لشکر 31 عاشورا

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت چهارم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

تشریف آوردید 

دانشگاه جندی شاپور اهواز مقر تیپ نجف اشرف بود. در این دانشگاه نیروها تقسیم و یا اعزام می‌شدند. معمولاً بچه‌هایی که از ارومیه می‌رفتند به جبهه یک سر می‌رفتند به آن مقر. 

گروه‌ها جمع بودند که آقا مهدی و حمید آقا، تشریف آوردند. آقا مهدی بچه‌ها را خوب می‌شناختند و مسؤولیت آنها را شخصاً تعیین می‌کردند حمید آقا تا مرا دیدند فرمودند: آقا صمد، آمدید بچه‌ها را ببینید یا آمدی که بمانید و عملیات بکنید.

گفتم: حمید آقا، اگر خدا بخواهد، آمدم! 

تبسم‌ها و برخوردهای حمید آقا عجب انرژی داشتند، آدم لبریز می‌شد از صفا در آن جمع خدا رحمتش کند، مرحوم مسلم کاشی معروف به خسرو کمیته هم بودند که شهید مهدی باکری فرمودند: همه‌تان جمعی گردان حمید خواهید بود آقا خسرو هم می‌مانند در پشتیبانی.

ایشان هیکل تنومندی داشتند و سری نترس. آقا مهدی فرمودند: این عملیات از آن عملیات‌هاست، می‌ترسم خدای ناکرده، زخمی بشوی آن موقع شش نفر می‌خواهد که شما را به عقب بیاورند لطف کنید با خمپاره ۶۰ ات از ۶۰۰ – ۵۰۰ متری بچه ها را پوشش بدهید. 

البته شب حمله، کارها طوری ردیف شدند که آقا خسرو با ما به خط آمدند و با خمپاره ۶۰ اش که می‌کاشت روی پای‌اش تانک‌ها را خوب زد و خیلی‌ها را هم از جمله مرا که زخمی شدم به عقب انتقال داد.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف

دانشگاه جندی شاپور مقر رزمندگان نجف اشرف بیشتر بخوانید »

شکار دیدنی تانک‌ها

شکار دیدنی تانک‌ها


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت دهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

کامیون آخر 

حمید آقا در اهواز بودند و شهید فریدون کشتگر برای دیدن حمید آقا مرا برد به دانشگاه شهید چمران اهواز جندی‌شاپور سابق در آنجا تعدادی از بچه‌های ارومیه را دیدم باقر طریقت، باقر حاج آقاپور، محمد خمسه لویی و اسم حسینی همه پیش حمید آقا بودند. بالاخره تا ما را دیدند شهید کشتگر قضیه هوس عملیاتم را بازگو کردند و حمید آقا رو به من کرد و فرمود کاشف الان گردانی از بچه‌های تهران سر می‌رسند مانده بودیم که آموزش و سازمان گردان را به چه کسی بدهیم.

من هم که در پادگان مالک اشتر ارومیه با اینکه مدیرکل تربیت‌بدنی استان بودم آموزش و سازمان نیرو‌ها را از صبح علی‌الطلوع تا وقت اداری انجام می‌دادم و بعد به اداره می‌آمدم، لذا روی من شناخت داشت. بالاخره چند روزی کار آموزش و سازمان خوب پیش رفت. وضع طوری شد که در آن مدت کوتاه من شدم پای ثابت گردان، حمید آقا هم به‌جز گردان امام رضا (ع) ظاهراً دیگر گردان‌ها را هم هدایت می‌کرده هست که من یکی از آن گردان‌ها را سازمان می‌دادم. 

