ۳۸ سال دلتنگی پسرش را دارد، روبروی کامران نجف‌زاده نشست و این بار نه با سکوت، بلکه با زبان شیرینش از غمِ عاشقانه‌هایش با محمدحامد و بابای محمدحامد صحبت کرد. بخشی از این برنامه را هم ببینید:
 



منبع خبر

«هزار و یک» و «برمودا» چگونه صبر و احساس مادران شهدا را به تصویر کشید بیشتر بخوانید »

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر!

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر!


شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر!

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، بیست و پنجم بهمن ماه ۱۳۴۳ روز میلاد شهیدی است که تا ۳۱ سال پس از شهادت، چون ستاره ای در آسمان گمنامی، سفری به سدره المنتهای سوختن کرد و سیر و سلوکی عارفانه در سماع خاکستر و خون… شهیدی با سرنوشتی شگفت؛ سه بار به خاک رفت: از سومار تا بوشهر و سپس منزل آخر در محل خود: امام زاده حسن تهران و دوبار تشییع شد و حجله دامادی و سفره عقدش را مادر، پس از ۳۱ سال چشم انتظاری کنار تکه های مانده از استخوانش، با حضور همه اهل محل، برپا کرد. شهیدی که در مقتل خود: سومار، در دل خاکهای خون گرفته آرام گرفت تا ۲۸ سال بعد در کنار شهدای گمنام تشییع شود و بی نشان در دانشگاه خلیج فارس بوشهر، خاک را به نور خود متبرک سازد و ۳ سال بعد سفری دیگر و این بار در قاب چشم لرزان از اشک و خیره به راه مادری پیر و ۳۱ سال در انتظار… و: دل، بوی تو را از سفر سوختن آورد….

آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

بیست و پنجم بهمن ۱۳۴۳، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش موسی و مادرش،زرین تاج نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته علوم انسانی درس خواند. اما دیگر دلش با آرام و قرار و زندگی روزمره و تکرارها و عادت‌ها نبود. دلش در هوای جنگ و جبهه می طپید. تا اینکه یک روز…

من نمی توانم. اگر مادرت اجازه داد برو!

روایت مادر را از رفتن بهروز بشنویم:
۱۸ سالش شده بود و درسش رو به اتمام بود. در رشته علوم انسانی درس می خواند. همان روزها آمد به پدرش گفت حضرت امام تكلیف كرده كه جوان ها به جبهه بروند. پدرش گفت برادرت را در ۱۸ سالگی داماد كردیم الان باید به فكر ازدواج تو باشیم! هرچه اصرار کرد، پدرش گفت نه من نمی تونم به شما اجازه بدم بروی. ببین اگر مادرت اجازه داد برو. آمد دو زانو نشست. یک خانه ای كه متعلق به ۶۰ سال پیش است و الان هم همانجا هستیم. گفت مامان! اجازه بده من بروم و ۴۰ روز دیگر برمی گردم. مدرسه امتحان دارم.

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر!

از زیر قرآن ردش کردم و رفت که رفت!…

بالاخره با نگاهی که می رفت مرا راضی كرد و موافقت کردم. ساك بهروز را كمی خشكبار و وسیله گذاشتم. كتاب هایش را هم گذاشت داخل ساك. گفتم: مگه خونه خاله میری كه كتاب هاتو برمی داری؟! توی همان راهرو كه مال ۶۰ سال پیش است، از زیر قرآن ردش كردم و رفت كه رفت… و تازه سفر از اینجا شروع می شود. سفری که ۳۱ سال ادامه دارد. سفری سه دهه پس از شهادت بهروز از خاکی به خاکی دیگر و سرانجام تا خانه و دیدار مادر!

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱

چنان بسوز که خاکسترم بجای نماند….

