گردان میثم

سال سخت لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در کشاکش والفجر ۴

سال سخت لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در کشاکش والفجر ۴


به گزارش مجاهدت از گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «جابر اردستانی» از فرماندهان و جانبازان گردان کمیل لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) به بیان خاطرات خود از روز‌های سخت عملیات والفجر ۴ و تلاش ستودنی رزمندگان لشکر و به‌ویژه جان‌برکفان گردان کمیل لشکر ۲۷ برای تصاحب قله مهم و استراتژیک کانی مانگا پرداخته که به مناسبت ایام این عملیات سخت و طولانی منتشر می‌شود:

عملیات والفجر ۴ در غروب روز چهارشنبه ۲۷ /۷ /۱۳۶۲ آغاز و تا ۳۰ /۸ /۱۳۶۲ در منطقه سلیمانیه و پنجوین عراق ادامه یافت.

هدف عملیات، تصرف دره و دشت شیلر و تسلط بر ارتفاعات منطقه، بویژه بلندترین قله یعنی ۱۹۰۴ یا همان «کانی مانگا» بود که دراینصورت راه‌های ورودی و عبوری عناصر ضدانقلاب از سمت عراق به ایران مسدود می‌شد.

این عملیات از دو محور بانه و مریوان صورت گرفت و بیشتر ارتفاعات در هر دو محور به تصرف غیور مردان ایران در آمد.

لشگر ۲۷ حضرت رسول (ص) از مرحله سوم و چهارم عملیات وارد عرصه نبرد شد و بعد از تصمیم‌گیری فرماندهان لشگر، تعدادی از گردان‌ها شب اول و دوم مرحله سوم عملیات والفجر ۴ به خط زدند، و بعضاً موفق هم بودند، به‌جز گردان مالک و میثم که در یال ارتفاعات ۱۸۰۰ و ۱۸۶۶ زمین‌گیر شده بودند و کار گره‌خورده بود.

بی‌قراری رزمندگان کمیل برای شرکت در عملیات

گردان کمیل که همیشه شب شکن و خط‌شکن بود بنا به اعتراض برخی فرمانده گردان‌ها و مصلحت‌هایی، این بار به‌عنوان پشتیبان انتخاب شد.

یادم می‌آید که شهید معصومی و شهید حاجی پور آمدند تو مقر گردان که تو شیار‌های اطراف پادگان گرمک، در دشت شیلر، منطقه‌ای آلوده و نزدیک‌ترین نقطه به صحنه‌های درگیری مستقر بود. منطقه‌ای بدون سرپناه که دائم هم مورد حمله هواپیما‌های دشمن قرار می‌گرفت.

با توجه به اعتراض نیرو‌های گردان کمیل، شهید معصومی که به شهید حاجی پور گزارش می‌داد که دیگه نمی‌توانیم نیرو‌ها را کنترل کنیم، اینجا هرروز هلی کوپتر‌های عراقی داخل شیار‌ها را بمباران و با راکت می‌زنند و از طرفی به خاطر نزدیکی ارتفاعات و دیدن صحنه‌های درگیری، با توجه به سابقه گردان کمیل که همیشه خط‌شکن بوده، کنترل نیرو‌ها خیلی مشکل هست.

اینجا بود که شهید حاجی پور «فرمانده تیپ یکم عمار لشکر ۲۷» با اون لهجه شیرین ترکی و فارسی‌اش، شروع به صحبت کرد و در چند کلام اصل مطلب را گفت، که نگران نباشید کار آن‌قدر بزرگ هست که نوبت به شما هم می‌رسد. یک تذکر کوچک هم داد، که کار گره‌خورده و مجبوریم از تمام ظرفیت لشگر استفاده کنیم، لذا آماده‌باشید؛ امشب و یا فردا شب به خط بزنید.

عقد اخوت رزمندگان

اینجا بود که نیرو‌ها علی‌رغم فضا و مکان نامناسب که دائم بالگرد‌های دشمن در منطقه بودند، با خوشحالی زیاد آماده رزم شدند. نزدیک غروب بود و نیرو‌ها در آن لحظات معنوی، در حال و هوای پرواز کردن و وصل یار بودند. حاج‌آقا ذوالنور که الآن نماینده شهر قم در مجلس هستند، روحانی گردان بودند و صیغه عقد اخوت را بین برادران گردان خواندند و تمامی نیرو‌ها باهم برادر شدند.

با چاشنی مداحی محمد طاهری و با اراده مصمم و دوچندان، منتظر دستور حرکت بودن. هنگام غروب شهید معصومی فرمانده دلاور و شجاع گردان، شهید مقدم جو و بنده را صدا کرد. کلی بحث و صحبت کردیم و با توجه به شرایط آمادگی نیرو‌ها به این نتیجه رسیدیم که گروهان شهید صدوقی به نمایندگی گردان کمیل امشب به خط بزند و اگر خدای‌نکرده به مشکل خورد، از دیگر گروهان‌ها استفاده شود.

گفتنی هست تنها گردانی که ۴ گروهان داشت گردان کمیل بود: گروهان شهید مدنی، گروهان شهید دستغیب، گروهان شهید صدوقی و گروهان نور.

پیش به‌سوی فتح کانی مانگا

هوا تاریک شده بود، نیرو‌ها همه آماده و قبراق جهت نبرد با دشمن بعثی بودند و لحظه‌شماری می‌کردند. دستور حرکت صادر شد و از نقطه رهایی دل‌ها گره خورد به ائمه معصومین ع و حالاتی که نمی‌توان وصف کرد.

ابتدا در دشت شیلر مسافت زیادی را طی کردیم و از معابر مین و تله‌های انفجاری عبور کردیم تا رسیدیم به یه رودخانه. از کنار آب عبور کردیم و به شیار موردنظر رسیدیم و باید سریع خود را به بالای ارتفاعات می‌رساندیم.

ناگهان با شلیک دوشکا و آتش سنگین دشمن مواجه شدیم وظاهرا دشمن متوجه حضور ما شده بود، البته تا اندازه‌ای هم طبیعی بود، چون منطقه عملیاتی و درگیری بود و ما هم شب دوم و سوم بود که به خط می‌زدیم. طبیعتاً منطقه آلوده بود و باید انتظار چنین برخورد‌هایی را از سوی دشمن می‌داشتیم.