سرگروهان‌های همان گردان را از بچه‌های ارومیه انتخاب کردیم و روز اعزام فرارسید حمید آقا به من فرمود: تو بمان در محل آموزش، چون باز نیرو می‌رسد من با کامیون اول بچه‌ها را می‌برم به نقطه عملیات این مرخصی هم روزبه‌روز مثل یخ ذوب می‌شد و می‌دیدم که عملیات از دستم می‌رود پیش خودم گفتم آقا مهدی عتابم می‌کند و حمید آقا هم کلیددار پادگان دل به دریا زدم و با کامیون آخر من هم راهی شدم! البته بچه‌های داخل کامیون خیلی خوشحال شدند بالاخره مربی با آنها بود! این تحفه را حلوا می‌کردند. 

غافل از اینکه اولین بار بود که جبهه جنوب را تجربه می‌کردم البته در عملیات‌های کردستان شرکت کرده بودم به‌جایی که رسیدیم به ما ابلاغ شد، چند کیلومتری از خط ایستگاه حسینیه – نود در دست عراقی‌هاست بچه‌ها را سازمان بدهید و در آن اوضاع، گروه را من مدیریت می‌کردم ولی تجهیزات و اسلحه نداشتم ازقضا یکی از نیرو‌ها با دستپاچگی رفته بود پیش حمید آقا که در اهواز کاردارم باید برگردم ایشان هم قدری سخت گرفته بودند و بعد بالاخره اجازه داده بودند که برگردند. آمد پیش من که این اسلحه و فشنگ و خشاب را چکار کنم از فرصت استفاده کردم، تکه کاغذی درآوردم، چون همیشه کاغذ همراه داشتم پاس‌ها را من می‌نوشتم فی‌المجلس، همه را گرفتم شدم یک نیروی کاملاً مسلح! 

نیرو‌ها را به دودسته تقسیم کردیم و از پل (کارون) عبور دادیم و با هر مصیبتی کنار جاده درحالی‌که از سرما می‌لرزیدیم، پشت‌به‌پشت آقای مهدی جستجویی مختصری خواب خزید به چشمانمان صبح که پا شدیم دیدیم از یک متری‌مان تانک و نفربر هست که رد می‌شوند. اگر شب یکی‌شان قدری می‌پیچید، جابجا می‌مردیم تا عصری یک‌جوری به سر کردیم خبر رسید که ساعت ۵ – ۴ عصر شناسایی می‌روند و برای یک پاتک آماده می‌شدیم تا آن ۱۰ کیلومتر ایستگاه حسینیه آزاد شود تعدادی از بچه‌ها تفنگ‌هایشان را با تک‌تیر‌ها آزمایش می‌کردند پرسیدم چه خبره! گفتند: عملیات بیت‌المقدس امشب فتیله‌اش روشن می‌شود. 

بچه‌های اصفهان اطلاعات عملیات را آوردند. ساعت ۱۱ شب به ما گفتند؛ ۱۲۵۰ قدم بردارید و عمود بر جاده حرکت کنید بعد بپیچید به چپ نترسید از چهار طرف گردان‌هایی هستند که شما را پوشش خواهند داد. این اتفاق نیافتاد ۸۰۰ قدم شمرده بودیم که منور‌های عراقی با خمپاره‌هایشان طوفان بپا کردند. ما آنقدر دستپاچه شدیم که جایی برای پناه نیافتیم بوته‌ای حتی خاکی به‌اندازه یک سطل هم نبود که سنگر بگیریم به پشت دراز کشیدیم عراقی‌ها با گلوله‌های توپ و ضدهوایی باران افقی می‌باراندند، سرخی گلوله‌ها را که از بالای سرمان و جلو چشمانمان رد می‌شدند، می‌دیدیم. 