بهروز صبوری، کمتر از یکسال بعد از اعزام، در آبان ۱۳۶۱ در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه عملیاتی سومار، آسمانی شد. پیکرش به دلیل شدت تبادل آتش، در همان منطقه ماند…. تا ۲۸ سال بعد. در اردیبهشت سال ۱۳۸۹ که بقایای پیکر شهید، بدون هیچ نشانی همراه با دیگر شهدای گمنام در دانشگاه خلیج فارس بوشهر به خاک سپرده شد. اما بازهم این پایان قصه نبود!

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر!

۳۱ سال جشن حنابندان و روضه علی اکبر (مادر) بر سر مقتل (پسر)!

۳۱ سال تمام، چشم انتظار برگشتن نشانه‌ای هر چند مختصر از عزیز سفر کرده‌اش بود. در طول این ۳۱ سال بارها به محل شهادت او در منطقه «سومار» رفت و در همان محل، برایش جشن حنابندان و عروسی گرفته و کام میهمانان جشن عروسی را به شیرینی داماد ِ بهشت شدن بهروزش، شیرین کرده بود. وقتی خبر قطعی شهادت بهروز را به مادرش دادند، بی آن که نشانه‌ای از جسم مطهرش پیدا شده باشد، همه اهل فامیل را جمع کرد و ماشینی را مثل ماشین عروس گل زده و جشن عروسی او را در غیاب قامت بلند بالای پسرش به پا کرده بود و البته بساط روضه علی اکبر هم به پا بود.

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱

عشق یعنی بی نشان، تنهای تنها زیر خاک….

پنج شنبه ۸اسفندماه ۹۲ طبق اعلام رسمی معراج شهدای مرکز و کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح خبر کشف هویت شهید بهروز صبوری بعد از ۳۱ سال مفقود الجسد بودن، منتشر شد. هویت او بعد از گذشت سه سال از خاکسپاری توسط آزمایش DNA شناسایی شد. نمونه خون خانواده شهید با نمونه استخوان شهید که در بانک ژنتیک شهدای گمنام ثبت شده بود، تطابق پیدا کرد و هویتش احراز شد.

مادر! بیا که روز وصال پسر رسید!…

و سرانجام مشخص شد که بهروز همان شهید گمنامی است که پس از گذشت ۲۹ سال، به عنوان «شهید ِ گمنام» در دانشگاه خلیج فارس استان بوشهر، به خاک سپرده شده است و از تدفینش دو سالی می‌گذشت. خبر را به مادر شهید بهروز صبوری که دادند، برای دقایقی از حال رفت و وقتی که به هوش آمد، خود را به محل معراج الشهدا رساند تا پس از سه دهه چشم انتظاری، نفسی تازه کرده و جانی دوباره بگیرد. به دستور امام جمعه بوشهر و بر اساس رعایت موازین شرعی، قرار شد که پیکر بهروز را به تهران بیاورند و در نزدیکی مزار پدرش در بهشت زهرا(س) به خاک بسپارند.

خانه غزلخوان شده است از خبر آمدنت…

مادر، از پس سه دهه چشم انتظاری، مثل آن عروسی‌های ناب و دلنشین قدیمی، نقل‌های رنگارنگ و دسته دسته اسکناس های نو و تا نخورده بر کفن بهروز می‌ریخت و داغ عروسی ای که هیچگاه در این دنیا نتوانسته بود برای پسرش بگیرد، دوباره تازه شد.
پیکر مطهر شهید بهروز صبوری را که در کفن پیچیده شده بود، به درخواست مادر، در همان نقطه‌ای قرار دادند که روزگاری قنداقه بهروز را در بدو تولد در آنجا گذاشته بودند.. پس از گذشت ساعتی، پیکر بهروز را برای ادای احترام و تجدید دیدار به امامزاده حسن(ع) محل زندگی شهید بردند و قرار بود که بعد از پایان زیارت بهروز در امامزاده، طبق قرار قبلی، پیکر را به بهشت زهرای تهران منتقل کنند. مادر، مخالف بود و نگران که با ابن پایم چگونه مسافت خانه تا بهشت زهرا را طی کنم و به دیدار فرزندم بروم؟ که در آخرین دقایق، به صورت معجزه‌ای باور نکردنی، مساله منتفی شد و با دفن بهروز در صحن مطهر امامزاده حسن(ع) که با منزل مادر شهید حدود ۵ دقیقه فاصله دارد، موافقت شد. از آن روز تاکنون، مادر بهروز هر صبح و عصر، به دیدار فرزندش می‌رود و ساعاتی دلنشین را در کنار جگرگوشه‌اش که ۳۱ سال از او بی‌خبر بود، سپری می‌کند.