دستور برگشت دادند و از مسیری دورتر و صعب‌العبور‌تر که باعث کندی ما شده بود و از شیار‌های آلوده به مین و آتش دشمن به سمت ارتفاعات حرکت کردیم.

در بالای ارتفاعات هم با آتش سنگین دشمن، گردان‌های مالک و میثم روی یال ۱۸۰۰ و ۱۸۶۶ بعد از نبرد‌های خونین، زمین‌گیر شده بودند.

گردان کمیل با سختی و زحمت زیاد، با عبور از شیار‌هایی که دشمن آتش کور می‌ریخت و شیار‌ها تماماً صعب‌العبور بودند، خودش را به بالای ارتفاعات رساند و بعد از گذشت مسافتی، به یال ۱۸۰۰ رسید.

در آنجا نیرو‌های گردان‌های مالک و … را زخمی و رنجور دیدیم که با دیدن ما خوشحال شدند و با دعا برای موفقیت، از ما می‌خواستند تا هر طور شده قله ۱۹۰۴ یا همان کانی مانگا را فتح کنیم.

در مسیر به همه نیرو‌ها توصیه کردیم که آیه «وجعلنا من بین ایدیهم سدا و…» را بخونن. زیر آتش دشمن جلوتر رفتیم و از یال ۱۸۶۶ هم عبور کردیم، رسیدیم به ارتفاع ۱۹۰۴ که با تیراندازی دشمن نیرو‌ها همه نشستند. دستور این بود که فقط گروهان شهید صدوقی حرکت کند.

در اندک زمانی شاید حدود ۲۰ یا ۲۵ دقیقه دسته دلاور یکم خودش را به بالای ارتفاع رساند، البته تلفاتی هم داشتیم و از دسته دوم و سوم هم استفاده شد

همچنین در ادامه از دیگر گرو هان‌های شجاع گردان (کمیل) ازجمله گروهان شهید مدنی و شهید دستغیب و گروهان نور که رشید و دلاور بودند، به‌خوبی جهت مقابله با پاتک دشمن استفاده شد.

تازه اول درگیری بود، با اینکه ما بالای ارتفاع رسیده بودیم ولی همچنان نبرد ادامه داشت و دشمن هم با تمام قوا مقاومت می‌کرد و ما وقت چندانی نداشتیم و باید هرچه سریع‌تر و قبل از روشن شدن هوا قله (کانی مانگا) و یال‌های پیوسته به آن را تماماً فتح و پاک‌سازی می‌کردیم.

می‌دانستیم که بعد از روشن شدن هوا، دشمن چه در سر دارد و باید خودمون را برای پاتک‌های دشمن که از خود عملیات سخت‌تر بود، آماده می‌کردیم، ولی دشمن، چون نمی‌خواست بلندترین ارتفاعات و به‌ویژه کانی مانگا یا همان ۱۹۰۴ را از دست بدهد، مقاومت دوچندانی داشت چراکه از دست دادن آن، مساوی با عقب‌نشینی از کل منطقه و در دید و تیررس قرارگرفتن پنجوین، دشت شیلر و، بود.

ولی خب، خداوند تقدیر را جور دیگری رقم زده بود و با شجاعت و دلاوری گردان کمیل کانی مانگا فتح شد و تسلط بر اوضاع حاصل شد.

مجروحیت

در هنگامه نبرد بود که دائم این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم و نیرو‌ها را جابجا می‌کردم که در همین لحظات با اصابت گلوله به فک و صورت مجروح شدم و در آن معرکه صلاح نبود که منطقه را ترک کنم.

امدادگر یک لنگ بزرگ را به سروکله من بست و از دارو‌ها و آمپول عراقی‌ها استفاده کرد ولی همچنان درد شدیدی داشتم به‌طوری‌که چندنفری هم نمی‌توانستند منو نگه‌دارند، تا از دارو‌های عراقی استفاده کنند.

با دستور شهید معصومی، منو به عقب و پست امداد و از آنجا هم به مریوان و تهران، بیمارستان طالقانی اوین اعزام کردند، ولی همچنان اوضاع را رصد می‌کردم.

فراغ یاران

در بیمارستان به من خبر رسید که در خط مقدم آتش دشمن بیشتر و بیشتر می‌شد هواپیما‌های دشمن دائم در حال بمباران مواضع رزمندگان بودند.

پاتک‌های سنگین بعثی‌ها با آن حجم آتش بالا یکی پس از دیگری با رشادت و شجاعت وصف‌ناشدنی رزمندگان دفع شد و بر اثر همین پاتک‌ها و درگیری‌های کمرشکن دشمن برخی از قله‌های کوچک‌تر، چندین بار با دشمن دست‌به‌دست شد.

در نبرد‌های خونین و سلحشورانه رزمندگان اسلام، بعد از گذشت حدود یک ماه نبرد نابرابر با دشمن تا دندان مسلح، در نهایت تلاش‌ها نتیجه‌ای نداشت و قله ۱۹۰۴ (کانی مانگا) دست دشمن ماند.

بعد از فروکش کردن آتش و دود، خبر از دوستان و فرماندهان می‌گرفتم که می‌گفتند، معصومی پرواز کرد، «مهدی خندان» آن دلاور همیشه خندان؛ معاون تیپ یکم عمار به دیار عقبی پیوست. عباس ورامینی مسئول ستاد لشکر به لقاءالله پیوست. حاجی پور فرمانده تیپ یک عمار در بهشت برین جای گرفت و سراغ دیگر همرزمان کمیلی خودم را می‌گرفتم و با کوهی از غم و غصه رو‌به‌رو شدم.

به جرأت می‌گویم که سال ۱۳۶۲ یکی از سخت‌ترین سال‌های دفاع مقدس بود، زیرا که شروعش با والفجر‌های مقدماتی و یک، والفجر ۳، والفجر ۴ و در اسفند همین سال، عملیات بسیار بزرگ خیبر و شهادت سردار خیبر حاج همت عزیز همراه بود.