گروه ما به اکیپ حمید آقا نزدیک بود، ۱۵، ۱۰ دقیقه چسبیدیم به دشت سرمان را هم نتوانستیم تکان بدهیم. بعد که کمی عراقی‌ها کوتاه آمدند حمید آقا دستور دادند چاله و تپه‌ای دیدید غلت بزنید برای خودتان جان‌پناه پیدا کنید تا بچه‌ها در سوراخ سنبه دشت پناه گرفتند خوب از پس عراقی‌ها درآمدند. شکار تانک بچه‌های ما دیدنی بود در آن گیرودار یکی را دیدم که مات و مبهوت مانده، مثل یک مجسمه گفتم اخوی چرا جنب نمی‌خوری؟ گفت: من بی‌سیم‌چی هستم فرمانده گروهم شهید شده رمز را گرفتم و با حمید آقا صحبت کردم فرمودند گروهان را جمع کن نگذار بچه‌ها پراکنده شوند و آرام‌آرام پشت سرما، حرکت کنید. 

آن‌طرف‌تر نوجوانی با گریه‌اش توجهم را جلب کرد که می‌گفت، دوستم تیرخورده مرا به ایشان سپرده بودند، حالا خودش هم زخمی شده گفتم بگذار بماند تفنگش را بکار بالای سرش و کلاه آهنی را هم بگذار رو قنداق تفنگ و حرکت کن. 

آقا کاشف مطمئنی امدادگر‌ها میان و می‌برند؟ 

نگران نباش پاشو راه می‌افتیم مدل خبر دادن ایرانی‌ها به امدادگر‌ها اینجوریه؟! 

نیم‌خیز شد و یقه‌ام را گرفت و با چشمان از حدقه درآمده‌اش سرم داد زد: مطمئنی که امدادگر‌ها میان و می‌برند از عملیات برگردم دوستم را صحیح و سالم نبینم تیر بارانات می‌کنم. 

نمی‌دانستم چه بگویم زمین و زمان با گلوله‌های صدام دوخته می‌شدند، شیرازه گروه به‌هم‌ریخته کسی جرات نداشت تکان بخورد من داشتم ضمانت می‌دادم اینهایی که عرض می‌کنم زیر یک آسمان آتش و باروت اتفاق می‌افتاد. ولی خب حوصله من و عاطفه آن جوان گل کرده بود.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

شکار دیدنی تانک‌ها

شکار دیدنی تانک‌ها بیشتر بخوانید »

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت نهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

کانال 

خط حايل بين ما و مقر عراقی‌ها یک کانال بود. عراقی‌ها می‌دانستند اگر این مقر تسخیر می‌شد چه بلایی به سرشان می‌آمد. حمید آقا، طبق عادت همیشگی‌اش دو بار منطقه را شناسایی کرده بود. یک بار در روز و یک بار هم در ساعات شب.

با این وجود که منطقه خوب چک شده بود و از توان عراقی‌ها هم خبر داشتیم ولی نبرد تانک‌ها با نیروهایی که سلاح سنگین‌شان آرپی‌جی بود! بسیار نامتوازن می‌نمود. تانکها مقر عراقی را به دره تبدیل کرده بودند، عبور از آن هم با نردبان زمان بر و خطرناک. حمید آقا، در حمله سریع و دور زدن دشمن شگرد داشتند لذا گفته بودند؛ وقتی دشمن یک قدم عقب گذاشت بدون توجه به هر وضعیتی، باید مثل برق جهید دور زد و فرود آمد، توقف یعنی پا در گل ماندن.

بهتر هست عملیات بیت‌المقدس را عملیات سریع و سرعتی، نام بگذاریم. هیچ عملیاتی اینگونه برق آسا همه گیر و غافل کننده نبوده. این کانال برعکس آنچه تصورش می‌شد مانع بدی، پیش روی‌مان بود. پدافند داخل کانال عاملی برای عبور نمی‌شد. تانک‌ها هم الی ماشاءالله امانمان را می‌بریدند. 