 

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر!

مرغی، چلوکبابی، خلاصه شکم، سیر می شود!

نامه ای از شهید به خانواده را قبل از عزیمت به ایلام برای عملیات و شهادت، می خوانیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از عرض سلام امیدوارم حالتان خوب باشد و اگر از حال اینجانب خواسته باشید بحمدلله سلامتی برقرار است. باری، ما را فعلا به پادگان شش دار در ایلام آورده‌اند و ما یک هفته در اینجا هستیم تا بعد به سومار ببرند. ما در اینجا درون چادر هستیم. موقعی که من این نامه را می‌نویسم هوا دو روز است که باران می‌آید و خیلی سرد شده. شب‌ها ما با سه یا چهار پتو می‌خوابیم باز هم سردمان می‌شود. تمام لباس‌هایمان خیس شده و از چادر نمی‌توانم بیرون بروم. وضع غذا هم بد نیست خلاصه می‌رسد مرغی، چلو کبابی، خلاصه شکم سیر می‌شود برایم بنویسید از وضع خانه. حالتان چطور است و خلاصه همگی را بنویسید و من اینجا راحتم. شب‌ها دعای توسلی داریم. این پادگانی که ما را آورده‌آند مال تیپ جواد الائمه است و ما را فقط برای آموزش آورده‌اند ماجزء تیپ محمد رسول الله(ص) هستیم و تیپ ما مستقر در پادگان الله اکبر است.

آخرین دستنوشته شهید خطاب به برادر، پیش از شهادت

نامه‌ای دیگر از شهید صبوری که آن را در منطقه سومار یعنی محل شهادت به برادرش نوشته است و جزء آخرین اسناد به جامانده از شهید صبوری قبل از شهادتش محسوب می‌شود به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت برادر عزیزم

پس از عرض سلام، امیدوارم حال خودم خوب باشد و همیشه سلامت باشم. بعد از آن همه درد سر که در راه پادگان داشتیم، آمدیم خط مقدم. همین الان که این نامه را می نویسم، دو تا خمپاره زدند بغلمان. خلاصه برایت بگویم. آتش خمپاره است. دیشب قرار بود حمله کنیم و یک تپه را بگیریم. ما این جا کنار یک تنگه هستیم که عراقی ها از آن تنگه جاده را می‌بینند و جاده را می زنند، موقعی که با(یکی دیگه زدند) تویوتا می آمدیم، پنج یا شش تا خمپاره زدند بغل ماشین و قرار بود برویم و یک تپه که جلویمان قرار دارد، بگیریم. و بعد از تپه، دشت صاف تا مندلی(یکی دیگر خمپاره زدند) در مقابلمان قرار دارد. برایت بنویسم که وقتی ساعت ۴ بعد از ظهر از سفارت راه افتادیم (یکی دیگه زدند) ساعت ۶ صبح، رسیدیم به اسلام آباد غرب و تا بعد از ظهر ول بودیم. بعد از ظهر آمدند و پلاک دادند و ما را به عنوان امدادگر رزمی به سومار فرستادند و شب رسیدیم آنجا. به ما گفتند که آیا شما آموزش دیدید. و ما هم که آموزش ندیده بودیم فردایش فرستادند پادگان ششدار ایلام. یک هفته آنجا بودیم و بعد از آموزش تئوری، یک روز هم در درمانگاه ایلام بودیم. در درمانگاه، باند برای باندپیچی نبود و خلاصه برگشتیم به پادگان و ما را فرستادند به اورژانس مادر تیپ محمدرسول الله(صلوات الله علیه) و از آنجا آمدیم به گردان باهنر، دسته ۳ که لب خط قرار دارد فرستادند و شب همانروز قرار بود حمله کنیم که حمله به عقب افتاد و بچه می گویند شاید امشب حمله کنیم. خلاصه نیامده یک حمله به تورمان خورد. توجه توجه. همین الان معاون گردان آمد گفت ساعت ۵/۵ بعد از ظهر حرکت خواهیم کرد و حتمی امشب حمله خواهیم کرد و خلاصه برادر جان. امشب ما حمله خواهیم کرد و من چون وقت نیست، نامه را تمام می کنم. لطفا اگر بعد از حمله نامه ننوشتم، نگران نوشید چون من نامه نوشتن بلد نیستم و اگر توانستید به آدرس پشت نامه،