انتهای پیام/ ۱۱۹

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

سال سخت لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در کشاکش والفجر ۴

سال سخت لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در کشاکش والفجر ۴ بیشتر بخوانید »

لحظه مجروحیت فرمانده لوطی‌ها وقتی از هوش رفته بود

روایت مرحوم کاظمی از جانباز شدنش/ تعبیر فوری رویای صادقه یک شهید


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «سید ابوالفضل کاظمی» از یادگاران دوران دفاع مقدس و فرمانده گردان میثم لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) که چندی پیش دار فانی را وداع گفت، در کتاب «کوچه نقاش‌ها» درباره لحظه مجروحیتش توضیحاتی داده است که در ادامه می‌خوانید.

قرار شد شب در بند پیرعلی و سلمان‌کشته عملیات کنیم؛ عملیاتی با اسم مسلم‌بن‌عقیل. هوا، تاریک‌ و روشن، یک تویوتا از دور پیدا شد. راننده‌اش یک پیرمرد بود با محاسن سفید و صورتی نورانی. آمد جلو، سلام و علیک کردیم. گفت: «آقا من یه شب خواب دیدم تو گردان شما هستم و با شما رفتم عملیات و سر از تنم جدا شده…» همین‌طور که به حرف‌هایش گوش می‌دادم، یکدفعه صدای غرش هواپیما آمد و دیگر نفهمیدم چه شد.

مزهٔ تلخی را توی دهنم حس کردم و رفتم توی خلسه؛ انگار روی ابر‌ها راه می‌رفتم. خواب و بیدار، سرم را بلند کردم و دیدم از سینه به پایین فلج هستم و آب رودخانه، رنگ خون است و دست و پای قطع‌ شده روی آب شناور و یک مشت جنازه هم دور و برم ریخته؛ حسین محمودی، بچه‌محلمان، رفیق روز‌های سخت و تنهایی‌ام، غرق در خون افتاده و آن پیرمرد، سر از تنش جدا شده. از هوش رفتم.

یک عده آمدند ما زنده‌ها را جمع کردند و ریختند پشت تویوتا. وقتی بلندم می‌کردند، نگاهی به پایم انداختم. کف پا از وسط با پوتین کنده شده بود. انگار به یک تکه پوست آویزان بود. پشت تویوتا، از شدت فشار داشتم خفه می‌شدم. دست و پای خونی و زخمی بچه‌ها، توی سر و صورتم می‌خورد و نفسم را بند می‌آورد. با هر مصیبتی بود رسیدیم بیمارستان صحرایی. یک سرم بهم وصل کردند. در آن بدحالی، یک نفر بالای سرم نشسته بود و مرتب می‌گفت: «برادر، صلوات بفرست، صلوات بفرست…»

صدای بالگرد آمد. من و سه‌ چهارتا عین من را که حالشان بد بود، سوار بالگرد کردند. خوابم برد. بیدار که شدم، توی راهروی درازی روی زمین خوابیده بودم. دو نفر آمدند بلندم کردند. دوباره از هوش رفتم. این بار وقتی به هوش آمدم، دیدم توی یک سالن هستم و همه جا تاریک و خلوت است. از سرما مثل بید می‌لرزیدم؛ اما جان تکان‌خوردن نداشتم. با خودم گفتم غلط نکنم، اینجا معراج شهدایشان است. بی‌هوش شده‌ام و این‌ها فکر کرده‌اند تمام کرده‌ام.

چند دقیقه بعد یک عده آمدند؛ تند تند با لهجهٔ کرمانشاهی با هم حرف می‌زدند. انگار آمده بودند دنبال عزیزشان. همهٔ زورم را جمع کردم و سرم را بالا آوردم تا چشمشان به من افتاد، جیغ کشیدند «شهید زنده شده… شهید زنده شده» دویدند طرف در سالن. چند دقیقهٔ بعد چند نفر آمدند بالای سرم. برای اینکه به آن‌ها بفهمانم زنده‌ام، دستم را بالا آوردم. یکی‌شان، چراغ‌قوه انداخت توی چشمم و نبضم را گرفت و گفت: «این بی‌هوش بوده، فکر کردن شهید شده. بلندش کنین.»

انتهای پیام/ 141

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

روایت مرحوم کاظمی از جانباز شدنش/ تعبیر فوری رویای صادقه یک شهید

روایت مرحوم کاظمی از جانباز شدنش/ تعبیر فوری رویای صادقه یک شهید بیشتر بخوانید »

لحظه مجروحیت فرمانده لوطی‌ها وقتی از هوش رفته بود

لحظه مجروحیت فرمانده لوطی‌ها وقتی از هوش رفته بود


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «سید ابوالفضل کاظمی» از یادگاران دوران دفاع مقدس و فرمانده گردان میثم لشکر 27 محمد رسول الله که چندی پیش دار فانی را وداع گفت در کتاب «کوچه نقاش‌ها» درباره لحظه مجروحیتش توضیحاتی داده است که در ادامه می‌خوانید.

قرار شد شب در بند پیرعلی و سلمان‌کشته عملیات کنیم عملیاتی با اسم مسلم‌بن‌عقیل. هوا، تاریک‌روشن، یک تویوتا از دور پیدا شد. راننده‌اش یک پیرمرد بود با محاسن سفید و صورتی نورانی. آمد جلو، سلام و علیک کردیم. گفت: «آقا من یه شب خواب دیدم تو گردان شما هستم و با شما رفتم عملیات و سر از تنم جدا شده…» همین‌طور که به حرف‌هایش گوش می‌دادم، یکدفعه صدای غرش هواپیما آمد و دیگر نفهمیدم چه شد؛ مزهٔ تلخی را توی دهنم حس کردم و رفتم توی خلسه؛ انگار روی ابر‌ها راه می‌روم. خواب و بیدار، سرم را بلند کردم و دیدم از سینه به پایین فلج هستم و آب رودخانه، رنگ خون است و دست و پای قطع‌شده روی آب شناور و یک مشت جنازه هم دوروبرم ریخته؛ حسین محمودی، بچه‌محلمان، رفیق روز‌های سخت و تنهایی‌ام، غرق در خون افتاده و آن پیرمرد، سر از تنش جدا شده. از هوش رفتم.