از قضا در ضلع شمالی چند تانک سوخته بود و یکی هم پس و پیش می‌کرد که عقب برود افتاد به کانال و شد یک پل درست و حسابی برای نیروها بعضی از اتفاقات عملیات در ذهن کسی نمی‌گنجید. کانالی که مانده بودیم چه جوری از آن بگذریم؟ به دست خود دشمن مسدود شد و مقر عراقی‌ها به دست نیروهای خودی ترکید، مثل یک بادکنک سرعت عملیات به قدری بالا بود که بصره را زیاد دور از دسترس نمی‌دیدیم ولی مصلحت در این بود که خرمشهر آزاد بشود و یا به بیرون مرز نگذاریم.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود

عملیات بیت‌المقدس؛ عملیاتی سریع، سرعتی، برق آسا و غافل‌گیر کننده بود بیشتر بخوانید »

سعید عاقبت به خیر شد

سعید عاقبت به خیر شد


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت هفتم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

رقابیه 

ساعت یک بامداد چهارشنبه چهارم فروردین ماه سال ۱۳۶۱ مرحله دوم عملیات فتح‌المبین با کلمه رمز یا زهرا (س) آغاز شد و نیروهای ایران اسلامی در اولین ساعات شروع عملیات تلفات سنگینی بر دشمن وارد آورده و به مواضع دشمن در جبهه‌های غرب شوش و دزفول دست می‌یابند. در این مرحله از عملیات، تنگه رقابیه و ارتفاعات میشداغ پاکسازی می‌شود. این مأموریت به عهده قرارگاه فتح بود تا با تصرف تنگه رقابیه ضمن تهدید عقبه نیروهای عراقی در منطقه قرارگاه فجر نیز موجب کاهش حمله دشمن به قرارگاه قدس شود. قرارگاه‌های نصر و قدس نیز در این مرحله مأموریت داشتند تا با ترسیم خطوط پدافندی خود در مقابل دشمن مقاومت کنند. قرارگاه فتح از دو محور عملیات خود را آغاز کرد. یک تیپ پیاده همراه یک گردان زرهی با هدف تصرف ارتفاعات رقابیه از حاشیه تنگه رقابیه و آب گرفتگی وارد عمل شدند.

تبادل آتش در رقابیه خیلی سنگین بود، عراقی‌ها برای راندن نیروهای ایران زمین و زمان را به هم می‌دوختند، گاه تصور می‌شد که گلوله‌های توپ مثل رگبار می‌باریدند منطقه به جزیره‌ای می‌ماند که از هر سو با آتش محاصره می‌شد. حمید می‌دید که لحظه به لحظه نعل محاصره، او و نیروهایش را به تنگه می‌فشارد با اینکه بخشی از نیروهای عراقی عقب نشسته بودند ولی تعدادی از آنها همچنان تنگه را به زیر آتش می‌بردند. 

خبر در همه جا پیچید که رقابیه شده مقتل رقابیه از دست می‌رود در خط هم رعب سنگینی به نیروها وارد می‌شد، چون برای عقبه امکان کمک و اعزام نیرو وجود نداشت لذا باید می‌ایستادند. لباس‌های حمید سراپا خون بود. بچه‌های گردان یا زهرا گویان به شهادت می‌رسیدند و حمید در خط بی‌وقفه فریاد می‌کشید و نیروهایش را جابجا می‌کرد و از دوستانی دست می‌شست که شب قبل، هنگام آموزش آنها را در چادر جمعی دور خود جمع کرده و گفته بود برادران اگر خواستید بمانید برای حمله دیگر مجبورتان نمی‌کنم. 
این عملیات عملیات سنگینی هست. فتوره‌چی و دیگر بچه‌ها.

هر کدام بی صدا و خاموش فقط با یک نگاه معنی دار، حمید را در گوشه چادر آموزشی متقاعد کرده بودند. حالا آنها را یک به یک از دست می داد. بوی باروت در آن لحظات، تندتر و تلخ تر گلویش را می سوزاند ولی بغض اش نمی ترکید تا حسابی گریه بکند. 