نامه بنویسید و چون خودکار مال کس دیگری است، او هم می خواهد نامه بنویسد، دیگر چیزی نمی نویسم و فقط سلامتی همگی شما را از خداوند، خواهم. به همه سلام برسانید
والسلام
بهروز صبوری

نامش بر بلندای حماسه و ایثار، روشن‌تر از خورشید و یادش سرود سالکان طریق حقیقت جاوید.

 

انتهای گزارش/



منبع خبر

شهید بهروز صبوری؛ سرو سومار، گمنام ۶۱ مادر! بیشتر بخوانید »

رویای مادر شهید نادر لطف الله زاده و تعبیر شهید پیش از اعزام به جبهه‌


حاجیه میرزاجانی، مادر شهید نادر لطف‌الله‌زاده در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، با بیان خاطره‌ای به رویای خود و گپ و گفتی که با فرزند شهیدش داشت، اشاره کرد و اظهار داشت: خواب دیدم که در یک جاده بی انتها هستم که خالی از عابر و رهگذر بود، ناگهان بی اراده وارد امامزاده‌ای شدم و صدایی آمد. نگاه کردم دیدم شخصی که ظاهرا سید بود به سمت من می‌آید. آرام دستش را بالا آورد و شالی روی دوش من انداخت. باصدای لرزان پرسیدم شما کیستید؟

رویای مادر شهید نادر لطف الله زاده و تعبیر شهید پیش از اعزام به جبهه‌

وی افزوذ: جواب داد که امام آخر شما هستم. شادی عجیبی به من دست داد و گفتم آقاجان این شال را نمی‌خواهم از شما آخرتم را می‌طلبم. فرمودند این شال هم به درد دنیا و هم آخرت تو می‌خورد و تو را لازم می‌شود. با صدای فریاد خوشحالی‌ام از خواب پریدم.

مادر شهید لطف‌الله‌زاده ادامه داد: بار‌ها این خواب را برای نادر تعریف کرده بودم ولی او هنگام عزیمت به جبهه به من گفت: ننه خواب چند سال پیش را من تعبیر می‌کنم! آن شال من هستم و هم در دنیا و هم در آخرت شفاء را برای شما خواهم گرفت.

رویای مادر شهید نادر لطف الله زاده و تعبیر شهید پیش از اعزام به جبهه‌

به گزارش مجاهدت از دفاع‌پرس، شهید نادر لطف الله زاده آلنی که به صورت داوطلبانه به جبهه‌های جنگ پیوسته بود، سرانجام در ٢٢ بهمن ماه ١٣۶۴ در عملیات غرورآفرین والفجر ۸ و فتح فاو، در داخل یکی از مقر‌های ارتش بعثی در شبه جزیره فاو عراق، از ناحیه پیشانی مورد اصابت گلوله افسر بعثی قرار گرفت و به درجه شهادت نائل آمد.

انتهای پیام/ ۲۷۱

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

رویای مادر شهید نادر لطف الله زاده و تعبیر شهید پیش از اعزام به جبهه‌ بیشتر بخوانید »