یک عده آمدند ما زنده‌ها را جمع کردند و ریختند پشت تویوتا. وقتی بلندم می‌کردند، نگاهی به پایم انداختم. کف پا از وسط با پوتین کنده شده بود. انگار به یک تکه پوست آویزان بود. پشت تویوتا، از شدت فشار داشتم خفه می‌شدم. دست و پای خونی و زخمی بچه‌ها، توی سر و صورتم می‌خورد و نفسم را بند می‌آورد. با هر مصیبتی بود رسیدیم بیمارستان صحرایی. یک سرم بهم وصل کردند. در آن بدحالی، یک نفر بالای سرم نشسته بود و مرتب می‌گفت: «برادر، صلوات بفرست، صلوات بفرست…»

صدای هلیکوپتر آمد. من و سه‌چهارتا عین من را که حالشان بد بود، سوار هلیکوپتر کردند. خوابم برد. بیدار که شدم، توی راهروی درازی روی زمین خوابیده بودم. دو نفر آمدند بلندم کردند. دوباره از هوش رفتم. این بار وقتی هوش آمدم، دیدم توی یک سالن هستم و همه جا تاریک و خلوت است. از سرما مثل بید می‌لرزیدم؛ اما جان تکان‌خوردن نداشتم. با خودم گفتم غلط نکنم، اینجا معراج شهدایشان است. بیهوش شده‌ام و این‌ها فکر کرده‌اند تمام کرده‌ام. چند دقیقه بعد یک عده آمدند؛ تند تند با لهجهٔ کرمانشاهی با هم حرف می‌زدند. انگار آمده بودند دنبال عزیزشان. همهٔ زورم را جمع کردم و سرم را بالا آوردم تا چشمشان به من افتاد، جیغ کشیدند «شهید زنده شده… شهید زنده شده» دویدند طرف در سالن. چند دقیقهٔ بعد چند نفر آمدند بالای سرم. برای اینکه به آن‌ها بفهمانم زنده‌ام، دستم را بالا آوردم. یکی‌شان، چراغ‌قوه انداخت توی چشمم و نبضم را گرفت و گفت: «این بیهوش بوده، فکر کردن شهید شده. بلندش کنین.»

انتهای پیام/ 141

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

لحظه مجروحیت فرمانده لوطی‌ها وقتی از هوش رفته بود

لحظه مجروحیت فرمانده لوطی‌ها وقتی از هوش رفته بود بیشتر بخوانید »

همرزم شهید «سید ابوالفضل کاظمی»: سید به‌دنبال حل مشکلات خانواده شهدا بود

درس عملی شهید کاظمی به مسئولان برای تکریم خانواده شهدا


به گزارش مجاهدت از خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، باز هم گلی از گلستان ایثار و شهادت، به‌سوی یاران شهید خود پرکشید؛ «سید ابوالفضل کاظمی» جانباز ۷۰ درصد دوران دفاع مقدس و راوی کتاب «کوچه نقاش‌ها» که مدتی به‌دلیل جراحات ناشی از جانبازی در بیمارستان بستری بود، به همرزمان شهید خود پیوست.

پیکر مطهر این شهید، صبح روز چهارشنبه با حضور پرشور مسئولان و همرزمانش، بعد از قرائت زیارت عاشورا از مسجد «توفیق» واقع در محله شوش تهران تشییع و در خانه ابدی‌اش در بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.

«رضاپور» یکی از همرزمان شهید کاظمی است که هرکس کتاب «کوچه نقاش‌ها» را خوانده، نام وی را در آن کتاب دیده است. وی در حاشیه این مراسم، در گفتگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، گوشه‌ای از خصوصیات اخلاقی این شهید را این‌گونه روایت کرد:

«من از بچگی با سید بزرگ شدم و با او بچه‌محله بودم، این جماعت هم که این‌جا آمده‌اند همه رفقای او هستند؛ اما من پس از رفتن سید، تنها شدم. سید کار‌هایی در زندگی خود می‌کرد که مردم باور نمی‌کنند؛ مثلاً وقتی از جبهه برمی‌گشتیم، می‌رفتیم دنبال کسی که تا به حال مشهد نرفته بود و او را رایگان به مشهد می‌بردیم.

سید بلند می‌شد و می‌رفت در روستا‌ها و به خانواده بچه‌هایی که در گردانش به شهادت رسیده بودند، سر می‌زد و مسئولان را مجاب می‌کرد تا مشکلات آن‌ها را برطرف کنند. یادم می‌آید یکی از جانبازان پول‌پیش خانه نداشت و در روستا زندگی می‌کرد، همچنین پای‌مصنوعی او شکسته و با چسب آن را چسبانده بود؛ خودم دیدم که سید برای او یک پای مصنوعی خرید؛ کار‌هایی که سید انجام می‌داد را هرکسی انجام نمی‌دهد و حتی باور هم نمی‌کند.

من از اول تا آخر حضور سید در جبهه‌ها، کنار او بودم؛ سید در هیچ عملیاتی کم نمی‌آورد؛ اما تنها جنگیدن شرط نیست؛ بلکه وقتی یکی از رزمندگان گردانش به شهادت می‌رسید، او دنبال این موضوع می‌رفت تا ببیند که خانواده او چه‌کار می‌کنند و چه مشکلاتی دارند».

«سید ابوالفضل کاظمی» از پایه‌گذاران گردان میثم لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) و فرمانده این گردان در دوران دفاع مقدس بود.