دیگر فتوره چی جوابش را نمی‌دهد گلوله‌های توپ و خمپاره در وجب به وجب تنگه فرود می‌آمدند امکان تکان خوردن نبود هر کس جای خودش می‌بایست پدافند بکند به قول یکی از رزمنده‌ها كور، توتوفون بوراخماز همه کارگرای عالم جمع شده بودند که فتیله‌های توپ صدام را روشن کنند. تا صبح تعداد زیادی از بچه‌های گردان حمید شهید می‌شوند و در آن شب نیروهای عمل کننده و اهالی اهواز، خواب به چشمانشان نمی‌رود ولی دیوارهای آتش محاصره فرو می‌ریزند و فردا در زیر آفتاب صبحگاهی حمید در پی بچه‌های گردان می‌گردد. 

پلاک فتوره‌چی را پیدا می‌کند با هر نگاهی که به دور و اطراف می‌اندازد پلاک تا استخوان دست زخمیاش فرو می‌رود و تا رسیدن به خانه، همه خاطراتش را با حماسه رقابیه گره می‌زند. دو تیپ نیز محور اصلی حرکت خود را تنگه زلیجان به منظور دورزدن دشمن قرار می‌دهند و در نتیجه موفق می‌شوند، تنگه رقابیه و میشداغ به همراه تعداد زیادی تجهیزات سنگین دشمن را به تصرف درآورند. به دنبال آن با نیروهای عراقی از فشار خود در محور عین خوش کاسته و پاتک‌های سنگین را متوجه منطقه رقابیه کردند و به رغم این که خطوط پدافندی نیروهای خودی در داخل تنگه تا آستانه سقوط پیش رفت ولیکن مقاومت نیروهای خودی به حفظ و تامین اهداف این مرحله منجر می‌شود. 

احمد کاظمی همیشه از بی‌پروایی حمید نگران بود، هر لحظه احساس می‌کرد که حمید را از دست خواهد داد. چون حمید در حمله‌ها، کمین‌ها و جمع آوری اطلاعات کارهای خارق‌العاده انجام می‌داد و هر بار معمولاً از میان خون و آتش جان به سلامت می‌برد و برمی‌گشت. اهواز بودیم در منزل به صدا درآمد پیش خود گفتم، حمید بازگشته، در را سریع باز کردم و گفتم: حمید، این چه قیافه‌ای هست؟! اصلا انتظار نداشتم. با این سرو وضع او را ببینم به کسی می‌ماند که از مقتل برگشته بود سرتا پا خون اما خبرهای خوشی داشت که چگونه رقابیه را از محاصره عراقی ها در آوردند نام شهدا را یکی یکی به زبان می‌آورد ولی وقتی به نام فتوره‌چی رسید تأمل و سکوتش سنگین می‌شود و می گوید: سعید عاقبت به خیر شد، شهید شد؟

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

سعید عاقبت به خیر شد

سعید عاقبت به خیر شد بیشتر بخوانید »

حمید با خونش ثابت کرد به جای کسی چشم ندارد

حمید با خونش ثابت کرد به جای کسی چشم ندارد


به گزارش مجاهدت از گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب ۲۶ خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته هست. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده هست.

قسمت ششم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:

بی نشان 

مهدی در مرحله‌ی دوم عملیات بیت‌المقدس ترکش خورد به کمرش درد شدیدی داشت سریع فرستادنش عقب هم نگران خودش بودم هم نگران حمید که چطور بهش خبر بدهم. هنوز مردد بودم که خودش تماس گرفت گفت: نگران نباش.

گفتم: بالاخره پیش می‌آید دیگر. فقط باید یک کم تحمل داشته باشیم.

فکر می‌کردم می‌خواهد خبر شهید شدن کسی را بدهد که شنیدم گفت: حالا که مهدی نیست ما که هستیم.

گفتم: تو از کجا شنیدی؟

گفت: کلاغه خبر آورد. فقط زنگ زدم بگویم نگران نباش این مهدی‌ای را که من می‌شناسم به این سادگی جان به عزرائیل نمی‌دهد. 

