سوت داور که بلند شد، همه فریاد زدند:
ـ ابراهیم! بزن بریم!
ابراهیم روی تشک ایستاده بود و به حریفش نگاه میکرد.
چیزی در چهره پسر مقابلش عجیب بود.
قبل از شروع مسابقه، وقتی دستشان را به هم داده بودند، حریف آرام گفته بود:
ـ داداش… پایم آسیب دیده. فقط مواظب باش.
ابراهیم سری تکان داده بود.
ـ خیالت راحت.
حالا مسابقه شروع شده بود.
حریف حمله کرد.
ابراهیم دفاع کرد.
دوباره حمله کرد.
باز هم دفاع.
مربی از کنار تشک فریاد زد:
ـ ابراهیم! چرا حمله نمیکنی؟!
ابراهیم جواب نداد.
تماشاگرها کمکم تعجب کرده بودند.
همه میدانستند ابراهیم کشتیگیر قدرتمندی است. اگر میخواست، میتوانست از پای آسیبدیده حریف استفاده کند و خیلی زود مسابقه را تمام کند.
اما نکرد.
چند دقیقه بعد، سوت پایان مسابقه زده شد.
دست حریف بالا رفت.
ابراهیم باخته بود.
یکی از دوستانش با عصبانیت جلو آمد:
ـ چرا این کارو کردی؟! میتونستی ببری!
ابراهیم لبخند زد.
ـ میدونم.
ـ پس چرا نبردی؟
ابراهیم نگاهی به حریفش انداخت که آرامآرام از تشک پایین میآمد.
بعد گفت:
ـ چون قرار نبود برای بردن، به پای آسیبدیدهاش فشار بیارم.
دوستش با تعجب گفت:
ـ ولی مسابقه بود!
ابراهیم شانه بالا انداخت.
ـ مسابقه بود… نه جنگ با دشمن.
دوستش ساکت شد.
ابراهیم لباسش را برداشت و راه افتاد.
اما ماجرا همانجا تمام نشد.
سالها گذشت.
خیلیها آن مسابقه را فراموش کردند.
مدالها عوض شدند.
قهرمانها آمدند و رفتند.
اما یک نفر آن روز را فراموش نکرد.
همان کشتیگیری که روبهروی ابراهیم ایستاده بود.
او بعدها درباره آن مسابقه گفت که ابراهیم میتوانست از آسیب پایش استفاده کند، اما این کار را نکرد.
شاید ابراهیم آن روز روی تشک شکست خورده بود.
اما یک سؤال باقی میماند:
واقعاً چه کسی برنده شده بود؟
پسری که دستش بالا رفت؟
یا کسی که میتوانست برنده شود، اما حاضر نشد برای بردن، جوانمردی را کنار بگذارد؟
ابراهیم هادی بعدها هم به همین نگاه ادامه داد.
او فقط دنبال قهرمان شدن نبود.
برای او مهمتر این بود که آدم خوبی بماند.
شاید به همین دلیل است که هنوز، سالها بعد، وقتی از شهید ابراهیم هادی حرف میزنیم، خیلیها از مدالهایش شروع نمیکنند.
از یک مسابقه حرف میزنند.
از روزی که یک کشتیگیر تصمیم گرفت…
گاهی برنده نشدن، بزرگترین پیروزی آدم است.