انتهای پیام/ 113

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده است

درس عملی شهید کاظمی به مسئولان برای تکریم خانواده شهدا

درس عملی شهید کاظمی به مسئولان برای تکریم خانواده شهدا بیشتر بخوانید »

روایت فرمانده ۲۲ساله از شلمچه

روایت فرمانده ۲۲ساله از شلمچه



پنج روز جنگ در کانال ماهی/ روایت فرمانده 22ساله از شلمچه

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، در آستانه عملیات کربلای ٥ پای خاطرات آقای محمد علی جعفری از رزمندگان قدیمی گردان میثم لشکر ٢٧ نشستیم. خاطرات آقای جعفری از روزهای ابتدایی جنگ تا پایان جنگ پر از قصه دوستان شهیدی است که آقای جعفری با هر کدامشان خاطرات نابی دارد. از دو برادر تا دوستان ایشان اما صد حیف که هنوز بعد از سی و اندی سال جای خالی آن در کتابهای دفاع مقدس احساس می‌شود. اینجا در سالگرد عملیات کربلای ٥ از پنج روز مقاومت گردان میثم شنیدیم. خاطراتی که هر قسمتش هر بار با اسم شهیدی همراه می‌شد.از فرمانده تا پیک گردان مثل شهید محمدرضا پرتونیا که هنوز در یاد فرمانده هر روز زنده است و با واژه استاد یاد می‌شود! شاید فقط معنای این کلمات در این دوران عوض شد و دیگر تکرار نخواهد شد.

آنچه می‌خوانید بخش کوتاهی از این خاطرات است:

کربلای ٥ در منطقه شلمچه از دو جهت سیاسی و نظامی برای جمهوری اسلامی اهمیت داشت. بصره دومین شهر بزرگ عراق بود.دشمن موانع پیچیده و متنوعی در این منطقه کار کرده بود.اغلب کارشناسان نظامی اصلاً فکرش را نمی‌کردند که ما بتوانیم در این منطقه عملیات کنیم. خیال دشمن راحت بود که با وجود این موانعِ مسلح نیروهای ما نمیتوانندعبور کنند.

همه لشکر در کرخه مستقر شده بودند، عقبه اصلی لشکر پادگان دوکوهه بود.اردوگاه کرخه اردوگاه بزرگی بود و قسمتی از آن را به بچه‌های گردان میثم داده بودند. بعد از عدم موفقیت در عملیات کربلای ٤ تصمیم بر این بود تا در عملیات بعدی ضربه بزرگی به دشمن بعثی وارد شود، برای همین منطقه عملیاتی کاملاً سری بود و خیلی‌ها فکر می‌کردند که قرار است در غرب کشور عملیات انجام شود.گردان میثم با ٥٧٠ نفر در حد تیپ منها به فرماندهی شهید علی اصغر ارسنجانی در این عملیات شرکت کرد.معاون ایشان هم شهید حسین طاهری بود.بنده در این عملیات فرمانده گروهان بودم. ما از کرخه حرکت کردیم و رفتیم شلمچه. هر گردان که به شلمچه می‌رسید دسته دسته در کانال‌ها و سنگرهایی که از قبل بود در فضای باز از هم مستقر می‌شدند. در حد یک نصف روز.

از کانال رد شدیم و من رفتم بالای خاکریز. تمام تانک‌های دشمن با فاصله یک کیلومتری از ما آرایش گرفته بودند وداشتند به سمت جلو پیش روی می‌کردند.این در حالی بود که کسی از بچه‌های ما در خط نبود.حدود ٣٠تانک در دشت وسیعی قرار گرفته بودند.

ورودی شلمچه منطقه‌ای بود بنام پنج ضلعی. گردان میثم روز دوم عملیات به این منطقه رسید.بچه‌های گردان‌های دیگر شب قبل، از کانال ماهی عبور کرده بودند و یادم هست که گردان انصار به مشکل برخورده بود و داشت برمی گشت. ما قرار بود تا تاریکی هوا صبر کنیم و بعد عملیات را ادامه بدهیم. سردار کوثری شهید ارسنجانی و شهید طاهری را صدا کرد. ایشان گفتند که این جاده را به جلو بروید و خودتان را به گردان انصار برسانید. ساعت ١١صبح بود.شهید طاهری پیک گردان، شهید پرتونیا را فرستاد دنبال من و من خودم را به بچه‌ها رساندم. من دیدم که شهید طاهری خودش سر ستون حرکت می‌کند.به من گفت که این جاده را مستقیم به جلو می‌روی.کانال ماهی را رد می‌کنی و آنجا منتظر بمان تا ما برسیم. من فکر می‌کردم که بچه‌های گردان انصار که شب قبل عملیات کردند، آنجا هستند، ما رفتیم و هر چه جلوتر می‌رفتم خلوت تر می شدو کسی را نمی‌دیدم.شاید برای اولین بار بود که در این وضعیت قرار می‌گرفتم.

تقریباً یک کیلومتری دور شدیم که پیک گردان به من گفت: حاجی کسی اینجا نیست. به خاکریز اولیه کانال ماهی رسیدیم. شهید پرتونیا گفت: بریم جلوتر؟ گفتم آره. باید بریم و سمت دیگر کانال مستقر بشویم. از کانال رد شدیم و من رفتم بالای خاکریز. تمام تانک‌های دشمن با فاصله یک کیلومتری از ما آرایش گرفته بودند وداشتند به سمت جلو پیش روی می‌کردند.این در حالی بود که کسی از بچه‌های ما در خط نبود. حدود ٣٠تانک در دشت وسیعی قرار گرفته بودند. به پیک گردان گفتم: برو و به برادر طاهری بگو وضعیت این طور است! حدود ٢٠ دقیقه در این خط تنها بودم.تانک‌های عراقی شلیک می‌کردند و من هم نمی‌توانستم کاری کنم. عقب را نگاه می‌کردم و می‌دیدم از بچه‌ها خبری نیست. کم کم دیدم بچه‌ها روی جاده در حال حرکت هستند. سمت راست و چپ جاده آب بود و جز این جاده راهی برای رسیدن نبود.