عملیات تمام شد. حمید آمد عقب گفت: چند روز می‌خواهد برود ارومیه. 

گفتم: به‌شرط این‌که برگردی

گفت: قبول.

رفتیم بیمارستان دیدیم مهدی هم می‌تواند مرخص شود. برش داشتیم بردیمش خانه و آن‌قدر گفتیم و خندیدیم که هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم یادم به خنده‌های حمید می‌افتاد، بعد از عملیات فتح‌المبین که هی به من مجرد، پیله کرده بود می‌گفت: باید زن بگیرم و من زیر بار نمی‌رفتم و او باز می‌گفت: زن و بچه شیرینی زندگی‌اند. نباید از این شیرینی‌ها محروم ماند.

همان‌جا از مهدی و حمید قول گرفتم که خودشان را آماده کنند. برای عملیات بعدی و برگشتم رفتم گلف اهواز، آقا محسن منتظر بود. گفت: قرار شده مهدی را با کمک حمید بگذاریم فرمانده یکی از یگان هامان.

من مخالف بودم و او موافق هر دو برای بودن و نبودن مهدی دلیل می‌آوردیم من ناگهان احساس تنهایی کردم. به خودم گفتم: حدسم درست بود مهدی خیلی وقت هست از دستم رفته با آن توان و با آن فرماندهی و با آن نیرو‌های تحت امر و با آن سرسپردگی نیرو‌ها قادر بود فرمانده یگان دیگر باشد. حقش هم بود. 

منتها من نمی‌توانستم نبودش را تحمل کنم و هی اصرار می‌کردم. می‌گفتم: تیپ نجف را بچه‌های آذربایجان اداره می‌کنند و فقط مهدی می‌تواند.بی‌فایده بود. فقط می‌شنیدم نه از خشم دست برداشتم و افتادم به التماس که تو را خدا بگذارید مهدی پیش من بماند. 

آقا محسن گفت: ما یک تیپ داریم به اسم عاشورا که می‌خواهیم بسپاریمش به بچه‌های همین منطقه آذربایجان تو خودت بگو! کی را می‌توانیم بگذاریم جز مهدی، که هم لیاقتش را داشته باشد هم حرفش را بخوانند؟ 

سکوت کردم مجبور بودم سکوت کنم و سکوت هم یعنی رضا با همین سکوت و همین رضا رفتم پیش مهدی بهش گفت: چه خوابی براش دیده‌اند. خیلی شگفت‌زده شد. باور نکرد. گفت: انشاء الله که این‌طور نشود. من دوست دارم همین‌جا توی نجف بمانم.

عقیده داشت اگر آن یگان را بدهند به یک منطقه خاص مشکل به وجود می‌آید. به آقا محسن هم همین را گفت. آقا محسن اول آرام، بعد با تحکم دستور داد باید تیپ عاشورا را دست بگیری مهدی اگر نیاز نبود این‌طور حرف نمی‌زدم. 

مهدی بالاخره قبول کرد حمید هم باهاش رفت. من ماندم تنها. حالا شده بودیم سه یگان. ما در گذشته دو یگان بودیم که توی یک خط و محور عمل می‌کردیم همیشه هم مکمل هم بودیم. یگان ما و یگان خرازی یعنی تیپ نجف و تیپ امام حسین حالا با تیپ عاشورا می‌شدیم سه یگان توی تمام جلسه‌ها با هم بودیم. توی عملیات‌های متعدد هم. 

حمید و مهدی خیلی زود خوش درخشیدند. طوری که تیپ‌شان را به حد لشکر رساندند و عملیات‌های خوبی را پشت سر گذاشتند تا این‌که رسیدیم به خیبر.

انتهای پیام/ 161

این مطلب به صورت خودکار از این صفحه بارنشر گردیده هست

حمید با خونش ثابت کرد به جای کسی چشم ندارد

حمید با خونش ثابت کرد به جای کسی چشم ندارد بیشتر بخوانید »