بچه‌ها یک مقدار نزدیک کانال ماهی شدند که دو سه تانک شروع کردند و جاده را هدف قرار دادند. تعدادی از بچه‌ها قبل از اینکه به ما برسند شهید و مجروح شدند. شهید طاهری به من رسید، فکر می‌کرد که بچه‌های گردان انصار هنوز توی خط هستند. با همفکری هم به این نتیجه رسیدیم که یک گروهان سمت راست و یک گروهان سمت چپ جاده قرار بگیرد. همه بچه‌ها مستقر شدند.هنوز چند دقیقه از استقرار گروهان نگذشته بود که دو سه توپ تانک به فاصله ٢٠ متری ما به زمین خورد.همه جا را گرد و غبار گرفته بود. کمی که وضعیت آرام شد، دیدم یک ترکش به قلب شهید طاهری خورده.گوش‌هایم را نزدیک لبهای حسین بردم و دیدم دارد شهادتین را می‌گوید.رنگ حسین تغییر کرده بود.یکی دیگر از بچه‌ها همان موقع با موتور رسید. سر و صورت حسین را بوسید.با زحمت حسین را بلند کردیم وتوی ماشین تدارکاتی که تازه رسیده بود گذاشتیم و گفتیم ایشان را برگرداند عقب. خبر شهادت حسین بعد از چند ساعت به من رسید…..

پنج روز در این کانال ماهی بودیم.اکثر بچه‌ها را از روز دوم به سمت جلو و روی همان خاکریزها مُقطعی فرستادیم تا برای تأمین این کانال عمق بیشتری بدهیم. سه روز بود که پای مصنوعی ام را در نیاورده بودم و همه بچه‌ها هم در این مدت چیزی جز بسکوییت نخورده بودند.سه تا از معاون‌های من مجروح شده بودند و به عقب برگشته بودند.من جوانی ٢٢ ساله با ٢٠٠ نیرو که حالا دست تنها شده بودم.محمدرضا از کنار من تکان نمی‌خورد هر کاری می‌خواستم انجام بدهم زودتر از من انجام می‌داد.می‌گفتم محمدرضا من خودم باید این کارها را انجام بدهم! می‌گفت ببین همه مجروح و شهید شدند! تو هم چیزیت بشود این بچه‌ها چکار کنند؟ هر کاری هست به من بگو! می‌گفت حاج محمد جانِ مادرت هر کاری هست به من بگو! هنوز صحبت‌های من تمام نشده بود که محمدرضا ١٠-٢٠ متر از من فاصله گرفته بود.بقیه صحبت‌هایم را توی مسیر برمی گشت و گوش می‌داد.انگار نه گوشش صدای گلوله‌ها را می‌شنید و نه چشمش این آتش‌ها را می‌دید.من نگاهش می‌کردم.قلبا دوستش داشتم. عصای دست من بود.

یک شب مانده بود که برگردیم عقب به محمدرضا گفتم: برو بالای خاکریز و کلاهت را هم حتماً بزار. ببین تانک‌های دشمن چقدر هستند؟ محمدرضا بالای خاکریز رفت.بچه‌ها ده متر ده متر پشت خاکریز نشسته بودند…محمدرضا گفت حاجی حدود بیست و چند تانک هستند و ماشین هاشون هم در حال اضافه شدن هستند. من حدس می‌زدم که از هر ماشین سی نفر پیاده شوند.

محمدرضا همین طور از بالای خاکریز گزارش‌های دقیق و لحظه به لحظه می‌داد.نمیدانم چقدر طول کشید که یکی از بچه‌ها به من گفت: محمدرضا ترکش خورده.سریع پایم را جا زدم و آمدم بالای خاکریز.هوا رو به تاریکی بود.پیشانی محمدرضا خونی بود.یک دقیقه کلاهش را برداشته بود و یک توپ بالای سرش منفجر شده بود و یک ترکش به پیشانی محمدرضا خورده بود.به سختی صحبت می‌کرد.چانه اش را گرفتم توی دستم و گفتم: نگفتم کلاهت را از روی سرت برندار! چیزی نگفت و فقط نگاه کرد. گفتم من رو تنها گذاشتی و باید بفرستمت عقب.بچه‌ها گذاشتنش روی برانکارد.گوشه پیراهن من را گرفت و با جملات کوتاه گفت: بگو من رو نبرن عقب. با همان حالت می‌خواست بماند و کمک کند.روحیه بچه‌ها این طور بود!

پنج روز در این کانال ماهی بودیم.اکثر بچه‌ها را از روز دوم به سمت جلو و روی همان خاکریزها مُقطعی فرستادیم تا برای تأمین این کانال عمق بیشتری بدهیم. سه تا از معاون‌های من مجروح شده بودند و به عقب برگشته بودند.من جوانی ٢٢ ساله با ٢٠٠ نیرو که حالا دست تنها شده بودم.

شدیدترین آتش در طول تاریخ جنگ در عملیات کربلای ٥ بود.دشمن در این منطقه یکی دو پاتک شدید انجام داد. اغراق نیست که بگویم در این پاتک‌ها هیچ جنبده‌ای نمی‌توانست تکان بخورد

اما یکی از علت‌هایی که ما در جنگ با دست خالی پیروز شدیم همین روحیه امثال شهید محمدرضا پرتونیا بود.فرمانده و نیرو عاشق هم بودند.بعد می‌بینی که توی فیلم‌های سربازهای امریکایی همدیگر را با کلمه لعنتی صدا می‌کنند! ما روزهای آخر جنگ به بچه‌ها التماس می‌کردیم که بروند عقب اما قبول نمی‌کردند.با التماس و گریه خواهش می‌کردیم که برگردید عقب. بعد شما می‌بینید تجهیزات یک سرباز امریکایی چند ده میلیون تومان اززش مادی دارد ولی باز هم مانند حمار در افغانستان و عراق و سوریه در باتلاق خودشان گیر کرده اند چون انگیزه ندارند اما شهدای ما مثل شهید پرتونیا روحیه جهادی دارند. اصل پیروزی ما موضوعات فرهنگی آن است.بعضی‌ها جنگ را در تلویزیون می‌بینند و فکر می‌کنند جنگ همان سرودهای حماسی است. اما واقعیت جنگ را نه کسی می‌تواند بگوید و شاید توصیف آن برای کسی که در آن میدان نبوده اند و آنجا را ندیده اند سخت است! درک کردن شب عملیات با شنیدن و گفت‌وگو متفاوت است!

*
زهرا زمانی

به گزارش خبرنگار مجاهدت به نقل از مشرق، در آستانه عملیات کربلای ٥ پای خاطرات آقای محمد علی جعفری از رزمندگان قدیمی گردان میثم لشکر ٢٧ نشستیم. خاطرات آقای جعفری از روزهای ابتدایی جنگ تا پایان جنگ پر از قصه دوستان شهیدی است که آقای جعفری با هر کدامشان خاطرات نابی دارد. از دو برادر تا دوستان ایشان اما صد حیف که هنوز بعد از سی و اندی سال جای خالی آن در کتابهای دفاع مقدس احساس می‌شود. اینجا در سالگرد عملیات کربلای ٥ از پنج روز مقاومت گردان میثم شنیدیم. خاطراتی که هر قسمتش هر بار با اسم شهیدی همراه می‌شد.از فرمانده تا پیک گردان مثل شهید محمدرضا پرتونیا که هنوز در یاد فرمانده هر روز زنده است و با واژه استاد یاد می‌شود! شاید فقط معنای این کلمات در این دوران عوض شد و دیگر تکرار نخواهد شد.

آنچه می‌خوانید بخش کوتاهی از این خاطرات است:

کربلای ٥ در منطقه شلمچه از دو جهت سیاسی و نظامی برای جمهوری اسلامی اهمیت داشت. بصره دومین شهر بزرگ عراق بود.دشمن موانع پیچیده و متنوعی در این منطقه کار کرده بود.اغلب کارشناسان نظامی اصلاً فکرش را نمی‌کردند که ما بتوانیم در این منطقه عملیات کنیم. خیال دشمن راحت بود که با وجود این موانعِ مسلح نیروهای ما نمیتوانندعبور کنند.

همه لشکر در کرخه مستقر شده بودند، عقبه اصلی لشکر پادگان دوکوهه بود.اردوگاه کرخه اردوگاه بزرگی بود و قسمتی از آن را به بچه‌های گردان میثم داده بودند. بعد از عدم موفقیت در عملیات کربلای ٤ تصمیم بر این بود تا در عملیات بعدی ضربه بزرگی به دشمن بعثی وارد شود، برای همین منطقه عملیاتی کاملاً سری بود و خیلی‌ها فکر می‌کردند که قرار است در غرب کشور عملیات انجام شود.گردان میثم با ٥٧٠ نفر در حد تیپ منها به فرماندهی شهید علی اصغر ارسنجانی در این عملیات شرکت کرد.معاون ایشان هم شهید حسین طاهری بود.بنده در این عملیات فرمانده گروهان بودم. ما از کرخه حرکت کردیم و رفتیم شلمچه. هر گردان که به شلمچه می‌رسید دسته دسته در کانال‌ها و سنگرهایی که از قبل بود در فضای باز از هم مستقر می‌شدند. در حد یک نصف روز.

از کانال رد شدیم و من رفتم بالای خاکریز. تمام تانک‌های دشمن با فاصله یک کیلومتری از ما آرایش گرفته بودند وداشتند به سمت جلو پیش روی می‌کردند.این در حالی بود که کسی از بچه‌های ما در خط نبود.حدود ٣٠تانک در دشت وسیعی قرار گرفته بودند.

ورودی شلمچه منطقه‌ای بود بنام پنج ضلعی. گردان میثم روز دوم عملیات به این منطقه رسید.بچه‌های گردان‌های دیگر شب قبل، از کانال ماهی عبور کرده بودند و یادم هست که گردان انصار به مشکل برخورده بود و داشت برمی گشت. ما قرار بود تا تاریکی هوا صبر کنیم و بعد عملیات را ادامه بدهیم. سردار کوثری شهید ارسنجانی و شهید طاهری را صدا کرد. ایشان گفتند که این جاده را به جلو بروید و خودتان را به گردان انصار برسانید. ساعت ١١صبح بود.شهید طاهری پیک گردان، شهید پرتونیا را فرستاد دنبال من و من خودم را به بچه‌ها رساندم. من دیدم که شهید طاهری خودش سر ستون حرکت می‌کند.به من گفت که این جاده را مستقیم به جلو می‌روی.کانال ماهی را رد می‌کنی و آنجا منتظر بمان تا ما برسیم. من فکر می‌کردم که بچه‌های گردان انصار که شب قبل عملیات کردند، آنجا هستند، ما رفتیم و هر چه جلوتر می‌رفتم خلوت تر می شدو کسی را نمی‌دیدم.شاید برای اولین بار بود که در این وضعیت قرار می‌گرفتم.

تقریباً یک کیلومتری دور شدیم که پیک گردان به من گفت: حاجی کسی اینجا نیست. به خاکریز اولیه کانال ماهی رسیدیم. شهید پرتونیا گفت: بریم جلوتر؟ گفتم آره. باید بریم و سمت دیگر کانال مستقر بشویم. از کانال رد شدیم و من رفتم بالای خاکریز. تمام تانک‌های دشمن با فاصله یک کیلومتری از ما آرایش گرفته بودند وداشتند به سمت جلو پیش روی می‌کردند.این در حالی بود که کسی از بچه‌های ما در خط نبود. حدود ٣٠تانک در دشت وسیعی قرار گرفته بودند. به پیک گردان گفتم: برو و به برادر طاهری بگو وضعیت این طور است! حدود ٢٠ دقیقه در این خط تنها بودم.تانک‌های عراقی شلیک می‌کردند و من هم نمی‌توانستم کاری کنم. عقب را نگاه می‌کردم و می‌دیدم از بچه‌ها خبری نیست. کم کم دیدم بچه‌ها روی جاده در حال حرکت هستند. سمت راست و چپ جاده آب بود و جز این جاده راهی برای رسیدن نبود.

بچه‌ها یک مقدار نزدیک کانال ماهی شدند که دو سه تانک شروع کردند و جاده را هدف قرار دادند. تعدادی از بچه‌ها قبل از اینکه به ما برسند شهید و مجروح شدند. شهید طاهری به من رسید، فکر می‌کرد که بچه‌های گردان انصار هنوز توی خط هستند. با همفکری هم به این نتیجه رسیدیم که یک گروهان سمت راست و یک گروهان سمت چپ جاده قرار بگیرد. همه بچه‌ها مستقر شدند.هنوز چند دقیقه از استقرار گروهان نگذشته بود که دو سه توپ تانک به فاصله ٢٠ متری ما به زمین خورد.همه جا را گرد و غبار گرفته بود. کمی که وضعیت آرام شد، دیدم یک ترکش به قلب شهید طاهری خورده.گوش‌هایم را نزدیک لبهای حسین بردم و دیدم دارد شهادتین را می‌گوید.رنگ حسین تغییر کرده بود.یکی دیگر از بچه‌ها همان موقع با موتور رسید. سر و صورت حسین را بوسید.با زحمت حسین را بلند کردیم وتوی ماشین تدارکاتی که تازه رسیده بود گذاشتیم و گفتیم ایشان را برگرداند عقب. خبر شهادت حسین بعد از چند ساعت به من رسید…..

پنج روز در این کانال ماهی بودیم.اکثر بچه‌ها را از روز دوم به سمت جلو و روی همان خاکریزها مُقطعی فرستادیم تا برای تأمین این کانال عمق بیشتری بدهیم. سه روز بود که پای مصنوعی ام را در نیاورده بودم و همه بچه‌ها هم در این مدت چیزی جز بسکوییت نخورده بودند.سه تا از معاون‌های من مجروح شده بودند و به عقب برگشته بودند.من جوانی ٢٢ ساله با ٢٠٠ نیرو که حالا دست تنها شده بودم.محمدرضا از کنار من تکان نمی‌خورد هر کاری می‌خواستم انجام بدهم زودتر از من انجام می‌داد.می‌گفتم محمدرضا من خودم باید این کارها را انجام بدهم! می‌گفت ببین همه مجروح و شهید شدند! تو هم چیزیت بشود این بچه‌ها چکار کنند؟ هر کاری هست به من بگو! می‌گفت حاج محمد جانِ مادرت هر کاری هست به من بگو! هنوز صحبت‌های من تمام نشده بود که محمدرضا ١٠-٢٠ متر از من فاصله گرفته بود.بقیه صحبت‌هایم را توی مسیر برمی گشت و گوش می‌داد.انگار نه گوشش صدای گلوله‌ها را می‌شنید و نه چشمش این آتش‌ها را می‌دید.من نگاهش می‌کردم.قلبا دوستش داشتم. عصای دست من بود.

یک شب مانده بود که برگردیم عقب به محمدرضا گفتم: برو بالای خاکریز و کلاهت را هم حتماً بزار. ببین تانک‌های دشمن چقدر هستند؟ محمدرضا بالای خاکریز رفت.بچه‌ها ده متر ده متر پشت خاکریز نشسته بودند…محمدرضا گفت حاجی حدود بیست و چند تانک هستند و ماشین هاشون هم در حال اضافه شدن هستند. من حدس می‌زدم که از هر ماشین سی نفر پیاده شوند.

محمدرضا همین طور از بالای خاکریز گزارش‌های دقیق و لحظه به لحظه می‌داد.نمیدانم چقدر طول کشید که یکی از بچه‌ها به من گفت: محمدرضا ترکش خورده.سریع پایم را جا زدم و آمدم بالای خاکریز.هوا رو به تاریکی بود.پیشانی محمدرضا خونی بود.یک دقیقه کلاهش را برداشته بود و یک توپ بالای سرش منفجر شده بود و یک ترکش به پیشانی محمدرضا خورده بود.به سختی صحبت می‌کرد.چانه اش را گرفتم توی دستم و گفتم: نگفتم کلاهت را از روی سرت برندار! چیزی نگفت و فقط نگاه کرد. گفتم من رو تنها گذاشتی و باید بفرستمت عقب.بچه‌ها گذاشتنش روی برانکارد.گوشه پیراهن من را گرفت و با جملات کوتاه گفت: بگو من رو نبرن عقب. با همان حالت می‌خواست بماند و کمک کند.روحیه بچه‌ها این طور بود!

پنج روز در این کانال ماهی بودیم.اکثر بچه‌ها را از روز دوم به سمت جلو و روی همان خاکریزها مُقطعی فرستادیم تا برای تأمین این کانال عمق بیشتری بدهیم. سه تا از معاون‌های من مجروح شده بودند و به عقب برگشته بودند.من جوانی ٢٢ ساله با ٢٠٠ نیرو که حالا دست تنها شده بودم.

شدیدترین آتش در طول تاریخ جنگ در عملیات کربلای ٥ بود.دشمن در این منطقه یکی دو پاتک شدید انجام داد. اغراق نیست که بگویم در این پاتک‌ها هیچ جنبده‌ای نمی‌توانست تکان بخورد

اما یکی از علت‌هایی که ما در جنگ با دست خالی پیروز شدیم همین روحیه امثال شهید محمدرضا پرتونیا بود.فرمانده و نیرو عاشق هم بودند.بعد می‌بینی که توی فیلم‌های سربازهای امریکایی همدیگر را با کلمه لعنتی صدا می‌کنند! ما روزهای آخر جنگ به بچه‌ها التماس می‌کردیم که بروند عقب اما قبول نمی‌کردند.با التماس و گریه خواهش می‌کردیم که برگردید عقب. بعد شما می‌بینید تجهیزات یک سرباز امریکایی چند ده میلیون تومان اززش مادی دارد ولی باز هم مانند حمار در افغانستان و عراق و سوریه در باتلاق خودشان گیر کرده اند چون انگیزه ندارند اما شهدای ما مثل شهید پرتونیا روحیه جهادی دارند. اصل پیروزی ما موضوعات فرهنگی آن است.بعضی‌ها جنگ را در تلویزیون می‌بینند و فکر می‌کنند جنگ همان سرودهای حماسی است. اما واقعیت جنگ را نه کسی می‌تواند بگوید و شاید توصیف آن برای کسی که در آن میدان نبوده اند و آنجا را ندیده اند سخت است! درک کردن شب عملیات با شنیدن و گفت‌وگو متفاوت است!

*
زهرا زمانی

روایت فرمانده ۲۲ساله از شلمچه

منبع خبر

روایت فرمانده ۲۲ساله از شلمچه بیشتر بخوانید »